رابطه هخامنشیان با یهودیان بر مبنای پاپیروس های الفانتین

نگارنده: مرتضی حماسی

از زمان کشف پاپیروس های الفانتین در مصر ، چندین دهه می گذرد و در این مدت کتاب های زیادی نوشته شده است و دانشمندان متعدد درباره ی این پاپیروس ها تحقیقات عمیق انجام داده اند .
اهمیت این پاپیروس ها در این است که این اسناد ، قسمتی از تاریخ مصر مربوط به سده ی پنجم پیش از میلاد را روشن می سازند ، زمانی که تمام مصر در تصرف ایرانیان بود .
قلعه ی الفانتین از استحکامات مرز جنوبی مصر در آن زمان بوده است و به شکل جزیره ای در چند کیلومتری آبشار اول نیل قرار داشته و در دوران فراعنه به نام یب yeb یا شهر فیل نامیده می شده است و به همین مناسب در زبان یونانی و اروپایی به الفانتین معروف شده است . اسناد یافت شده به زبان آرامی نبشته شده اند که در آن زمان ، ایرانیان آنرا در همه ی قسمت های باختری امپراطوری خود بکار می بردند .
طبق این اسناد افراد یهودی الفانتین یا « پادگان الفانتین » که در قرن 7 پیش از میلاد پا به خاک مصر نهاده بودند ، در دوره ی تسلط ایران در این نواحی ، بسط کامل یافته بودند و از طرف شهریاران ایران حق داشته اند برای خدای خود معبد بسازند و در این معبد که گویا از معابد با شکوه آن زور بوده مراسم مذهبی یهود از قبیل تقدیم هدایا و قربانی های سوختنی و بخور به عمل می آمده است .
معبد الفانتین مدت دو قرن با عزت و احترام مرکز عبادت یهودیان بود تا در سال 410 پیش از میلاد بدین شرح ویران شد .
در زمانی که آرشاما arshama حاکم ایرانی مقیم الفانتین به پایتخت ایران رفته بود ، اولیای مذهبی مصری توانستند ویدرنگ waidrang ، فرمانده ی ایرانی را اغوا کنند که این معبد را ویران کند . و دلیل این کار توسط مصریان ، به جز اختلاف آیینی یا نژادی ، اختلاف سیاسی نیز بوده است ، زیرا که اقلیت یهودی الفانتین از طرفداران جدی حکومت ایران در مصر بودند و گویا فرمانده ایرانی که این معبد را ویران کرد ، به اهمیت این موضوع پی نبرده بوده است .
هر چند پس از بازگشت ساتراپ ایرانی ( آرشام ) ، مفسدین تنبیه شدند ، ولی معبد ویران شده بود و یهودیان مدتی از حق ساختن آن محروم مانده بودند . جامعه ی یهودی 3 سال طول کشید تا از بیگوای bigvai ) bagoas ) حاکم ایرانی اورشلیم اجازه ی بنای معبد را گرفتند ولی موفقیتی نصیب آنها نشد و درخواست آنها برای همین امر به پسران حاکم سامریا samaria نیز نتیجه ای در بر نداشت . و این موضوع در یکی از پاپیروس های یافت شده توسط ا . کولی a . Cowley به خوبی روشن است .

18a5femt5ofbrcn0jrhc

این پاپیروس که نامه ی یهودیان به حاکم اورشلیم است به شرح زیر ترجمه شده است :

