زبان آرمانی ما و پاسخ به خرده گیران

زبان آرمانی ما و پاسخ به خُرده گیران

پیشگفتار:

می خواهم درباره ی سره نویسی و آماژ(هدف) خودم از این کار شایسته بنویسم تا برخی که خاموش اند روشن شوند!

بر این باور دارم که هیچ چیز یا کسی در این گهواره ی خاکی نیست که کم و کاست نداشته باشد پس هر نوشته ای می تواند نادرست و تباهی پذیر (قابل بطلان) باشد ، از این رو آرمان خودم را برای نمایاندن به رشته ی نگارش در می آورم تا شما نیز بدانید و اگر نادرست است تباه/باطل کنید!

هر کسی برای خودش آرمان هایی دارد و من یکی از آرمان هایم سره نویسی در زبان پارسی است ، دوست دارم که زبان پارسی پالوده شود ولی چون این یک آرمان (آرزوی بزرگ) هست نباید من دست روی دست بگذارم تا زندگانی ام به سر برسد ، آدمی با امید و تکاپو زنده است و من هم ایدونم (اینچنینم).

چرایی سره نویسی:

زبان چیست؟ پیوند دهنده (پیوندنده) مردم یک گروه یا نژاد.

شما بنگرید به شهر تهران هیچ زبان ویژه ای هم اکنون ندارد چون از هر نژادی در این شهر گردآمده اند و بر زبان تهرانی (یا طهرانی) سایه افکندند و می بینیم که مردم برای تهران زبان ویژه ای نمی شناسند ولی براستی زبان تهران جدا از این زبان امروز بود و هست که استاد بزرگوار مرتضی احمدی در سرودهایی که خواندند از این زبان بهره می بردند و می برند.

زبان هر شهر و روستایی با یکدیگر ناهمگونی های هرچند کوچک دارد برای نمونه ترک های تبریز با ترک های همدان ناهمگونی هایی دارد ولی ایشان را ترک زبان می دانند چون زبانشان در چارچوب یکسانی هست ولی در واژگانی باهم ناهمانندی دارند که شوند آن هم همسایه های آنان است ، استان همدان در گذشته بخشی از ساتراپی/ایالت ماد بزرگ (هگمتانه – اکباتان – امدان) نام داشته و زبانش هم مادی(مادها ترک زبان نبودند) بوده ولی امروز این استان از چهارسو با همسایگانی هم مرز است :

کرمانشاهان و کردستان ، اراک ، کسپین ، زنگان ، لرستان

می بینیم که با چند زبان همسایه است پس واژه هایی از همسایگان به این زبان راهیافته و واگویش(تلفظ) ترکی به خود گرفته ولی کردی ، لری و … است

آذرآبادگان هم که در گذشته بنام ماد کوچک(مادَک) هم نامیده می شد و زبان مادی(آذری) زبان این استان بود همینگونه است ولی با شهرهای ترک نشین همسایگی دارد (همه ی همسایگانش امروزه ترک هستند)

زبان پارسی هم همینگونه است و واژگان بسیاری از پهلوی و مادی و … در خود دارد ولی زبان شمرده می شود چون بیشینه ی واژگانش پارسی هستند ولی زبان فارسی که امروزه می شنویم و می گوییم اینگونه نیست این زبان دارای بیش از 45٪ واژه ی تازی است (بدون شمردن گفتم اگه به گفتگوها پروای بیشتر کنید این درسد را 70 خواهید دانست!) ، دارای20 ٪ واژه های لاتین و فرانسه و یونانی و … است و به روشنی می بینیم که واژگان خودش هم کمتر از35٪ است من خوش بینانه این درسد رو گفتم و گرنه 25٪ هم پارسی ندارد!!!!

خب شما بگویید این زبان است که ما داریم؟!

هم اکنون نام هایی چند از پرکاربرد ترین و پایه ای ترین واژگان را با هم می شماریم:

شناسنامه: ملت – ملی – جمهوری –  ثبت احوال – وطن – تاریخ – اعتبار – انقضا – تغییر آدرس – محل اقامت – مسلسل شناسنامه – اثر انگشت – متولد – محل تولد – محل صدور و …

نهادها: انقلاب فرهنگی – ریاست جمهوری – کتابخانه های عمومی – مجلس شورای اسلامی – مسکن – قوه قضاییه – قوه مجریه – قوه مقننه – ارشاد – مبارزه با مواد مخدر(تنها “با” پارسی است) – نیروی انتظامی – امنیت اخلاقی – پلیس و …

واژه ی “پلیس”یونانی است و به چم “شهر” می باشد به این چند گزینه بنگرید: آکروپولیس – ایندیاناپلیس(امریکا) – پرسه پولیس(پارسه) و …

در زبان یونانی واژه polis در پایان نام شهرها می آمد همچون ایرانشهر – ریشهر (reyshahr=شهرری) –  خرمشهر – شهرکرد و …

“پلیس نیروی انتظامی” = “شهر نیروی سامانده” ، خب چم درست این بود شما بگویید خوشچم(khosh+cham) است؟!

این واژه باید به “شهربان” یا “شهرآرا” یا … دگریسته شود!

خستو(معترف) ام به اینکه در این سی چهل سال گذشته زبان پارسی دوباره زندگی اش را بدست آورده ولی باز هم گام های دیگری باید برداشته شود.

برای نمونه همه ی جهان می دانند که آیین کشور ایران اسلام است ولی نام “مجلس شورای اسلامی” را به “بهارستان” دگریسته نمی کنند.

تنها برخی برای نمایاندن توانایی ادبی خود با واژه ها بازی می کنند و نام بهارستان را بجای نام بالا می برند! وگرنه هیچ انگیزه ی ویژه ای برای این کار ندارند!

امیدوارم در دنباله ی کارهای فرهنگستان زبان فارسی نام این نهاد به فرهنگستان زبان پارسی دگریسته شود و بسیاری از واژگان دستور زبان و نهاد ها و نام های دیگر را از تازی و بیگانه های دیگر بپالاید.

فرهنگستان نامبرده زبان تازی را برادر(؟!؟) زبان پارسی می داند و واژه هایی آموده(ترکیبی) از این دو در برابر لاتین می سازد برای نمونه :عوام فریبی که باید به مردم فریبی دگریسته شود.

برخی دیگر تازی را دشمن و لاتین را برادر می دانند و وارونه می کوشند تا تازی را تنها از میدان به در کنند ولی بجای سپاسگزاری از واژه ی “merc” بهره می برند!!!

من نه تازی و لاتین و … را برادر و نه دشمن می دانم و تنها در این زمینه زبان مادری و پاک پارسی را می خواهم هر زبان زیباست ولی نه در زبان های دیگر و به ویژه پارسی.

پاسخ به خُرده گیران:

همه چیز از آنجا آغاز شد که روز سوم اسپندماه ناگاه درون یکی از تارنماهای زبان فارسی رفتم و درباره ی سره نویسی چیزهایی خنده دار خواندم که دوستانی هم پاسخ آن سرکار(آقا) نویسنده را داده بودند و من هم چیزهایی نوشتم و فرستادم و چون نمی خواهم با نوشتن دوباره ی این نوشته ها بارگذاری تارنگار را دچار کُندی کنم نشانی برگه ی نامبرده رو در اینجا می گذارم تا خودتان بخوانید و پاسخ من به آن را بسنجید و داوَری هم با خودتان باشد!

سخن نخست به این اندیشه ها: زبانی که فرسته ی نامبرده با آن نوشته شده نه پارسی ،‌نه تازی ، نه یونی و نه لاتین است ونکه “فرسیوسیان (Persian–Greece–Arabia–Latin)!!” است و زبان ویژه و یگانه ای شمرده نمی شود.

همانگونه که گفتم زبان پیوندنده ی مردم یک گروه است پس باید دارای یک رشته واژگان کمابیش ریشه دار(ریشه ای میان آن گروه) باشد که بیش از 85 درسد واژگان برای بی سوادان هم فهمیدنی و واگفتنی (تلفظ کردنی) باشد ولی در این برگه از هیچکدام از این ویژگی ها پیروی نشده است.

پاسخ به داوش(daavesh ، از سرواژه ی daavidan به چم ادعا کردن) های این نویسنده:

زبان سره همچون نژاد سره گونه ای نژادپرستی است!

زبان همچون نژاد نیست که پرستنده داشته باشد شما اگر ترک باشید در شهر خود ترکی گفتگو می کنید و اگر گیلکی باشید در شهر خود اینگونه سخن می گویید که اگر اینگونه نباشد فرهنگ و زبان و نژاد خویش را به فراموشی سپرده اید و اینگونه کسان نکوهیدنی و شایسته ی سرزنش هستند!

اگر چنین نیست مرا آگاه سازید! گفتگوی ما درباره ی زبان همه ی شهرها نیست ما تنها به زبان دیوانی و اداری کشور می پردازیم که چرا از آغاز نامه ی اداری باید “به استحضار می رسانیم” و … را بکار ببریم!

و گفتمان ما روی زبانی است که “کُرد” و “بلوچی” از راه آن با یکدیگر گفتگو می کنند نه زبان نژادی.

به نام پادشاهان ایران در زبان های دیگر بنگرید:

کوروش : قوروش (تازی) ، سایروس(یونانی)!

خسرو: کسری (تازی)

اُرُد: اورودوس (لاتین)

گودرز: جودرز (تازی)

یزدگزد: یزدجرد (تازی)

اردوان : ارتابانوس (لاتین)

هوشنگ: هوشنج (تازی)

و…

سره گویان ناخواسته به زبان فارسی گزند می رسانند!!

شوربختانه شما در خوابی هستید ژرف! شما ریشه ی زبان پارسی و سرواژه های زیبای آن را با “واژه بازی” خود از بیخ می پوسانید بنگرید:

“… اگر در میان شش هزار زبانی که در کره ارض هست و مردمان جهان به آنها سخن می‌گویند، زبان خالص یافته شود باید گفت که آن زبان از آن یک قوم بسیار ابتدایی است. قومی که نتوانسته است در طول تاریخ با اقوام و ملل دیگر ارتباط برقرار کند و خود را با جهان همگام سازد. چه، لازمه پیشرفت و تکامل تمدن، ارتباط اقوام با یکدیگر و اخذ و اقتباس عناصر مدنی از همدیگر و در نتیجه زبان همدیگر است …”

به سادگی واژه های تازی “کره” “ارض (برگرفته از earth که ریشه ای آریایی دارد و امروز به آن ارت می گوییم” “خالص” “قوم” “ابتدایی” “طول تاریخ” “ملل” “ارتباط” “برقرار” “لازمه” “تکامل” “تمدن” “اخذ” “اقتباس” “عناصر مدنی” “در نتیجه” را بکار برده اند و واژه های زیبای پارسی را از گربال (garbal=غربال=بیزَنده=صافی) بی فرهنگی گذر داده اند! گربال بی فرهنگی واژه های ریشه دار فرهنگی را از خود می گذراند ولی واژه های بی فرهنگی را نگه می دارد!

باینده ی پیشرفت فرهنگ داد و ستد فرهنگی است!

نه! هم میهنان ما در دوران هخامنشی هم زبان پارسی داشتند ولی می بینیم که در سنگنبشته ی بیستون داریوش یکم دستور نوشتن به زبان پارسی ، ایلامی ، بابلی داد و یک سخن را به سه زبان نوشت! و بسیاری سنگنبشته های دیگر همبنگونه اند.این هم از پیوستگی ایرانیان با همسایگان و فرمانبرداران در دوران کهن!

چرا گویندگان زبان های دیگر در اندیشه ی پاکسازی زبان خود از واژگان پارسی نیستند؟!

این نشانگر زبان واژه ساز و گسترده ی ما است و بالندگی بسیاری به آن می کنیم ، این از ناتوانی زبان های دیگر است ما که زبانمان برای هر واژه ی بیگانه برابر درست و سامانداری دارد ولی زبان تازی واژه ای برای نگریستن نداشت و واژه ی “نظر” را از “نگر (از نگریستن)” وام گرفت و بگونه های “ناظر” “منظور” “منظر” “متناظر” “انتظار” “منتظر” و … را ساخت.

من واژه هایی که ایشان برشمرده اند را اگر بیگانه باشد بکار نمی برم ولی بدبختانه این واژه ها بیشترشان پارسی و ایرانی است.

چه کسی به ایشان گفته “جغرافیا” یونانی است نمی دانم؟!این واژه لاتین است و از : ژئو(زمین)+گراف(نگارِش=ثبت و نمایاندن)+ی به تازی رفته و جوغرافیا و سپس جغرافیا شده با اینکه تازیان واژه ی “معرفة الارض” را می توانند برای آن بکار ببرند ولی اینچنین نمی کنند. فرهنگستان ما هم واژه ی گیتاشناسی را تنها روی رهنگار(نقشه) ها می نویسند و نام دانش آن را “جغرافیا” می گویند!!! ولی ما برای “جغرافیا” واژه ی “گیتاشناسی” “گیتانگاری” … را پیشنهاد می کنیم و بکار می بریم.

انگار ایشان هنوز به آیین کسانی هستند که به اشکانیان “دوستدار یونان” می گویند و “سلوکیان” را پادشاه سراسر ایران می دانند چون این واژه های بالا بیشترشان پهلوی (فارسی میانه) هستند و شوند ایشان که آنها را یونانی می دانند هم همین است که چون اشکانیان دوستدار هلن/یونان هستند باید این واژه ها از زبان سلوکیان و یونانیان به ایران رهیافته باشد.!

نمونه آوری:

واژه اریکه برگرفته از ارگ(پایتخت) است که به زبان تازی رفته و ارک شده به چم پایتخت! در گونه ی چندینه هم به اریکه دگریسته!!!!! یونان کجا بود!
همچنین اراک هم به عراق کنونی گفته می شده چون تازی ها گاهی با “ک” هم جنگ دارند و اون رو با “ق” جابجا می کنند یا همچون ما که گاهی “ب” و “د” و “ت” را در گفتمان با هم جابجا می کنیم این کار را می کردند و در گذر زمان نویسِش آن را نیز دگرگون کردند!!!

تریاک گونه ای داروی بنگنده (bang+ande= معتادکننده) است که از گیاه خشخاش گرفته می شود و امروزه با آن داروهای خواب آور و آرامبخش و … می سازند ،در تازی به آن “تریاق” گفته می شود و در ادب ما هم گاهی به چم پادزهر و دارو آمده است.

درم(deram) که در زمان اشکانیان به آن “دراخما(deraxma) می گفتند هم شوند ایشان بر یونانی بودن نام دریک(سکه) ایران است!

و…

اخگر مهرتان فروزان – رستاخیزگر

 

بُن مایه: رستاخیز فرهنگی

اردوان:تاریخ فا

قرباني

استفاده از قرباني به اندازه خود تمدن بشر قدمت دارد و نمونه هاي آن را مي توان در همه فرهنگهاي سرتاسر جهان يافت.هدف اصلي اين قربانيها اين است كه تقصير و گناه را به گردن موجود خارجي – شيئي ،حيوان يا انسان – اندازند كه بعد نابود و يا تبعيد مي شود.

يهوديها بز زنده اي را بر مي گزيدند و در حالي كه روحاني آنها دو دستش را روي سر بز مي گذاشت به گناهان فرزندان بني اسرائيل اقرار مي كرد.بدين ترتيب گناه هاي اعتراف شده به بز منتقل ميشد.سپس بز را آزاد و در بيابان رها ميكردند.

در تمدن آتنيها و آزتكها ،قرباني يك انسان بود ،كه اغلب براي اين منظور او را غذا مي دادند و بزرگ مي كردند.از آنرو كه مردم فكر ميكردند قحطي و طاعون از جانب خدايان به عنوان مجازات خطاكاري هاي انسان سراغ آنها مي آمدند ،آنها نه فقط از قحطي و طاعون بلكه از احساس تقصير و گناه رنج مي بردند.آنها با انتقال تقصير به شخصي بي گناه ،كه مرگ او نيروهاي خدايي را خشنود و شيطان را از قلب آنان دور مي كرد،خودشان را از گناه پاك مي كردند!

اين يك واكنش كاملا انساني است كه بعد از ارتكاب يك اشتباه يا خيانت ،به درون نگاه نكند ،بلكه بيرون را بنگرد و تقصير و كوتاهي را به شيئي مناسب نسبت دهد.

هنگامي كه طاعون ،تبس (Thebes) ،را مورد تاخت و تاز قرار داد ،اديپ (Oedipus) براي يافتن علت آن به همه جا نظر افكند ،همه جا مگر درون خودش و گناه خودش و زناي با محارم كه خدايان را رنجانيد و طاعون را فرستاد.

اين نياز ژرف به بيروني كردن گناه ،افكندن آن به شيئي يا شخصي ديگر ،داراي نيروي ژرفي است كه عاقل ميداند چگونه بر آن مهار زند.قرباني كردن يك آئين پرستش است ،شايد باستاني ترين آئين ها.آئين نيز سرچشمه قدرت است.

در ادامه به استفاده از قرباني در ميان قدرت مداران ميپردازيم كه چگونه با استفاده از قرباني دستهاي خود را همواره پاك نشان ميدهند.

نزديك به پايان قرن دوم پيش از ميلاد ،همچنان كه امپراتوري قدرتمند هان (Han) در چين به تدريج رو به زوال مي رفت ، «تسائو تسائو» (Ts,o TS,ao) سرلشكر بزرگ و وزير امپراتوري ،به عنوان قويترين مرد در كشور ظهور كرد .تسائو تسائو براي گسترش قدرت خود و رها شدن از شر رقيبانش ،و براي در دست گرفتن كنترل جلگه ي مركزي استراتژيكي چين ،مبارزه اي را آغاز كرد. او هنگام محاصره يك شهر كليدي ،كمي در زمانبندي ارسال محموله هاي گندم به پايتخت دچار اشتباه محاسبه شد.در نتيجه ،همچنان كه براي ورود محموله انتظار مي كشيد ،لشكر دچار كمبود غذا شد و او مجبور شد به رئيس كارپردازي دستور دهد جيره ي سربازان را كاهش دهد. تسائو تسائو كنترل محكمي بر سپاه ،و شبكه اطلاعاتي كارآمدي در اختيار داشت.چيزي نگذشت كه جاسوسان او گزارش دادند كه سربازان لب به شكايت گشوده اند و غرولند مي كنند كه : «خودش به خوبي زندگي ميكند در حالي كه ما حتي بقدر كافي براي خوردن نداريم.» آنها شايعه كردند كه شايد تسائو تسائو غذا را براي خودش نگه مي دارد.اگر گله و شكايت شايعه ميشد ،شورشي روي دست تسائو تسائو مي ماند .

او رئيس تداركات را به چادر خود احضار كرد.تسائو تسائو به رئيس تداركات گفت :«من ميخواهم از تو تقاضا كنم چيزي را به من عاريه بدهي و تو نبايد امتناع كني.» رئيس تداركات پرسيد : «آن چيست؟» تسائو تسائو گفت :«من سرت را به عاريه ميخواهم تا به سربازان نشان دهم.»
رئيس با گريه گفت:«اما من كه كار بدي نكرده ام ! » تسائو تسائو آهي كشيد و گفت :«ميدانم ،اما اگر من تو را به مرگ محكوم نكنم ،شورشي برپا خواهد شد.اما غصه نخور – پس از رفتن تو ،من از خانواده ات مراقبت خواهم كرد.»

تقاضاي تسائو تسائو هيچ راه ديگري براي رئيس تداركات بجا نگذاشت. او خود را تسليم سرنوشت كرد و همان روز سرش را از تن جدا كردند .سربازان با ديدن سر جدا شده ي او از گله و شكايت دست كشيدند. برخي متوجه پيام تسائو تسائو شدند ،اما ساكت ماندند و متحير و مرعوب خشونت او شدند .اما بيشتر آنها نظر او درباره ي اين كه چه كسي مقصر است را پذيرفتند و ترجيح دادند به خرد و انصاف او اعتماد كنند تا به بي لياقتي و سنگدلي او.

به نظر مي رسد قرباني خونبار يك بي گناه ،يادگاري از گذشته باشد.اما تكرار آن تا به امروز ادامه يافته است ،اگرچه غير مستقيم و نمادي باشد .از آنجا كه قدرت به طواهر بستگي دارد ،و كساني كه صاحب قدرت هستند به نظر نمي آيد كه هرگز اشتباه كنند .استفاده از قرباني مانند هميشه ،توده پسند بوده است. رهبران جديد براي اشتباهاتشان چه مسئوليتي خواهند پذيرفت؟ آنها به دنبال كساني ديگر براي مقصر جلوه دادن خواهند گشت – يك قرباني ! هنگامي كه انقلاب فرهنگي «مائو تسه تونگ» با تيره روزي شكست خورد ،هيچ بهانه اي نياورد و از مردم چين عذرخواهي نكرد .در عوض مانند تسائو تسائو ي قبل از خود ،قربانياني را پيش كش كرد ،از جمله منشي مخصوص خود و عضو بلندپايه حزب ؛«چي ان پو – تا»  را !!!

سزار بورگيا سالهاي متمادي جنگيد تا كنترل بخشهاي بزرگي از ايتاليا را به نام پدرش ،پاپ الكساندر به دست آورد.او در سال 1500 توانست «رومنگا» در شمال ايتاليا را اشغال كند.اين ناحيه سالها توسط حكمراناني اداره مي شد كه ثروت آن را به نفع خودشان به يغما مي بردند.آنجا بدون پليس يا نيروي انتظامي ،به ورطه ياغيگري سقوط كرده بود و سرتاسر ناحيه در دست دزدان و خانواده هاي متخاصم بود.  

سزار براي بر قراري نظم ،سرتيپي را بنام «رميرو -د – اوركو» در آن ناحيه گماشت .به گفته «ماكياولي» ،او مردي سنگدل و نيرومند بود ،و سزار به او قدرت مطلق داد. اوركو ،با قدرت و خشونت ،عدالتي خشن و جانورخويي را در رومنگا مستقر كرد و به زودي از شر همه گونه عنصر بي قانون راحت شد.اما گاهي وقتها در تعصب خود بيش از حد تند روي كرد ،و بعد از چند سالي جمعيت محلي از او رنجيده و حتي متنفر شد.

سزار ،در سال 1502 دست به اقدام قاطعي زد .اولا شايع كرد كه او رفتارهاي خشن و سنگدلانه ي اوركو را ،كه از طبيعت خونخوار سرتيپ ناشي مي  شد ،تائيد نمي كرده است.سپس ،در 22 اكتبر ،اوركو را در شهرك «سزنا» به زندان انداخت ،و روز بعد از كريسمس كه مردم شهر از خواب بيدار مي شدند ،منظره اي عجيب را در وسط ميدان پيزا يافتند :بدن بدون سر اوركو ،ملبس به جامه اي كامل با شنلي ارغواني ،سر بريده اش در كنار آن بر يك نيزه ،و كاردي خونين و كند و زنجير جلاد در كنار سر بريده ؛

بر حسب تشخيص ماكياولي از ماجرا ،سبعيت اين منظره مردم را يكباره حيرت زده و خشنود كرد.

پس از كشتن «اوركو» ،به جنبه ي نمايش نمادي و آييني بدن او هنگام به نمايش گذاشتن او توسط سزار توجه كنيد.شهروندان “رماگنا” بي درنگ واكنش نشان دادند.چون براي ما كاملا طبيعي است كه به جاي نگاه كردن به درون ،به بيرون نظر افكنيم ،به سهولت قصور قرباني را مي پذيريم.

«فرانكلين -د- روزولت» ،در درستكاري و انصاف صاحب اعتبار بود.اما در سراسر زندگي شغلي خود با موقعيتهاي بسياري روبرو شد كه خوب بودن او ضايعه ي سياسي به دنبال مي داشت ؛با اين وجود مصلحت نبود كه او به عنوان الگوي نادرست كاري نگريسته شود.بنابراين ،منشي او ،«لويز هو» ،بيست سال نقشي را بازي كرد كه اوركو اجرا كرده بود.
او زد و بندهاي پشت پرده ،كنترل مطبوعات ،و مانورهاي حقه بازي مبارزه ي انتخاباتي را اداره مي كرد ،و هر زمان كه اشتباهي رخ مي داد يا حقه كثيفي با تصويري كه مردم از روزولت داشتند مغايرت پيدا مي كردند ،هو به عنوان يك قرباني انجام وظيفه مي كرد و هرگز گله نمي كرد !

يك قرباني ،فزون بر تغيير مكان قصور به گونه اي مناسب ،مي تواند به عنوان هشدار دهنده اي به ديگران نيز انجام وظيفه كند… .

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا