روز شعر و ادب پارسی مبارکباد

روز شعر و ادب پارسی مبارکباد

 

از عمر ادبیات پهناور و گرانبار فارسی، بیش از هزار سال می‌گذرد، در این مدت كشور ایران، فراز و فرودها و ناكامیهای بسیار دیده و دورانهای تلخ و شیرین زیادی را پشت سرگذاشته است. 
فرزندان این سرزمین در این گستره زمانی و مكانی پهناور، در زمینه های گوناگون دانشهای بشری، تلاش‌ها كرده و تجربه‌ها اندوخته و از جهان پر رمز و راز علم و دانش، ره ‌آوردهای بسیار با ارزش و ماندگار، به جامعه انسانیت پیشكش كرده‌اند و از همین رهگذر بوده است كه قرنها، ‌یافته‌ها و تجربه‌ها و علوم و دانش مسلمین، بویژه مسلمانان ایران، چشمان كنجكاو جهانیان را خیره كرده و به خود مشغول داشته است.
ادبیات پر بار فارسی، جلوه ‌گاه راستین انعكاس تلاشهای هزار ساله مردم مسلمان فارسی زبان در زمینه‌های گوناگون هنر و معارف از حماسه و داستانهای دلكش و جذاب و تاریخ و افسانه و سیر و تفسیر قرآن و علم و عرفان و فلسفه و اخلاق است، و از اینرو، گویی از لحاظ گستردگی در مفاهیم و اشتمال بر انواع ادبی، به رود پر آب و پهناور و زلالی می ‌ماند كه عطش هر تشنه‌ای را ـ‌ با هر ذوق و سلیقه‌ای كه باشدـ فرو می ‌نشاند و این معنا را باید در انگیزه های اصیل این فرهنگ جستجو كرد. 
●زبان و ادبیات فارسی در كشورهای دیگر
زبان و ادبیات فارسی به عنوان دومین زبان جهان اسلام و زبان حوزه فرهنگ و تمدن ایرانی، با هزاران آثار گران سنگ در زمینه های مختلف ادبی، عرفانی، فلسفی، كلامی، تاریخی، هنری و مذهبی همواره مورد توجه و اعتقاد ایرانیان و مردمان سرزمینهای دور و نزدیك بوده است. علیرغم حوادث و رویدادهای پر تب و تاب و گاه ناخوشایند سه سده اخیر، باز هم این زبان شیرین و دلنشین در دورترین نقاط جهان امروزه حضور و نفوذ دارد.
این حضور و نفوذ حكایت از آن دارد كه در ژرفای زبان و ادب فارسی آنقدر معانی بلند و مضامین دلنشین علمی، ادبی، اخلاقی و انسانی وجود دارد، كه هر انسان سلیم الطبعی با اطلاع و آگاهی از آنها، خود بخود به فارسی و ذخایر مندرج در آن دل می سپرد. اگر چنین نبود، ترجمه و تألیف هزاران كتاب و مقاله از سوی خارجیان درباره آثار جاودان و جهانی ادب فارسی مانند؛ شاهنامه فردوسی، خمسه حكیم نظام گنجوی، گلستان و بوستان شیخ اجل، مثنوی مولانا جلال الدین بلخی، غزلیات خواجه حافظ شیرازی و رباعیات حكیم عمر خیٌام چهره نمی بست و هزاران ایرانشناس و ایران دوست غیر ایرانی دل و عمر بر سر شناخت، فهم، تفسیر و ترجمه این آثار ارزنده در نمی باختند.
زبان فارسی به عنوان یكی از زبانهای اسلامی، و زبان حوزه فرهنگ و تمدن ایرانی علاوه بر ایران، در سرزمینهایی مانند؛ هند، افغانستان، پاكستان، تاجیكستان، بنگلادش، ازبكستان، ارمنستان و آذربایجان هنوز هم علاقه مندان و هواداران بسیاری دارد. در میان این كشورها، كشور هند وضع خاصی دارد. چرا كه زبان فارسی قریب به هزار سال زبان دین و زبان رایج در دادگاهها و دربارهای آن بوده است. 
ورود و حضور زبان فارسی در سرزمین هند سبب گردید تا شاعران، نویسندگان و عارفان بزرگ هندی، این زبان را برای بیان افكار و احساسات خویش برگزینند و هزاران اثر گرانبها و ارزشمند در زمینه های ادبیات، عرفان، فلسفه، كلام، زبانشناسی، تفسیر و تاریخ بوجود آورند. با اقتدار حكومتهای مسلمان و گسترش روابط با ایران و مهاجرت ایرانیان به هند زبان فارسی رفته رفته رونق یافت و تا بدانجا پیش رفت كه زبان علم و سیاست شبه قاره گردید. 
حضور همه جانبه زبان و فرهنگ فارسی تا آمدن انگلیسی ها در قرن هفدهم ادامه داشت. اما از این تاربخ به بعد، این حضور اندك اندك كم رنگ شد و حتی آرام آرام زبانهای محلی و انگلیسی جای آن را گرفتند، به طوریكه از اواسط قرن نوزدهم، زبان وادبیات فارسی بتدریج ضعیف و ضعیفتر شد و ستاره درخشان آن رو به افول نهاد. 
با برچیده شدن بساط استعمارگران انگلیسی در سال ۱۹۴۷، فارسی به دوران تازه ای قدم نهاد و صدها دانشگاه و مدرسه علوم دینی به زبان فارسی توجه نشان دادند. در همان حال برخی جریانهای سیاسی و فكری و مذهبی سعی كردند تا زبان فارسی را بی اعتبار و از كار افتاده جلوه دهند. ولی تلاش آنها به ثمر نرسید و همچنان شعر و ادب فارسی گوی سبقت را در جهان ادب ربوده و به خود اختصاص داده است و چه خوش گفته اند که زبان فارسی شکرشکن و خوش گفتار است.

واحد مرکزی خبر

ساسانیان آزاد اندیش و بدور از جانبداری های دینی بودند

member3-albums8-232

رواداری يا پیورزی خشک اندیشی دينی در دوران ساسانيان؟
در روزگار ساسانيان، جدای از مانويان و مزدكيان، مسيحيان و…، شمار بسیاری از مردمان خاور ايران بودايی بودند و نيايشگاههای خود را داشتند. هتا آنها دبیره ويژه ی خود را بكار میبردند و “دبيره ی مانوی” و “دبيره ی زبور پهلوی” را ساخته بودند. سازنده ی اين خط يک ايرانی بود. در اين دوره ٣ دين مسيحی، يهودی و بودايی در شمار آیینهای رسمی كشور بودند. اين نشان از آزادانديشی و رواداری دينی ساسانيان و دوری آنها از جانبداريهای دينی دارد.

پژوهشگرانی همانند پيرنيا، پورداوود و زرينكوب، دوران ساسانی را مي ستايند. اما از سوی ديگر، كسانی چون هاشم رضی و عبدالرفيع نگاهی ديگر به اين دوره ی تاريخی٤٣٠ ساله دارند و شاهنشاهی ساسانيان را دوران فرمانروايی مغان و روزگار موبد شاهی مي شناسانند. هتا روشن اندیشانی كه بيرون از چارچوبهای تاريخی كار كرده اند، تيتروار ساسانيان را به كشتن ناهمسویان ايدئولوژيک و سركوب پيروان دينهای ديگر بزه ور ميكنند. آنها هتا از سركوب مسيحيان بدست شاهپور دوم و سركوب مزدكيان بدست انوشه روان و از ميان بردن مانويان بدست كرتير ياد ميكنند. اما آيا چنين سخنانی درست است و ميتوان درباره ی ساسانيان اينگونه تند، داوری كرد و آنها را سركوبگر دانست؟

نخست گمان را بر اين بگيريم كه ساسانيان چنين كرده اند. اما دوران اردشير پاپكان كه بزه ور به ناديده گرفتن هوده يهوديان شده است، تنها ٢٠ سال بود. دوره ی بهرام يكم و دوم ٢٠ سال، دوران شاهپور دوم ٤٠ سال و سالهای نخست شاهنشاهی انوشه روان كه به سركوب مزدكيان انجاميد، ١٠ سال زمان بُرد. روی هم ميتوان اين دوره را ٩٠ ساله دانست، چم يک پنجم دوران ساسانی. گمان نمیکنم برای بزه ور كردن ساسانيان به سركوب دينهای ديگر، اين بازه ی زمانی٩٠ ساله بسنده باشد. فراموش نكنيم كه ما دربارۀ دورۀ٤٣٠ سالهای سخن ميگوييم. بگذريم از اينكه میتوان با بررسی و پژوهش تاريخ آن دوره، رخنه هايی در چنين پنداشتهای پديد آورد و آن سخنها را ناروا دانست.

پديداری انديشه های مانی در روزگار شاهپور يكم:
شاهپور يكم، پسر اردشير پاپكان و دومين پادشاه ساسانی، ٣٥ سال پادشاهی كرد. در نسک “دينكرت” كوشش او برای گردآوری نسكهای اوستا ستوده شده است. در زمان اوست كه كسی بنام مانی پديد ميآيد و انديشه هايی ميآورد كه با جهانبينی زرتشتی و ايرانی سازگار نبود. شاهپور او را پذيرفت. تا بدان اندازه كه مانی نسک شاهپورگان خود را به او پيشكش كرد. شاهپور كه چنين آزادانديشی داشت، همان كسی است كه بزه ور به سركوب مسيحيان شده است. آنگاه در دوران هرمز، پسر شاهپور نيز، مانی دست به سفر زد و انديشه هايش را گسترش داد و پيروانی پيدا كرد. چنانچه بهرام، پسر ديگر شاهپور، و بهرام دوم سياست ديگری درپيش گرفتند. كرتير موبد بزرگ آن زمان، مانی و پيروانش را در تنگنا گذاشت. مهر نرسه، عموی بهرام دوم، سياست آزادی دينی را برگزيد.

مانی

برپايه ی بازگفت های پهلوی، شاهپور يكم با زنی يهودی زناشويی كرد. فرزندی كه از اين زناشويی زاده شد، “نرسه” نام داشت. نرسه سپس با كمک توانگران و بزرگان، فرمانروایی را از برادرش گرفت و به پادشاهی رسيد. يهودي ها كسی را يهودی زاده ميدانند كه مادرش يهودی باشد. پس از ديد آنها، نرسه يهودی زاده بود. به هر روی، سياست دينی نرسه همانند پدرش، گرايش به آزادانديشی و مداراگری داشت. به همينگونه، شاهپور دوم (ذوالاکتاف) ٧٠ سال پادشاهی كرد. برپايه ی دينكرت او دانايان سراسر ايرانشهر را فراخواند و انجمنی به نام “كشورگان” پديد آورد و از آنان خواست كه درباره ی متنهای دينی به گفتگوی آزادانه بپردازند و ناسازگاری و ناهمسانی هایشان را به شيوه ای دموكراتيک باز گشایند. اين در حالی بود كه در سده ی چهارم ميلادی امپراتور روم كسی را به نام “قديس جروم” برگزيد تا خودمدارانه “كتاب مقدس” را به لاتين برگردان كند و به هيچكس هم پروانه نداد در كار او دست درازی نماید. تا ١١٠٠ سال پس از آن نيز در اروپا كسی گستاخی و یارای نداشت دست به برگردان دوباره ی نسک مقدس بزند. تا آنكه “مارتين لوتر” اين نسک را به آلمانی برگردان كرد. از آن پس بود كه جنگهای خونينی ميان پروتستانها و كاتوليكها پديد آمد.

سياست مداراجويانه ی ساسانيان در برخورد با مسيحيان:
آزادی مسيحيان و ديگر دينها در روزگار يزدگرد يكم و بهرام گور نيز نشانه ی ديگری از سياست مداراجويانه ی ساسانيان است. يزدگرد يكم، پادشاهی است كه سياستی وارون شاهپور دوم داشت. او با بيزانس پيمان دوستی بست و مسيحيت نستوری را يكی از دينهای رسمی ايران شناخت. پيوندهای سياسی اش با بيزانس نيز خوب بود. هرچند بيزانسي ها مسيحی يعقوبی بودند. به هر روی، يزدگرد يكم چنان در دوستی با مسيحي ها زياده روی كرد كه هنگاميكه درگذشت نامش را “يزدگرد بزهكار” گذاشتند و او را رانده شده ناميدند. مسيحيان مدعی اند كه او به دين مسيحی گرويد. اما اين فراخواست نادرستی است و يزگرد مسيحی نشده بود. چون همسر او “شيشين دخت” يک بانوی يهودی و دختر خاخام بزرگ كنيسه ی يهوديان سلوكيه بود. پس از يزدگرد يكم، بهرام پنجم (بهرام گور) به پادشاهی رسيد. آوازه ی او در تاريخ و ادبيات ايران بسيار است. بهرام گور با برادرش خسرو درگير شد و سرانجام تاج و تخت را بدست آورد. اين دو از مادرانی جداگانه هستند. بهرام از شيشين دخت زاده شده بود. به هر روی، در سرچشمه های تاريخی، آزادی دينی بهرام گور ستايش شده است. هتا آنهايی كه ساسانيان را به پیورزی و خشک اندیشی دينی بزه ور ميكنند، بهرام را به آزادانديشی مي شناسند.

روزگاری بود كه ارمني ها به دين مسيحی گرويده بودند و با دولت ساسانی درگيريهای ارتشی پيدا كرده بودند. پسر بهرام گور، يزدگرد نام داشت كه در تاريخ بنام يزدگرد دوم ناميده شده است. او دوست داشت كه به آيين پدر زندگی كند. اما دشواری اينجا بود كه شكاف سياسی بر سر ارمنستان پديد آمده بود. راست آن است كه با همه ی هماننديهای فرهنگی ميان ايران و ارمنستان، جدايهايی هم پديد آمده بود و ارمنيها برای آنكه خود را از ايرانيان جدا بگيرند، بگونه ای رسمی مسيحی شده بودند. چنانچه لایه فرمانروای ارمنستان مسيحيت را پذيرفتند و بيشتر مردم همچنان زرتشتی بودند. اما آرام آرام مسيحيت بر همه ی ارمنستان سايه انداخت. اين را نيز از ياد نبريم كه ارمنستان آن زمان، بسيار بزرگتر از ارمنستان كنونی بود و بخش گسترده ای از تركيه ی امروزی را دربر ميگرفت. به هر روی، جنگها بر سر ارمنستان در زمان يزدگرد دوم پديد آمد. اما نكته اينجاست كه آن درگيري ها، جنگهای سياسی بود و به هيچرو جنگی بر سر دين بشمار نميرفت. ايراني ها نامه هايی برای كليسای ارمنی نوشتند. زبان اين نامه نگاری، نرم و آشتی خواهانه بود. اما وارون آن، كليسای ارمنستان پاسخهای تند و بی ادبانه و جنگخواهانه ای داد و بر اثر آن جنگهايی رخ داد. اما پس از آنكه سالهای آتشين جنگ پايان يافت، آزادی دينی به ارمني ها بازگردانده شد.

آدمهایی خواسته اند از مزدک يک «اسپارتاكوس ايرانی» بسازند:
در پايان سده ی پنجم، پادشاهی به نام قباد (کوات) برسر كار آمد. او آراستن و بازسازی هایی به كمک كسی به نام “مزدک” انجام داد. مزدک، موبدی بازساز و آراستن خواه بود. اما درباره ی او سخنان نادرستی گفته شده است و كسانيكه نگاه چپگرايانه داشته اند، خواسته اند او را اسپارتاكوس ايران بدانند! آنها ميگويند كه مزدک، همانند اسپارتاكوس، بر نیرومندان و لایه و رسته بلند پایگان و بزرگان شوريد. درحاليكه مزدک دست راست شاه شناخته ميشد و قباد از او پشتيبانی ميكرد. چنين كسی نميتواند آنگونه باشد كه چپگراها درباره اش ميگويند. راست آن است كه قباد ميخواست جلو دینیاران بايستد. از اينرو به پشتيبانی از مزدک برخاست. اما آن اندازه هماهنگی و همكاری ميان قباد و مزدک بسیار است كه همه ی سرچشمه ها و بن مایه های تاريخی باختر زمين هركاری را كه مزدک انجام داده است، به قباد نسبت ميدهند و هتا يكبار هم تاريخنگاران آسورستانی و ارمنی و اروپايی، نامی از مزدک نميبرند. اما در بازگفتهای ايرانی مزدک تا اندازه ی يک پيامبر بركشيده شده است. هرچه هست، جنبش او به بيراهه رفت و از دست قباد و مزدک بيرون شد. سرانجام قباد سرنگون شد سپس با فرار از زندان و بازگشت به نیرو، انديشه های مزدكی را رها كرد. در پايان نيز انديشۀ سنتی، كه خسرو انوشه روان نماينده ی آن بود، بر جريان نو، كه كاووس، پسر قباد، نماينده اش شناخته میشد، پيروز شد. پس آنچه به نام سركوب مزدكيان از آن ياد ميكنند، يک جريان درون فرمانروايی بوده است.»

مزدک

شاهان ساسانی جايگاه موبدی نداشتند:
شاهان ساسانی خود را از نژاد كيانيان ميدانستند و هرگز موبد نبودند. هنگاميكه اردشير به فرمانروایی ميرسد، دست راست او موبدی به نام “تنسر” ميشود. اين نشان ميدهد كه شاهان ساسانی جايگاه دينی نداشتند و تنها نهاد دولت و ارتش زير دست آنها بود. اما از زمان كرتير جريان تازه ای شكل گرفت. كرتير سرشت كاريزما و فرهمندی داشت و همدوره با پنج پادشاه بود. هتا كتيبه هایی به نام خود نوشته است. اما اين يک نمونه ی بی همتا بود و در دوران پس از آن تكرار نشد. بجز او “آثورپاد ماناسپندان” را هم داريم كه در دوران شاهپور دوم دست راست شاه شناخته ميشد. در اين زمان نيز پادشاه چهره ای جدای از جايگاه دينی شناخته ميشد.»

خسرو انوشه روان دادگر نماد خردورزی و رواداری:
انوشيروان نماد خردورزی و هنردوستی و فرهنگ خواهی و دور از خشک اندیشی شناخته ميشد. نويسندگان باختر زمين او را “شاه فيلسوف” ناميده اند. انوشه روان به فلسفه دلبستگی داشت و فيلسوفان آكادمی يونان را كه از آنجا رانده شده بودند، پناه داد و از آنها خواست كه كتابهای افلاتون را به پهلوی برگردان كنند. اين رواداری انوشه روان در حالی بود كه او به آیین زرتشتی بسيار پايبند بود. واپسين واكنش سياسی موبدان در روزگار ساسانيان به زمان هرمز چهارم، پسر خسرو انوشه روان، است. زياده روی هرمز در مدارای دينی واكنشهايی را برمی انگيزد. خسروپرويز سياست هرمز را ادامه میدهد و همسرانی مسيحی ميگيرد. او با آنكه بسيار پايبند کیش زرتشتی بود اما پستهای كشوری را به مسيحيان هم ميسپرد. در زمان او مسيحيان فراوانی در شهرهای نيمه ی باختری ايران زندگی میکردند.

جانشين خسروپرويز، پسر او شيرويه بود. او پدر را در كودتايی سرنگون كرد و به تخت نشست. شيرويه از مادری مسيحی زاده شده بود. پس او را نيمه بيزانسی- نيمه ايرانی مي شناختند. شيرويه با دولت بيزانس آشتی كرد و به مسيحيان يعقوبی آزاديهای بسياری داد. آذرميدخت و پوراندخت، جانشينان او، نيز مداراجو و آسانخواه بودند و فرمانروايی كوتاه خود را با آزادانديشی ادامه دادند. تا آنكه هنگام واپسين فرمانروای ساسانی، يزدگرد سوم، رسيد. روزگار او چنان آشفته بود كه زمانی برای پرداختن به سياستهای دينی نداشت.

اكنون با بررسی روزگار همان فرمانروايانی كه بزه ور به سركوبی ناسازگاران دينی شده اند، آيا باز ميتوان اين فراخواست را باور كرد كه دولت ساسانی، خودمدار و سركوبگر بوده است؟ يا آنگونه كه برخی ميگويند بايد روزگار موبد شاهی دانسته شود؟ درستی آن است كه در روزگار ساسانيان نمونه های بردباری و آزادانديشی و دوری از جانبداري های دينی بسيار بيشتر از خشونت بوده است. از همين روست كه تاريخ پژوهی همانند “كريستنسن” دانماركی دوران ساسانيان را به “بنايی بزرگ و كاخی باشكوه” همانند ميکند و مي ستايد.

_____________

آبشخور:
بهرام روشن ضمیر، پژوهنده ی تاريخ

فلسفه تخته نرد و خرد ایرانی

IMG_0049

هیچ میدانید تخته نرد چگونه و توسط چه کسی ابداع شد و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟
تخته نرد توسط بزرگمهر بُختگان، وزیر دانشمند خسرو انوشه روان دادگر ابداع شد و اما داستان پیدایش آن:

در زمان پادشاهی انوشه روان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود چترنگی (شطرنجی) را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربارایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردۀ انجام این کار ساخت. او در نامه ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوۀ آنچه را که به نزد شما فرستاده ایم (چترنگ = شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید».

شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر كه داناترین وزیر انوشه روان بود به پا خاست و گفت: «این چترنگ را چون میدان جنگ ساخته اند كه دوطرف با مهره های خود با هم می جنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز میشود.» و رازهای کامل بازی چترنگ و روش چیدن مهره ها را گفت.

شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلۀ بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگذار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت كه باجگذار ایران باشد.

فلسفه پیدایش تخته نرد؛

30 مهره : نشان گر 30 شبانه روز در یک ماه
24 خانه : نشان گر 24 ساعت شبانه روز
4 قسمت زمین : 4 فصل سال
5 دست بازی : 5 وقت یک شبانه روز
2 رنگ سیاه و سپید : شب و روز
هر طرف زمین 12 خانه دارد : 12 ماهِ سال
تخته نرد : کره زمین
زمین بازی : آسمان
تاس : ستاره بخت واقبال
گردش تاس ها : گردش روزها
مهره ها: انسان ها
گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی)
برداشتن مهره در پایان هر بازی: مرگ انسانها
اعداد تاس:

1 – یکتایی و خداپرستی
2 – آسمان و زمین
3 – پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک
4 – اپاختر (شمال) ، نیمروز (جنوب)، خاور (شرق)، باختر (غرب)
5 – خورشید، ماه ، ستاره ، آتش ، رعد (ابر و باد و مه و خورشید و فلک)
6 – شش روز آفرینش

آشوریان و پارسیان

آشوریان و پارسیان

تا پیش از ظهور شکوهمند و اسطوره آمیزِ شاهنشاهان هخامنشی در میدان، صحنه ی تاریخ جهان باستان برای بیش از پنج قرن در اختیار نیرویی سیاسی بود که امروز آن را با نام «آشور» می شناسیم. این دولتِ جنگاور و توسعه طلب، در هزاره ی دوم پ.م در نیمه ی شمالی میانرودان تاسیس شد و پس از زوال دولت میتانی توانست با جذب عناصر فرهنگی و فن آوری های نظامیِ آن، به صورت بازیگری اصلی در تماشاخانه ی تاریخ ظاهر شود. امروز، آشوریان را به خاطر حملات وحشیانه شان به ایران زمین، یا به دلیل خاطره ی تلخ سیاست خونبار و غارتگرانه شان به یاد می آورند. این تا حدودی منصفانه هم هست، چراکه دولت آشور، نخستین دولتِ کاملا نظامی گرای جهان بود و چندان در بسیج نیروی نظامی اش کارآمد عمل کرد که تقریبا کل جمعیت مردان بالغِ خویش را به یک طبقه ی جنگجوی حرفه ای تبدیل کرد.

آشوریان، بی تردید در شکنجه دادن و زجرکش کردن اسیران، غارت و ویران کردن شهرها و کوچاندن و ریشه کن کردنِ جمعیت ها از سرزمین های بومی شان، صاحب سبک و خلاقیت بودند. با وجود این، همین دولتِ ناپایدار و شکننده با چنگ و دندانِ تیز و گزنده اش بود که توانست سیاستی برای توسعه ی ارضی دایمی را تدوین کند و به اجرا درآورد؛ به شکلی که در دوران حکومت آخرین پادشاه نامدارش -آشور بانی پال- دولت آشور سراسر میانرودان و بخش هایی از خوزستان و ایلام و آذربایجان و کردستان و بخشی از شمال مصر و سوریه و نقاطی از آناتولی را زیر فرمان خود داشت.

آشوریان، مردمی جنگاور، اما متمدن بودند که در چرخه ای فرساینده از خشونت و خونریزی اسیر شده بودند. آنچه که هخامنشیان برای نخستین بار در تاریخ جهان ابداع کردند از دسترس ایشان دور ماند و راه حلی که این شاهنشاهانِ خوشنام برای حکومت کردن بر جهان یافتند، به ذهن پیشینیان آشوری شان خطور نکرد. رمزِ پایداری و بقای هخامنشیان و شکننده بودنِ دولت آشور، آن بود که کوروش و جانشینانش موفق شدند شکلی از بازی برنده-برنده را در عرصه ی سیاست بین اقوام تاسیس کنند و به این ترتیب، تمام سرزمین ها و واحدهای سیاسی شناخته شده در قلمرو میانی را با هم متحد نمایند. کافی است متغیرهایی پایه را در میان آشوریان و هخامنشیان با هم مقایسه کنیم تا به تفاوت دستاوردهای این دو پی ببریم.

آشوریان، دوره هایی پنجاه تا صد ساله از عظمت و اقتدار را تجربه می کردند که همواره با دوره هایی سی تا هفتاد ساله از افول و فروپاشی سیاسی همراه بود. رابطه ی دولت مرکزی شان با اقوام تحت سلطه همواره دشمنانه بود و شیوه ی خراج گیری شان از ایشان، لشکرکشی و شکنجه کردن و غارتِ اموال اقوام تابع بود. زمان حکومت شاهانشان افت وخیز بسیار داشت و در دوران های پرشمارِ آشوب به دو تا پنج سال کاهش می یافت. اقوام تابع تقریبا همیشه درحال شورش به سر می بردند و جنگ های داخلی و کشمکش های درباری پردامنه در خودِ آشور هم بسیار بود و کتیبه هایشان انباشته است از شرح خشونت آمیز کشتار مردم غیر نظامی و پوست کندن و به سیخ کشیدن و اعدام کردنِ مردم سرکشی که ستم و بیداد ایشان را برنمی تابیدند.

در مقابل در دوران هخامنشی با یک دورانِ ۲۳۰ ساله ی پیوسته و استوار روبرو هستیم که تنها یک آشفتگی سیاسی فراگیر (در ابتدای دوران داریوش بزرگ) و یک درگیری بر سر تاج وتخت (میان کوروش کوچک و اردشیر دوم) و یک شورش واقعیِ پردامنه (در مصر) در آن رخ داده است. در این مدتِ دراز، شمار شورش های برخاسته در قلمرو ایران زمین بسیار اندک، و دایره ی فرمانبرداری سیاسی از شاهنشاهان هخامنشی بسیار گسترده است و اصلا قابل مقایسه با دولت آشوری نیست. در واقع گذشته از چند دولتِ نوظهور و سرکوبگر مدرن، مانند اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین، واحد سیاسی دیگری را نمی شناسیم که به قدر دولت هخامنشی در سرزمین های گوناگون و متنوع، گسترش جغرافیایی یافته باشد و هیچ یک از آن ها هم تا این پایه پایدار و دیرپا نبوده اند و احتمالا نخواهند بود.

شگفتیِ سیاست هخامنشی و فر و شکوه شاهنشاهان آن، تا حدودی در ذهن مورخان به صورت واژگونه ی خاطره ی آشور عمل کرده است؛ یعنی چنین می نماید که خاطره ی جمعی مردمان آشوریان را به صورت پیش درآمدی تیره و اهریمنی بر ظهور دولت نیکوکار و خیرخواه هخامنشی در نظر گرفته است. این امر را بهتر از هر جای دیگر می توان در ادبیات، اساطیر و متون دینی جهان باستان دید.

با وجود تفاوت میان محتوای معنایی و سیاست و دستاوردهای آشوریان و هخامنشیان، باید به این نکته توجه کرد که بخش مهمی از سازوکارهای نظامی و روش های سازماندهی اجتماعی هخامنشیان از الگوی آشوری وامگیری شده بود و با اصلاح گام به گامِ آن تحقق یافته بود. آشوریان بودند که برای نخستین بار راه ها ی شاهی و بریدهای سلطنتی پدید آوردند و در سازماندهی دستگاه های جاسوسی و خبرگیری به اوجی در جهان باستان دست یافتند. شاهان آشوری بودند که ابتدا در اطراف کاخ های خود باغ هایی انباشته از جانوران و گیاهان کمیاب پدید می آوردند، و هم ایشان بودند که می کوشیدند خویشتن را همچون ابرانسان نیرومند و مقدس بازنمایی کنند. هنر آشوری، برخی از نمادهای سیاسی آشوریان (مانند خدای یگانه ی قهار، آشور یا اهورا(مزدا) که به صورت مردی بالدار و نشسته در حلقه ای نموده می شد) همچنان در دوران هخامنشی نیز دوام می یابند و در ترکیب با رمزگان سایر اقوام شکوفا و بارور می شوند.

ناگفته پیداست که شیوه ی بازسازی این عناصر تمدنی در عصر هخامنشی، دقیقا همان است که ایشان را از پیشینیان آشوری شان متمایز می سازد. چون هخامنشیان بودند که برای نخستین بار احداث راه های آبی و جاده های نظامی را به مرتبه ی سازماندهی مسیرهای تجاری و مدیریت کلان اقتصادی برکشیدند و باغ های کاخ ها را به پردیس هایی برای همه ی مردم تبدیل کردند که در واقع نخستین شکل از پارک های امروزین بود. در نهایت، هنگامی که به نوآوری های هخامنشیان می نگریم، باید به این نکته توجه کنیم که در بسیاری از موارد با نوعی بازسازی و وامگیری آشکار از منش های فرهنگی و اجتماعی آشوریان روبرو هستیم -که البته- محتوا و مضمون و کارکرد آن گاه کاملا واژگونه شده است.

آبشخور:
شروین وکیلی، سوشیانس

مرگ شاه، عزاداری و آیین تدفین در دربار هخامنشیان

نقش-رستم
عزاداری عمومی
به نظر می‌رسد که با مرگ شاهِ فرمانروا،جانشین تعیین شده بی‌درنگ شاه نمی‌شود.در فاصله فوت شاه و اعلام نام فرمانروایِ جدید،دوره عزا حکمفرما بود که مجموعه‌ای از احکام تشریفاتی و رسمی  که درباره آن‌ها اطلاعاتی در اختیار داریم،در مورد آن وجود داشت(پولیانوس،کتاب 7،فصل 7،بند 17 ؛ کورسیوس روفوس،کتاب 3،فصل 12،بند 13). این دوره با عزاداری عمومی آغار می‌شود همانند عزایی که اسکندر با مرگ هفستیون آن را اعلام کرد: «او حکم داد که عزای عمومی در تمامی پهنه سرزمین بربر،یعنی در تمام مناطق امپراتوری برقرار شود» (آلیانوس،کتاب 7،فصل 14،بند 9).در هنگام مرگ تریداتس خواجه محبوب اردشیر دوم نیز چنین بود: «در تمامی آسیا عزای عمومی برقرار شد»(الیانوس،حکایات گوناگون،کتاب 12،فصل 1).همچنین کورسیوس روفوس روایت می‌کند هنگام مرگ اسکندر «عزاداری به درون حصارشهر (بابل) محدود نبود،بلکه خبر این مصیبت عظیم در تمام مناطق و در بخش مهمی از آسیا،آن‌ سوی فرات،به سرعت منتشر شد»(کتاب 10،فصل 5،بند 18).
این دوره عزاداری با فروکشتن آتش‌ها آغاز و با افروختن دوباره آن پایان می‌گرفت.این همان چیزی است که گزارش دیودوروس(کتاب 17،فصل 114،بند 4-5) در مورد اقدامات اسکندر پس از مرگ هفستیون نشان می‌دهد: « به تمامى ساكنين آسيا دستور داد كه تا پايان مراسم خاك‏سپارى، آتشى را كه پارسيان مقدّس مى‏شمارند،خاموش نمايند.پارسيان‏ چنين رسمى را برپا نمى‌دارند مگر در مرگ شاه بزرگ‏.مردم صدور اين فرمان را به نشانه‏ رويدادى شوم مى‌نگرند و كنايه از آن مى‌دانند كه خدايان مرگ شاه را خبر مى‏ دهند.»
پارسیان بر خلاف احکام اوستا می‌کوشیدند اندوه خود را از مرگ شاه با حرکات پر سر و صدا و مشهود نشان دهند.مثلاً در برابر بستر مرگ کمبوجیه «پارسیان تمام جامعه‌های خود را دریدند و ناله‌های بی‌پایان سر دادند»(هرودوت،کتاب 3،بند 65). کورسیوس روفوس نقل می‌کند که با مرگ اسکندر«پارسیان بر طبق رسوم موهای سر خود را تراشیدند» و خود،زنان و فرزندانشان را جامه‌های عزا بر تن کردند.وجود این رسم از طریق روایتی که هرودوت(کتاب 9،بند 24) از مرگ ماسیستیوس پارسی در پلاته در سال 479 پ.م ارائه می‌دهد،مورد تایید قرار گرفته است:«بربرها مو و ریش های خود و موی یال و دم اسبان و جانوران باربر خود را زدند.» همچنین پس از مرگ هفستیون،اسکندر دستور داد موی تمام اسبان و قاطران را به نشانه عزا بچینند(پلوتارک،کتاب اسکندر،فصل 72،بند 2) و خود شاه به نوشته آریانوس(کتاب 7،فصل 14،بند 14) موهای خود را کوتاه کرد.
کوکبه تدفین:
جانشین موظف بود جسد پدرش(یا شاه متوفی) را تا گور سلطنتی هدایت کند.این مراسم دارای اهمیت سیاسی فراوان بود و از خلال آن استمرار سلسله سلطنتی و حقوق ولیعهد ظاهر می‌شد.وقتی شاه بیرون از پارس جان می‌سپرد معمولاً جانشین تعین شده مکلف بود برای ارسال جسد شاه در معیت ملازمان و در ارابه‌ای که به این منظور تهیه شده بود،اقدام لازم را به عمل بیاورد.
کتزیاس می‌نویسد که پس از مرگ کورش و بازگشت سپاه، «کمبوجیه جسد پدر را تحت مراقبت خواجه گاپاتس به پارس فرستاد تا در آنجا دفن شود.»(بند 9) و می‌افزاید که کمبوجیه «همه چیز را بر اساس خواسته‌های پدر تنظیم کرد». این تصریح لااقل بعضاً باید به نحوه برگزاری مراسم تدفین توسط ولیعهد مربوط باشد.خشایارشای دوم نیز دستور داد جسد پدر و مادر را که در یک روز وفات یافته بودند،به تخت جمشید ببرند(بند 44).اسکندر نیز در فرستادن پیکر داریوش به تخت جمشید و صدور فرمان دفن او در مقبره سلطنتی همانند شاهانی که پیش از او سلطنت کرده بودند کوتاهی نکرد(آریانوس،کتاب 3،فصل 27،بند1).اسکندر قصد داشت در مقابل بسوس،که غاصب نامیده می‌شده،نشان دهد که او نماینده حقیقی رسوم سلطنتی هخامنشی و تنها جانشین داریوش است.در واقع انتقال قدرت از همان قواعدی تبعیت می‌کند که در تعیین جانشین خانوادگی موثر است.شاه متوفی از طریق جانشین خود که مراسم تدفین را هدایت می‌کند تداوم می‌یابد.این همان چیزی است که توضیح می‌دهد که چرا در مواردی که برای جانشینی در میان چند نفر رقابت وجود دارد،نبرد سیاسی- ایدئولوژیکی پیرامون جسد شاه جریان می‌یابد. هنگام مرگ اردشیر اول،نخست پسر مشروع یعنی خشایارشای دوم باگوزاروس را مسئول بردن جسد پدر و مادرش به تخت جمشید کرد(کتسیاس 44).به نظر می‌رسد که پیش از حرکت کاروان تدفین خشایارشای دوم به دست سغدیانوس به قتل می‌رسد کتسیاس در این باب می نویسد: «در نتیجه اجساد سلطنتی با هم به تخت جمشید رسید.در واقع،قاطرهایی که ارابه تدفین را می‌کشیدند،از حرکت سر باز می‌زدند.گویی منتظر جسد پسر بوده باشد اما وقتی جسد خشایارشا رسید به سرعت به حرکت درآمدند».سغدیانوس «به این بهانه که او بدون رضایت شاه(سغدیانوس) جسد پدر(ارشیر) را نگه داشته بود» فرمان قتل باگوزاروس را صادر کرد(کتسیاس 46).پس باگوزاروس توسط سغدیانوس مسئول ارابه تدفین بود،همان طور که توسط خشایارشای دوم مسئول حمل جسد اردشیر و داماسپیا شده بود.بر اساس این روایت می توان فهمید که سغدیانوس رفتار باگوزاروس را تمرد و شیوه ای برای به تردید افکندن مشروعیت خود تلقی کرده بود.
پولیانوس نیز(کتاب 7،فصل 7،بند 17) نشان می‌دهد که اخوس هنگام مرگ پدرش،اردشیر،از به قدرت رسیدن خود هنوز مطمئن نیست.اخوس نیز طی 10 ماه مرگ اردشیر را پنهان کرد و مهر پدرش را پای اسناد نهاد.اما همین که در مقام شاه مشروع شناخته شد بر طبق قوانین پارسی اعلام عزای سلطنتی کرد.
تشریفات پاسارگاد:
شهریار جدید می‌بایست طی آئین تاج گذاری و انتصاب رسمی مقام سلطنت،به لحاظ سیاسی-مذهبی تقدیس شود. متن شناخته شده پلوتاک (اردشیر،فصل 3،بند 1-2) را در اختیار داریم که مراسم انتقال مقام سلطنت به اردشیر دوم را با این عبارات شرح داده است: اندكى پس از مرگ داريوش(دوم) بود كه به پاسارگاد رفت براى انجام آيينى كه بايستى به هنگام تخت‌نشينى با دست مؤبدان انجام گيرد.در آنجا ستايش‌گاهى است به نام خداى مادينه جنگ دوستى كه مى‏توان آن را مانند آتنه دانست و در اين پرستشگاه است كه كسى كه نامزد تخت‏ و تاج است لباس خود را كنده،و لباسی را كه کورش پيش از پادشاهى بر تن خود داشته مى‌پوشد،شیرینی انجیر می‌خورد،بنه بجود و تا آخرین قطره جام می‌آکنده از آب شیر می‌نوشد.گذشته از اين آيين‌هاى ديگرى هست اما کسی از آن اطلاعی ندارد.
شاه جدید یا به عبارت دقیق‌تر کسی که قرار است شاه اعلام شود،باید از رژیم گیاه‌خوارانه‌ای بر مبنای نباتات و شیر پیروی کند.اشاره به بنه منحصر به فرد نیست.در واقع می‌دانیم که مادها از سر تحقیر پارسیان را بنه‌خور مینامیدند.از سوی دیگر به نوشته استرابون(کتاب 15،فصل 3،بند 18) جوانان پارسی تحت تعالیم خاص نیز می‌بایست از فراورده های گیاهی از جمله بنه تغذیه می‌کردند. این مراسم در پاسارگاد شهر کوروش انجام می‌شود. پوشیدن جامه کوروش استمرار قدرت را آشکار می‌کند.
شاه جدید:
احتمال دارد که قبضه رسمی قدرت با مجموعه‌ای از حرکات نمادین نشان داده می‌شد که به منظور استقرار قدرت شاه جدید صورت می‌گرفت.از آن پس شاه جدید مهر خاص خود را به کار می‌برد(کتاب 7،فصل 7،بند 17).همچنین می‌دانیم که خراجی را که اقوام امپراطوری بدهکار بودند، به آنها می‌بخشید(هرودوت،کتاب 6،بند 59) .به نوشته یوسفوس(تاریخ باستانی یهود،کتاب 1،بند 185)اردشیر پس از به دست گرفتن قدرت فرمانروای 27 خشترپاون‌نشین را از هند تا اتیوپی تعیین کرد.اشاره مشابهی توسط دیودروس(کتاب 11،فصل 71،بند 1) صورت پذیرفته است: اردشیر اندکی پس از جلوس به تخت سلطنت مجموعه ‌ای از تدابیر مساعد را برای پیش‌رفت قلمرو سلطنتی و حفظ منافع خود اتخاد کرد:«به همین سبب از میان خشترپاون‌هایی که بر سر کار بودند،تمامى خشترپاون‏هايى را كه با وى دشمنى داشتند، عزل كرد و حكومت‏هايشان را به دوستان وفادارش سپرد».
نتیجه:
قبضه قدرت توسط شاه جدید بر حسب فرایند پیچیده‌تر و نامعلوم‌تری صورت می‌گرفت.بین مرگ شاه و اعلام شاه جدید،در دوره تقریبا طولانی‌ای قرار داشت که برای کودتا و اعتراض های دودمانی مناسب بود.در هیچ حالتی،تنها تبار برای تحمیل شاه کافی نبوده است. همچنین لازم بود مشروعیت جدیدی از خلال مجموعه‌ای از آئین‌ها و مراسم کاملا مشخص برقرار شود.این آئین‌ها و مراسم به شاهپور امکان می‌داد که از یک سو،خود را ضامن سلسله و قدرت هخامنشی مطرح سازد و از سوی دیگر حمایت اشراف پارسی را برای خود تامین سازد.
_______________________
آبشخور:
بریان،پی‌یر:1386،وحدت سیاسی و تعامل فرهنگی در شاهنشاهی هخامنشی،ترجمه ناهید فروغان،تهران،انتشارات اختران

تارنمای جاوید ایران

 

مروری بر ادعای عجیب و واهی امارات

در خلیج فارس قریب به ۱۳۰ جزیره وجود دارد. درباره حاکمیت بر بعضی از این جزایر بین کشورهای کرانه اش اختلاف نظرهایی وجود دارد. یکی از جنجالی ترین مسائل و اختلافات مربوط به ادعای کشور امارات متحده عربی نسبت به سه جزیره ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک میباشد.
من از لیست کردن اسامی این جزایر پرهیز می کنم و فقط به سه جزیره مورد اشاره می پردازم .

جزیره ابوموسی
این جزیره با طول و عرض حدود 4.5 کیلومتر، در 222 کیلومتری بندرعباس و هم چنین در 75 کیلومتری بندر لنگه واقع شده، جنوبی ترین جزیره ایرانی آب های خلیج فارس است. جزیره ابوموسی یکی از چهارده جزیره استان هرمزگان است، که بیشترین فاصله از سواحل ایرانی خلیج فارس را دارد، شهر ابوموسی مرکز جزیره ابوموسی است.
جزیره تنب بزرگ
این جزیره تقریباً گرد خاک شنی و خشک دارد، نام های دیگر آن در قدیم تنب گَپ، تنب مار و تل مار بوده است. در قسمت هاي جنوب غربي و نزديكي سواحل آن خانه هاي مسكوني از راه چندين خيابان و جاده به هم پيوسته اند، اين جزيره در شمال شرقي ابوموسي واقع شده و در داراي موج شكن و لنگرگاه است. مردم بومي اين جزيره از صيد ماهي و مرواريد امرار معاش مي كنند، مار هاي سمي و كوچك در اين جزيره به وفور وجود داد.

جزیره تنب کوچک
جزيره غيرمسكوني مثلثي شكل تنب كوچك به فاصله 12 کیلومتر از غرب جزيره تنب بزرگ قرار دارد، مرتفع ترين نقطه آن از سطح دريا، بيست و يك متر است.
مسئله ادعای امارات بر سر این جزایر و اختلاف دو کشور ایران و امارات از مسائل روز در سیاست بین الملل است .
در قانون اساسی در اصول ۷۸- ۱۲۱-۱۴۳-۱۵۲-۱۷۶ به وضوح به لزوم حفظ تمامیت ارضی کشور اشاره شده . در مجامع حقوقی از تفاهم نامه 1971 نام برده می شود . در این تفاهم نامه که به پیشنهاد انگلیس بین ایران و شیخ شارجه منعقد شد آمده است که «ایران از ادعای مالکیت بر جزیره ابوموسی چشم پوشی نمیکند و ادعای طرف مقابل را به رسمیت نمیشناسد ولی موافقت میکند که در منطقه جنوب ابوموسی شیخ شارجه پاسگاه پلیس دایر نماید و همچنین امنیت کامل ابوموسی با ایران میباشد.»
ادعای امارات دال بر مالکیت بر جزیره ابوموسی و جزایر تنبان به این بهانه مطرح شد که در آن موقع کشور امارات تازه استقلال یافته بود و از آنجا که نیاز به رسمیت شناختن داشت و ایران به عنوان ژاندارم منطقه و کشور بزرگ بایستی آن را به رسمیت میشناخت لذا مدعی است برای تحقق این خواسته به ناچار و اجبار تن به این تفاهم نامه داده است!
بعد از بررسی اعتراضات کشورهای عربی نسبت به اقدامات ایران در جزایر و شکایت در شورای امنیت سازمان ملل و سکوت شورای مذکور (سال ۱۳۵۱) موضوع این اختلافات ارضی به مدت ۲۰ سال به بوته فراموشی سپرده شد و آنچه باعث شد موضوع مجددا مطرح شود ماجرای کشتی خاطر در ۳۱ مرداد ۱۳۷۱ بود. وقوع این حادثه در امارات به نمایش تبلیغاتی بسیار گسترده و احتمالا از پیش طراحی شده مواجه شد. در ابتدا ادعای امارات نسبت به ابوموسی بود ولی ۱۷ روز بعد از طرح ادعای امارات نسبت به این جزیره و با شروع به کار اجلاس وزرای خارجه شورای همکاری خلیج فارس موضوع را علاوه بر ابوموسی به دو تنب بزرگ و کوچک نیز تسری دادند.

 

ماجرای کشتی خاطر

در مورد کشتی خاطر که مبنای اصلی اختلاف ایران و امارات بود و قضیه از همین زمان توسط چند کشور عربی به شورای امنیت ارجاع گردید ماجرا از این قرار بود که کشتی اماراتی به نام خاطر به مقصد ابوموسی دارای تعدادی مسافر از کشورهای فلسطین – پاکستان و هندوستان و چند کشور عربی و تعدادی از اهالی شارجه بود که زمان پیاده شدن مسافران کشتی ایران در سال ۱۳۷۱ فقط به اهالی شارجه اجازه ورود داد و از بقیه مسافران درخواست ویزا نمود (روالی که امروزه نیز مرسوم است) زیرا ایران بر اساس تفاهمنامه ۱۹۷۱ مسوول حفظ امنیت جزیره بود. این امر با اعتراض کشورهای عربی مواجه و موجی از شکایت و اعتراضها را در پی داشت و کشور امارات بجای برخورد منطقی با قضیه موضوع را از طریق شکایت در مجامع بین المللی مطرح نمود که هیچ نتیجه ای برای این کشور را در برنداشت.

 

 

ادعاهای امارات
1- این جزایر عرب نشین است
2- امارات مدعی است که ایران در سال ۱۹۲۹ پیشنهاد خرید یا اجاره این جزایر را به انگلیس داده و این امر اثبات میکند که این جزایر متعلق به امارات است.

در جواب باید گفت در آن سالها اختلاف شدیدی بین ایران و انگلیس وجود داشت به گونهای که کشور مذکور تهدید کرده بود که اگر ایران بخواهد ادعایی بر این جزایر داشته باشد و مطرح کند جزیره سیری (دارای منابع غنی تر) را به حاکم مسقط واگذار خواهد کرد. در آن دوره تیمورتاش – وزیر دربار رضاشاه – برای آزمایش موضع انگلستان اعلام کرد ایران آماده است برای مدت ۵۰ سال این جزایر را از انگلیس اجاره کند. این پیشنهاد صرفا در رابطه با دو تنب بود و بحثی از ابوموسی نبود. این پیشنهاد توسط حاکم شارجه و کشور انگلیس پذیرفته شد اما به جایی نرسید چرا که شیخ شارجه ادعاهای عجیبی را مطرح نمود و میگفت که ایران باید اجاره ۵۰ ساله را یکجا و یک کاسه بدهد و پرچم راس الخیمه بایستی بر فراز تنبان برافراشته باشد و مضافا بر اینکه نماینده ایران حق ندارد در مورد مالکیت این سرزمینها بحث کند.

همانگونه که میدانیم طبق قانون اساسی مشروطه و اصل ۷۸ قانون اساسی فعلی ایران تغییرات سرزمینی در صلاحیت مجلس است و از منظر حقوق بین الملل وقتی فردی خارج از حدود و اختیارات خود صحبت میکند هیچ آثار حقوقی بر سخنانش مترتب نیست و این با اظهارات مقامات رسمی متفاوت است.
3- امارات مدعی است کشور انگلیس حاکمیت امارات را بر جزایر به رسمیت شناخته باید گفت در نامه های متعددی که میان انگلیس و ایران در این مورد رد و بدل شده از جمله نامه سر جان ملکم (قائم مقام ملکه انگلیس در خلیج فارس) کاپیتان بروکس – و… انگلستان از زبان نمایندگان رسمی خود پذیرفته و اعلام نموده که جزایر متعلق به ایران است و حاکمیت ایران را مورد شناسایی قرار داده است.

دلایل ایران برای حاکمیت بر جزایر
1- محور علمی: طبق نظر زمین شناسان جنوب غرب آسیا از دو ساختار تشکیل شده است الف: شبه جزیره عربستان که در امتداد آفریقای شرقی است، ب: فلات ایران که در منتهی الیه شمال غربی شبه جزیره عربستان به شکل سلسله جبال عمان و زاگرس قرار گرفته است. و جزایر نیز بخشی از ساختار فلات ایران محسوب می شوند .
2- سابقه تاریخی منطقه که در بحث ادعاهای امارات به آن اشاره کردم .
3- موضوع حاکمیت موثر . حاکمیت موثر زمانی صادق است که از یک سری اصول پیروی کند . آنها عبارت از الف: از طرف مقام عمومی اعمال شود، ب: مستمر و صلح آمیز باشد ج: توام با قصد و اراده دولت در کسب سرزمین باشد و در عین حال عنوان برتری وجود نداشته باشد.
4- نقشه های موجود و اعتبار آنها: بر اساس رویه چند نکته در رابطه با نقشه ها باید مورد توجه میباشد از جمله اینکه نقشه نباید توسط نهاد خصوصی تهیه شده باشد، نقشه نباید در تعارض با سایر اسناد و مدارک باشد و….

در این خصوص در سال ۱۸۸۶ در رابطه با این جزایر نقشه ای تهیه شد که در سال ۱۸۸۸ تسلیم دولت ایران شد و تاکنون چندین بار تجدید چاپ شده است. اگر تنها نقشه های ۱۸۸۶ را ملاک عمل قرار دهیم میتوان اظهار نظر نمود که اولا این نقشه ها توسط وزارت دفاع انگلیس بنا بر درخواست وزارت خارجه آن کشور تهیه شده اند بنابراین نهاد تهیه کننده نقشه کاملا عمومی است و ثانیا این نقشه ها با نقشه های تهیه شده توسط آلمانها و روسها مطابقت دارد. ثالثا نقشه های مذکور توسط یک نظام تحت الحمایگی تهیه شده و هیچ گاه مورد اعتراض واقع نشده است. هنگامی که این نقشه ها تحویل رییس دولت ایران (ناصرالدین شاه قاجار) شد وی اعلام نمود: «بالاخره ملکه پذیرفت که این سرزمینها تعلق به ایران است.» نکته دیگر اینکه وزیر خارجه انگلیس هنگام تحویل این نقشه ها آن را همراه با یک نامه به ایران فرستاد و استدلال آورد که نامه مذکور در حکم سند بین المللی است و نقشه ها در ضمیمه آن قرار دارد.
5- نظر عمومی سایر کشورها . در مورد شناسایی حاکمیت ایران بر جزایر از سوی دولتهای ثالث به خصوص آمریکا میتوان استناد به اجازه کشور آمریکا از ایران در سال ۱۹۶۰ و در هنگامی که قصد داشت تحقیقات آبنگاری در خلیج فارس انجام دهد اشاره نمود آمریکا از ایران برای انجام این تحقیقات در جزایر سیری و ابوموسی اجازه گرفت.
دوستان قضیه کاملا واضح است و نیازی به توضیح بیشتر نیست . البته امارات در حدی هم نیست که ارزش وقت گذاشتن را داشته باشد ولی خب آگاهی از مسائل روز و پیشینه آنها هم ضرری ندارد .
با آرزوی سربلندی روزافزون برای ملت ایران .

نویسنده: Himler

 

 

شهرسازی و معماری در شاهنامه

شهرسازي و ساكن شدن در جايي از مراحل تكامل اجتماعي هر هازماني (:جامعه اي) است.شهرسازي و معماري در شاهنامه ،نخستين بار به فرمان جمشيد اجرا شد.وي به ديوان فرمان داد تا آب و خاك را با هم بياميزند و خشت بزنند و با سنگ و گچ ديوار بسازند و بر پايه مهندسي از روي نقشه ،گرمابه و كاخ هاي بلند بسازند.

از ديد تاريخي ،شهرهاي چون جيرفت،سيلك،مارليك و شهرهاي باستاني ديگر با بيش از هفت هزار سال پيشينه تاريخي،شاهكارهايي از شهرسازي و معماري ايرانيان و نشان از پيشرفت آنان در اين زمينه دارد.

در ونديداد آمده است كه اهورامزدا از جم خواست سكونتگاه هايي چهارگوش كه درازاي هر بر آن به اندازه يك ميدان اسب باشد،بسازد و به اندازه ي هزار گام آب در آن انبار كند و بازاري بسازد و خانه هايي با اتاق ها و ستون ها و ديوارها و حصارها و از تخمه ي مردان و زنان و حيوانات و گياهان و درختان و…در آن جاي دهد تا هنگام رسيدن سرماي سخت،نژادها از بين نروند….پس جمشيد آنرا به سه بخش كرد؛
در بخش نخست هزار تن ،در بخش مياني ششصد تن و در بخش پاياني سيصد تن را جاي داد.

اين شيوه چهارگوش سازي شهرها يكي از نمونه هاي بسيار مهم شهرسازي در ايران باستان است كه در سده هاي پس از آن نيز كاربرد بسيار داشته و كم و بيش تا آغاز زمان قاجار بكار ميرفته است؛
به ويژه در زمان باستان چهارتاقي را روي نقشه اي چهارگوش مي ساختند و همين روش در فضاهاي بيروني نيز بكار ميرفته است؛بدين روش شهر داراي سه بخش:
كهندژ در مركز ،شارستان در پيرامون آن و ربض در پيرامون شارستان ساخته ميشده است.

در چند شهري نيز كه در شاهنامه به ساختن آن اشاره شده است،اين كهن الگو بكار گرفته شده و آنچه از بخش بندي فضاهاي شارستان در آن ياد شده است،بيشتر به شهرهاي ساسانيان مي ماند؛چرا كه آگاهي هاي بيشتري در دسترس فردوسي بوده است.
در ساخت شهرها به دو نكته بايد توجه ميشد؛نخست برآورده سازي آب مورد نياز ساكنان شهر به ويژه در جاهاي گرمسير و جنوبي ايران بود كه تا امروز نيز يكي از مهمترين ويژگي هاي ادامه زندگي در آنهاست.در ساخت دارابگرد در شاهنامه بدين مهم اشاره شده است:

چو بگشايد داننده زان آب بند        يكي شهر فرمود بس سودمند

دوم امنيت شهر بوده است ؛از همين روي در پيرامون بسياري از شهرها،ديوارهاي بلند و استوار با چندين دروازه ميساختند تا از يورش دشمنان در امان باشند.پس از آن ساختن آتشكده در مكاني سپند،كه ممكن بود در مركز شهر باشد يا بر بالاي كوه يا در كنار چشمه،سپس يك يا چند بازار ،كه در شهرهاي بزرگ بازارهاي تخصصي چون بازار آهنگران نيز وجود داشته است:

چو بگشاد لب هردو بشتافتند        به بازار آهنگـــران تافتـند

همچنين در شهر يك يا چند ميدان بزرگ با كاركردهاي گوناگون وجود داشته كه كاخ پادشاه،آتشكده ،بازار و گلشن و بوستاني در آن قرار داشت.در شاهنامه به ميداني اشاره شده است كه كاخي بلند با ايوان در كنار آن قرار داشته و باغ و گلشني نيز در كنار آن بوده است كمابيش شبيه به ميدان نقش جهان(كه داراي ايواني است كه بزرگان از آن برگزاري جشنها و مراسم ديگر را مي ديدند و در پشت آن باغها و سكونتگاه ها ساخته شده اند و در كنار آن بازار ومسجد).

اما اگر خواهان آمد و شد مردم در تمام شبانه روز نبودند ،كاخ را در ارگي ميساختند كه فضاي آييني از آن جدا باشد؛همچنين ميدان هايي براي رسيدگي به كارهاي اجتماعي و دادخواهي مردم:

به ميدان شده بامداد پگاه       برفتي كسي كو بدي دادخواه

يا ميداني ويژه چوگان بازي و گاهي ميداني ويژه اعدام.
در بخشهايي از شاهنامه به همسايگي آتشكده ها با مراكز مهم شهري اشاره شده است كه شايد اين الگو در شهرهاي ساسانيان بوده است.ساختن برخي از شهرها را به پادشاهان باستاني نسبت ميدهند،مانند ساخت استخر،دباوند و بلخ به كيومرس،ساخت بابل،شوش و تستر و ري به هوشنگ،و مرو و بسياري از شهرها و آتشكده هاي ديگر به تهمورس.

در شاهنامه ساخته شدن چند شهر مانند خره اردشير،داراب گرد ،سياوش گرد ،ايوان مداين ، زيب خسرو و شارستان سورسان آمده است كه به آنها اشاره خواهيم كرد.

منبع:

نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا