آیا سخنان منتسب به کوروش بزرگ راست است؟

آیا سخنان منتسب به کوروش بزرگ راست است؟

در تاریخ جهان، مردان و زنان بسیاری را می شناسیم که دارای لقب بزرگ یا کبیر هستند. افرادی مانند اسکندر، کنستانتین، شاپور دوم، پطر، کاترین، شاه عباس و بسیاری دیگر که با کنکاش دقیق در زندگی و اعمال شان، این لقب را آنچنان که باید برازنده آنان نخواهیم یافت. تعداد قلیلی از شخصیت های تاریخی نیز وجود دارند که چنین القابی را بر دوش می کشند و انسان هایی هستند بزرگ، با نیتی خالص و شفاف و حسن مدیریت و اراده ای قابل تقدیر و شجاعتی مثال زدنی که دوست و دشمن در برابرشان وادار به احترام و تکریم می شود.

کوروش، بنیانگذار حکومت هخامنشیان و پایه گذار امپراتوری پارسیان آریایی از جمله این انسان های بزرگ است که بنا بر شواهد تاریخی و اذعان رقبا و دشمنان و بیگانگان بی تردید برازنده این نام و لقب می باشد. کوروش نه تنها برای ایرانیان بلکه برای مردم جهان شخصیت شناخته شده و قابل احترامی است اما متاسفانه در سال های اخیر گروهی از نویسندگان شاید ناخواسته شخصیتی افسانه ای از کوروش ساخته و گفته ها و کرده هایی غیرواقع را به او نسبت داده اند که هیچ پایه و اساسی ندارد.

member3-albums9-340

اغراق گویی ها و داستانسرایی های این دست نویسندگان را شاید بتوان ناشی از علاقه و میل به برجسته نشان دادن صفات نیک و والای این شخصیت مهم تاریخی دانست اما باید پذیرفت که اینگونه سهل انگاری ها بیشتر منجر به خدشه دار شدن چهره واقعی آن شخصیت تاریخی شده و در نهایت نتیجه ای عکس حاصل خواهد شد.

چاپ و نشر کتاب هایی بدون منبع و ماخذ در قطع های مختلف و تحت عناوینی مانند اندرزها یا سخنان حکیمانه کوروش و درج نوشته ای تحت عنوان وصیت نامه او در انتهای این قبیل کتاب ها در سال های اخیر و دست به دست شدن این نوشته ها در شبکه های اجتماعی بهانه ای شد برای پرداختن به صحت و سقم این نوشته ها و همچنین بررسی سنگ نبشته ها و کتیبه های به جای مانده از کوروش بزرگ و آنچه مورخین و نویسندگان دوره هخامنشی و نزدیک به زمان کوروش درباره وی نوشته اند.

در طول تاریخ ایران، کوروش هخامنشی شاید تنها شخصیتی باشد که بارها و بارها درباره او گفته اند و نوشته اند و زندگی او را از زوایای مختلف مورد بررسی و کنکاش قرار داده اند. او مردی بود با کفایت و مدبر، سیاستمداری فهیم و جنگاوری سلحشور که توانست در مدت زمانی کوتاه و با سرعتی اعجاب آور، ضمن فایق آمدن بر ناهنجاری های برآمده از حکومت مادها، پادشاهی های مقتدری همانند لیدیه و بابل را مطیع و امپراتوری قدرتمند و قلمرویی عظیم شامل اقوام و ملل متنوع پایه گذاری کند.

کوروش به واقع پادشاه بزرگی بود اما برای شناخت بیشتر او و باخبر شدن از اینکه آیا صحبت هایی که به او نسبت می دهند واقعی است یا دروغین، باید سراغ چیزهایی برویم که امروز از کوروش باقی مانده. آیا مدرک محکم و قابل اطمینانی که نوشته یا گفته کوروش کبیر باشد و بتوان این سخنان و اندرزها را منسوب به آن کرد امروزه باقی مانده است.

منبع: همشهری ، نازیلا ناظمی

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس
کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

 

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

 

بی‌گمان، به باور بیشینه‌ی ایرانیان فرهیخته و غالب مورخان منصف، «كورش كبیر» یكی از برجسته‌ترین شخصیت‌های تاریخ ایران است. بخشیدن چنین پایگاه و منزلتی به كورش، نه صرفاً از برای فتوح درخشان و شتاب‌ناك او – كه این خود، نمودار هوشیاری و دانایی سیاسی و نظامی كورش و نشانه‌ی توانایی والا و سامان‌مندی حكومت‌اش در ممكن ساختن اداره‌ و تدبیر چنین قلمرو پهناوری است – بل كه از آن روست كه وی در طول دوران شهریاری خود، به شیوه‌ای سخت انسانی و مردم‌دارانه رفتار و حكومت كرده بود؛
حقیقتی كه در غالب متون تاریخی بازتاب یافته و ملل بیگانه و حتا دشمن را به وجد آورده و آنان را ناگزیر به اعتراف ساخته بود. چنان كه بابلیان در سده‌ی ششم پیش از میلاد، كورش را كسی می‌دانستند كه صلح و امنیت را در سرزمین‌شان برقرار ساخته، قلب‌های‌شان را از شادی آكنده و آنان را از اسارت و بیگاری رهانده است؛ انبیاء یهود (قومی كه در قرآن [جاثیه/16] به خواست خداوند، سرور همه‌ی مردم جهان دانسته شده و دین‌اش، توحیدی و وحیانی) وی را مسیح و برگزیده‌ی خداوند و مجری عدالت و انصاف می‌خواندند، و یونانیان كه كورش آنان را در كرانه‌های آسیای صغیر مقهور قدرت خویش ساخته بود – با وجود خصومتی كه غالباً با پارس‌ها داشتند – در وی به چشم یك فرمان‌روای آرمانی می‌نگریستند. «آخیلوس» هماورد ایرانیان در نبرد ماراتون، درباره‌ی كورش می‌نویسد: «او مردی خوشبخت بود، صلح را برای مردمان‌اش آورد… خدایان دشمن او نبودند؛ چون كه او معقول و متعادل بود»؛

هردوت می‌گوید كه مردم پارس، كورش را «پدر» می‌خواندند و در میان‌شان، هیچ كس یارای برابری با وی را نداشت [هینتس، 1380، ص 100]؛ گزنفون می‌نویسد: «پروردگار كورش را علاوه بر خوی نیك، روی نیك نیز داده و دل و جان‌اش را به سه ودیعه‌ی والای “نوع‌دوستی،‌ دانایی، و نیكی” سرشته بود. او در ظفر و پیروزی هیچ مشكلی را طاقت‌فرسا و هیچ خطری را بزرگ نمی‌پنداشت و چون از این امتیازات خداداد جهانی و روانی برخوردار بود، خاطره و نام‌اش تا به امروز در دل‌های بیدار مردم روزگار، پایدار و باقی است» [سیرت كورش كبیر، ص 4]. وی می‌افزاید: «كدام وجودی مگر كورش از راه جنگ و ستیز صاحب امپراتوری عظیمی شده است ولی هنگامی كه جان به جان آفرین داد، همه‌ی ملل مغلوب او را “پدری محبوب” خواندند؟ این عنوانی است كه به “ولی نعمت” می‌دهند نه به وجودی “غاصب”» [همان، ص 8-367].

به هر حال آن چه درباره‌ی كورش برای محقق جای تردید ندارد، قطعاً این است كه لیاقت نظامی و سیاسی فوق العاده در وجود وی با چنان انسانیت و مروتی درآمیخته بود كه در تاریخ سلاله‌های پادشاهان شرقی پدیده‌ای به كلی تازه به شمار می‌آمد. كورش برخلاف فاتحانی چون اسكندر و ناپلئون، هر بار كه حریفی را از پای در می‌افكند، مثل یك شهسوار جوانمرد دست‌اش را دراز می‌كرد و حریف افتاده را از خاك بر می‌گرفت.

رفتار او با آستیاگ، كرزوس و نبونید نمونه‌هایی است كه سیاست تسامح او را مبتنی بر مبانی اخلاقی و انسانی نشان می‌دهد. تسامح دینی او بدون شك عاقلانه‌‌ترین سیاستی بود كه در چنان دنیایی به وی اجازه می‌داد بزرگ‌ترین امپراتوری دیرپای دنیای باستان را چنان اداره كند كه در آن كهنه و نو با هم آشتی داشته باشند، متمدن و نیمه وحشی در كنار هم بیاسایند و جنگ و طغیان به حداقل امكان تقلیل یابد. درست است كه این تسامح در نزد وی گهگاه فقط یك نوع ابزار تبلیغاتی بود،‌ اما همین نكته كه فرمان‌روایی مقتدر و فاتح از اندیشه‌ی تسامح، اصلی سیاسی بسازد و آن را در حد فكر همزیستی مسالمت‌آمیز بین ملل مطرح كند، و گر چند از آن همچون وسیله‌ای برای تحكیم قدرت خویش استفاده نماید، باز از یك خودآگاهی اخلاقی حاكی است [زرین‌كوب، ص1-130]. چنین است كه منش و شخصیت والا و انسانی كورش، در عصری كه ویران‌گری و خون‌ریزی روال عادی شاهان خاورمیانه بود، ما را بر آن می‌دارد كه وی را یكی از برجسته‌ترین مردان تاریخ ایران، بل كه جهان بدانیم.

از سوی دیگر، تلقی كسانی كه كارنامه‌ی سیاسی و فتوح نظامی كورش و جانشینان‌اش را در حد عملیاتی صرفاً كشورگشایانه و سلطه‌جویانه ارزیابی می‌كنند، دریافتی سطحی و دور از واقع، بل كه سخت بدبینانه است. در نگاه مورخان معاصر،‌ رهاورد كلان و چشم‌گیر كورش و دودمان شاهنشاهی وی (هخامنشی) برای جهان باستان، برپایی «نخستین دولت متمركز» در تاریخ است: دولتی واحد، مركزگرا و مداراجو كه بر اقوامی پرشمار و دارای تفاوت‌های عمیق مذهبی و زبانی و نژادی، فرمان می‌راند. آن چه كه هخامنشیان را در طول دویست و سی سال قادر به حفظ و تدبیر چنین حكومتی ساخت، مدیریت سیاسی برتر، انعطاف‌پذیری،‌ تكثرگرایی و دیوان‌سالاری مقتدر این دودمان بود.

بنابراین آن چه كه به عنوان دستاوردهای سیاسی و نظامی كورش ستوده می‌شود، نه فقط از آن روست كه وی در زمانی اندك موفق به گشایش و فتح سرزمین‌هایی بسیار شده بود، بل كه از بابت «دولت متمركز و در عین حال تكثرگرایی» است كه او برای نخستین بار در تاریخ جهان باستان بنیان گذارد و كوشید تا بر پایه‌ی الگوهای برتر و بی‌سابقه‌ی اخلاقی – سیاسی، صلح و امنیت و آرامش را در میان اتباع خود برقرار سازد.

تاكنون بسیاری از مطالعات منطقه‌ای نشان داده‌اند كه اكثریت عظیم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسی را نه به چشم فرمان‌روایی بیگانه و جبار، بل كه تضمین كننده‌ی ثبات سیاسی، نظم اجتماعی، رفاه اقتصادی، و از این رو، حافظ مشاغل خود می‌نگریستند و می‌دانستند [ویسهوفر، ص80]. بر این اساس، چشم‌پوشی از عمل‌كرد كورش و جانشینان‌اش در برپایی و تدبیر نخستین «دولت متمركز و در عین حال تكثرگرا» و تقلیل و تحویل كارنامه‌ی آنان به «مجموعه عملیاتی كشورگشایانه و سلطه‌جویانه» كرداری دور از انصاف و واقع‌بینی است.

آن چه كه از تاریخ خاورمیانه‌ی پیش از هخامنشی بر ما آشكار است، این است كه گستره‌ی مذكور، در طول تاریخ خود، مركز و عرصه‌ی جنگ و كشمكش همواره‌ی قدرت‌های منطقه بوده و چه بسیار اقوام و كشورهایی كه در این گیرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) یا فروپاشی تدریجی (مانند مانا، كاسی، سومر) از میان رفته بودند.

اما با برآمدن هخامنشیان به رهبری كورش كبیر، مردمان و ملل خاورمیانه پس از صدها سال پراكندگی و آشفتگی و پریشانی ناشی از جنگ‌های فرسایشی و فروپاشی تدریجی، اینك در پرتو حكومت متمركز و تكثرگرای هخامنشی كه نویدبخش برقراری ثبات و امنیت در منطقه بود، بی‌دغدغه‌ی خاطر از آشوب‌ها و جنگ‌های پیاپی مرگ‌آور و ویران‌گر، و بی‌هراس از یورش‌های غارت‌گرانه‌ و خانمان برانداز بیگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربه‌دری و برده‌كشی، به كار و تولید و زندگی و سازندگی می‌كوشیدند و اگر دولت هخامنشی به واسطه‌ی شكوه‌گرایی و درایت خود،‌ میراث تمدن‌های پیشین و گذشته را پاس نمی‌داشت و در جذب و جمع و ارتقای آن‌ها نمی‌كوشید، در هیاهوی همواره‌ی ستیزه‌جویی‌ها و خودفرسودگی‌های تمدن‌های بومی، میراث گران‌سنگ آنان به یك‌باره از میان می‌رفت و از صفحه‌ی تاریخ زدوده می‌شد.

اگر تا پیش از این، آشوربنیپل (پادشاه آشور) افتخار می‌كرد كه هنگام فروگرفتن ایلام آن سرزمین را به «برهوت» تبدیل كرده، بر خاك آن «نمك و بته‌ی خار» پاشیده، مردمان آن را به «بردگی» كشیده و پیكره‌ی خدایان‌اش را تاراج كرده است [هینتس، 1376، ص 186]؛ و یا سناخریب ( پادشاه آشور) در هنگام چیرگی بر بابل اذعان می‌دارد كه: «شهر و معابد را از پی تا بام در هم كوبیدم،‌ ویران كردم و با آتش سوزاندم؛ دیوار، بارو و حصار نمازخانه‌های خدایان، هرم‌های آجری و گلی را در هم كوبیدم» [ایسرائل، ص25]؛ كورش در زمان فتح بابل افتخار می‌كند كه با «صلح» وارد بابل شده، ویرانی‌های‌اش را «آباد» كرده، فقر شهر را «بهبود» بخشیده، «مانع از ویرانی» خانه‌ها شده و پیكره‌های تاراج شده‌ی خدایان را به میهن خود بازگردانده است [ایسرائل، ص 218]. آیا این شیوه‌ی درخشان و بی‌سابقه‌ی كورش در رفتار با اقوام مغلوب كه الگوی سیاسی – اخلاقی جدیدی را برای فرمان‌روایان و دودمان‌های پس از خود برجای گذارد، نمودار سیاست و منش مردم‌دارانه و مداراجویانه‌ی وی، و نشانه‌ی تحولی نو و مثبت در تاریخ و تمدن خاورمیانه نیست؟

چیكده‌ی سخن آن كه، هخامنشیان به پیشوایی كورش كبیر با برقراری نخستین حكومت متمركز و در عین حال تكثرگرا و مداراجو در منطقه، نظامی را پدید آوردند كه به گونه‌ای بی‌سابقه، ثبات سیاسی، نظم اجتماعی و ترقی اقتصادی را برای اقوام تابعه‌ی خود فراهم آورد و نیز، تمدن‌ها و هنرهای فراموش شده، یا رو به انحطاط، یا زنده‌ی اقوام بومی و پراكنده‌ی منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار، نوین و مقتدر هخامنشی، محفوظ، بل كه جاودانه ساختند؛ در نگاه ما، جایگاه و منزلت والای كورش و هخامنشیان در تاریخ و تمدن جهان باستان، از این بابت است.

درباره‌ی چگونگی درگذشت كورش كبیر در سال 530 پ.م.، روایت‌های گوناگونی در دست است. «هردوت» گزارش می‌دهد كه كورش در نبرد با «ماساگت»ها (= Massaget؛ از اقوام سكایی ساكن در پیرامون رود سیحون و شرق دریاچه‌ی آرال) نخست پیروز شده و سپس در جنگ دوم – كه بسیار سهم‌گین توصیف گردیده – كشته شده است [پیرنیا، ص 24-419]. مورخ دیگر یونانی «كتزیاس» روایت می‌كند كه كورش در نبرد با «دربیك»ها (= Derbik؛ از اقوام سكایی ساكن در شمال گرگان) زخمی شد ولی سپاه او در نهایت با یاری سكاهای آمورگس (Amorges) بر دربیك‌ها چیره گشت.

كورش در اثر جراحات وارد شده، پس از روز درگذشت [پیرنیا، ص 425]. «استرابون» گزارش می‌دهد كه كورش در نبرد نهایی با سكاها پیروز شد و دشمنان را تماماً تارومار ساخت. او از كشته شدن كورش در این نبردها سخن نمی‌گوید [پیرنیا، ص 439]. «گزنفون» نیز از درگذشت طبیعی كورش در پارس خبر می‌دهد [پیرنیا، ص 9-434].

به هر حال، آن چه كه از مجموع روایات برمی‌آید این است كه كورش، واپسین سال‌های حیات خود را در نبرد با سكاهای بیابان‌گرد و مهاجم مرزهای شمال شرقی امپراتوری گذرانده و شاید در پی یكی از این نبردها، كشته شده است. بنابراین، با توجه به گوناگونی روایات در مورد چگونگی درگذشت كورش، تأكید و ارزش‌دهی بیش از حد به «شكل» روایت هردوت – كه حتا خود او نیز اعتراف نموده كه این روایت را از میان روایت‌های مختلف موجود انتخاب كرده است [پیرنیا، ص 424] – از نگاه مورخ، وجه و توجیه خردپذیری ندارد.

متأسفانه نظریه‌پردازان پان‌تركیسم در آنكارا و باكو بدون توجه و اتكا به اسناد موجود و صرفاً بر پایه‌ی تمایل و تخیل خود، نخست «ماساگت‌ها» را ترك‌تبار نموده، سپس آن‌ها را ساكن آذربایجان جلوه داده، و سرانجام با تأكید ناموجه بر روایت هردوت، كشته شدن فرضی كورش در نبرد با ماساگت‌ها را پیروزی افتخارآمیز و بزرگ ترك‌های متمدن بر پارس‌های وحشی قلمداد كرده‌اند.

امرداد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ آمیه، پیر: «تاریخ ایلام»، ترجمه‌ی شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
ـ ایسرائل، ژرار: «كورش بزرگ»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارت ققنوس، 1380
ـ پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378
ـ زرین‌كوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیركبیر، 1373
ـ گزنفون: «سیرت كورش كبیر»، ترجمه‌ی علی وحیدمازندرانی، شركت سهامی كتاب‌های جیبی، 1350
ـ ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377
ـ هینتس، والتر، 1376: «دنیای گم‌شده‌ی ایلام»، ترجمه‌ی فیروز فیروزنیا، انتشارات علمی و فرهنگی
ـ هینتس، والتر، 1380: «داریوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ی عبدالرحمن صدریه، انتشارات امیركبیر

 

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ
رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

 

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

 

قبای خسروی در بر ؛ نیابد هرکسی را خوش سر هر نـاسزایی را نزیبد تـاج سلطـانی 
صلاح ملک اگر خواهی ؛ بیاموز ای شه عالم طریق پادشاهی را ز اسماعیل سامانی-۱

 

امیر اسماعیل سامانی که او را می توان بنیانگذار راستین سلسله سامانی برشمرد (۲) از جمله شهریاران نامدار ایران می باشد که با وجود برخی سختگیری ها و خشونت های منتسب به او (۳) در تاریخ نوشته های تاریخنگاران سده های نخستین اسلامی به دارا بودن ویژگیهای شایان ستایشی چون جوانمردی ؛ بزرگ منشی ؛ دادگری و نیک خویی ستوده شده است . انچه از منابع تاریخی برمی اید نخستین کردار بایسته امیر اسماعیل که اوازه جوانمردی او را در دنیای متمدن ان روزگاران طنین انداز کرد برخورد بزرگوارانه و همراه با ارج و احترامی است که وی پس از پیروزی بر برادر مهترش ؛ نصر ؛ بر او روا داشت .


درحقیقت ؛ امیر اسماعیل سامانی که خود را از دودمان بهرام چوبین ؛ سردار نامی ارتش ساسانی ؛ می خواند(۴) و افتخار احیای مجدد زبان پارسی و فرهنگ ملی ایرانیان نیز به نام او و جانشینانش ثبت شده است (۵) بدان هنگام که از سوی برادر بزرگتر و فرمانروای فرارود (ماوراالنهر) ؛ نصر ؛ بر بخارا فرمان می راند بر علیه برادر شورید و در نبرد رخ داده سپاهیان نصر را چنان درهم شکست که لشگریانش به اسانی یارای ان را یافتند تا نصر را دستگیر سازند . رفتاری که برادر کهتر پس از پیروزی بر برادر مهتر نمایاند تا اندازه ای نیکوکرداری های کوروش بزرگ را به یاد می اورد . انچه روشن است امیر اسماعیل پس از پیروزی در اوردگاه رو به سوی برادر دربند نهاد و بر رکاب اسب نصر بوسه زد و انگاه او را با احترام افزون از اسب فرود اورد و برادر دیگرش اسحاق را که در همین هنگام رسیده و از ارج نهادن به نصر روی برتافته و از اسب فرود نیامده بود مورد بازخواست و سرزنش قرار داد . امیر اسماعیل انگاه نصر را دوباره سوی تختگاهش ؛ سمرقند روانه داشت تا دگربار بر تخت فرمانروایی ان شهر دیرینه سال تکیه زند .(۶) با این وجود ؛ نباید این نکته را از نظر دور داشت که تا پیش از درگرفتن نبرد ؛ اسماعیل از سوی نصر حکومت داشت ؛ اما پس از روی دادن اورد این نصر بود که از سوی اسماعیل به حکومت گماشته می شد .

نمونه ای دیگر از نیک خویی های امیر اسماعیل که خود و جانشینانش به دور از اندیشه های متعصبانه به بسط ازاداندیشی و تساهل و تسامح و مدارا با افکار گوناگون پرداختند و بستر مناسبی برای رشد دانش و به ویژه علوم عقلی تدارک دیدند(۷) کرداری است که او پس از نبرد با عمرو لیث صفاری پیشه ساخت . انچه از این رهگذر از منابع تاریخ می توان دریافت ان است که عمرو لیث صفاری در طمع افزودن فرارود بر قلمروی خویش بر گستره فرمانروایی امیراسماعیل یورش برد اما نه تنها کاری از پیش نبرد بلکه خود و شمار فزونی از سپاهیانش به وسیله پولادتنان لشگر سامانی اسیر شدند . با تمام این احوال و با وجود انکه عمرو لیث اغازگر جنگ بود امیر اسماعیل ؛ نه تنها اسیران را بدون انکه خون بها و فدیه ای دریافت دارد رها ساخت(۸) عمرو لیث را نیز با مهر خویش نواخت و حتی انگشتری که فردی از سپاهیان به هنگام دستگیری عمرو از او گرفته بود به سه هزار درهم بازخرید و به عمرو بازپس داد .(۹) شگفت انگیزتر انکه بر پایه برخی گزارش های تاریخی به هنگامی که امیراسماعیل در پی درخواست های خلیفه عباسی ؛ معتضد ؛ ناگزیر شد عمرولیث را روانه بغداد و سوی خلیفه گسیل دارد ؛ او را تنها با ۳۰ سوار راهی ساخت و بدو گفت کاری کند تا نزدیکانش به سوی او ایند و او را برهانند تا بدین وسیله هم عمرو از سرنوشتی ناخوشایند برهد و هم اسماعیل پاسخی درخور برای خلیفه داشته باشد . انچه روشن است کاروان محافظ عمرو حتی یک ماه را در ناحیه ای از سیستان ؛ خاستگاه خاندان صفاری ؛ سپری کردند تا شاید از سوی نزدیکان عمرو اقدامی انجام پذیرد ؛ اما « هیچکس اندر همه خراسان و سیستان نگفت که عمرو خود هست » (۱۰) بنابراین سواران محافظ او ناگزیر شدند رو به سوی میان رودان ( بین النهرین ) نهند تا عمرو را به خلیفه سپارند . در تاریخ سیستان امده است که عمرو در پی پرسش و بازخواست فرمانده سواران همراهش از عدم یاری کسانش گفت : « من بر سر پادشاهان چون استـاد بـودم بـر سر کودکان ؛ چون کودکان از دست استاد رهایی یابند کی خواهند که بـاز انجـا بـایـد نشست » (۱۱)

چنانکه پیشتر نیز گفته امد در منابع تاریخی سده های نخستین اسلامی از امیر اسماعیل سامانی بسان الگوی دادگری و دادگستری یاد شده است . به عنوان نمونه ؛ روایت شده که وی همه روزه حتی در روزهای سرد زمستانی و به گاه برف و باران سوار بر اسب به میان مردمان می رفت تا اگر کسی درخواست و شکوه ای دارد به اسانی به نزد او اید و خواسته اش را با او در میان گذارد (۱۲) در روایت دیگری نیز امده که روزی امیر اسماعیل در حدود شهر مرو دید که شتری به کشتزاری رفته است ؛ بنابراین ؛ او که از ستمکاری بر مردمان رویگردان بود فرمان داد تا ببینند داغ و نشان چه کسی بر ان شتر است تاصاحب شتر را برگرفته و به مجازات رسانند . چون فرمان او انجام شد دیدند که نشان خود امیر بر شتر است ؛ پس دستور داد تا مبلغی بیشتر از انچه شتر به کشتزار زیان رسانیده بود به عنوان غرامت به صاحب کشتزار پرداخت شود . (۱۳)

در همین راستا ؛ غزالی در کتاب نصیحت الملوک خود اورده است که امیر اسماعیل به هرجا که به همراه سپاهیانش فرود می امد فرمان می داد که لشگریان از ازار مردمان ان منطقه فرو گذارند . در یک از روزها که او راهی مرو بود پالیزبانی به نزدش امد و از فردی از سپاهیان او شکوه نمود و گفت که ان سپاهی به پالیز او ورود نموده و بدو زیان رسانده است ؛ امیر جوانمرد سامانی ان لشگری را به نزد خویش فراخواند و از او پرسید : ایا تو مزد نمی گیری و ایا فرمان مرا نشنیده ای ؟ سپاهی پاسخ گفت هم مزد می گیرم و هم فرمان تو را شنیده ام . امیر اسماعیل گفت : پس چرا چنین زیان رسانده ای ؟ ان لشگری افزود : خطا کرده ام اما امیر دادگر سامانی گفت : « من از بهر خطای تو به دوزخ نتوانم رفتن ؛ از این رو دستور داد تا دست او را بریدند .» (۱۴)
امیر اسماعیل سامانی ؛ این رادمرد ایرانی ؛ که مردمان خراسان و فرارود و به ویژه طبقات نجبا و دهقانان به سبب رامش جویی هایش بدو رغبت افزون نشان می دادند (۱۵) و کسی که بر پایه باور تمامی تاریخنگاران و ایران شناسان برجسته کنونی از جمله برتولد اشپولر ؛ نویسنده کتابهای ارزشمند تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی و تاریخ مغول در ایران ؛ تمدن و فرهنگ ایران بی نهایت مدیون او و خاندانش است و هنوز هم باید عمل و رفتار او و جانشینانش را به عنوان مشوق دانش و هنر مدنظر قرار داد (۱۶) سرانجام در صفر سال ۲۹۵ هجری / نوامبر ۹۰۷ میلادی بر اثر بیماری زندگی را بدرود گفت (۱۷) اما نام نیکش برای همیشه در تاریخ ایران جاودانه شد .

 

اسمــاعیـل سامــانی ان نامـدار همی بود در سروری کامکار
همان دولتش شانزده سال شد ز دور سپهـری دگرحال شد
پـیـــام امـــد از مـرگ نــزدیـک او ســـوی دار بـاقــی دراورد رو
دو صـد بـا نــود بـود و تـاریـخ پنـج کـه بربسـت از سرای سپنج
ازو مــــانــد نــام نـکـــو یــادگـــار خنـگ جــان ان مهتـر نامدار-۱۸

__________________________________________________ ______________________

۱- سروده ای از معین الدین جوینی ؛ شاعر سده هشتم هجری و نگارنده کتاب نگارستان . برگرفته از : تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص۱۵۶ . بایسته است یاد شود کتاب نگارستان به شیوه و سبک گلستان سعدی نگارش یافته است . 
۲ـ انچه روشن است کسی که سلسله سامانی را بنیاد نهاد نصر برادر بزرگتر امیر اسماعیل بوده است ؛ اما تاریخنگاران با توجه به انکه امیر اسماعیل سلسله سامانی را واجد توانمندی افزون و شکوه بسیار نمود ؛ او را بنیانگذار راستین این سلسله برشمرده اند . 
۳- به عنوان نمونه کشتن شمار فزونی از مردمان و به اسارت برگرفتن ۱۵ – ۱۰ هزار نفر از مردم شهر طراز . برای اگاهی بیشتر نگاه کنید به : تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص ۲۰۹
۴- تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان – با نگاهی ویژه به پیشینه فرهنگی ایران ؛ ص۷۸

۵- تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص ۱۶ و تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان ؛ ص۷۸
۶- تاریخ بخارا ؛ ص۱۱۷-۱۱۱ و زین الاخبار ؛ ص۳۲۳
۷- تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان ؛ ص۷۸
۸- تاریخ مردم ایران ؛ جلد دوم ؛ ص۱۸۷
۹- تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص۱۶۵
۱۰- تاریخ سیستان ؛ ص۲۶۰
۱۱- همان کتاب ؛ ص۲۶۱
۱۲- تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص۲۱۹
۱۳- همان کتاب ؛ ص ۲۱۹
۱۴- نصیحت الملوک ؛ ص۱۲۲
۱۵- تاریخ مردم ایران ؛ ج ۲ ؛ ص ۱۸۷
۱۶- تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی ؛ جلد یکم ؛ ص ۱۴۲
۱۷- تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص۲۱۷
۱۸- ظفرنامه ؛ جلد یکم ؛ ص۵۲۳

 

لینک مطلب در تالار گفتمان:

 رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

دانلود مجموعه عکس های پاسارگاد و کوروش بزرگ(اختصاصی)

دانلود مجموعه عکس های پاسارگاد و کوروش بزرگ(اختصاصی)

امروز شاهد مجموعه ای از عکس های پاسارگاد و کوروش بزرگ هستید که توسط مجموعه بزرگ تاریخ فا جمع آوری شده و در یک مجموعه برای شما آماده دانلود قرار داده شده است.برای این مجموعه زمان زیادی صرف شده تا جمع اوری بشوند و از شما میخواهیم که مارا با نظرات و پیشنهادات خود هدایت کنید

حجم:13 مگابایت

تعداد عکس:84

گردآورنده:vector

منبع:تاریخ فا

رمز:www.tarikhfa.ir

 

هفتم آبان، روز کوروش بزرگ

1

روز کوروش بزرگ، روز ۷ آبان (۲۹ اکتبر) که تاریخ نویسان آن را روز ورود کوروش به بابل و صدور منشور آزادی کوروش می‌دانند به پیشنهاد سازمان بین‌ المللی نجات پاسارگاد٬ انتخاب و نام‌ گذاری شده است. این روز تاکنون بطور رسمی در تقویم ایران ثبت نشده است. این روز به مناسبت پایان سلطۀ امپراتوری بابل به دست سپاه هخامنشیان (۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد) و پایان دوران ستمگری در جهان باستان انتخاب شده‌است.۲۵۴۴ سال پیش در همین روز اعلامیه تاریخی کوروش بزرگ در زمینه حقوق افراد و ملل انتشار یافته بود که نخستین سنگ بنای یک دولت جهانی با منافع مشترک به شمار می‌آید.

2

نکات مطرح شده در آن عبارت اند از: از بین بردن تبعیضات نژادی و ملی، آزادی انتخاب محل اقامت، برهم زدن برده داری، آزادی دین و مذهب و تلاش برای صلح پایدار میان ملت‌ هاست.

Cyrus the Great of Persia - forum

هر سال در روز هفتم آبان ماه گروهی از مردم ایران می‌کوشند به صورت نمادین در آرامگاه کوروش بزرگ با گردهمایی، یاد و نام کوروش بزرگ را گرامی بدارند. بنای آرامگاه کوروش بزرگ در شهرستان پاسارگاد در فاصله ۱۱۰ کیلومتری شمال شیراز در استان فارس قرار دارد. این روز در هیچ تقویم یا سندی به طور رسمی ثبت نشده‌ است اما گروهی از مردم ایران این روز را به عنوان روز کوروش گرامی می‌ دارند.

در پی همایشی که در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و به مناسبت روز کوروش بزرگ برگزار شد، حکمت‌الله ملاصالحی به‌عنوان نخستین سخنران، مطالبی را دربارهٔ اهمیت دورهٔ هخامنشی بیان کرد. در ادامهٔ این همایش، ژاله آموزگار ـ پژوهشگر و مترجم ـ گفت: خوشحالم که به سرزمینی تعلق دارم که مردم آن از دیرباز به خدایان زمینی و سنگ و بت دل نبسته‌ اند، آفریدگار را در فراسوها دیده و خوشی‌ها و پیروزی‌ها را از او دانسته‌ اند و در درماندگی‌ها دست به سوی او دراز کرده‌ اند. تعداد دیگری از اساتید باستان شناسی دانشگاه تهران نیز در این همایش سخنرانی کردند.

3


اسفندیار رحیم مشایی در آذر سال ۱۳۸۷ در اظهاراتی که در دوران انقلاب اسلامی بی سابقه به شمار می‌رفت، از در نظر گرفتن روزی به نام «روز کوروش» در تقویم ملی ایران دفاع کرد.


با این اوصاف، هیچ مدرکی وجود ندارد که اثبات کند که روز کوروش بزرگ در هیچ یک از تقویم های بین المللی ثبت شده باشد. درواقع، این روز (هفتم آبان) برای نخستین بار، در آبان ماه سال 1383 شمسی توسط یک ژورنالیست ایرانی به نام انوشیروان کیهانی زاده در روزنامۀ شرق به عنوان روز جهانی کوروش بزرگ مطرح شد.

در هر روی چند سالی است که از هفتم آبان باعنوان روزی برای بزرگداشت بنیانگزار سرزمین پارس یاد میشود، و این متواضعانه ترین بزرگداشت برای بزرگترین فرمانروای تاریخ است.

4

آبشخور:
دانشنامۀ آزاد

ده فرمانده ی بزرگ و موفق تاریخ جهان

در طول تاریخ مردان زیادی با علم و بینش نظامی خود به پیشرفت های قابل توجهی رسیده اند اما تنها برخی از آنها لایق صفت برترین فرماندهان نظامی هستند. در زیر لیست ۱۰ فرمانده ی برتر نظانی در تاریخ جهان را می بینید.

10- جورجی ژوکوف
جورجی ژوکوف فرمانده ی ارتش سرخ بود که در جریان جنگ جهانی دوم باعث پیروزی اتحاد جهاهیر شوروی، پیشروی در بیشتر قسمت های اروپای شرقی و محاصره ی برلین شد. او یکی از بزرگترین قهرمانان روسیه و همچنین شوروی سابق است. بعد از سقوط آلمان او فرمانده ی منطقه ی اشغالی شوروی در آلمان بود.

9- آتیلا هون
آتیلا هون فرمانده ی امپراطوری هونیک بود که از آسیای مرکزی تا آلمان کنونی کشیده شده بود. وی یکی از خونخوار ترین دشمنان امپراطوری روم شرقی و غربی بود. آتیلا به خاطر ستمگری مشهور بوده او دو بار به بالکان و فراسه ی امروزی لشکر کشی کرد.

 ۸- ویلیام فاتح
ویلیام فاتح رهبری هجوم لشکر نورماندی به انگلستان را بر عهده داشت. این آخرین باری بود که کشور انگلستان توسط یک ارتش بیگانه فتح شد. ارتش او در جنگ هیستینگز ارتش انگلستان را به عقب راند و تا شهر لندن پیشروی کرد. مقاومت ارتش انگلستان بی ثمر بود و ویلیام حکومت انگلستان را به دست گرفت. او در فرهنگ سنتی آنگلو- ساکسون انگلستان تغییرات زیادی ایجاد کرد و فرهنگ جدید آنگلو- نورمن را بوجود آورد.

7- آدولف هیتلر

هیتلر رهبری آلمان نازی و ارتش متقین را در اکثر قاره ی اروپا و بخشی از قسمت های آسیا و آفریقا بر عهده داشت. او در جنگ جهانی دوم بر ارتش فرانسه غلبه کرد و در عین حال آمریکا، انگلستان و روسیه را نیز به عقب راند.ارتش او با تکیه بر تاکنیک های حمله ی نظامی به پیروزی های بسیاری دست یافتند. هیتلر در نهایت در جنگ شکست خورد و خودکشی کرد.

6- چنگیز خان
چنگیز خان پایه گذار امپراطوری مغول، بزرگترین امپراطوری به هم پیوسته در جهان بود. امپراطوری مغول بخش وسیعی از آسیای مرکزی را اشغال کرد. او این کار را از طریق متحد کردن قبایل چادر نشین و پیمان بستن در شمال شرقی آسیا انجام داد، به تدریج بیشتر چین را به تصرف خود در آورد و در آسیا پیش روی کرد. امپراطوری مغول تا جایی پیش رفت که بیشتر منطقه ی اوراسیا و بخش های قابل توجهی از اروپای شرقی، آسیای مرکزی و خاورمیانه را تحت سلطه ی خود در آورد. او این پیشرفت ها را مدیون هوش بالا و تاکتیک های نظامی فوق العاده اش بود.

5- هانیبال بارکا
هانیبال از طریق کوه های آلپ به امپراطوری قدرتمند روم حمله کرد و رومی ها را در طی چندین جنگ شکست داد. او شخصاً در هیچ مبارزه ای شکست نخورد و بعد از پیروزی بر رومی ها به مدت ۱۰ سال ارتش خود را در ایتالیا مستقر کرد. او را به عنوان یکی از بزرگترین متخصصین تدابیر جنگی در طول تاریخ می شناسند به طوری که برخی از دشمنانش از تدابیر و روش های او در جنگ آوری استفاده می کردند.

4- ناپلئون بناپارت
ناپلئون در جریان انقلاب فرانسه یک ژنرال بود و بعد ها کنترل کامل جمهوری فرانسه را به دست گرفت و به امپراطور فرانسه تبدیل شد. او پاشاه ایتالیا، میانجی کنفدراسیون سوئیس و محافظ کنفدراسیون راین بود. زمانی که به جزیره ی البا تبعید شد، روش حکومت و اقتصاد این جزیره را هم تغییر داد.

3- ژولیوس سزار
ژولیوس سزار کنترل کامل جمهوری روم و ارتش های وابسته به آن را در دست داشت. او در جنگ داخلی دشمنان را شکست داد و در جنگ های خارجی نیز بر علیه چندین متحد پیروز شد. او در نهایت توسط بروتوس (یکی از نزدیکانش) به قتل رسید.

2- اسکندر کبیر
اسکندر کبیر بیشتر جهانی را که در آن زمان شناخته شده بود تا قبل از ۳۰ سالگی درنوردید. او امپراطوری باشکوه ایران را از بین برد، ارتشی بسیار بزرگتر از داریوش سوم ایجاد کرد و باعث رخنه کردن فرهنگ هلنی در تمام سرزمین تحت تسلط خود شد.

1- کوروش بزرگ
کوروش بزرگ بنیان گذار امپراطوری هخامنشی در امپراطوری های ماد، لیدیا و نئو- بابلی بود. امپراطوری او درسه قاره گسترده شده بود. برخلاف بسیاری از سایر رهبران نظامی، به خاطر زیر ساخت های سیاسی که ایجاد کرد، امپراطوری او تا مدت ها بعد از مرگش استوار ماند. بسیاری عقیده دارند که او در دستاوردهایش از اسکندر کبیر هم موفق تر بوده است.
مترجم : تینا اقدسی

ابر مرد کیست؟

ابر مرد کیست؟

گات ها: بشود که فرمانروایان خوب و نیک کردار و دانشور بر ما فرمان برانند… رهبر فریفتار ، هر چند که خود را پاک وانمود کند، نمی تواند پیام آور تو (اهورامزدا) باشد.

 

تاریخ جهان گواه است که نخست نامها را با خون مینوشتند بر جایها…در تاریکی های تاریخ، آن زمان که کوهها، دشتها،جنگلها و دریاها نامی نداشتند، آنگاه که نامها به خون بود و ملتی وجود نداشت ، یا بهتر در کار نوشتن بودند، دوده هائی از دور یا نزدیک و از پس سرزمین های برف گیر ایران ویج و یا از سرزمین هائی که جدا از ما امروز قفقاز نامیده می شود . جاهائی که آن را کهن سرزمین سپید نژادان دانسته اند بسوی جنوب روانه شدند.هر تیره جائی گزید. از کوههای قفقاز و سرزمین مادهای جنگ آور تا پارسهای فرهنگ خدای تا کرانه های دریای هند سراسر ز دودمانها و خانواده های آریائی پوشیده گشت…پیوندی پاک پدید آمد از خون نخست آریاها با خاک پر ارج فلات ، خونی که در ذره ذره آن فرهنگ مزدیسنی و تعالیم وخشور ایران شعله می کشید ، این خون با خاک در آمیخت چونان اردی بهشت گان که آتش ها را بهم در آمیزند و آتش ورهرام سازند پس ایران متولد شد، دودمانها و سپس شاهی و سپس شاهنشاهی پدید آمد ، گاه شاهی ماد بود ، گاه شاهنشاهی کم نظیر در نظم هخامنشیان و گاه شاهنشاهی کم نظیر در شکوه ساسانیان.
آنگاه که تاریخ مفهوم ملت را به خود ندیده بود و مردمان گرفتار ضلالت کشاکش های تیره ای بودند، ابر مردی از تبار اندیشه وخشور پاک ایران متولد شد چونان ابر مرد نیچه که او را زائیده خدمت به زمین می داند. او متولد شد،خاک ایران با او نفس تازه کشید او کوروش بود فرزند ایران و شاگرد ممتاز مکتب مزدیسنی…

کوروش بزرگ با درایتی بی نظیر تیره ها و دودمانهای آریائی را به گرد هم آورد و به واژه ملت معنا بخشید، این ملت به رهبری کوروش به چهار گوشه جهان قدم نهاد ، این مایه افتخار تاریخ ایران است اما آنچه که نام کوروش را تا امروز زنده نگه داشته نه شاه بودن اوست و نه جهان گشایی های او ونه نبوغ بی نظیر نظامی او و نه حتی لطفهایی که او به اطرافیان خود کرده که اگر اینها بود نام او نیز در قسمتی از تاریخ متوقف شده بود.
نام کوروش زنده است و جاودانه خواهد ماند بواسطه این که او به مدنیتی فراتر از زمان خود می اندیشیده،بواسطه آزادگی وانسان دوستی و منش دموکرات او و بخاطر اینکه ما امروز در دنیایی زندگی میکنیم که آزاد زیستن یک اصل اساسی زندگی بشریت است و جستجو گر مدنیت در تاریخ هستیم،واژهای که در شخصیت کوروش به تبلور کامل می رسد.بالندگی فکری و فرهنگی بشر و ایجاد مدرنیته در یک قرن اخیر افق های فکری بشر را متحول کرده و عرصه برای مردمانی که به نیاکان جهان گشا ولی خون خوار خود می بالند بسیار تنگ شده است. همه مردمان در تاریخ خود در پی انسانهایی آزاده و مردم دار میگردند(که چون اکسیر کم یابست) نه انسان ستیز و بی منطق. یک آشوری دیگر به تاریخی که مملو از شلم نصرها، بخت النصر و آشوربانی پال هاست نمینازد!!! کتیبه های سراسر جنایت حکمرانان آشوری که یادآور نسل کشی های آلمان نازی است و یا حجاری های به قلاب آویختن و قصابی کردن انسانها بیشتر مایه شرم است تا افتخار…

اروپایی ها ارسطو ، سقراط ، افلاطون و فیساغورث را بر روی سرشان میگذارند وروشنفکران مصر امروز به سینوحه مینازند نه به خئوپس و رامیسس که خون خوارانی بی مانند بودند.
دنیای متمدن امروز دیگر جای افتخار به سازندگان ستمگر پلوزیون، ممفیس، دیوار هیدرین،اهرام جیزه و دیوار چین نیست بلکه افتخار از آن کسی است که مردم دار تر وانسان دوست تر بوده است.
داریوش بزرگ پارسه را با آن عظمت و شکوه ساخت ولی پرداخت حقوق یک روز یک کارگر مریض و لزوم استراحت سر موقع یک کارگر زن آبستن را هرگز از یاد نبرد آنچنان کرد که در تاریخ او را شاه مردم دار و آباد گر ومومن راستین اشو زرتشت نامیدن. شرق دور امروز به حکیم بزرگ کنفسیوس میبالد نه امپراتورانی که کارگران را لای جرز دیوار چین گذاشتند و با خودخواهی خویش سنگ را بر روی سنگ با ملات پیکر انسانها استوار کردند…

دلیل تمجید کوروش بزرگ از مردوک

سیاستی پشت پردۀ تاریخ؛

پس از مرگ بخت النصر، پسرش بنام (امَل مردوک) و پس از او داماد بخت النصر بنام ( نِرگال شیر اوسور ) و به دنبال آن پسر خردسال نرگال بنام ( لِباشی مردوخ ) همه در مدت هفت سال به فرمانروایی بابل رسیدند و همگی طی توطئه های متفاوت کشته شدند.

در حدود 555 ق.م روحانیون بابل شخصی بنام (نبونید) را که پسر کاهن معبد ” سین “ رب النوع بابلی در حران بود، به تخت نشاندند. نبونید کسی نبود که بتواند بابل را در چنین زمان مهم از حریفی بزرگ و قدرتمند مانند کوروش بزرگ نگاه دارد. نبونید میل مفرطی به آثار عتیقه داشت و کارش این بود که استوانه ها و گل نبشته های معابد قدیم را به وسیلۀ حفریات بیرون آورده، بداند فلان معبد را کی و در چه زمان ساخته است و بعد معابد را تعمیر و مخارج آن را بر اهالی بابل تحمیل کند. با این حال او نمی توانست به کارهای مملکتی بپردازد و از این جهت زمام امور را به دست پسرش (بالتازار) « در تورات بلتشصر » سپرد.

مقارن این زمان نبونید کاری کرد، که قسمت بسیار بزرگی از کاهنان بابل از او روی گردان شدند.؛ توضیح آن که نبونید، مجسمه های رب النوع های دولت شهرهای اور، ارخ و اُریدو را به بابل آورده ؛ پیروان رب النوع بزرگ بابل یعنی مردوخ را از خود رنجاند، و این قضیه بر دو دستگی اهل بابل و نفاقی که بین آنها بوجود آمده بود افزود.

اسرای بنی اسرائیل (در کنار زرتشتیان تنها مردمان یکتا پرست زمان) که از زمان بخت النصر در بابل می زیستند، موافق پیشگویی های پیامبران خود همواره منتظر سقوط بابل و انقراض این حکومت بودند، و به خود مژده ها داده و می گفتند دیگر چیزی نمانده که ناجی ما از راه رسد و این حکومت سرنگون گردد. مردمانی که از جاهای دیگر به اسارت بابل آمده بودند و شمار آنها به هزاران می رسید با بنی اسرائیل در این آرزوها شریک بوده، در انتظار واقعۀ مذکور روز شماری می کردند…

____________________________________________________

اما برسیم به جایی که پس از فتح بابل توسط کوروش بزرگ استوانۀ گلین بنا به فرمان کوروش بزرگ نگاشته شد و در ان کوروش بزرگ از مردوخ تمجید کرد. مطمئناً ساده دلان، افراد تاریخ ناشناس، سیاست ناشناس و کسانی که از قدرت درک پایینی برخوردارند و همچنین مغرضان این رفتار را بت پرستی می خوانند؛
اما در اینجا روشن خواهم ساخت که دلیل اصلی این کار کوروش بزرگ چه بوده است؛
____________________________________________________

متن استوانۀ حقوق بشر :

« منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار سرزمین، پسر کمبوجیَه شاه بزرگ که شاه شهر انشان بود ، نوۀ کوروش شاه بزرگ که شاه شهر انشان بود، از نوادگان چیش پش شاه بزرگ که شاه شهر انشان بود… وقتی که من بی جنگ و جدال وارد تین تیر ( بابل ) شدم، با خوشنودی و شادمانی مردم و در کاخ پادشاهان بر تخت سلطنت بابل نشستم. مردوخ، آقای بزرگ، قلوب نجیب اهالی بابل را به طرف من متوجه کرد، زیرا من همه روزه در فکر پرستاری و پاسداری از او بودم، لشگر بزرگ من به آرامی وارد بابل شد، من نگذاشتم دشمنی به سومر و اکد قدم بگزارد. اوضاع داخلی بابل و اماکن مقدس آن، قلب مرا تکان داد و اهالی بابل به اجرای مراسم خود موفق شده از قید اشخاص بی دین (منظور نبونید) رها شدند. من از ویرانی خانه های آنها جلوگیری کردم. من نگذاشتم اهالی از هستی ساقط شوند. مردوخ، آقای بزرگ از کارهای من خوشنود شد و هنگامی که از صمیم قلب و با شادی بزرگی او را تجلیل می کردم، به من که کوروش هستم و او را ستایش می کنم، به پسرم کمبوجیَه و تمام لشگرم از راه بخشش برکات خود را نازل کرد…. خدایانی را که در اینجا بودند را به جاهای مزبور برگرداندم تا در همان جا برای همیشه مقیم باشند. ( بت هایی که نبونید به بابل آورد و موجب نارضایتی مردوخ پرستان شد ) من اهالی این محل ها را جمع کردم، منازل آنها را از نو ساختم و خدایان سومر و اکد را که نبونید به بابل آورده بود و موجب خشم مردم و آقای بزرگ مردوخ شده بود را بی آسیب به کاخ های انها موسوم به « شادی دل » برگردانیدم… »

___________________________________________________

با توجه به اینکه:

1. نبونید کاری کرد، که قسمت بسیار بزرگی از کاهنان بابل از او روی گردان شدند.
2. نبونید، مجسمه های رب النوع های دولت شهرهای اور، ارخ و اُریدو را به بابل آورده بود و موجب ناراحتی شدید روحانیون و مردم شده بود.
3. نبونید، پیروان رب النوع بزرگ بابل یعنی مردوخ را از خود رنجانده بود.
4. این قضیه بر دو دستگی اهل بابل و نفاقی که بین آنها بوجود آمده بود افزود.

کوروش بزرگ برای بدست آوردن دل مردم بابل، و مشروعیت بخشیدن بر حاکمیت خود بر مردم بابل دستور نگاشتن این استوانه را صادر کرد.
کوروش بزرگ خود را پرستار و پاس دارندۀ (مردوکی) دانست که نبونید او را کنار زده بود و بت های دیگر را جایگزین او در بابل کرده بود.
کوروش بزرگ نیک می دانست دل مردم بابل بخاطر بی احترامی به مردوخ ناراضی و محزون است؛ و به همین دلیل خود را ستاینده و پاس دارندۀ مردوک معرفی می کند.
کوروش بزرگ چنانچه در منشور نیز امده است، بت هایی را که نبونید به بابل آورده بود و جایگزین مردوخ کرده بود را بدون آسیب به مکان نخستین خود باز گرداند.
ستایش کوروش بزرگ از مردوک در حقیقت نوعی دل جویی از مردم بابل بود؛ مردمی که بیش از هزار سال مردوخ را خدای بزرگ خود می دانستند.
و از همین روی است که کوروش مردوخ/مردوک را آقای بزرگ، یعنی آقای سایر بت ها می خواند.

کوروش بزرگ بر خلاف نبونید که موجب شده بود:
(بخاطر بی احترامی به مردوک) قسمت بسیار بزرگی از کاهنان بابل و مردم از او روی گردان شوند
؛

با احترام گذاشتن به مردوخ، کاری کرد که مردم و تمام کاهنان بابل به سوی او روی گرداندند.

کوروش بزرگ بر خلاف نبونید که موجب شده بود:
مجسمه های رب النوع های دولت شهرهای اور، ارخ و اُریدو را به بابل آورده بود و موجب ناراحتی شدید روحانیون و مردم بابل شده بود؛
تمام مجسمه ها را به مکان های اصلی خود باز گرداند و موجب خوشنودی و رضایت مردم بابل شد.

کوروش بزرگ بر خلاف نبونید که موجب شده بود:
نبونید، پیروان رب النوع بزرگ بابل یعنی مردوک را از خود رنجانده بود؛
با ستایش کردن نمادین مردوخ/مردوک و باز گرداندن آن به جایگاه پیشین خود، دل مردم بابل را همراه خود ساخت.

منبع:

علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

شخصیت کوروش بزرگ

نوشته هاي نويسندگان و تاريخ نويسان نامي باستان و نوين نشان ميدهد كه كمتر پادشاه و يا سرداري در جهان توانسته است نام و ارزشي برابر با كوروش بدست آورد.
كوروش آنقدر در مردم دوستي و ارزشهاي انساني عاليقدر بود كه نه تنها او را پيشرو پادشاهان و سرمد جهانگيران جهاني دانسته اند، بلكه حتي او را در سطح فرشتگان و در شمار پيامبران جهان به قلم آورده اند.

كوروش هنگامي ظهور كرد كه دنيا در ستمگري و ناداني ميسوخت و تشنه دادگري و انسان پروري بود.در زمان كوروش،بعضي از رهبران بزرگ ديني مانند بودا، كنفوسيوس، زرتشت و اشعيا و فيلسوف و دانشمند شهيري چوت «سولون» كه يكي از هفت حكيم درجه اول دنيا نام گرفته است،براي تهذيب اخلاق بشر ظهور كردند،اما كوروش از جهت خرد، داد و انصاف و بشر دوستي پيشرو همه آنها بشمار رفته است.

اشعياي نبي، كوروش را مسيح و برگزيده خدا خوانده و حتي پژوهشگر عصر ما ،از جمله ابوالكلام احمد آزاد كه خود از دانشمندان بنام و سالها وزير فرهنگ هندوستان بود،او را پيامبر دانسته است.[1]
در حالي كه تورات كوروش را در سطح پيامبران بشمار آورده و حتي ملتهايي كه بوسيله او شكست مي خوردند،در حد پرستش براي كوروش احترام قائل بودند و رفتار و منش بشر دوستانه بي نظير او با آن همه قدرتي كه داشت،ستايش و تمجيد همگان را بر مي انگيخت و ملتهاي گوناگون او را «خداوندگار» مي خواندند،بديهي است كه اگر او ادعاي پيامبري ميكرد،مردم دنيا با آغوش باز پيروي از او را پذيرا ميشدند،اما كوروش با همه اين امكانات ادعاي پيامبري نكرد.

هدف كوروش اين بود كه يك حكومت جهاني به رهبري ايرانيان و پارسيان بوجود آورد و برنامه او براي اجراي اين هدف تا زمان مرگش با موفقيت كامل پيش رفت و سرانجام نام خود را بعنوان بزرگترين مرد تاريخ بشر جاودان ساخت.

كوروش همه ارزشها و هنرهاي يك رهبر بزرگ را يكجا دارا بود.او سرداري بود ماهر و سياستمداري كاردان،اراده او قوي و عزمش راسخ در تصميم درست گرفتن بسيار سريع بود.او با تندي و تيز مغزي قادر به تشخيص خوب از بد و انتخاب روش موثر و پسنديده بود.

كوروش بيشتر به عقل و درايتش متكي ميشد تا به شمشير.او هميشه درصدد بهتر كردن زندگي و خوشبختي افراد ملتش بود و هرگاه مشاهده ميكرد انديشه نادرستي در يارانش نفوذ كرده است با نرمي و خوشخويي آنها را به راه راست هدايت ميكرد و با نرمخويي،در هنگام لزوم با رعايت اصول دادگري كامل، افراد خطاكار را بسزاي اعمالشان ميرساند.

تاريخ نويسان ،كوروش را يكي از سه مرد بزرگ تاريخ جهان دانسته اند.دو مرد بزرگ تاريخ عبارت بوده اند از اسكندر گجستك و قيصر روم ژوليوس سزار.اما هيچ يك از اين دو نفر در انسانيت و مردم دوستي و كوشش براي ايجاد آسايش و آرامش بيشتر براي ملتهاي گوناگون به پاي كوروش نرسيدند.[2]

كوروش بيش از هر پادشاه ديگري با مردم نزديك بود.او چون مردم عادي مي زيست و خود را در سطح آنان ميديد.بديهي است كه ارزش تاريخي و جهاني كوروش تنها از جهانگيري او ناشي نميشود،زيرا پيش از او كشورهاي مصر،بابل و آسور نيز پادشاهان بزرگ و نامداري داشتند و آسور در زماني تمام آسياي غربي و مصر را زير فرمان خود داشت.البته درست است كه وسعت سرزمينهاي كه سرداران نامبرده در اختيار داشتند،به اندازه قلمرو كوروش نبود،اما شهرت كوروش و عظمت تاريخي او بيشتر از ارزشهاي انساني و معنوي و مردم دوستي او سرچشمه مي گيرد.زيرا نه تنها اثري از رفتار ستمگرانه پادشاهان پيش از او در وي يافت نمي شود،بلكه سلوك و رفتار او با دشمنانش نيز انساني و بزرگ منشانه بود.

انسان دوستي و بزرگ انديش كوروش زماني آشكارتر ميشود كه ميبينيم كشتارهاي همگاني،غارت و چپاول، ويرانگري، ناموس دريدگي و به بردگي كشيدن ملتهاي شكست خورده از رسوم معمول و عادات جاري پادشاهان آن زمان بوده،ولي كوروش برعكس روشهاي ناپسند و غير انساني پادشاهان پيشين و همزمان خود،با دشمنانش با مهرباني و انسان دوستي رفتار ميكرد و حتي با رفتار بشر دوستانه اش دوستي و محبت آنها را به خود جلب ميكرد.چنان كه پس از شكست دادن «كرزوس» و «تيگران» آنها جزء نزديكترين ياران او در آمدند.

«خداوند کوروش‌ را برگزیده‌ و به‌ او توانایی‌ بخشیده‌ تا پادشاه‌ شود و سرزمین ها را فتح‌ کند و پادشاهان‌ مقتدر را شکست‌ دهد. خداوند دروازه‌های‌ بابل‌ را به روی‌ او باز می‌کند. دیگر آن ها به روی‌ کوروش‌ بسته‌ نخواهند ماند. خداوند می‌فرماید: ای‌ کوروش‌، من‌ پیشاپیش‌ تو حرکت‌ می‌کنم‌، کوه‌ها را صاف‌ می‌کنم‌، دروازه‌های‌ مفرغی‌ و پشت ‌بندهای‌ آهنی‌ را می‌شکنم‌. گنج های‌ پنهان‌ شده‌ در تاریکی‌ و ثروت های‌ نهفته‌ را به‌ تو می‌دهم‌. آن گاه‌ خواهی‌ فهمید که‌ من‌ خداوند، خدای‌ بنی اسرائیل‌ هستم‌ و تو را به‌ نام‌ خوانده‌ام‌. من‌ تو را برگزیده‌ام‌ تا به‌ قوم بنی اسرائیل‌ که‌ خدمتگزار من‌ و قوم‌ برگزیده‌ من‌ است‌ یاری‌ نمایی‌. هنگامی‌ که‌ تو هنوز مرا نمی‌شناختی‌، من‌ تو را به‌ نام‌ خواندم‌. من‌ خداوند هستم‌ و غیر از من‌ خدایی‌ نیست‌. زمانی‌ که‌ مرا نمی‌شناختی‌، من‌ به‌ تو توانایی‌ بخشیدم‌، تا مردم‌ سراسر جهان‌ بدانند که‌ غیر از من‌ خدایی‌ دیگر وجود ندارد و تنها من‌ خداوند هستم‌… من‌ زمین‌ را ساختم‌ و انسان‌ را بر روی‌ آن‌ خلق‌ کردم‌. با دست‌ خود آسمان ها را گسترانیدم‌. ماه‌ و خورشید و ستارگان‌ زیر فرمان‌ من ‌هستند. اکنون‌ نیز کوروش‌ را برانگیخته‌ام‌ تا به‌ هدف‌ عادلانه‌ من‌ جامه‌ عمل‌ بپوشاند. من‌ تمام‌ راه ‌هایش‌ را راست‌ خواهم‌ ساخت‌. او بی‌آنکه‌ انتظار پاداش‌ داشته‌ باشد، شهر (قوم یکتاپرست) من‌ اورشلیم‌ (بیت امقدی) را بازسازی‌ خواهد کرد و قوم‌ اسیر مرا آزاد خواهد ساخت‌.» [3]

براي آگاهي از روشهاي غير انساني و وحشيانه پادشاهان پيشين و معاصر كوروش با ملتهايي كه بدست آنها شكست ميخوردند،كافي است بين دها كتيبه اي كه از روشهاي وحشيانه سرداران آن عصر با ملتهاي شكست خورده باقيمانده،تنها به ذكر خلاصه اي از كتيبه «آشور نازيرپال» به شرح زير توجه كنيم:

بفرموده «آشور» و «ايشتار» خدايان بزرگ كه حاميان من بودند با لشكريان و ارابه هاي جنگي خود به شهر «گينابو» حمله بردم و آنجا را به يك ضرب شست تصرف كردم.ششصد نفر از سپاهيان دشمن را بيدرنگ سر بريدم،سه هزار نفر اسير را زنده زنده طعمه آتش ساختم و حتي يك نفر را باقي نگذاشتم كه به اسارت برود.حاكم شهر را بدست خود پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم.از آنجا به شهر «طلا» روان شده چون مردم آن سرزمين به عجز و التماس نيفتادند و تسليم من نشدند،از اينرو به شهرشان يورش بردم و آنرا گشودم.سه هزار نفر از آنها را از دم تيغ گذراندم.بسياري ديگر را در آتش كباب كردم.اسراي بيشماري از آنها گرفتم،دست و انگشت و گوش و بيني آنها را بريدم و هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم.از اجساد كشتگان پشته ساختم و سرهاي بريده آنها را به تاكهاي بيرو شهر آويختم!

سناخریب (681 – 705 ق.م) پسر و جانشین سارگن دوم آشوری؛ به جنگ هایی مکرر بر علیه ایلام و نواحی حوزۀ خلیج پارس پرداخت؛ پس از دفع دشمنان خارجی، سناخریب به طرف بابل که اعلام استقلال کرده بود لشگر کشید:

«همچون طوفانی که فرا رسیده باشد، به بابل حمله بردم و مانند تند باد آن را ویران ساختم. ساکنان آن را از پیر و جوان از دم تیغ گذراندم و خیابان های شهر را را با اجساد پر کردم… خود شهر و خانه های آن را از پی تا بام به تاراج بردم. ویران کردم و به آتش کشیدم… برای اینکه در آینده حتی زمین معابدش را تشخیص ندهند آن را به آب بستم و به مرغزار مبدل کردم. برای آرامش قلب آشور خداوندم که مردمان باید در برابر قدرت متعال او سر تسلیم فرود اورند خاک بابل را با خود همراه بردم تا آن را برای مردمان در دورترین نقاط بفرستم و مقداری از آن را در معبد جشن سال نو در آشور در کوزه ها انبار کردم». [4]

آن گاه در برابر روشهاي وحشيانه و ستمگرانه پادشاهان و سرداران آن عصر، كوروش با آزادمنشي و بشردوستي بي نظير و خاص و انقلابي در منشور خود كه در سال 1879 ميلادي هنگام كاوش در خاك بابل قديم كشف شده و خلاصه اي از آن در اينجا آورده ميشود، ميگويد:
((منم كوروش،شاه جهان،شاه بزرگ،شاه نيرومند ،شاه بابل،شاه سومر و اكد،شاه چهار گوشه جهان…با آرامش به بابل آمدم و در ميان شادي مردم بر اورنگ شاهي نشستم…سپاه بيشمار من بابل را فرو گرفتند،بي آنكه كسي را بيازارند.به هيچ كس اجازه ندادم كه مردم سرزمين سومر و اكد را دستخوش بيم و هراس سازد.نيازهاي بابليان و پرستشگاهايشان را در نظر گرفتم تا جملگي را رفاه و آسايش بخشم.يوغ بندگي را از گردن مردم بابل برداشتم.خانه هاي ويرانشان را از نو ساختم و به رنجها و شكوه هايشان پايان دادم…
…شهرهاي «آشور» ، «نوس» ، «آگاه» و «اشنونا» و…و همه شهرهاي مقدس آنسوي دجله را كه پرستشگاه هايشان از دير زماني پيش ويرا شده بود آباد كردم و پيكره هاي خدايان آنها را بجاي خود بازگرداندم. همه مردم اين سرزمينها را در ديارشان گرد آوردم و خانه هايشان را به آنان پس دادم…))

كوروش برخلاف روشهاي وحشيانه معمول در آن زمان،در شهرهايي كه به تسخير او درمي آمد،كشتار نمي كرد،به اديان و مذاهب ملتهاي شكست خورده احترام مي گذاشت و حتي به هزينه خود معابد و پرستشگاه هاي آنها را نوسازي و رونق مي داد.

براي مثال،پس از تسخير بابل معابد «اساهيل» و «آزيدا» را نوسازي كرد و دستور داد معبد بزرگي در بيت المقدس بسازند.پس از كشته شدن «بلشضر/بالتازار» پسر پادشاه بابل،كوروش فرمان داد حتي در دربار پارس عزاي عمومي اعلام شود.هنگامي كه ليدي را تسخير كرد از خود اهالي آن سرزمين حكمراني براي ليدي تعيين نمود.شهر «صيدا» را كه «بخت النصر» پادشاه پيشين بابل نيمه ويرانه كرده بود،دستور داد نوسازي كردند.

كوروش ميل نداشت در روان ملتهاي شكست خورده احساس حقارت و خفت بوجود بياورد و يا دين و آداب و رسوم و عواطفشان را خوار دارد و آنها را نااميد و بي پناه ببيند.

بدين ترتيب با پادشاهي كوروش بر سرزمين ايران در صد ساله ششم پیش از ميلاد، دوره خونريزي و خونخواري و درنده خويي و ويرانگري به پايان رسيد و دوره نويني آغاز شد كه در آن دوره عكس دوره هاي پيشين،صلح و انساندوستي رواج يافت،حقوق و عواطف انساني مورد توجه قرار گرفت،دادرسي و دادگري در اجتماعات انساني رونق يافت و ارزش انفرادي و اجتماعي نوع بشر مورد احترام واقع شد.

بديهي است كه چون كوروش ايراني و زاده شده و تربيت يافته در اين سرزمين بود،تافته منش فروهنده و آنهمه ارزشهاي انساني و معنوي او را،فرهنگ و رسوم و آداب ايراني بافته بود.

با توجه به اينكه نويسندگان يوناني نسبت به ايرانيان خوشبين نبوده اند،هنگامي كه ميخوانيم نويسندگان يوناني از قبيل هرودوت و گزنفون چگونه كوروش را در مقام انسان بي نظير و بزرگ و برتر ستايش و تمجيد كرده اند،آن وقت به بزرگي مقام انساني ،رهبري ،جهانگيري و بشردوستي كوروش بزرگ بيشتر پي ميبريم.

منابع:
1 (عباس خليلي،كوروش بزرگ،تهران موسسه مطبوعاتي علمي،1324ص70-71)
2 (شاپور شهبازي-1349 خورشيدي كوروش بزرگ ص408)
3 (کتاب مقدس، کتاب اشعیاء نبی، باب 45)
4 (مجید زاده، 324 / تاریخ تمدن های مشرق زمین، سناخریب، امپراتوری آشور)