« به بَگوای بزرگ حاکم اورشلیم از طرف غلامان یِدونیا ( = yedoniyah ) و هم کارانش ، روحانیون مقیم قلعه ی یب ( = yeb ) :
غلامِ شما یدنیا و رفیقانش به عرض می رسانند در ماه تموز سال چهاردهم پادشاهی شاهنشاه داریوش موقعیکه ارشاما به حضور شاهنشاه شتافته بود ، کشیش های خدای خنوب ( khnub ) که مرکز او در قلعه ی یب است ، با ویدرنگ حاکم قلعه سازش نموده گفتند بگذار معبد یَهوه خدای بزرگ که در قلعه ی یب است از بین برداشته شود . آنوقت ویدرنگ ملعون به پسر خود نِفایان ( = nephayan ) فرمانده ی پادگان سین ( = syene ) نامه نوشته چنین امر داد : ” بگذار معبد قلعه ی یب را از میان بردارند . ”
سپس نِفایان به سرکردگی مصریان و دیگران وارد معبد قلعه ی یب گردیده ، آن را با خاک یکسان کردند و حتی پایه های سنگی را هم بشکستند . این معبد را اجداد ما در دوره ی پادشاهان مصر در قلعه ی یب بنا نهاده اند . هنگامیکه کمبوجیه ( کامبوزیا ) به مصر آمد آنرا ساخته و آماده دید و تمام معابد خدایان مصر از میان برداشته شد ولی هیچ کس به این معبد صدمه نرساند . پس از این ما با تمام زن و بچه های خود لباس پلاس پوشیده روزه گرفتیم و عبادت کردیم به یهوه خدای آسمان که امیدواریم روزی آرزویِ ما را درباره ی ویدرنگ برآورد ………. قبل از این در اثر این بقیه ی ما به آن جناب و همین طور به پیشوای بزرگ یوحنان ( = johanan ) و همکارانش در اورشلیم و نیز به اوستانز ( = ostanes ) و سایر نجبای یهود نوشته ایم ولی آنها به ما هیچ ننوشته اند .
نیز از همان ماه تموز سال چهاردهم پادشاهی داریوش تا این روز ما لباس پلاس را از تن نکنده و روزه میگیریم . زن های ما به شکل بیوه در آمده اند ما تن خود را تدهین نکرده شراب نمی نوشیم و از آن تاریخ تا امروز که هفدهمین سال پادشاهی شاهنشاه داریوش است تقدیم هدایا و قربانی های سوختنی و بخور در آن معبد به عمل نیامده . اکنون غلام آن جناب و هم کارانش و کلیه یهودیان مقیم یب به عرض مراتب زیر مبادرت می ورزند : اگر مصلحت می دانید در باره ی ساختن آن معبد تفکری بفرمائید چون به ما اجازه ی ساختن آن را نمی دهند . تفقدی از طرفداران و رفقای خود در مصر بکنید و اجازه دهید نامه از طرف شما در موضوع معبد یَهوه در قلعه ی یب به آنها فرستاده شود و معبد دوباره ساخته شود همانطوریکه قبلا ساخته بود و آنها از طرف شما در معبد خدای بزرگ هدایا و قربانی های سوختنی و بخور نثار خواهند کرد و ما همیشه در حق شما دعا خواهیم کرد . ما و زن و بچه های ما و کلیه ی یهودی هایی که اینجا هستند و اگر آن معبد دوباره به پا گردد ، اجر شما نزد یهوه خدای بزرگ بیشتر از کسی خواهد بود که برای او قربانی سوختنی و اطمعه و بخور نثار نماید و نیز بیشتر از هزاران خوبی خواهد بود . راجع به طلا در این خصوص ما فرستاده ایم و دستور لازم داده ایم ، نیز تمام قضیه را در نامه به نام خودتان برای دلایاح و شلیمیاح ( = shelimiah ) و پسران سَن بلات ( = sanballat ) حاکم سامریا ( = samaria ) نوشته و فرستاده ایم و نیز از هیچ کدام از ظلم هایی که درباره ی ما شده آرشاما ( = arshama ) اطلاعی نداشته است . به تاریخ بیستم مرحشوان ( = merheshvan ) هفدهمین سال پادشاهی شاهنشاه داریوش »

 

خوشبختانه ، نه فقط دو نسخه پاپیروس این نامه به دست آمده ؛ بلکه پاپیروس های پاسخ های بیگوای دلایاح نیز یافت شده که خلاصه ی آن بدین قرار است :

« اخطاریه از طرف بیگوای و دلایاح ….. به من چنین گفتند دستور است که آنهایی که در مصر هستند به آرشاما بگویند در خصوص معبد خدای بزرگ که قبل از کمبوجیه ( کامبوزیا ) در قلعه ی یب ساخته شده بود و ویدرنگ ، آن ملعون در سال چهاردم پادشاهی داریوش آنرا خراب کرد . معبدی جدید در همان محل ساخته شود و آنها اجازه دارند در آن معبد مانند سابق هدایای اطمعه و بخور نثار نمایند » .

موضوع قابل درک در این پاسخ به یهودیان این است که به آنها اجازه داده شده است که هدایا نثار کنند ، بخور بسوزانند ولی اجازه ی قربانی سوختنی داده نشده است و ظاهرا از اعطای این اجازه عمدا خودداری شده است ، و چنین به نظر می رسد که این امر نتیجه ی یک توافق نظری بوده است زیرا که حکام سامریا هرگونه قربانی و هدایایی را اجازه می دادند در صورتی که پیشوایان مذهبی و متعصب اورشلیم با اجرای هیچ گونه مراسم قربانی موافقت نداشتند و بیگوای حاکم ایرانی چون نمی خواست که هیچ یک از طرفین آزرده باشد و در عین حال می خواست با هر دو طرف رابطه ی حسنه داشته باشد ؛ نثار اطمعه و هدایا را اجازه داده است ولی از اعطای اجازه ی قربانی سوختنی خودداری کرده است .
یکی از پاپیروس های مهم و درخور نگرش ، پاپیروس عید فصح است که از نقطه نظر تاریخ مذهبی بسیار جالب است . متاسفانه در این سند تاریخی خیلی از کلمات افتاده است ولی از سیاق کلمات می توان کلمات افتاده را استنباط کرد .
ترجمه این پاپیروس بدین قرار است :

« خطاب به برادرانم یدونیا و هم کارانش مقیم قلعه یب از طرف هانونیاح ( = hanoniah ) درود بر شما . امسال که پنجمین سال پادشاهی داریوش است ( = 419 پ . م ) شاهنشاه بزرگ به آرشاما چنین دستور صادر نمود « بگذار تا پادگان یهودی قلعه ی یب ( = yeb ) در ماه طایبی ( = tybi ) عید فصح بگیرند » .
بنابر این از ماه نیسان 14 روز بشمارید آن وقت عید فصح خواهد بود . از یازدهم تا بیست و یکم هفت روز روز های فصح می باشد . پاکیزه باشید و دقت نمایید در روز های پانزدهم و بیست و یکم کار نکنید و ننوشید چیزی که در آن هیچ نوع خمیر باشد و نیز نخورید ( از این قبیل ) از صبح پانزدهم تا بیست و یکم 7 روز …. مگذارید که نزد شما یا در خانه ی شما باشد و در این هفت روز این قبیل موارد را در خانه مقفل نگه دارید و دستور شاهنشاه داریوش را اجرا نمائید » .

اهمیت این سند در این است که به خوبی می رساند که پادشاهان ایران تا چه اندازه به جزئیات مسائل مذهبی اتباع خود توجه داشته اند . در این مورد شاهنشاه ایران بکلیه ی حکام خود راجع به عید فصح یهودیان دستور داده که یکی از آن دستور ها به عنوان آرشاما حاکم مصر صادر گردیده است .
سابقا مورخین در صحت موضوع ساختمان معابد یهود در اورشلیم بطوریکه در کتاب عزرا نقل شده ، شک داشتند و دلیلشان این بود که چطور ممکن است تصور نمود پادشاه ایران راجع به ساختمان معابد یهودی دستوری صادر نموده باشد . ولی از مطالعه و دقت در این پاپیروس دیده می شود تا چه اندازه پادشاهان ایران به حفظ مراسم مذهبی اتباع خود علاقه داشتند و حتی راجع به عید فصح یهودی ها دستور صادر کرده اند کشف این پاپیروس مندرجات کتاب عزرا را کاملا محرز می سازد .

پایان

برگرفته از :

مقاله « گوشه ای از تاریخ » ؛ نوشته ی محمد حسن گنجی ؛ مجله دانش ، خرداد 1328 ، شماره 3 ، ص 149-152

لینک این مطلب در تالار گفتمان:

http://forum.tarikhfa.ir/thread5850.html#post22310

عبدالمطلّب

پس از هاشم، منصب رفادت و سقایت به برادرش مّطلّب، پسر عبدمناف رسید. در این زمان پسر هاشم، یعنی ( شیبه ) کنار عمویش مطلّب، در مکان دوری زندگی می کرد. وقتی مطلّب شیبه را به محل اصلی و زادگاه خویش یعنی مکّه بازگرداند، مردم که شیبه را نمی شناختند پنداشتند او غلام ( برده ) یا بندۀ مطلّب است. لذا از این پس شیبه به « عبدالمطلّب » معروف شد. با درگذشت مطلّب مناصب سقایت و رفادت به عبدالمطلّب سپرده شد و وی جانشین عموی خویش شد. [1]

عبدالمطلّب تا سالیانی دراز از داشتن فرزند محروم بود، ولی خداوند به او 14 فرزند بخشید. 10 نفر از آنها پسر و 4 تن دیگر دختر بودند. از میان فرزندان وی، عبداللّـه پدر پیامبر، عبدمناف، ابوطالب پدر امام علی، زبیر، عبدالکعبه، ام حکیم بیضاء، عاتکه، بره، اروی و امیمه از یک مادر بودند. همچنین حارث و قـُثم نیز از یک مادر بودند، عباس عموی پیامبر ( نیای بنی عباس ) و ضرار نیز از همسر دیگر عبدالمطلب بودند. حمزه نیز حاصل ازدواج عبدالمطلب با بنت کلیب بود. [2]
بر اساس روایتی دیگر، عبدالمطلب شش دختر داشت: صفيه، بره، ام حكيم بیضاء، عاتكه، أميمه، أروى.

عبدالمطلب در میان قریش و عرب دارای شأن و مقام بسیار والایی بود. مکان چاه زمزم که سالها ناپدید شده بود، در خواب به او نشان داده شد و او پس از حفر مجدد، دفینه های آن را که دو آهوی طلا و شمشیرهای قلعی و چند زره بود در کعبه در کنار بت ها گذاشت. [3]

بنا به گفته اهل تاريخ: عبدالمطلب در وقتى كه چاه زمزم را حفر مى‏كرد و دچار اعتراض قريش گرديد نذر كرد كه اگر خداى تعالى ده پسر بدو داد يكى از آنها را در راه خدا قربانى كند. از این هنگام منصب سقایت دوباره رونق گرفت، که قبل از آن قبایل مختلف می کوشیدند با حفر چاه زمزم، منصب سقایت را از آن ِ خود سازند. از مهمترین رویدادهای دوران عبدالمطلب می توان به رویداد مشهور اصحاب پیل و حملۀ انتقام گیرانۀ ابرهه به کعبه که در آن هنگام بت خانۀ حجاز بود یاد کرد. ذونواس حاکم یمن که از طرف حبشه در آنجا حکم می راند در پاسخ به عمل اهانت آمیز یک عرب بت پرست که کنیسۀ « مغمّس » ( محل عبادت یهودیان ) آنان را ویران کرده بود و در اصل با بهانۀ از رونق انداختن مکه و جلب توجه مردم به شهر خود، تصمیم به تهاجم به مکه و تخریب کعبه و خانۀ مقدس بت پرستان و حنفاء گرفت. وقتی سپاهیان پیل به نزدیکی مکه رسیدند، عبدالمطلب به مردم دستور داد که در شهر نمانند و در کوه ها پناه بگیرند که الله، خود از خانه اش محافظت خواهد کرد. در این حال بر اساس روایت قرآن سپاهیان خداوند و پرندگان معروف ابابیل، با سنگریزه هایی در منقار و چنگال، به این لشگریان یورش بردند و آنها را نابود ساختند. [4]


در این هنگام مژدۀ نابودی و شکست اصحاب پیل توسط عبدلله به مردم مکه رسید و این مسئله موجب اهمیت و اعتبار هرچه بیشتر عبدالمطلب گردید. قریش عبدالمطلب را ابراهیم دوم خواندند.[5] از این هنگام عام الفیل، مبدأ تاریخ نگاری در میان اعراب شد، که تا پیش از این رویداد مهم، مرگ قصی بن کلاب مبنای تاریخ عرب بود. عبدالمطلب سنتهایی نهاد که در آیین اسلامی هم بر آنها صحّه گذاشته شده است از جمله حرمت نکاح با محارم، بریـدن دست دزد، نهی از کشتن دختران، مباهله، حرمت مِی گساری، حرمت زنا و اجرای حدّ زنا، ممنوع کردن طواف کعبه به صورت برهنه، بزرگ داشتن حرمت ماه های حرام و… [6]

عبدلله بن عبدالمطلب که پدر پیامبر (ص) است، کوچکترین فرزند عبدالمطلب بود. می گویند: عبدالمطلب هنگامی که در مورد باز حفـر زمـزم با قریش اختلاف یافت نذر کرد که اگر خـداوند 10 پسر به او عنـایت کند و آنها به رشد و  سن بلـوغ برسند و بتوانند از او دفـاع کنند، وی یکی از آن 10 پسر را به قید قرعه در کنار کعبه برای خدایان/خدا قربانی کند. پس از اینکه 10 پسر او بزرگ شدند به آنان گفت: هر یک از شما تیـری را به منظور قـرعه به دست خود بردارید و نامهای خود را روی آن تیـر بنویسید.

عبدالمطلب نزد بُت هُبـَل که از آن به منظور قرعه کشی استفاده می کردند، رفت.در کنار بت هُبـل 7 تیر بود که به آنها “ازلام” می گفتند، بر هریک از آنها مطالبی نوشته شده بود. بر یکی از تیـرها، « اِعمَـل » یعنی عمل کن، نوشته شده بود، و بر دیگری « لا تعمَـل » عمل نکن، بر یکی دیگر « منکُم » از شماست، و بر دیگری « غـریب » بیگانه، نوشته شده بود. که هرگاه در نسَب کسی شک می کردند از این روش استفاده می کردند . همچنین بر تیری، « مـاء » آب، که هر گاه می خواستند در ناحیه ای اقدام به حفر چاه بکنند از آن استفاده می کردند. صاحب منصب ازلام برای فرزندان تیـرها را آورد و روی تیــر مربوطه به عبدلله نوشته بود « اِعمَـل » یعنی اینکه او باید قربانی شود. وی کوچکترین و محبـوبتـرین فــرزند عبدالمطلب بود. پیشنهاد شد به جای قربانی کردن عبدلله، 10 شتـر سر بریده شود و عبدالمطلب نیز پذیرفت. لــذا بین عبدلله و 10 شتر قرعه زدند و باز قرعه به نام عبدلله بود و به همین ترتیب در هر بار 10 شتر افـزوده می شد که در نهایت به 100 شتر درآمد و عبدلله از مرگ رهایی یافت. [7]

همچنین گفته شده است که نام اصلی عبدلله، عبد القُصَـی بوده است، ولی آن زمان که از قربانی نجـات پیدا کرد، عبدالمطلب گفت: « هذا عبدلله » و از آن پس این پسر یه عبدلله مشهور شد. [8]
روایت مربوط به نذر عبدالمطلب با توجه به آنکه عبدالمطلب از حنفاء بوده و آنها چنین رسمی ( قربانی انسان برای بت ها ) نداشتند و افزون بر آن قربانی انسان در میان غیر حنفاء و حتی بت پرستان هم رواج نداشته و این نذر، نذر مشروعی به نظر نمی رسد و نیز اینکه عبدالمطلب به بت ها اعتقاد نداشته است، لذا این روایت را با تردید روبه رو می سازد. عبدالمطلب، آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهره را به ازدواج فرزندش عبدلله، که زیباترین مرد قریش بود درآورد. [9]

آبشخور:
1 ( تاریخ طبری، جلد 2 / 803 )
2 ( تاریخ یعقوبی، ج 1 ص 364 )
3 ( تاریخ طبری، جلد 2 / 803 – ابن هشام ج 1، ص 145)
4 ( قرآن سورۀ فیل )
5 ( تاریخ یعقوبی، جلد 1 ص 364 )
6 ( تاریخ یعقوبی، جلد 1 ص 363 )
7 ( محمد بن جریر طبری، جلد 2، صفحات 792-796 ) ( دیۀ کامل یک انسان نیز 100 شتر است )
8 ( تاریخ یعقوبی، جلد 1، صفحه 316 )
9 ( تاریخ طبری، ج 2 ، ص 798 )
تاریخ اسلام، دکتر اصغر قاندان
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

 

قرباني

استفاده از قرباني به اندازه خود تمدن بشر قدمت دارد و نمونه هاي آن را مي توان در همه فرهنگهاي سرتاسر جهان يافت.هدف اصلي اين قربانيها اين است كه تقصير و گناه را به گردن موجود خارجي – شيئي ،حيوان يا انسان – اندازند كه بعد نابود و يا تبعيد مي شود.

يهوديها بز زنده اي را بر مي گزيدند و در حالي كه روحاني آنها دو دستش را روي سر بز مي گذاشت به گناهان فرزندان بني اسرائيل اقرار مي كرد.بدين ترتيب گناه هاي اعتراف شده به بز منتقل ميشد.سپس بز را آزاد و در بيابان رها ميكردند.

در تمدن آتنيها و آزتكها ،قرباني يك انسان بود ،كه اغلب براي اين منظور او را غذا مي دادند و بزرگ مي كردند.از آنرو كه مردم فكر ميكردند قحطي و طاعون از جانب خدايان به عنوان مجازات خطاكاري هاي انسان سراغ آنها مي آمدند ،آنها نه فقط از قحطي و طاعون بلكه از احساس تقصير و گناه رنج مي بردند.آنها با انتقال تقصير به شخصي بي گناه ،كه مرگ او نيروهاي خدايي را خشنود و شيطان را از قلب آنان دور مي كرد،خودشان را از گناه پاك مي كردند!

اين يك واكنش كاملا انساني است كه بعد از ارتكاب يك اشتباه يا خيانت ،به درون نگاه نكند ،بلكه بيرون را بنگرد و تقصير و كوتاهي را به شيئي مناسب نسبت دهد.

هنگامي كه طاعون ،تبس (Thebes) ،را مورد تاخت و تاز قرار داد ،اديپ (Oedipus) براي يافتن علت آن به همه جا نظر افكند ،همه جا مگر درون خودش و گناه خودش و زناي با محارم كه خدايان را رنجانيد و طاعون را فرستاد.

اين نياز ژرف به بيروني كردن گناه ،افكندن آن به شيئي يا شخصي ديگر ،داراي نيروي ژرفي است كه عاقل ميداند چگونه بر آن مهار زند.قرباني كردن يك آئين پرستش است ،شايد باستاني ترين آئين ها.آئين نيز سرچشمه قدرت است.

در ادامه به استفاده از قرباني در ميان قدرت مداران ميپردازيم كه چگونه با استفاده از قرباني دستهاي خود را همواره پاك نشان ميدهند.

نزديك به پايان قرن دوم پيش از ميلاد ،همچنان كه امپراتوري قدرتمند هان (Han) در چين به تدريج رو به زوال مي رفت ، «تسائو تسائو» (Ts,o TS,ao) سرلشكر بزرگ و وزير امپراتوري ،به عنوان قويترين مرد در كشور ظهور كرد .تسائو تسائو براي گسترش قدرت خود و رها شدن از شر رقيبانش ،و براي در دست گرفتن كنترل جلگه ي مركزي استراتژيكي چين ،مبارزه اي را آغاز كرد. او هنگام محاصره يك شهر كليدي ،كمي در زمانبندي ارسال محموله هاي گندم به پايتخت دچار اشتباه محاسبه شد.در نتيجه ،همچنان كه براي ورود محموله انتظار مي كشيد ،لشكر دچار كمبود غذا شد و او مجبور شد به رئيس كارپردازي دستور دهد جيره ي سربازان را كاهش دهد. تسائو تسائو كنترل محكمي بر سپاه ،و شبكه اطلاعاتي كارآمدي در اختيار داشت.چيزي نگذشت كه جاسوسان او گزارش دادند كه سربازان لب به شكايت گشوده اند و غرولند مي كنند كه : «خودش به خوبي زندگي ميكند در حالي كه ما حتي بقدر كافي براي خوردن نداريم.» آنها شايعه كردند كه شايد تسائو تسائو غذا را براي خودش نگه مي دارد.اگر گله و شكايت شايعه ميشد ،شورشي روي دست تسائو تسائو مي ماند .

او رئيس تداركات را به چادر خود احضار كرد.تسائو تسائو به رئيس تداركات گفت :«من ميخواهم از تو تقاضا كنم چيزي را به من عاريه بدهي و تو نبايد امتناع كني.» رئيس تداركات پرسيد : «آن چيست؟» تسائو تسائو گفت :«من سرت را به عاريه ميخواهم تا به سربازان نشان دهم.»
رئيس با گريه گفت:«اما من كه كار بدي نكرده ام ! » تسائو تسائو آهي كشيد و گفت :«ميدانم ،اما اگر من تو را به مرگ محكوم نكنم ،شورشي برپا خواهد شد.اما غصه نخور – پس از رفتن تو ،من از خانواده ات مراقبت خواهم كرد.»

تقاضاي تسائو تسائو هيچ راه ديگري براي رئيس تداركات بجا نگذاشت. او خود را تسليم سرنوشت كرد و همان روز سرش را از تن جدا كردند .سربازان با ديدن سر جدا شده ي او از گله و شكايت دست كشيدند. برخي متوجه پيام تسائو تسائو شدند ،اما ساكت ماندند و متحير و مرعوب خشونت او شدند .اما بيشتر آنها نظر او درباره ي اين كه چه كسي مقصر است را پذيرفتند و ترجيح دادند به خرد و انصاف او اعتماد كنند تا به بي لياقتي و سنگدلي او.

به نظر مي رسد قرباني خونبار يك بي گناه ،يادگاري از گذشته باشد.اما تكرار آن تا به امروز ادامه يافته است ،اگرچه غير مستقيم و نمادي باشد .از آنجا كه قدرت به طواهر بستگي دارد ،و كساني كه صاحب قدرت هستند به نظر نمي آيد كه هرگز اشتباه كنند .استفاده از قرباني مانند هميشه ،توده پسند بوده است. رهبران جديد براي اشتباهاتشان چه مسئوليتي خواهند پذيرفت؟ آنها به دنبال كساني ديگر براي مقصر جلوه دادن خواهند گشت – يك قرباني ! هنگامي كه انقلاب فرهنگي «مائو تسه تونگ» با تيره روزي شكست خورد ،هيچ بهانه اي نياورد و از مردم چين عذرخواهي نكرد .در عوض مانند تسائو تسائو ي قبل از خود ،قربانياني را پيش كش كرد ،از جمله منشي مخصوص خود و عضو بلندپايه حزب ؛«چي ان پو – تا»  را !!!

سزار بورگيا سالهاي متمادي جنگيد تا كنترل بخشهاي بزرگي از ايتاليا را به نام پدرش ،پاپ الكساندر به دست آورد.او در سال 1500 توانست «رومنگا» در شمال ايتاليا را اشغال كند.اين ناحيه سالها توسط حكمراناني اداره مي شد كه ثروت آن را به نفع خودشان به يغما مي بردند.آنجا بدون پليس يا نيروي انتظامي ،به ورطه ياغيگري سقوط كرده بود و سرتاسر ناحيه در دست دزدان و خانواده هاي متخاصم بود.  

سزار براي بر قراري نظم ،سرتيپي را بنام «رميرو -د – اوركو» در آن ناحيه گماشت .به گفته «ماكياولي» ،او مردي سنگدل و نيرومند بود ،و سزار به او قدرت مطلق داد. اوركو ،با قدرت و خشونت ،عدالتي خشن و جانورخويي را در رومنگا مستقر كرد و به زودي از شر همه گونه عنصر بي قانون راحت شد.اما گاهي وقتها در تعصب خود بيش از حد تند روي كرد ،و بعد از چند سالي جمعيت محلي از او رنجيده و حتي متنفر شد.

سزار ،در سال 1502 دست به اقدام قاطعي زد .اولا شايع كرد كه او رفتارهاي خشن و سنگدلانه ي اوركو را ،كه از طبيعت خونخوار سرتيپ ناشي مي  شد ،تائيد نمي كرده است.سپس ،در 22 اكتبر ،اوركو را در شهرك «سزنا» به زندان انداخت ،و روز بعد از كريسمس كه مردم شهر از خواب بيدار مي شدند ،منظره اي عجيب را در وسط ميدان پيزا يافتند :بدن بدون سر اوركو ،ملبس به جامه اي كامل با شنلي ارغواني ،سر بريده اش در كنار آن بر يك نيزه ،و كاردي خونين و كند و زنجير جلاد در كنار سر بريده ؛

بر حسب تشخيص ماكياولي از ماجرا ،سبعيت اين منظره مردم را يكباره حيرت زده و خشنود كرد.

پس از كشتن «اوركو» ،به جنبه ي نمايش نمادي و آييني بدن او هنگام به نمايش گذاشتن او توسط سزار توجه كنيد.شهروندان “رماگنا” بي درنگ واكنش نشان دادند.چون براي ما كاملا طبيعي است كه به جاي نگاه كردن به درون ،به بيرون نظر افكنيم ،به سهولت قصور قرباني را مي پذيريم.

«فرانكلين -د- روزولت» ،در درستكاري و انصاف صاحب اعتبار بود.اما در سراسر زندگي شغلي خود با موقعيتهاي بسياري روبرو شد كه خوب بودن او ضايعه ي سياسي به دنبال مي داشت ؛با اين وجود مصلحت نبود كه او به عنوان الگوي نادرست كاري نگريسته شود.بنابراين ،منشي او ،«لويز هو» ،بيست سال نقشي را بازي كرد كه اوركو اجرا كرده بود.
او زد و بندهاي پشت پرده ،كنترل مطبوعات ،و مانورهاي حقه بازي مبارزه ي انتخاباتي را اداره مي كرد ،و هر زمان كه اشتباهي رخ مي داد يا حقه كثيفي با تصويري كه مردم از روزولت داشتند مغايرت پيدا مي كردند ،هو به عنوان يك قرباني انجام وظيفه مي كرد و هرگز گله نمي كرد !

يك قرباني ،فزون بر تغيير مكان قصور به گونه اي مناسب ،مي تواند به عنوان هشدار دهنده اي به ديگران نيز انجام وظيفه كند… .

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا