دلایل حملۀ مغولان به ایران

يورش مغولان (منگولان) به ايران و تخريب نيمي بيشتر از اين سرزمين و كشتار ميليونها انسان رويدادي بود كه به گفته ابن اثير: « از بدو آفرينش آدم تاكنون … همانندش نيامده [1]» . موضوع ساده اي نيست كه فقط به تكبر و نخوت سلطان محمد خوارزمشاه نسبت داده شود. بعضي از مورخان را نظر بر اين است كه اگر خوارزمشاه سفرا و بازرگانان مغولي را نمي كشت اين تهاجم انجام نمي گرفت . اين نوع قضاوت براي اتفاقاتي كه از مهم ترين رويدادهاي تاريخي محسوب مي شود دليل پيش پا افتاده اي است در ريشه يابي تهاجم چنگيز به ايران و ديگر بلاد اسلامي علاوه بر جريان سفرا و تجار سرانگشت اتهام به ضرورت به سوي بغداد و ناصر خليفه عباسي كه محرك اصلي فتنه بوده دراز مي شود . در حالي كه تضادهاي دروني امپراطوري تازه تأسيس چنگيز و اشرافيت فئودال چادرنشين، در ارزيابيها ناديده انگاشته مي شود. سعي بر اين است كه در بررسي علل حمله چنگيز به ايران سه موضوع مذكور را مورد تجزيه وتحليل قرار داده و ديدگاههاي مختلف مورخان را بازگو نمائيم:

1 – كشته شدن بازرگانان و سفراي مغول (منگول):
پس از مبادله سفرا بين ايران و مغولستان كارواني با مال التجاره زياد از طرف چنگيزخان روانه ايران شد اما كاروان مال التجاره در اترار غارت شده و به فرمان حاكم خوارزمشاه همة بازرگانان گردن زده شده بودند فرستادگان چنگيز قرباني آز و طمع و سوء ظن خوارزمشاه گشته بودند شايد سلطان محمد دستور قتل عام آنان را نداده بود ولي پس از ماجرا جانب حاكم خود را گرفت و از تسليم وي ممانعت كرد گذشته از آن اهانت ديگري نسبت به چنگيزخان روا داشت و آن صدور فرمان قتل سفير «ابن كفر ج بغرا» و تراشيدن ريش همراهان بود كه براي درخواست تسليم حاكم ارترا به دربار خوارزمشاه آمده بودند لازم به يادآوري است سفرا كه ايلچي يا آلچي ناميده مي شدند معرف يك عشيره يا قبيله بوده اند وضعيت خاصي داشتند و سفير وجودي مقدس به شمار مي رفت .

بنا به گفته ابن اثير: «انگيزۀ خوارزمشاه در كشتن بازرگانان مغول تنها آزمندي نبود بلكه مي خواست از گسترش روابط بازرگاني با خان مغول جلوگيري كند تا اسلحه و ساز و برگ به سپاهيان چنگيز نرسد . چه جاسوسان او خبر داده بودند كه مغولان سرگرم ساختن اسلحه هستند [2] . »
البته ابن اثير كشتار سفرا را تنها حمله به ايران نمي داند در اين باره مي گويد كه :«سبب تاخت و تاز مغولان به شهرهاي اسلامي غير از اينهاست [3]…»

محمد نسوي مي نويسد: « چنگيزخان منگول از سلطان تسليم ينال (غايرخان) را خواست و سلطان از ترس لشكريان و امراء بزرگ كه از خويشان ينال بود خواستة چنگيز را اجابت نكرد و اعتقاد كرد كه اگر با چنگيزخان جواب به لطف گويد طمع او زادت شود خود را بگرفت و تجلدي نمود و فرمود تا آن رسولان بي گناه به قتل آوردند و به شومي آن چند قطره خون ناحق، خون چندين اهل اقاليم كه جمله مسلمانان بودند هدر شد و بهر قطره سيلي از خون حرام در جوي حسام بلكه بر روي رغام جاري گشت كينه اي توخت و جهاني سوخت [4].»

ابن العبري عقيده دارد كه بازرگانان مغولي به دستور خوارزمشاه كشته شدند و همين عمل باعث تحريك احساسات چنگيز و حمله بر ايران شد : «غاير خان براي سلطان كشتن تجار و تصرف اموال آنها را به عنوان يك كار خوب جلوه داد و سلطان محمد به او اجازه داد آن امير تمام تجار را كشت مگر يكي از آنها كه توانست از زندان فرار كند … اين عمل سلطان محمد در نظر چنگيزخان يك مصيبت بزرگي جلوه كرد و بي نهايت متأثر شد و خواب از سرش پريد … و به بالاي يك تپه بلند رفت و سرش را برهنه كرد و به سوي خدا تضرع و زاري كرد و از خدا كمك مي طلبيد تا او را ياري كند و او بتواند انتقام اين ظلم را بگيرد… [5]»

وصاف گويد:«چنگيز از اين عمل سلطان محمد سخت برآشفت در سال 615 ه ق با لشكري از تاتار قصد ممالك سلطان محمد كرد ابتدا قاصدي بفرستاد كه به دست خود آب صاف صلح و صفا را گل كردي و آتش هوي را به باد خود رأيي تيره ساختي جنگ را آماده باش كه به هر قطره خون بيگناهان سلامت جوي ، جويي از خون چون جيحون روان خواهد شد و در عوض هر قيراط دينارها پرداخته خواهد گشت. [6]»

بار تولد در تركستان نامه كشته شدن سفراء و بازرگانان را علت اصلي حمله ندانسته و مي نويسد:
«گسترش امپراطوري عظيمي مانند امپراطوري مغول پس از پيروزي مغولان در چين شمالي و تركستان شمالي و تصادم آن با امپراطوري خوارزمشاه ديگر گريزناپذير شده بود مسأله انتقام گرفتن خان مغول از خوارزمشاه به خاطر كشتن فرستادة خان دليل نيرومند براي جنگ بوده اما علت اصلي نبوده … [7]»

همين نويسده در اثر جديدش علت اصلي رامتوجه سلطان محمد خوارزمشاه نموده و مي نويسد:
«مقايسه اطلاعات موجود در منابع اسلامي و برخورد آنها با اين پيكار ما را به اين نتيجه مي رساند كه جنگ ميان خوارزمشاه و چنگيز اگر از جانب خوارزمشاه برافروخته نشده باشد دست كم با نيات جهانگشايانۀ تسريع شده و نه با نيات جهانگشايانه چنگيزخان [8]».
با بار تولد مي توان موافق بود كه كشتن فرستاده خان دليلي نيرومند براي جنگ بوده اما علت اصلي نبوده و بعد از واقعه اترار جنگ اجتناب ناپذير شده بود .

2 – نقش خليفة عباسي در كشاندن مغولان به بلاد اسلامي:
خليفه عباسي الناصر لدين الله با سلطان محمد خوارزمشاه ميانه خوبي نداشت و از هر فرصت ممكن براي تحريك حكومتهاي محلي در شرق عليه خوارزمشاه استفاده مي كرد و قدرتمندي سلطان محمد براي دستگاه خلافت چنان خطري بود كه خليفه باطناً بي ميل نبود كه حريف خود را به دست مغولان بيند و از شر او راحت گردد. براي اثبات اين ادعا شواعد تاريخي زياد وجود دارد كه به چند مورد اشاره مي شود:

ابن اثير كه خود ناظر آخرين دوره خلافت عباسي و حملات مغول بوده است با صريح ترين تعبير نقش خليفة عباسي الناصر لدين الله را در كشاندن مغولان به سرزمينهاي اسلامي تأييد كرده و مي نويسد:
«آنچه ايرانيان به او نسبت داده اند كه او مغولان را در مورد بلاد اسلامي به طمع انداخته و در اين رابطه با آنها به نامه نگاري پرداخته درست است اين ضربة عظيمي است كه هر گناه بزرگي در مقابل آن كوچك است [9]»

ابوالغداء (729 ه ق ) يكي ديگر از مورخين اهل سنت نيز اين امر را تأييد كرده و مي گويد :
«از دشمني كه ميان ناصر و خوارزمشاه وجود داشت ناصر مي خواست كه خوارزمشاه گرفتار آنان (مغولها) باشد و قصد عراق نكند [10] . »
در ورايت ديگري از قول «روبروك» كه خود در دستگاه مغول بوده آمده است كه : «بار ديگر سفير خليفه بقرافروم رسيد اين فرستاده مأموريت داشت تا با امپراطور جديد قرارداد صلح منعقد سازد و متعهد گردد كه ده هزار سوار براي پيشبرد فتوحات در ايران در اختيار مغولان گذارد خان مغول خواستار آن بود كه خليفه تمام استحكامات قلاع خود را ويران كند و البته اين پيشنهاد توسط سفير خليفه رد شد [11]».

ميرخواند صاحب روضه الصفا مي نويسد: «خليفه از روي ناچاري به اين فرمانروا يعني تموچين روي آورد تا خطري را كه از جانب همسايگان متوجه قلمرو خلافت بود دفع نمايد [12].»

پاول هرن نيز عقيدة استمداد خليفة عباسي از خان مغول را تأييد كرده و مي نويسد : « بايد گفت در اين موقع هستي خليفه در خطر بود زيرا خوارزمشاه مصمم بود خليفه را از سياسي ظاهري و روحاني محروم كند و به جاي او يك خليفه از علويان منصوب دارد و ناصر لدين الله از ترس جان چنگيزخان را براي حمله به ايران تشويق كرد چنگيزخان در اجابت اين دعوت فرصت را از دست نداد [13].»

اشپولر با استناد به نوشته ميرخواند اين توهم را كه ارتباط خليفه با چنگيزخان از ناحيه مخالفان مذهبي خليفه طرح شده باشد رد كرده و مي نويسد: «اكنون نمي توان با اطمينان گفت كه آيا خليفه خود در وارد كردن بزرگترين ضربة تاريخ بر عالم اسلام مصمم بوده است يا نه . اما سر زدن چنين عملي از الناصر لدين الله كه سخت سرگم سياست بود غيرممكن نمي نمايد چون ميرخواند در ارسال اين پيغام از جانب خليفه به خان مغول ترديدي نداشته است مي توان گفت كه در آن عصر ديگران نيز آن را متحمل مي دانسته اند از آن گذشته به دشواري مي توان پذيرفت كه در قرن نهم به منظور سود جويانه اي چنين خبري را اشاعه داده باشد [14] .»

بارتولد معتقد است كه چون ميان خوارزمشاه و بغداد كدورتي بوده اين خبر به صورت شايعات مبهم انتشار داشته است بدين سبب تصور نمي رود كه خبر مربوط به دعوت مغولان از طرف ناصر خليفه عليه خوارزمشاهيان شايان توجه و مهم باشد [15]. ولي بار تولد در اثر جديدش كه در سال 1926 م يعني پنج سال پيش از مرگش در تركيه مجموعة سخنرانيهائي داشته و با نام تاريخ تركهاي آسياي ميانه به فارسي ترجمه شده است نظريه قبلي خودش را تا حدودي تعديل و به واقعيت نزديك شده و تلويحاَ نامه نگاريها و نقشه هاي خليفه را بي تأثير در جنگ ندانسته و مي گويد : «مسئله بسيار مهم براي ما تصادم ميان چنگيزخان و محمد خوارزمشاه است اين برخورد تاكنون بيشتر نتيجه هدفهاي جهانگشايانه قلمداد شده و اغلب كوشيده اند ثابت كنند كه حتي خارجيان به خصوص ناصر خليفة عباسي بغداد چنگيزخان را به طرح نقشه هاي وي برنيانگيخته باشند دست كم با نفوذ خود از او حمايت كرده اند با وجود اين ، مقايسه اطلاعات موجود منابع اسلامي و برخورد آنها با اين پيكار ما را به اين نتيجه مي رساند كه بعد از واقعة اترار حمله مغولان بر ضد قلمرو شاه خوارزم اجتناب ناپذير شده بود و نيازي به تحريكات ناصر خليفه يا شخص ديگري براي اقدام با اين حمله نبود [16]. »

عباس اقبال گويد: « اگرچه علت حملة چنگيز به ممالك خوارزمشاهي و بهانة او در اين اقدام امور ديگري بوده است و تنها دعوت خليفه او را بر اين كار وانداشته ولي رفتن سفيري از جانب ناصر پيش چنگيزخان و علت دشمني خليفة مسلمين با خوارزمشاه و دادن اطلاعات در باب احوال ممالك اسلامي كه لازمة دعوت خان مغول به جنگ با خوارزمشاه بود چنگير را مايل و جري كرده [17]… »

3 – نقش تضادهاي دروني امپراطوري چنگيزخان منگول در حمله به ايران:
عده اي از محققان تاريخ مغول را عقيده بر اين است كه از زماني كه چنگيزخان مغولستان را يكپارچه كرده و قدرت جنگاوري خود را محكم ساخته بود برخورد بين ايران و مغولها غيرقابل اجتناب بود و در واقع چنگيزخان متكي بر اشرافيت فئودال چادرنشين بود لذا سياستهاي وي تحت تأثير نيازهاي اين اشرافيت قرار داشت. پيكولوسكايا محقق روسي مي نويسد : «محرك سياست جهانگشاري چنگيزخان همانا منافع اعيان چادرنشين فئودال شده بود از قديم درآمد اعيان مذبور را نه تنها بهره كشي از آراتها (سرف) تشكيل مي داد بلكه به همان اندازه از جنگهاي غارتگرانه ميان اولوسهاي مجاور منتفع مي شدند از آنجا كه پس از وحدت مغولستان جنگهاي داخلي در آن كشور متوقف شد اعيان چادرنشين كه نمي خواستند از غنايم جنگي محروم گردند به فتوحات خارجي و جهانگشايي متمايل مي شدند و از آنجايي كه موفقيت در اين جنگها مستلزم وجود يك حكومت نيرومند و تنسيقات سخت نظامي بود اعيان مغول با كمال وفاداري به خدمت چنگيزخان كمر بستند [18].»

چنگيزخان مي دانست تنها سياست استيلاجويانه مي تواند وفاداري اشراف چادرنشين مغول را براي وي تأمين كند و او را از خيانت، سركشي و جنگهاي داخلي و امپراطوري ساخت وي را از فروپاشيده شدن سريع در امان دارد گذشته از اين چيره شدن بر سرزمينهايي ديگر مي بايست خصومتهاي طبقاتي ميان اشراف و توده كوچ نشينان وابسته ـ آراتها ـ را كه در جامه مغول پديد آمده بود فرونشاند و سست گرداند. [19]

مواردي از نشانه هاي تضاد در ميان اشراف و توده هاي محروم را در مبحث قشربندي جامعه ايلاتي به اجمال مرور كرديم و از قول واسيلي يان آورديم كه چنگيز چگونه وعده تسلط بر ثروتمندترين كشورهيا جهان را به پيروانش مي دهد و نيز به است آنها قول مي دهد كه در اندك زماين توانگر شده و با غنايم و احشام زياد مواجه خواهند شد.

نويسندة تاريخ امپراطوري زرد مي گويد: « چنگيز سياست دو پهلو داشت او براي بدست آوردن فرصت سياست ترغيب و تهدي را در يك زمان اجرا مي كرد وعدة صلح مي داد و در عين حال آمادة جنگ مي گشت . چنگيزخان مي دانست كه زمان به سود وي مي چرخد تخت سلطنت سلطان محمد به لرزه افتاده بود بي شك وقت آن مي رسيد كه سردار مغول بتواند در برابر جهانيان حق را به جانب خود جلوه دهد. چنگيزخان مردي خردمند بود و مي دانست كه بايد در جنگي بزرگ و پرمخاطره كه هدف آن نه تنها كسب پيروزي بلكه تأسيس يك دولت بزرگ عشايري بود كه مي بايست هزاران سال دوام داشته باشد خود را بي گناه و مظلوم جلوه دهد [20] .»

كارل بروكلمان نيز انگيزه هاي اقتصادي را در حملة مغول به ايران مؤثر دانسته و گويد:
«شايد انگيزه هاي اقتصادي مانند آنچه سابقاَ عربها را به كشور گشائي وا داشت يا مانند مبارزاتي كه ميان شبانان و نگاهدارندگان اسب در گرفت در اين حمله بي تأثير نبوده است. [21]»

استاد بسيار بزرگوار دكترحسين آلياري با ذكر دلائلي گناه تهاجم چنگيزخان به ايران را متوجه سلطان محمد خوارزمشاه مي كند. قبل از هيچ گونه اظهار نظري به بيان ديدگاه ايشان مي پردازيم:
«مقصر اصلي در تحريك و هجوم مغول ها كه منجر به نابودي ميليون ها نفر مسلمان و تخريب و سوختن شهرهاي بي شمار اسلامي گرديد خود سلطان علاء الدين محمد مي باشد، غرور بيجا و فكر كوچك و طمع كاري بيش از اندازة او و از طرف ديگر ضعف و ترسي كه بر وجودش مستولي شده بود اين ضايعه اسفناك را برآورد به عقيدة من با علم به اينكه در حادثة اترار تركن خاتون و سرداران وابسته براي او دخالت تام داشته اند باز نبايستي سنگيني گناهان سلطان محمد را سبك ترش نمود و كوشيد تا تاريخ جديد اعتباري شايسته براي او در نظر بگيرد.

ما بر خلاف بعضي از محققين و متخصصين تاريخ مغول عقيده داريم كه اگر حادثه اترار به وقوع نمي پيوست و سلزان سياست مدبرانه اي اتخاذ مي نمود ايران در معرض حملات وحشيانه مغولها واقع نمي شود از يك طرف با تحقيق و مطالعه وقايع آن زمان مي بينيم كه مغولها احتياجي نداشتند تا نياز اقتصادي خود را از ايران تأمين نمايند و از طرفي هنوز مجادله بر عليه كوچلك خان پايان نيافته بود و مغول ها در چين و تنگوت گرفتاريهايي داشتند و نمي توانستند در سه جبهه جنگ را شروع نمايند و از طرف ديگر سياست خارجي خوارزمشاهيان طوري بود كه آن دولت را در نظر چنگيزخان بزرگ و پرقدرت جلوه مي داد ما براي تاييد مسايلي كه پيش كشيديم به يك دليل مهم اكتفا مي كنيم موقعي كه براي مغولها راهي جز جنگ باقي نماند و چنگيزخان تصميم به نبرد گرفت مدتي طول كشيد تا سپاه خود را براي اين هدف مهيب آماده سازد در حقيقت چنگيز هنوز آن قدرت را در خود نمي ديد كه هجوم آني را بر عليه ايران شروع نمايد . مي بينيم او تابستان 1219 م را در كنار رودخانه ارتيش مي گذارند و با تمام قدرت شروع به جمع آوري سپاه از قبايل مغولستان مي كند و اين آماده شدن تا سال 1220 م ادامه مي يابد . [22] »

با اينكه دلايل ارائه شده قانع كننده است اما در اين مورد با ديويد مورگان هم عقيده ام كه چنگيز دست كم دو اين مرحله تمايلي به درگيري نظامي با خوارزمشاه نداشت او در چين كاملاَ درگير بود و امپراطوري قابل توجهي را نيز به زير سيطرة خود درآورده بود كه هنوز به طور كامل هضم نشده و سامان پيدا نكرده بود اما چنانچه بر اساس تاريخ بعدي مغول و گسترش فتوحات آنها به داوري بنشينيم بي شك و در هر صورت خوارزم در نهايت مورد حمله قرار مي گرفت اما ماجرا به اين صورت پيش رفت كه خوارزمشاه كنترل اين قضيه را از دست چنگيزخان خارج كرد و با اعمال خويش جنگ را اجتناب ناپذير كرد [23]. در مجموع مي توان نتيجه گرفت كه ارادة خان مغول به كشور گشاي و حس توسعه طلبي شديد در ميان مغولان مي تواند انگيزه اصلي شروع جنگ باشد و بالطبع مغولان متوجه ضعف داخلي دولت خوارزمشاهي بودند در چنين شرايطي هجوم صحرانشينان به سرزمينهاي ثروتمنددتر اقوام با فرهنگ و تمدن امري اجتناب ناپذير بوده تنها برخورد سنجيده تر خوارزمشاه با فرستاده هاي چنگيزخان مي توانست هجوم مغولها را به تأخير انداخته و روابط بازرگاني و صلح آميز ادامه داشته باشد.

بديهي است نه كشتار بازرگانان و ربودن اموال آنان قابل توجيه است و نه كشتن ميانجي و به قتل رساندن ايلچي و در خيانت و بلاهت دربار خوارزمشاهي هم نمي توان ادني ترديدي داشت ولي ايلغار مغول در مبني و اساس امري طبيعي و به قصد تحصيل ثروت و به چنگ آوردن مال و غنيمت و رفع احتياجات مادي و امثال اين امور بود و گرفتن انتقام از محمد اغري بهانه اي ظاهري بوده است . به قول ساندرز بي حرمتي اترار كه ضمن آن يك سفير نيز كشته شد به چنگيزخان مجال مي داد كه نه به عنوان متجاوز بلكه به عنوان تلافي كنندة يك خطا تأسف آميز ظاهر شود.

آبشخور:
1 به نوشته منهاج سراج در طبقات ناصري، ص 345 ، «لقبي است كه چنگيزخان نسبت به سلطان محمد خوارزمشاه داده است »
2 تاريخ فتوحات مغولي – ص 61
3 ابن اثير، عز الدين ، الكامل في التاريخ، ترجمه ابوالقاسم حالت، تهران ، انتشارات علمي ، چاپ اول ، 1355
4 ابوالفرج اهرون، غريفوريوس (ابن الجري) ، تاريخ مختصر الدول ، ترجمه محمدعلي تاج پور، حشمت الله رياضي، تهران انتشارات اطلاعات، چاپ اول ، 1364
5 بار تولد، ولاديمير ، تركستان نامه، ترجمه كريم كشاورز، تهران ، انتشارت آگاه ، چاپ اول ، 1352
6 بار تولد، ولاديمير ، تاريخ تركهاي آسياي ميانه، ترجمه غفار حسيني ، تهران ، توس ، چاپ اول ، 1376
7 اشپولر، برتولد، تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود ميرآفتاب ، تهران ، انتشارات علمي و فرهنگي ، چاپ دوم ، 1365
8 بياني ، شيرين ، دين و دولت در ايران عهد مغول ، تهران، مركز نشر دانشگاهي ، چاپ اول ، 1367
9 اقبال ، عباس ، مجموعة مقالات ، به كوشش محمد دبير سياتي ، تهران ، خيام ، چاپ اول ، 1350
10 پيكولوسكايا و ديگران، تاريخ ايران از عهد باستان تا سده هيجدهم ميلادي ، ترجمه كريم كشاورز ، تهران ، پيام ، چاپ سوم ، 1354
11 ميرخواند، محمد بن خاوند شاه ، روضه الصفا، ج 4 و 5 ، تهران ، خيام ، چاپ اول ، 1339
12 مورگان، ديويد، مغولها، ترجمه عباس فر،تهران ، انتشارات مركز ، چاپ اول ، 1371
13 مرتضوي ، منوچهر ، مسائل عصر ايلخانان ، تهران، آگاه ، چاپ دوم، 1372
14 نسوي ، شهاب الدين محمد، سيرت جلال الدين ، تصحيح مجتبي مينوي ، تهران ، علمي و فرهنگي ، چاپ دوم 1365
15 فضل الله شيرازي ، شهاب الدين ، «تجزيه الامصار و تز جيهه الاعصار» مشهور به تاريخ وصاف ، تحرير عبدالمحمد آيتي ، تهران ، مؤسسه پژوهشگاه ، چاپ دوم ، 1372
16 بروكلمان ، كاري ، تاريخ ملل و دول اسلامي، ترجمه هادي جزايري، تهران ، نشر كتاب ، چاپ دومي 1346
17 پطروشفسكي ، ايليا پاولويچ ، تاريخ ايران در سده هاي ميانه، ترجمه كريم كشاورز ، تهران ، دنيا ، چاپ اول 1359
18 باركهاوزي، يواخيم، امپراطوري زرد (چنگيزخان و فرزندانش ) ترجمه، اردشير نيكپور ، تهران ، زوار ، چاپ اول ، 1346
19 جوزجاني ، منهاچ سراج، طبقات ناصري، به تصحيح عبدالحي حبيبي، لاهور ، دانشگاه پنجاب ، چاپ اول ، 1344
20 رشيد الدين ، فضل الله ، جامع التواريخ ، به كوشش بهمن كريمي ، تهران ، اقبال ، چاپ دمم ، 1362
21 ساندرز. ج . ج . تاريخ فتوحات مغول ، ترجمه ابوالقاسم حالت ، تهران ، اميركبير، چاپ دوم ، 1363
22 ياول هرن، تاريخ مختصر ايران، ترجمه رضازاده شفق، تهران‌، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1349

یعقوب لیث صفار

كشور ايران پس از انقراض شاهنشاهي ساساني بزرگترين ميدان منازعات با حكومت عرب شد و ما قسمت بزرگي از افتخارات تاريخي خود را مرهون ايامي هستيم كه اين منازعات بزرگ در آن صورت ميگرفت.

نياكان ما با نقشه ي درست و ميهن پرستانه ،و با قصد احياء تمدن و شكوه قديم ايراني بي آنكه دقيقه يي از دقايق مبارزه را از نظر صائب خويش دور دارند به بزرگترين قيام ملي بر ضد فاتحين عرب دست زدند و در اين راه چندان كوشيدند كه سرانجام استقلال از دست رفته را بدست آوردند و ايران را از اضمحلال و فناي هميشگي رهايي دادند.

خونهاي پاك صدها تن از برگزيده ترين فرزندان اين آب و خاك بر دامن ايران مقدس فرو ريخت تا لكه هاي ننگ و شكست و مذلت از آن سترده گشت و اين كشور ديرپاي كهن سال باشكوه و عظمت جاوداني خويش برپاي ماند.

يكي از اين فرزندان بزرگ و نام آور ايران كه تمام زندگي پرافتخار خويش را مصروف همين قصد بزرگ يعني بدست آوردن استقلال و عظمت برباد رفته كرد،جوانمردي اهل سيستان بنام «يعقوب» است كه او را بايد فخر هر ايراني و يكي از نشانهاي بزرگ نبوغ نظامي ايرانيان دانست.

وي در ناحيه يي از ايران تربيت يافت كه يكي از بزرگترين مراكز مخالفت با دستگاه حكومت عرب و از خطرناكترين آشيانه هاي مقاومت براي خلفاي اموي و عباسي بوده است.اين ناحيه پر افتخار سيستان است كه حتي در داستانهاي ملي ما هم محل ظهور بزرگترين پهلوانان بود.

سيستان بعهد خلافت عثمان در سال 30 هجري پس از نبردي سخت گشوده شد و مرزبان آنجا يعني «ايران پسر رستم» ،كه پس از جنگ بزرگ خود بي آنكه شكستي يابد صلاح را در صلح ديده بود ،حتي هنگام مذاكره صلح نيز نتوانست از اهانت نسبت بدشمن خودداري كند و معروفست كه همينكه چشم او به سردار سپاه خصم افتاد گفت: ميگويند اهرمن بروز ديده نشود،اينك اين اهرمن است كه آشكارا مي بينم و درين هيچ شك نيست!

از اين تاريخ سيستان يكي از بزرگترين مراكز نبرد و جدال با فرمانروايان عرب شد و جنگهاي بزرگي در آن ناحيه ميان عمال حكومت عرب و سيستانيان رخ داد چنانكه ميتوان گفت از سال سي ام هجري تا هنگام ظهور يعقوب ،سيستان بيشتر اوقات از اقتدار و نفوذ حكومت عرب دور و در حقيقت مستقل بود و حتي مذهب زرتشتي نيز در تمام دوره قدرت خلفا بنهايت شدت و قوت در اين سامان وجود داشت و روحانيان زرتشتي در آتشكده ها با آزادي مراسم ديني خود را انجام ميدادند.     

بقاي حس مليت در سيستان مخصوصا از جهت حفظ روايات ملي در آن سامان آشكار ميشود.چنانچه سيستان را در آن ايام ميتوان يكي از مراكز مهم حفظ و انتشار روايات ملي و داستانهاي پهلواني خاندان گرشاسب مربوط به سيستان است و بنابر روايات قديم بزرگترين پهلوانان ما از سيستان برخاسته اند و راجع به آنان داستانهاي مفصلي در سيستان وجود داشت كه از آن ميان تنها داستان فرامرز پسر رستم در 12 مجلد بوده است.

سيستانيان به اين داستانها علاقه بسيار داشتند و آنها را از حفظ ميكرده و سينه بسينه ميسپرده اند و شايد يكي از علل حادثه جويي اهالي سيستان همين حفظ داستانهاي پهلواني و علاقه به تقليد از پهلوانان بزرگ بوده است.

رواج داستانهاي ملي و پهلواني و حماسي در سيستان بحدي بود كه حتي آنها را به بعضي از نقاط سيستان نيز نسبت ميدادند و مثلا ميگفتند ديه (قرنين) مولد يعقوب ستورگاه رستم دستان بود و بعضي جغرافيانويسان دوره اسلامي آخور رخش را آن ديه نشان داده اند.

يعقوب پس از بلوغ از قزنين به شهر مركزي سيستان رفت و در آنجا شغل پدر را دنبال كرد و از رويگري ماهي پانزده درهم بدست مي آورد و از همت بلند آنرا با ياران ميخورد و از اين طريق دوستاني جديد براي خود فراهم ميكرد.اما روح بلندپرواز و برتري جوي او بدين كار قانع نبود و راهي براي نيل به مقامات بلند ميجست.

اتفاقا جريانات اجتماعي و سياسي سيستان در اين ايام براي ترقي آزادمرد سيستاني ما مساعد بود زيرا در اين هنگام «جوانمردان» يا عياران در سيستان صاحب قدرت و نفوذي بودند و يعقوب كه شجاعت و آزاده مردي و مردانگي را از نياكان به ارث ميبرد و بر اثر جوانمردي ذاتي ياران بسياري نيز بدست آورده بود، به آساني مي توانست به صف «جوانمردان» در آيد و از اين طريق مقدمات ترقي سريع خويش را فراهم كند.

يعقوب در ميان عياران بزودي مقام و مرتبه سرهنگي يافت و چون با همه مردم حتي با مغلوبين به مهرباني رفتار ميكرد و نيز از آنجا كه بر اثر شجاعت و قدرت همواره در جنگها و حملات پيشرفت با او بود،بزودي بر شماره هواخواهان او افزوده شد و قدرتي بسيار يافت.

در اين هنگام سيستان در دست يكي از مخالفان حكومت عرب بنام «صالح ابن نصر»بود و يعقوب كه هنوز در آغاز ترقيات خود بود ،صلاح خويش را در همدستي با او دانست و با ورود خود و هواداران خويش در جزء طرفداران او باعث رواج كار وي شد،اما صالح مرد تندخو و بي محابا بود و بيهوده مردم را مصادره و شهرها را غارت ميكرد و جوانمرد بلند همت ما كه نمي توانست با چنين مرد منفعت جوي و مردم آزاري همدست باشد ،بر او شوريد و او را در جنگي از ميان برد (247هجري)و در محرم همين سال مردم سيستان با او بيعت كردند و او را به امارت سيستان برگزيدند.

اگرچه مورخان سال رسمي سلطنت يعقوب را سال 259 هجري ميپندارند ولي حقا پادشاهي اين مرد بزرگ از سال 247 يعني از همان سالي آغاز ميشود كه او صالح بن نصر از ميان برد و از جانب مردم به حكومت ايالت مستقل سيستان انتخاب شد و از اين سيستان مستقل،نقشه ايجاد يك ايران مستقل را طرح كرد.

فعاليت واقعي يعقوب از همين موقع آغاز گشت،چه او قصد نداشت بولايت سيستان اكتفا كند،بلكه ميخواست آنرا مبداء حمله براي فتح ساير نواحي ايران قرار دهد و اين مطلب از پيامي كه به رئيس خوارج سيستان داده بود بخوبي آشكار است آنجا كه گفت:

((…اميرالمومنيني از سر دور كن و برخيز با سپاه خويش دست با ما يكي كن كه ما به اعتقاد نيكو برخاستيم كه سيستان نيز فراكس ندهيم و اگر خداي تعالي نصرت كند بولايات سيستان اندر افزائيم آنچه توانيم)).[1]

از همين پيام آشكار است كه يعقوب تنها براي تحصيل امارت محدود سيستان قيام نكرده و همت عالي او به نجات تمام كشور ايران متوجه بوده است و تمام سالهاي اول حكومت او نيز براي تهيه مقدمات همين مقصود صرف شد.

پس نخست بدفع مخالفان داخلي مخصوصا صالح ابن نصر امير پيشين سيستان كه هنوز قدرتي داشت پرداخت و چون اين مرد با «ژنده پيل»[2] پادشاه كابل بر ضد يعقوب اتحادي بسته و از نو قوتي گرفته بود،يعقوب بر سر او تاخت و در سالهاي 249 و 250مشغول زد و خورد با او بود و آخرين جنگ بزرگ وي با اين مرد و متحد او كه با لشكر انبوه و پيلان بسيار به ياري صالح آمده بود در سال 250 صورت گرفت.

در اين جنگ چون ژنده پيل برتري نفرات بيشتر داشت كار بر يعقوب سخت شد و اگر شجاعت ذاتي او نبود محققا شكست در سپاه او مي افتاد،اما يعقوب پنجاه سوار از ميان لشكريان خويش انتخاب كرد و به قلب سپاه ژنده پيل حمله برد و او را كشت و شكست در سپاه بي سردار او افكند،چنانچه شش هزار تن از آنان كشته و سي هزار تن اسير شدند و غنايم فراواني از فيل و اسب و نقدينه و اسلحه و ديگر چيزها به اضافه تخت سيمين ژنده پيل بدست يعقوب افتاد و مخالف بزرگ يعقوب يعني صالح نيز در همين جنگ اسير و به سيستان برده شد.

با اين فتح بزرگ كه تنها مرهون شجاعت يعقوب بود،قدرت و ثروتي بسيار نصيب او شد و علاوه بر سيستان ،قسمت زيادي از افغانستان امروزي در قلمرو حكمراني او درآمد و از اين پس به آساني در سالهاي 251 و 252 برخي از مخالفان داخلي را از پاي درآورد. 

از سال 253 به بعد دوره تهاجمات بزرگ يعقوب بولايات مهم ايران كه در دست خلفاي عباسي يا عمال آنان بود ،آغاز گشت.نخستين ناحيه بزرگ ايران كه پس از سيستان و كابل و غزنين مورد توجه يعقوب واقع شد ،خراسان است.خراسان در آن روزگار ناحيه بسيار وسيعي بوده كه تا جيحون و داخله افغانستان كنوني و ريگزارهاي ميان درياچه خوارزم و بحر خزر امتداد داشت و به اضافه برخي از قسمتهاي ديگر ايران در دست «محمد بن طاهر» از اعقاب «طاهر بن حسين ذواليمينين» (سردار معروف ايراني معاصر مامون) بود.

يعقوب از دو راه ميتوانست به اين ناحيه وسيع حمله ور شود،يكي از راه جنوب كه بيشتر خشك و سخت و طولاني بود و ديگر راه هرات كه براي حمله بداخل خراسان و رسيدن به نيشابور مساعدتر بنظر مي آمد.

حاكم هرات كه از بستگان محمد بن طاهر بود پس از محاصره يي طولاني مغلوب و اسير شد و چون اين خبر به پادشاه طاهري رسيد يكي از سرداران خود (ابراهيم بن الياس) را مامور دفع يعقوب كرد ولي ابراهيم در جنگي سخت و با دادن تلفاتي شديد مغلوب شد و بخراسان نزد محمد بن طاهر گريخت و به وي گفت:

جنگ با اين مرد سودي ندارد زيرا او سپاهي هولناك دارد كه از كشتن هيچ باك ندارند و بي تكلف و بي ملاحظه ميجنگند و جز شمشير زدن كاري ندارند چنانكه گويي از مادر براي جنگ زاده اند و او (يعني يعقوب) خود مردي جد و شاه منش و جنگجوست و چز استمالت با او راهي نيست.

محمد بن طاهر نيز چاره جز آن نديد كه تمام فتوح او را برسميت بشناسد و علاوه بر آن حكومت پارس و كرمان را نيز بدو دهد و يعقوب كه شايد موقتا صلاح كار را در تحكيم وضع خود در ولايات و نواحي مفتوحه جديد يعني كابل و غزنين و هرات و فارس و كرمان ميديد از ادامه جنگ با محمد بن طاهر خودداري كرد و تا سال 258 در كرمان و فارس و كابل و بلخ و هرات مشغول زد و خوردهاي شديد با مخالفان خويش و از ميان بردن آنان بود و در همين سال اخير خليفه عباسي[3] نيز متصرفات او را برسميت شناخت و برادر و وليعهد خود[4] را برسالت نزد يعقوب فرستاد با منشور فرمانروايي بلخ و تخارستان[5] و پارس و كرمان و سيستان و ولايت سند.

پس از تحصيل اين مقدمات قدرت يعقوب چندان فزوني يافت كه ديگر هنگام تسلط او بر خراسان و عراق يعني دو قسمت از مهمترين قسمتهاي ايران آنروز فرا رسيد.

پس در سال 259 بخراسان حمله كرد و يكسر تا نيشابور كه در آن روزگار و مدتها بعد از آن مركز خراسان و بزرگترين شهر معروف مشرق ايران بود،تاخت و بهانه او در اين كار تعقيب يكي از دشمنان خود[6] بود كه به محمد بن طاهر پناه برده بود.

معروفست كه چون يعقوب به نزديك نيشابور رسيد رسولي به دربار محمد بن طاهر فرستاد.چون سفير به به نيشابور رسيد و به بارگاه طاهري درآمد  از حاجب[7] او بار خواست.حاجب گفت: «بار نيست كه امير خفته است.» و فرستاده يعقوب در پاسخ او گفت:«كسي آمد كه او را از خواب بيدار كند.» و از آنجا بازگشت.

نيشابور به آساني گشوده شد و پادشاه خواب آلود طاهري و اطرافيان غافل او همه اسير سردار بيدار و شجاع سيستاني گرديدند و با اين فتح مملكت يعقوب بيش از نصف ايران آنروز گشت.

پس از فتح نيشابور به يعقوب خبر بردند كه مردم ميگويند يعقوب عهد و منشور خليفه[8] ندارد،چگونه او را اطاعت كنيم؟يعقوب به حاجب خود گفت فردا همه بزرگان و علما و فقها و روساء نيشابور را اينجا جمع كن تا منشور و عهد خليفه بدانان عرضه كنم.

حاجب دستور داد تا ندا كردند و فردا همه بزرگان نيشابور بدرگاه يعقوب آمدند.يعقوب فرمان داد دو هزار غلام با سلاح تمام و گرزهاي سيمين و زرين خدمت او صف كشند و او خود برسم شاهان بنشست.آنگاه بزرگان را خدمت او آوردند و حاجب را گفت آن عهد خليفه را بياور تا به ايشان بر خوانم.حاجب آن «عهد و منشور» را كه در پارچه يي پيچيده بود آورد و در برابر يعقوب نهاد.

يعقوب پوشش از روي «منشور» خليفه برداشت،زيرا آن شمشيري بران و درخشان بود!
آنرا بدست گرفت و بجنبانيد،مردم از بيم جان به لرزه افتادند.يعقوب گفت:مترسيد!اين شمشير را براي كشتن شما نياورده ام،اما شكايت كرديد كه يعقوب منشور خليفه ندارد،خواستم تا بدانيد كه دارم!
و آنگاه گفت:مگر خليفه را اين شمشير در بغداد ننشانده است؟ گفتند آري،گفت مرا بدين جايگاه هم اين شمشير نشانده است،فرمان من و خليفه يكي است.

بعد از فتح خراسان يعقوب بگرگان و طبرستان تاخت.در اين هنگام حكومت گرگان و طبرستان در دست يكي از امراي علوي بنام حسن بن زيد بود  كه آن دو ناحيه را از چنگ بني عباس بيرون آورده بود و خود بر آن نواحي حكومت ميكرد.

يعقوب او را به آساني شكست داد و بكوه ديلمان راند و بخراسان بازگشت و در سال 261 به فارس رفت و پس از چندي توقف،لشكر به خوزستان كشيد و آنرا از تصرف خليفه عباسي بيرون آورد و چندي در همان ولايت ماند.

چون خبر ورود يعقوب به خوزستان و توقف وي در آنجا به خليفه «المعتمد علي الله»[9] رسيد سخت به وحشت افتاد،چه بيم داشت كه يعقوب بر بغداد بتازد و بساط حكومت عرب را برچيند.با اين حال راهي جز استمالت او نمي ديد و به همين سبب رسولي فرستاد و فرمان حكومت ولاياتي را كه قبلا داشت به اضافه طبرستان و گرگان و شرطه بغداد بدو داد و در تمام مدتي كه يعقوب از فارس تا محل ديرالعاقول نزديك بغداد در حركت بود ميان او و خليفه مكاتبه در كار بود.

خليفه سعي داشت يعقوب را به وعده هاي مختلف دلخوش كند اما يعقوب با عزم راسخ در فكر فتح بغداد بود.بنابر روايتي مشهور در يكي از نامه هاي خود به المعتمد با ابيات وطن دوستانه يي كه المتوكلي شاعر معروف ايراني خطاب به بني عباس سروده بود،استشهاد كرد و ما براي آنكه مرتبه وطن دوستي و علو فكر اين آزادمرد را نموده باشيم ترجمه چند بيت از آنرا در اينجا مي آوريم:

من فرزند آزادگان جم نژاد،
و صاحب ارث پادشاهان ايرانم.
و زنده كننده آنچه از عزت آنان كه از ميان رفته،
و طول ايام قديم بر آنها قلم فراموشي كشيده است!
من آشكارا خواهان انتقام آنانم
و اگر كسي از حق ايشان چشم بپوشد من چشم نخواهم بست.
درفش كاوياني با من است
و اميدوارم كه به فر آن بر تمام ملل برتري يابم.
پس به همه بني هاشم[10] بگوي
كه پيش از پشيماني آماده خلع شويد!
ما به قهر و به طعن نيزه ها و ضرب شمشيرها شما را حكومت داديم.
و پدران ما پادشاهي را به شما دادند
اما شما به شكر نعمتها وفا نكرديد.
پس بازگرديد به حجاز،سرزمين خود،
……………………………………
و آنگاه بياري شمشير تيز و نوك قلم،
من بر تخت شاهان خواهم نشست!

سپاه يعقوب به بغداد نزديك شد تا به منزل ديرالعاقول رسيد.در اينجا خليفه و وليعهدش «موفق» چاره يي جز مقابله با يعقوب نديدند و جنگ ميان دو طرف درگرفت(روز يكشنبه سوم يا هفتم رجب سال 262 هجري).

نخستين روز جنگ بفتح ايرانيان بسر آمد و يعقوب و سپاهيان وي با حملات مردانه خويش بسياري از سپاهيان خليفه را از ميان بردند و مابقي از پيش سپاهيان او گريختند.خليفه و سرداران او چون ديدند كه در جنگ مردانه با اين سردار بزرگ تاب مقاومت ندارند دست به حيله زدند و نامردانه آب دجله را در لشكرگاه او افكندند چنانچه عده زيادي از سپاهيان ايران غرق شدند و يعقوب ناگزير با بازمانده سپاه خود به جندي شاپور عقب نشست و شروع به گردآوردن سپاهيان جديد كرد تا بار ديگر بر بغداد حمله برد و بساط حكومت عرب را الي الابد برچيند.

خليفه حيله گر عباسي چون خبر توقف يعقوب را در خوزستان شنيد دانست كه اين شيرمرد باز بقصد او به حركت خواهد آمد،پس از نو شروع به استمالت او كرد و رسولي با نامه نزد او فرستاد و خواست او را به وعده هاي بسيار بفريبد و به داخل ايران بازگرداند.

يعقوب فرمان داد تا در جواب رسول خليفه ،تره و ماهي و پيازي چند بر طبقي چوبين نهند و پيش آرند،آنگاه گفت رسول خليفه را آورده و بنشانند.پس روي بسوي سفير خليفه كرده و بدو گفت:«برو خليفه را بگوي من مردي رويگرزاده ام و از پدر رويگري آموخته ام و خوردن من نان جوين و ماهي و تره و پياز بوده است و اين پادشاهي و گنج و مال از راه عياري و شيرمردي بدست آورده ام نه از پدر ميراث يافته ام و نه از تو دارم.از پاي ننشينم تا خاندان ترا ويران كنم.يا آنچه گفتم بجاي آورم و يا بسر نان جوين و ماهي و پياز و تره شوم.اينك گنجها را گشودم و لشكرها را باز خواندم و بر اثر اين پيغام آمدم»!

و بعد از آن همچنان بجمع آوري سپاه و تحكيم وضع خود ادامه داد تا بدومين حمله خود بر بغداد مبادرت ورزد و طومار استيلاي عرب بر ملك جم را بپيچاند اما دريغ و صد افسوس كه اجل مهلتش نداد و بقولي پيش از حركت بجانب بغداد و بقولي اندكي پس از عزيمت به بغداد به مرض قولنج درگذشت و بغداد مضطرب را از اضطراب رهايي داد و ايران آرزومند را به نااميدي و حرمان دچار كرد.

وفات او را اغلب مورخان در ماه شوال سال 265 نوشته اند.بر سنگ مزار او دو بيت به تازي نوشته بودند كه شاعري پارسي زبان آنرا بشعر فارسي درآورد و آن چنين است:[11]

بگرفتم آن خراسان با ملك فارس يكسان
ملك عراق از من يكسر نبود رسته
بدرود باد گيتي و آن بوي نوبهاران
يعقوب ليث گويي در وي نبد نشسته!

منابع:

1.تاريخ سيستان،ص203

2.لقب پادشاهان ناحيه كابل كه اغلب بصورت مخفف زنبيل نوشته ميشد و همين كلمه را به اشتباه رتبيل نيز نوشته اند.

3.المعتمد علي الله احمد بن جعفر

4.ابواحمد طلحةالموفق

5.از ولايات ساحلي جيحون كه به دو قسمت تخارستان عليا و سفلي تقسيم ميشد

6.عبدالله بن صالح كه شمشير به يعقوب كشيده و او را زخمي زده گريخته بود.

7.پرده دار:مامور تشريفات درباري

8.خلفاي عباسي به سرداران بزرگ و همچنين به فاتحيني كه بزور شمشير بر بعضي نواحي دست مي يافتند و يا به حكامي كه به ولايات مختلف مي فرستادند(عهد-منشور) حكومت آن نواحي را ميدادند و اين رسم تشريفاتي حتي براي پادشاهاني كه سلطنت را به ارث ميبردند نيز معمول بود.در دست داشتن اين منشور در حقيقت اطاعت مردم را نسبت به امرا و سلاطين از لحاظ ديني موجه ميساخت.

9.خليفه عباسي از 256 تا 279 هجري

10.در اينجا مراد از بني هاشم اعم است از آل ابوطالب و آل عباس كه هردو داعيه خلافت و حكومت بر مسلمين را داشتند.

11. نقل باختصار از سياستنامه خواجه نظام الملك چاپ اقبال ص 15.
پژوهشی از نریمان ساسانی.