نگاه سنتی و مدرن به تاریخ

نگاه سنتی و مدرن به تاریخ

هنگامی که تاریخ می خوانیم، بسیار پیش می آید که با جملاتی نظیر، آسیابانی یزدگرد سوم را برای به دست آوردن زیورآلات شاهانه اش بکشت و اینْ سبب انقراضِ یک بارهِ ساسانیان گردید و اسلام به مانند ریشه های رستنی تنومندی در ایران زمین شروع به رشد و نمو نمود، یا با قتل طغرل سومْ حکومت سلجوقیان به خاموش خانه تاریخ سپرده شد و حکومت خوارزمشاهیان از نیستی به هستی رسید، رو به رو شویم.

این گونه خط کشی ها در عالم واقع وجود ندارند و صرفا برای دسته بندی کردن ادوار _ که در تاریخ‌نگاری مدرن نادرست است _ به کار می روند و اعتبار علمی ندارند، چرا که تحولات تاریخی، از آن روی که نه در خلاء شکل می گیرند و نه یک ساحتی ( نه بُعد ) هستند و نه به یک باره رخ می دهند، دارای هیچ گونه نظم معینی نیستند و می بایست تاریخ و رخ داد های آن را به صورت همان رخ داد ها نگریست. نباید تصویر پازلی را که قطعات گم شده دارد با حدس و گمان خود باز سازی تصویری کرد، چرا که روی داد و حادثه در میانِ مردمان، زمان، مکان، جامعه، فرهنگ و… خاصی که فقط مربوط به همان واقعه می باشد اتفاق افتاده است و تصویر سازی ما برای آن پیشامد، بر اساس ذهنیت امروزین ما صورت بندی خواهد شد، که به ناگاه تصویری غریب با آن چه بوده است، در پیش روی ما قرار می دهد.

تاریخ نگاری مدرن به ما می آموزد که چگونه از بند این گونه تصویر سازی ها برهیم، و نشان می دهد که بی آن که خودمان به کامل کردن پازل بپردازیم، چگونه با همین قطعاتِ موجود تصویری هرچند نا روشن ( نه تاریک ) بسازیم تا بتوانیم تاریخی نزدیک به واقعیت ( نه حقیقت ) را تحقق ببخشیم.

حنیف علوی

@tarikhfa

تاریخ فا – مرجع تخصصی تاریخ، فرهنگ و ادب

علم و دانش در دوره هخامنشی

علم و دانش در دوره هخامنشی

به دوران هخامنشی می‎رسیم. دورانی که مایه‎ی افتخار بشریت است.

این حکومت اهورایی ، فعالیت‎های شگفت‎انگیزی در زمینه‎های علمی و فرهنگی و هنری به انجام رسانید که موضوع همین جستار است.

از دانشمندان دوره‎ی هخامنشی ، این افراد را می‎توان نام برد :

  • اسکیلاکس
    دریانورد و جغرافی‎دان هخامنشی (زمان داریوش)
  • ستاسپه
    دریانورد و مکتشف دوره‎ی هخامنشی (زمان خشایارشا)
  • آرتاخه
    مهندس دوره‎ی هخامنشی و سازنده‎ی کانال آتوس (زمان خشایارشا)
  • بوبراندا
    مهندس دوره‎ی هخامنشی (زمان خشایارشا)
  • استانس
    استانس ، یکی از مغان دانشمند بوده که به روایتی در سده‎ی پنج پیش از میلاد و به روایت دیگر در سده‎ی دوم پیش از میلاد می‎زیسته است. استانس در علم شیمی ،استادِ «دموکریتوس» دانسمند یونانی بوده است. }

[تاریخ علم در ایران ▬ مهدی فرشاد ▬ رویه‎ی ۸۵۶]

دانشکده‎ی «سائیس» در جوار معبد «نیت» با پول «داریوش کبیر» و به دست یکی از پزشکان و دانشمندان معروف مصری دایر گردید و این دانشکده از مراکز مهم علمی و فرهنگی جهان در عهد باستان بوده است.

در این آموزشگاه ، پزشک تربیت می‎شده و به تمام حوزه‎های شاهنشاهی اعزام می‎گردیده و باز نوشته‎اند که در آن شهر ، آموزشگاه بزرگ دیگری وجود داشته که کَهَنه (= کاهنان) را برای انجام مشاغل دولتی تربیت می‎نموده است.
قسمتی از مطالب نوشته شده ، روی مجسمه‎ی دانشمند مصریِ معاصر داریوش کبیر دو کبوجیه به نام «ارجاهورسن» (Oudjahorsne) که خود مؤسس و مدیر دانشکده‎ی پزشکی سائیس بوده است ، مربوط به اقدامات داریوش برای ترمیم و تجدیدی حیات دانشکده‎ی نامبرده می‎باشد.

«اوجاهورسن» پسر رئیس معابد گرای و نیت (مادر خدایان) و این کتیبه‎ی تاریخی در «تی‎ولی» (Tivoli) در ییلاق «آدریان» قیصر روم یافته‎اند که جزو مجموعه‎ی مصری قیصر نامبرده بوده است…
دیگر از دانشکده‎های به نام دوره‎ی هخامنشی ، نام این سه دانشکده در تواریخْ مسطور است : «برسیپا» (Borsippa) ، «آرشوئی» (Archoi) ، «میلیتس» (Militus).

از کتابخانه‎های معروف عهد هخامنشی که نامی از آنها برده شده ، یکی کتابخانه‎ی دژنبشت گنج نپشت (قلعه نوشته‎ها) در تخت جمشید ، دیگر گنج شیپیکان یا شیزیکان جنب آتشکده‎ی آذرگشنسب در آذربایجان و از «اگره» محلی در هگمتانه (همدان) نیز اسمی برده شده که کتب و اسناد و دفاتر شاهی در آنجا مضبوط بوده است. دانشکده‎ی پزشکی سائیس نیز کتابخانه‎ی معتبری داشته است.

دژنبشت تخت جمشید ظاهراً علاوه بر وجود تمام «اَوِستا» روی ۱۲ هزار پوست ، بزرگترین مخزن کتاب و نوشته‎های عهد هخامنشی بوده است.
[تمدن هخامنشی ▬ جلد ۱ ▬ علی سامی ▬ رویه‎های ۲۸۴ تا ۲۸۶]

ایرانیان (در زمان هخامنشیان) همچنانکه در اداره‌ی ممالک توفیق یافتند ، در اقتصاد و تجارت نیز موفق آمدند. تحقیقات جدید ثابت می‌کند که ممالک دوردست که بر اثر توسعه‌ی کشور هخامنشی به آن پیوسته بودند ، تحت نفوذ خیرخواهانه‌ی هخامنشیان ، عمیقاً تحول یافتند. مثلاً خوارزم و دیگر مستملکات شرقی در مدت ۳ قرن و نیم از صلح برخوردار بودند و این حادثه‌ای نادر در تاریخ نواحی شرقی در این عصر به شمار می‌رود. در این مدت ، ناحیه‌ی مذکور به توسعه‌ی حقیقی از لحاظ عمران و فلاحت مشغول بود. در همان عهد ، طرز آبیاری به وسیله‌ی قنوات زیرزمینی ــــ از جمله در واحه‌های جنوبی مصر ــــ معمول گردید.

هنر هخامنشی به نواحی بسیار دورتر از سرحدهای ایران رسید. نفوذ آن را در مصر ، قبرس ، سواحل بحراسود و مخصوصاً در سکاییان می‌توان دید. هخامنشیان محیطی مساعد برای توسعه‌ی علم به وجود آوردند و ما می‌دانیم که در زمان داریوش ، منجمی بزرگ

از مردم بابِل به نام «نبوریمانو» درباره‌ی خسوف‌های ماه مطالعاتی به عمل آورد…نیز می‌توان از منجم دیگر به نام «کیدینو» از مردم «سیپار» نام برد.
[ایران از آغاز تا اسلام ▬ رومن گیرشمن ▬ برگردان: محمد معین ▬ رویه‌های ۲۳۰ و ۲۳۱]

و اینک فرمان اَبَر شاهنشاه تاریخ ایران و جهان ، الگو و آیینه‎ی تمام‎نمای پادشاهی – داریوش بزرگ – برای

حفر ترعه‎ای در مصر :
۱٫ خدای بزرگی است اهورامزدا که آن آسمان را آفرید ؛ که این زمین را آفرید ؛ که مردم را آفرید ؛ که شادی مردم را قرار داد (آفرید) ؛ که داریوش را شاه کرد ؛ که به داریوش‎شاهْ شهریاری را ، که بزرگ و دارای اسبان خوب و مردان خوب است ارزانی فرمود.

۲٫ من داریوش شاه بزرگ (هستم) ؛ شاه شاهان ؛ شاه کشورهای دارای همه‎گونه مردم ؛شاه در این زمین بزرگ دور و دراز ؛ پسر ویشتاسپ ؛ هخامنشی.

۳٫ داریوش شاه گوید : من پارسی هستم. از پارس ، مصر را گرفتم. فرمان کندن این ترعه را دادم ؛ از رودخانه به نام نیل که در مصر جاری است تا دریایی که از پارس می‎رود. پس از آن این ترعه کنده شد ؛ چنانکه فرمان دادم و کشتی‎ها از مصر از وسط این ترعه به سوی پارس روانه شدند ؛ چنانکه مرا میل بود.
[فرمان‎های شاهنشاهان هخامنشی ▬ رلف نارمن شارپ ▬ رویه‎های ۱۰۴ و ۱۰۵]

نگارنده: جمشید کیانی

لینک این مطلب در تالارگفتمان تاریخ فا:

علم و دانش در دوره هخامنشی

تاریخ فا – مرجع تخصصی تاریخ، فرهنگ و ادب

فرازی از مقالۀ «فرزندان و نوادگان یزدگرد سوم در چین» تورج دریایی

فرازی از مقالۀ «فرزندان و نوادگان یزدگرد سوم در چین» تورج دریایی

در مورد علت های سقوط ساسانیان موارد بسیاری گفته شده است و اینکه ایرانیان در مقابل اعراب مقاومتی نداشته اند .
لیکن اسناد تاریخی از مقاومت بی وقفۀ یزدگرد و فرزندش پیروز و نوادگانش سخن رانده اند ولی آنچه که مدنظر نگارنده جستار است ؛ نقش مسیحی شدن یزدگرد سوم و نوادگانش می باشد احتمالا موجب عدم رسمیت یافتن وی در نزد بزرگان و شاهکان ایران در اوضاع آشفتۀ اواخر دورۀ ساسانی می باشد.
در این جستار ؛ فرازی از مقالۀ « فرزندان و نوادگان یزدگرد سوم در چین » ارائه شده از :
ناگفته های امپراطوری ساسانیان ، دکتر تورج دریایی ، ترجمۀ آهنگ حقی – محمود فاضلی بیرجندی ؛ تهران : چاپ دوم ۱۳۹۲ ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه ، صص ۱۱۸ و ۱۱۹ .
این مقاله بصورت کامل در مجلۀ ایرانشناسی ، دورۀ جدید ، سال ۱۵ ، ص ۵۴۰ – ۵۴۸ به چاپ رسیده است .
qianling-tomb2
تصویر مجسمه های بی سر در آرامگاه گازُنگ در چین چیانلینگ ( Qianling )
پیروز پسر یزدگرد سوم در اینجا دفن شد اما مجسمۀ او مانند دیگر مجسمه ها ، بدون سر است ، در جلوِ آرامگاه گازُنگ وجود دارد و در پشت آن مجسمه این کتیبه نوشته شده است :
You Xiao wei da jianguin jian Bosi dudu Bosi wang Bilusi
پیروز ، شاه پارس ( ایران ) سپهسالار / سردار بزرگ گارد جنگی راست و سپهبد پارس ( ایران ) (۱)

فرازی از مقاله :

چنانکه گفته شد ، پیروز در سال ۶۷۷ م دست به ساختن معبدی زد که منابع چینی آن را « معبد پارس » می خوانند . قبل او نیز یزدگرد چندین بار گروهی را به چین فرستاده بود و معابدی نیز در چین برپا شده بود . نویسندگان بر این باور بودند که این معابد آتشکده های زردشتی بوده است . ولی این باور اشتباه به نظر می رسد . زیرا تمام اطلاعیه هایی که مذهب مسیحیت را در چین آزاد و قانونی می شمارند ، کلمۀ Bosi-Jing و معبد Bosu-si می خوانند . (۲) در سال ۶۴۷ م اولین نمایندۀ یزدگرد به نام Alopen که مسیحی بود درخواست کرد مذهب مسیحیت را در چین به رسمیت شناسند . جالب آنکه این معبد « پارسی » نام گذاشته شده و به گفتۀ فرته انگار « پارسی » با مذهب مسیحیت ربط داشته یا به چشم چینیان این چنین بوده است . (۳)
چرا یزدگرد درخواست ساختن یک معبد مسیحی کرده ؟ احتمال دارد که خاندان ساسانی و عده ای از بزرگان به این مذهب گرویده بودند . (۴) آیا ممکن است این دلیلی باشد بر به رسمیت نشناختن یزدگرد در بعضی نقاط ایران ، و حرکت او به سوی شرق ؟
ما مدارک متعددی دربارۀ گرویدن خاندان شاهی و بزرگان ساسانی به مذهب مسیحیت از قرن پنجم تا هفتم میلادی در دست داریم که به صورت کتاب های مربوط به شهیدان به جای مانده است . اما در کتیبه های دو زبانه ای که بر روی استودان در چین وجود دارد به نام شخصی ، ماهشی نام که دختر پهلماست از قبیلۀ سورن بوده و سال درگذشت او به سال یزدگردی و چینی داده شده است برمی خوریم . او در ۲۶ سالگی درگذشته و گفته شده که درخواست او این بوده که جای او در کنار اهورامزدا و امشاسپندان باشد . (۵) سال درگذشت او ۸۷۴ م و نشان دهندۀ اقامت خاندان بزرگ ایرانی در چین است ، و این نشان می دهد که ایرانیانِ مسیحی و زردشتی در کنار هم در چین میزیستند .
در پایان می توان از این بررسی چند نتیجه به درست آورد . اول اینکه نباید تصور کرد خاندان ساسان و ایرانیان پس از حملۀ اعراب از ایرانشهر دفاع نکردند و آن را به آسانی رها کردند . نه تنها یزدگرد ، بلکه پسرانش پیروز و بهرام به سختی با اعراب جنگیدند . سپس نرسه فرزند پیروز ، و خسرو به کارزار اعراب رفتند . با اینکه برای مدتی در قرن هفتم میلادی ساسانیان در سیستان حکومت کردند ، سرانجام اعراب بر آنها پیروز شدند .
موضوع دیگری که در اینجا به نظر می رسد این است که با اینکه ایرانیان به سختی با اعراب جنگیدند چرا مهاجمان توانستند ساسانیان را شکست دهند ؟
این شکست ها معمولاً به خاطرِ ضعفِ جامعۀ ساسانی دانسته شده است ، ولی این باور کاملاً اشتباه است چون نه تنها اعراب توانستند ایرانشهر را شکست دهند ، بلکه در سال ۷۵۱ م چینیان را نیز شکست سختی دادند و آسیای میانه را به تصرف خود درآوردند . هراکلیوس / هرقل امپراطور روم نیز تمام سوریه ، فلسطین ، مصر و قسمتی از آناتولی را به اعراب باخت . پس باید علت شکست ایرانیان ، چینیان و رومیان را در امر دیگری جست .
به نظر من ، استفادۀ از فناوّری نظامی رومی مانند منجنیق ، و سواره نظام سریع و سبُک اعراب می توانست سواره نظام سنگین و کُند ساسانی را به راحتی شکست دهد و همین طور هم شد .
نکتۀ آخر مسئلۀ رواج مسیحیت در ایران است . مدارک چینی نشان می دهد که اکثر ایرانیان در چین مسیحی بودند و یزدگرد و فرزندانش نیز معابد / کلیسای مسیحی در چین برپا کردند .

پی نوشت : 

۱ – برای ترجمه دوباره و آوانسی متن مدیون همکارم دکتر لای چن سون ، استاد تاریخ آسیای شرقی در دانشگاه فرلرتن ، هستم . ( تورج دریایی )
Chan Guocan , ” Tang Qianling Shirenxsiang ” , Ji Qi Xianming Yanjiu m 1980
۲ – بنگرید به :
Forte , 1996/2 , p. 353 – 355 .
۳ – همان ، برگۀ ۳۶۳ .
۴ – Harmatta , 1971 , p. 125 .
۵ – از قرون پنجم تا هفتم میلادی شهیدنامه هایی دربارۀ خاندان نجبای زردشتی وجود دارد که بیشتر آنها دربارۀ زنان است مانند شیرین در قرن ششم ، گلین دخت در قرن ششم و کریستا در قرن هستم ، نیز نک :  Brock , 1998 , p. 63-99 .

کتاب نامه : 

Brock , S. ( 1998 ) . ” Persian Martyrs ” , Holly Women of Syrian Orient
Guocan , Chan ( 1980 ) . ” Tang Qianling Shienxiang ” , Ji Qi Xianming de Yanjiu
Forte , A . ( 1996/1 ) . ” On the so-called Abraham from persia ” , in P . Peliliot , L.’Inscription Nestorienne de Si-ngan -fou , edited with Supplemments By A. Forte , Paria
با سپاس از مرتضی حماسی

لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

 

تاریخ فا | مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

www.Tarikhfa.com

سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

نویسنده: مرتضی حماسی

ادبیات پهلوی
به نظر می رسد روحانیان دانشمند ، از این امکان تازه و پربار داشتن متون مکتوب ، مشتاقانه بهره می جستند . اوستای بزرگ با زند فارسی میانه ی آن همراه بود که اینک ( هر چند هنوز هم به خط ناقص پهلوی و با آن هزوارش ها ) به تمامی نگاشته شده بود . از جمله دیگر کارها در این زمینه این بود که روحانیان چکیده ها و مجموعه هایی از این زند درباره مضامین خاص را برای استفاده ی دیگران و نیز احتمالا بزرگان غیر روحانی فراهم آوردند . مهمترین این آثار ، بندهش ، به معنای آفرینش است که زند آگاهی به معنای آگاهی از زند ، هم خوانده می شود .
این اثر در طول نسل ها افزوده هایی یافت و بازنویسی شد ، به طوری که سرانجام اثری مطول با سه مضمون عمده شد : درباره ی چگونگی آفریدگان خاکی ، و کیانیان که نیاکانان ادعایی ساسانیان باشند .
گسترش سواد به این معنی بود که در اواخر دوره ساسانی ، بسیاری از آثار سبک تر آموزشی دینی ( و غیر دینی ) هم نوشته شدند که اغلب تنها از نامشان خبر داریم . مجموعه هایی از سخنان حکمت آمیز محبوبیت داشتند که آنها را به خردمندان افسانه ای مشهور گذشته های دور ، یا دوره ی خود ساسانیان منسوب میدانستند . برخی از این سخنان حکمت های دنیوی بودند و بقیه جنبه ی آموزش اخلاق داشتند .
نام فارسی میانه ی این متن ها ” اندرز ” بود . یکی از آثار مهم این چنینی که احتمالا در سده ی ششم میلادی نگاشته شده و به نظر میرسد از این نوع باستانی ادبیات پدید آمده باشد . دادستان مینوی خرد است .
در این اثر جوینده ای در پی اثبات حقیقت کیش زرتشتی است و خود از مینوی خرد تعلیم می گیرد که اینگونه اظهار می دارد :
« از نخست ، من که خرد غریزی هستم از مینوان و گیتیان با اهرمزد بودم و آفریدگار اهرمزد ، ایزدان آفریده به مینو و گیتی و دیگر آفریدگان را به قدرت … خرد غریزی آفرید و نگاه میدارد و اداره می کند » . ( فصل ۵۶ ، بند ۴-۵ ) .
آنگاه مینوی خرد ، جوینده را در باب آموزه های بنیادین این دین روشن می سازد ، و اصولی اخلاقی را تعیین می کند که باید راهنمای زندگی اش باشد و مختصری درباره ی دانش سنتی در برخی حوزاه ها ارائه می کند که از اوستا گرفته شده است .
در سراسر این اثر تاکید زیادی بر ثنویت می شود .
« … ایزدان … گذشته از نیکی ، هیچ گونه بدی ندهند و اهریمن و دیوان ، گذشته از بدی ، هیچگونه نیکی ندهند » ( فصل ۵۱ ، بند ۱۵ ) .
سفارش میشود که از جمله وظایف بنیادین فرد مومن ، نمازهای سه گانه ی روز است ” برابر خورشید و مهر ، چون این دو با هم با هم حرکت می کنند ” . و برگزاری گاهنبارها ، انجام خودده و پرستش ایزدان و پرهیز از دیو پرستی ( فصل ۵۲ ، بند ۳ ؛ فصل ۳ ، بند ۳ ؛ فصل ۱ ، بند ۹۳ ) .این چیزها را باید از وسایل حاصل از تلاش سخت به انجام رسانند و از آنها بی پناهان را پناه دهند ، بیچارگان را کمک کنند و نیکان را بهره رسانند . ( فصل ۵ ، بندهای ۶_۸ ؛ فصل ۱ ، بندهای ۴۲_۴۴ ) .
مخاطب این کتاب که به زبانی روشن و ساده نوشته شده ، آشکارا مردم عادی هستند . از دیگر منابع می توان دریافت که در اواخر دوره ی ساسانی مردمان عادی تحصیل کرده ای هم بودند که به موضوعات دینی علاقه داشتند .
در یک متن کوچک موسوم به خسرو و ریدگ ( خسرو و غلامک ) خسرو از جوانی متعلق به خانواده ای نیک (پدر جوانک از بزرگان و مادرش دختر روحانی ای بلند پایه ای است ) ، به قصد آزمودن شایستگی اش برای ورود به جرگه ی غلامان وی ، درباره ی فضیلت هایش می پرسد . پاسخ های پسرک که نشان می دهند او در زمینه ی خوردنی ها و شراب ، موسیقی و شعر ، عطریات ، گل ها ، زنان ، زنان ، اسبان ، خبره است ، دنیایی سرشار از نعمت و خوشی های بی عش را به طور زنده تصویر می کنند . ولی جوانک مدعی است دانش وی حاصل آموزش دینی درستی است که دیده است : ” به هنگام ، به مدرسه ( فرهنگستان ) فرستاده شدم و به فرهنگ آموختن ، سخت بشافتم . و یشت و هادخت و بغان یسن و وندیداد را چون هیربدان از بر آموختم و بند بند زند را گوش فرا دادم . مرا دبیری آنگونه است که خوب نویس و تندنویس ، با انگشتانی هنرمندانه ام “( Bailey , 160 ) .
ظاهرا فرهنگستان ، مدرسه ای عمومی بود ( فرهنگ صرفا یعنی تربیت ) ، به طوری که از ” هیربدستان ” و ” دبیرستان ” خاص روحانیان و دبیران متمایز بوده است .
مورد دیگر مشابه با اظهارات این غلامک خیالی ، از زندگی واقعی مهرام گشنسب از بزرگان پارسی ، گزارش شده که مسیحی شد و به گفته ی قدیس گیورگیوس ، به سال ۶۱۴ م در زمان خسروپرویز به شهادت رسید . مهرام گشنسب از سوی پدر با خانواده ی سلطنتی ساسانی خویشاوندی داشت و مادر او هم دختر یکی از روحانیان بلندپایه بود . وی که در جوانی یتیم شده بود ، به دست پدربزرگ پدری اش پرورش یافت که هر چند عامی بود ، ولی ( به گفته ی زندگینانه نویس مسیحی وی ) مهرام گشنسب را از همان سال های نخست ” در ادبیات پارسی و دین مغان آموزش داده بود ، چندان که پیش از هفت سالگی ، می توانست یسنا بخواند و برسم به دست گیرد … گزارش توانایی وی شاهنشاه هرمزد [ چهارم پسر خسرو انوشیروان ] را بر آن داشت که وی را به دربار بخواند و فرمان دهد تا مطالبی از دین مغان را برخواند . وی بی درنگ چنین کرد ” . شاه خرسند شد و او را به غلامی خویش گماشت . وی بعدها مومنانه پیمان خودده بست و خواهر خویش را به زنی گرفت ( Hoffman , 93-94 ) .
آبشخور :
زردشتیان : باورها و آداب دینی آنها / مری بویس ؛ ترجمه عسکر بهرامی . – تهران : ققنوس ، ۱۳۸۱ ، ۱۶۷ و ۱۶۸ .
لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:
تاریخ فا | مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

www.Tarikhfa.com

دو سال سکوت (بررسی ادعاهای ناصر پورپیرار در کتاب های « دوازده قرن سکوت » و « پلی بر گذشته » ) ( بخش پایانی )

دو سال سکوت (بررسی ادعاهای ناصر پورپیرار در کتاب های « دوازده قرن سکوت » و « پلی بر گذشته » ) ( بخش پایانی )
نگارنده ایرانمهر

 

A


۸ – فروردین – ۱۳۹۲
فریدون فاطمی

 

 

فریدون فاطمی ، مترجم فلسفه و تاریخ و از مدیران نشر مرکز

 

تاملی در بنیان تاریخ ایران : دوازده قرن سکوت . کتاب اول : برآمدن هخامنشیان

نوشته ی : ناصر پورپیرار

چاپ سوم : ۱۳۸۰

۲۶۴ ص – ۱۵۰۰۰ ریال

ناشر : کارنگ

تاملی در بنیان تاریخ ایران : پلی بر گذشته . کتاب دوم : برآمدن اسلام

نوشته ی : ناصر پورپیرار

دوره سه جلدی – ۳۱۲ + ۲۸۰ + ۲۷۲ ص – ۵۰۰۰۰ ریال

چاپ اول : ۸۱ – ۱۳۸۰

ناشر : کارنگ

تاریخ نویسان ایران و اسلام

[ با خواندن کتاب های آقای پورپیرار ] حالا دیگر خواننده حسابی مرعوب و منکوب شده و فهمیده بعد از آن همه « من آنم که رستم بود پهلوان » ها و « که جدّم علی فتح خیبر نمود » ها ثابت شده که این ملت اصلاً در دایره فرهنگ و تمدن جهانی «عددی نیست » و عروسکی بیش نیست که یهود با پوشال پر کرده تا جلوی اسلام و عرب بایستاند . این است که مظلومانه می ­پرسد : اما آقا اجازه ! ما آخر اینها را در کتابهای تاریخ و متون کهن خوانده بودیم . استادانی … اما معلوم می ­شود که کتابهای تاریخ را هم باید از دم دور بریزیم ؛ چرا که کتابهای تاریخ مربوط به دوران مورد بحث ما سه دسته اند : یکی کتابهای پیش از قرن سوم هجری . یکی کتابهای حدود قرن سوم و چهارم ، یعنی تاریخهای دست اول و « کهن ترین کتابهای تاریخ عمومی ». دیگری کتابهایی که بعد از این زمان نوشته شده اند . و اما دسته اول که اصلاً وجود ندارند و اگر هم اسمی ازشان هست جعل است و دروغ چرا که اساساً قبل از این زمان ، یعنی تا پایان قرن سوم هجری ، کتابی در جامعه اسلامی وجود نداشته است و حتی« قرآن » به صورت مکتوب و کتاب درنیامده بود . دسته دوم سه تا بیشتر نیستند : « تاریخ طبری » و « تاریخ یعقوبی » و « تاریخ ابن قتیبه » یعنی « امامت و سیاست » یا تاریخ خلفا . سومی چندان کاری به ایران ندارد و دوتای دیگر هم اعتبار چندانی ندارند . می ­ماند دسته سوم که از روی دست دسته دوم نوشته شده و حسابش از پیش معلوم است . شتر مرد و حاجی خلاص .

در این حرفی نیست که به متون تاریخی باید با دید انتقادی و با تردید نگاه کرد . متون تاریخی بازمانده از گذشته سرشارند از اشتباه ، گزارشهای جانبدارانه ، تفسیر به رأی ، دروغ ، تخیلات ، داستانپردازی و هزار گیر و گرفتاری دیگر . و این نه مختص است به مورخان ما و نه محدود به یک موضوع معین که دعوای عرب و عجم باشد ، بلکه در مورد کل منابع تاریخی موجود صدق می­ کند و مسئله بنیادی « علم تاریخ » است . و اساساً علم تاریخ یعنی اینکه از دل همین روایت های متضاد و اشتباه آمیز وآمیخته به دروغ و افسانه و جانبداری ، تا جای ممکن ، حقیقت تاریخی را بیرون بکشیم و این چندان دشوار است که گرچه علم تاریخ در جهت آن تلاش می­ کند ، این روزها اساساً در اینکه حقیقت تاریخی و عینیت تاریخی ممکن باشد، تردید می­ کنند. اما به هر حال ، منابع ما برای نوشتن تاریخ همین هاست . منابع صددرصد صادق و مطمئن و درست را فقط در عالم آرمانها می توان یافت . و اختلاف و ناهمخوانی این منابع نه تنها سدّ راه نیست بلکه در واقع تنها امکان ما برای دستیابی به حقیقت است . فکرش را بکنید که اگر همه کتابهای تاریخ یک حرف را می­ زدند و آن نیز دروغ بود، چگونه می­ شد به حقیقت دست یافت . اختلاف روایات است که اجازه نمی ­دهد یک متن تنها ما را اسیر خود کند . بنابراین باید زبان تاریخنویسی چون طبری را بدانیم که هر واقعه را از زبان چندین راوی مختلف حکایت می­ کند و امکان تردیدکردن را برای ما باز می­ گذارد . اما او از نظر آقای پورپیرار مؤلفی صادق اما نه مورخی لایق است . چرا که می ­نویسد: « بنای من در آنچه آورده ام و گفته ام بر راویان بوده است نه حجت عقول و استنباط نفوس ، نه استدلال و نظر ، « بجز اندکی » منظور او روشن است . یعنی آنچه را می­ گویم از راویان شنیده ام ، و از راه استدلال عقلی و استنباط آدم ها به آن نرسیده ام . حالا راوی ممکن است راست یا دروغ و معقول یا غیرمعقول گفته باشد . ایشان این جمله را چنین معنا می­ کنند که طبری گفته ، آنچه من گفته ام جز اندکی با حجت عقول و استنباط نفوس و استدلال نظر « بی ارتباط است » ، یعنی همه آنچه گفته ام جز اندکی خلاف عقل است . و با همین قرائت غلط یک خط سراسری می­ کشند روی کل « تاریخ طبری » و می­ گویند خود طبری حرفهایش را خلاف عقل و استدلال دانسته و از این رو تنها حسنی که برای او قائل اند ، این است که به دروغگویی خود واقف و معترف است . دلیل دومی که برای نفی « تاریخ طبری » می­ آورند این است که در تاریخش هرچه به وقایع زمان خودش نزدیک می­ شده ، از جامعیت و تفصیل آن کاسته می ­شود . و این کار را اگر زرین کوب به علت سستی و کهولت می­ داند ، ایشان ناشی از آن می ­داند که طبری در مورد زمان نزدیک به خود نمی ­توانسته دروغ سر هم کند . می­ پرسم، « آیا همین دور و بر خودمان نمی ­توانید تاریخدانی سراغ کنید که مثلاً تاریخ صفویه را تا دقیق ترین جزئیات آن از حفظ باشد اما مثلاً نتواند تاریخ بیست ساله اخیر را بنویسد ؟ »

 

 

نه اینکه « تاریخ طبری » جای نقد نداشته باشد؛ حتماً دارد و در این مورد بررسی های عالمانه و خوبی هم انجام شده و ایرادهای گوناگون بر او گرفته اند . از همه مهمتر سهل گیری اوست که هرچه را از هر که شنیده ، آورده و خود با آن گفته ها برخورد ناقدانه نداشته است . اما این را خودش از اول گفته و هشدار داده . و بعد هم تمام راویانش را ردیف به ردیف نام برده تا امکان قضاوت مهیا باشد . و به هر حال ، به این سادگی نمی ­توان از اثری به عظمت « تاریخ طبری » چشم پوشید .

بعد از طبری نوبت می­ رسد به یعقوبی . اینجا دیگر گمان می­ کنیم نتوانند او را متهم به شعوبی بودن و طرفداری عجم و غیره کنند ؛ چرا که یک جا از او نقل قولی می­ آورند که « پارسیان برای پادشاهان خود چیزهای بسیاری ادعا می­ کنند که قابل قبول نیست ، … از اموری که عقل آن را نمی­ پذیرد و در شمار بازی ها و یاوه گویی های بی حقیقت قرار می­ دهد ».

اما بعداً برای او هم پاپوش هایی دوخته می­ شود از جمله اینکه اسمش ابن « یعقوب » است و چه بسا اصلاً یهودی بوده و شاید هم شیعه بودنش در تاریخ نویسی او تأثیر داشته و خلاصه اخراج . از همین یعقوبی استفاده می­ کنند برای اثبات اینکه در جامعه اسلامی زمان او هنوز کتاب وجود نداشته . می­ گویند یعقوبی فقط تا هنگامی که در جهان غیر اسلامی است ، سخن از کتاب می­ گوید و بعد از خروج از یونان که از پارس و مصر و غیره حرف می ­زند ، دیگر حتی نام یک کتاب را هم در تاریخش نمی­ خوانید . اما مگر یعقوبی به یونان رفته بود ؟ ابداً. او اصلاً از همین محدوده جهان اسلام خارج نشد و نه به یونان رفت و نه به هند . آنچه راجع به این سرزمین ها می­ گوید اطلاعاتی است که گردآورده است . و وقتی از آن همه کتابهای یونانی حرف می­ زند و نام عربی آنها را می­ برد ، همان نامهایی که الان برای این کتابها می­ شناسیم ، و درباره مضمون آنها هم اطلاعاتش درست است ،اتفاقاً نشان می­ دهد این کتابهای یونانی در جامعه اسلامی موجود بوده اند و او آنها را در سوریه یا مصر دیده بوده است .

می­ ماند ابن قتیبه دینوری ، که چون « در کتاب العرب به سختی بر شعوبیه تاخته » و به طور اعم قائل به فضل عرب بر فارس است و اهل سنت است و زرین کوب او را قبول ندارد و غیره ،[ از سوی آقای پورپیرار ] مورد تأیید قرار می­ گیرد و شخص و آرای او را معتبر ، و حکومت نسبی خرد و حکمت و اندیشه در آثارش را تأیید می­ کنند . اما می گویند چون اشاره و اعتنایی به هیچ بخشی از مسائل ایران ندارد ، در این بحث مطرح نیست . اما گویا اتکای ایشان در مورد او فقط بر « امامت و سیاست » اوست که از قضا انتسابش به او بسیار مشکوک است ؛ و لابد اگر به « عیون الاخبار » او توجه می­ کردند که به اخبار ایران توجه دارد و به « کتاب ابن مقفع » اشاره می­ کند و از کتابهای دوران ساسانی مانند « سیره العجم » و« آیین نامه » یاد و نقل می­ کند ، با او هم چپ می­ افتادند.

بدین ترتیب با نفی این سه تاریخ دست اول، بقیه تاریخنگاری ما هم که متکی بر آنهاست ، نفی می ­شود و همه آنچه درباره تاریخ قرون اولیه اسلامی می ­دانیم ، اعتبار خود را از دست می ­دهد و به جای آنها می ­توانیم پای نقل آقای پورپیرار بنشینیم تا برایمان قصه یهود و شعوبیه تعریف کنند .

اما من با همین سواد ناقصم می­ توانم بگویم دست کم دو سه کتاب دست اول دیگر را ایشان از قلم انداخته اند . یکی آن دینوری دیگر است یعنی ابوحنیفه دینوری و کتابش « اخبار الطوال ». دیگری بلاذری و کتاب « فتوح البلدان » او . ببینیم اینها چرا فراموش شده­ اند .

 

« اخبار الطوال » را نمی­ دانیم چرا ؛ چون ظاهراً در نیمه دوم قرن سوم نوشته شده و از مصنوعات ابن ندیم هم نیست ، بلکه حی و حاضر موجود است و محمود مهدوی دامغانی هم آن را به فارسی ترجمه کرده و منتشر شده است . و این دینوری آدم تخیلی و جعلی هم نیست ؛ چون کتابهای دیگری هم دارد که آنها هم برخی موجود و ملموس اند . شاید چون اسمش دینوری است با ابن قتیبه دینوری خلط و سپس فراموش شده است .

اما بلاذری . ایشان در نقد منابع کتابهای زرین کوب از او نقل کرده اند که « کتابهایی در اوایل عهد عباسیان در باب فتوح به وسیله واقدی و بلاذری و دیگران تدوین شد ». بعد شرح حال بلاذری را از ابن ندیم نقل می­ کنند و می گویند ابن ندیم « سازنده » ی بلاذری است . و جای دیگر می گویند « کتاب تصوری بلاذری ، یعنی « البلدان » ..» . در شگفت می­ شوم . آیا این کتاب « فتوح البلدان » که الآن جلو چشم من است « تصور » است ؟ و تازه این قسمت مربوط به ایرانِ « فتوح البلدان » است که آذرتاش آذرنوش ترجمه کرده و قبل و بعد از انقلاب هم منتشر شده . کل آن را هم می ­دانم که محمد توکل ترجمه کرده و آن هم منتشر شده . پس آیا این کتابها ، و آن مورخ مشهور که در رده طبری است ، خیالات بوده است ؟ آنگاه از زرین کوب ایراد می­ گیرند که چرا او را از « اوایل عهد عباسیان یعنی میانه قرن دوم هجری » دانسته است ؟ میانه قرن دوم « اول » عهد عباسیان است اما « اوایل » عهد عباسیان تا میانه قرن سوم هم می ­تواند باشد؛ چرا که عهد عباسیان بیش از پانصد سال بوده است و ما می­ دانیم که بلاذری در ۲۷۹ هجری در گذشته است ، و لذا به حرف زرین کوب ایرادی وارد نیست . پس در واقع خود ایشان هستند که منبع اصلیشان ابن ندیم است و چون او را قبول ندارند ، بلاذری را « از علمای اختراعی الفهرست » تلقی می­ کنند و آن همه شواهد تاریخی دیگر را که در کتابهای دیگر و بدون اتکا به ابن ندیم در مورد بلاذری آمده است ، نادیده می­ گیرند و فقط داستان کم اعتبار دیوانه شدن او را که ابن ندیم آورده ، جدی می­ انگارند . حتی در جلد ۴ در همان حال که دارند نقل قول های آذرنوش از بلاذری را می­ آورند ، باز می­ گویند « بلاذری ناشناس و دست ساز ابن ندیم » ! پس بهتر است مقدمه همان « فتوح البلدان » ترجمه آذرنوش را بخوانند که اطلاعات کافی و موثق در مورد بلاذری دارد و از کتاب مهم دیگرش « انساب الاشراف » و از ترجمه های کتابهایش و غیره صحبت می­ کند .

در مورد واقدی هم اشتباه می­ کنند که می­ گویند « به گمان آقای زرین کوب » صاحب کتابهایی بوده . این گمان زرین کوب نیست . بلکه اگر قدری از صفحات « الفهرست » ملعون خودشان بیرون می ­آمدند ، متوجه می­ شدند که کتاب « مغازی » واقدی را هم محمود مهدوی دامغانی ترجمه کرده و در دو جلد منتشر شده است و چون واقدی متولد ۱۳۰ است و در ۲۰۷ در گذشته ، کتابش متعلق به همان دورانی است که می­ گویید کتاب وجود نداشته است .

پس دست کم سه تا کتاب را « جا انداخته اند ». و تازه ، اطلاعات من در این زمینه جامع نیست و حتماً کتابهای دیگری هم هست . آقای پورپیرار ! آیا این جور می­ خواستید به تاریخ نگاری ایران قرون اول اسلامی نور بتابانید ؟ این چه جور نوری است که سه تا کتاب را در تاریکی نگه می­ دارد ؟

همان دو سه تا کتابی را هم که سراغ دارند ، می­ گویند نقل از راویانی است مشکوک و نامعتبر ؛ و چنان چهره کریهی از تک تک این راویان رسم می­ کنند که خواننده فکر می­ کند همین الآن باید برود سر قبرشان تف بیندازد . اما درست که دقت کنیم درمی­ یابیم ، در اغلب موارد ، این سوء شهرت های موجود ناشی از مخالفت های شیعه و سنی است که کوشیده اند از راویان منتسب به طرف مخالف سلب اعتبار کنند . وگرنه آدم هایی مثل واقدی و ابومخنف و هشام بن کلبی و مداینی و ابن اعثم کوفی و غیره کم آدم هایی نبوده اند . آنان راویان برجسته دوران آغازین اسلامی بوده اند و وزنی داشته اند . شاید برخی روایاتشان جای تردید داشته باشد . شاید کتابهایی که ابن ندیم یا دیگران به آنان نسبت داده اند ، واقعیت نداشته باشد ؛ اما مجهول الهویه نیستند و خود در روایاتشان واقعیت داشته اند و همان قدر که به روایات آنها باید تردید داشت ، به ناقدان آنها هم باید تردید داشت که تا چه حد انگیزه های فرقه ای داشته اند . و گذشته از همه اینها ،اگر این کتابها و راویان نامعتبرند ، همه حرفهاشان نامعتبر است ؛ نه فقط آنچه در تأیید یا به نفع ایرانیان و عجم گفته اند .

ابن ندیم و الفهرست

فصلی که درباره ابن ندیم و الفهرست نوشته اند ، بسیار فصل خواندنی و خوبی است . نشان می­ دهد که در برخورد با متون کهن چه قدر لازم است دید انتقادی داشته باشیم و هر پرت و پلایی را صرفاً به دلیل اینکه در فلان نسخه قدیمی آمده است ، نپذیریم . باید مطالب را سنجیده و غربال کرد و تطبیق و مقایسه کرد و سرانجام درست و غلط را سوا کرد . و ایشان با « الفهرست » چنین برخوردی داشته اند . نکته های جالب و حتی خنده داری را افشا کرده اند ؛ نشان داده اند بسیاری از این کتابهایی که ابن ندیم نام می­ برد ، نه روئیت شده اند ، نه وجودشان قابل اثبات است ، نه در هیچ منبع دیگری جز ابن ندیم یافت می­ شوند و خلاصه در واقع ، اصلاً وجود خارجی ندارند و اصلاً آن تعداد کتابی که او، با اسم هایی عجیب و غریب ، به برخی از نویسندگان نسبت می ­دهد ، با عقل جور درنمی ­آید . دیگر اطلاعاتش هم مطالبی هستند مغشوش و مغلوط و ناقص و بی اساس و افواهی و متناقض . اگر این قسمت را صرفاً به عنوان نقدی بر کتاب « الفهرست » نوشته بودند ، جای ستایش و سپاس داشت و حق هم دارند که می­ گویند دیگران بروند و بقیه عیب و ایرادهای « الفهرست » را بیابند تا بیش از این در کتابهای تحقیقی ما به این اثر غیرمستند ارجاع داده نشود . اما دو نکته را باید تذکر داد : یکی اینکه این نقد کوبنده نباید باعث شود که ما همه اطلاعات « الفهرست » را از دم به زباله دان بریزیم و هر حرفی را صرفاً به علت اینکه در « الفهرست » آمده است ، نادرست و یاوه بدانیم ؛ چرا که چنین نیست و اطلاعات درست در « الفهرست » فراوان است . دوم اینکه نسبت دادن تألیف یک کتاب پرغلط به توطئه مشترک و پیچیده یهود و ایرانیان ، ظاهراً به چند تا استدلال محکم هم نیاز دارد . مگر این همه کتاب پرغلط و پر از دروغ و پرت و پلا که مؤلفان بی ­سواد و بی­ صلاحیت در طول قرون آفریده­ اند و هنوز هم می­ آفرینند ، ساخته توطئه و نقشه و دسیسه بوده است ؟ شما از یک « ورّاق و کتابفروش عرب بغدادی که جز عربی نمی­ دانسته » چه انتظاری بیش از این می­ توانستید داشته باشید ؟ آنچه از شواهد شما و بررسی « الفهرست » برمی ­آید ،این است که ابن ندیم آدمی بوده عامی و کم سواد و کم اطلاع ، اما علاقه مند و حتی قدری متفاضل و « اسنوب » که هرچیزی را از هر جا می ­شنیده یا می­ خوانده ،از اسم کتاب و نویسنده گرفته تا افسانه و جمله قصار و غیره یادداشت می­ کرده و آخر هم همه این یادداشتها را پشت هم چسبانده و شده کتاب . از این کتابسازی ها که امروز هم می­ کنند . اسم کتابش – « الفهرست » – هم ادعایی بیش از این ندارد . او یک یادداشت بردار و فهرست کن و یک ناقل صرف بوده و در همین حد هم دستش درد نکند . اما آدمی نبوده که بتواند جمع بندی و تحلیل و تحقیق و تألیف کند یا مطالبی را که می­ آورد ،از صافی نقد و ارزیابی بگذراند . حتی نمی ­توان گفت مطالبی را که یادداشت می­ کرده ، کاملاً می­ فهمیده و جزو معلومات او می ­شده . به همین دلیل عجیب نیست اگر این یادداشتها با هم ناسازگاری و تناقض داشته باشند، و در یک یادداشت اطلاع از نکته­ ای را نشان دهد که در یادداشت دیگر خبری از آن نیست . چرا که این اطلاعات از منابع متفاوتی می­ آمده اند و بدون جمع بندی ، کنار هم قرار می­ گرفته اند . بنابراین لازم نیست « الفهرست » را به گروهی از نویسندگان که از مرکز مجهولی دستور می­ گرفته اند ، نسبت دهیم . شما که نشان می ­دهید ابن ندیم قسمتی از کتاب « اغانی » ابوالفرج اصفهانی را به عنوان شنیده های خودش در کتابش آورده ، چرا احتمال نمی­ دهید بسیاری از مطالبی که به نظرتان می ­رسد « نویسندگان دیگر » « الفهرست » نوشته ­اند ، در واقع مطالبی باشند که ابن ندیم از نوشته های دیگران برداشته و نخوانده، عیناً در کتاب خود آورده باشد؟ و شاید در برخی موارد ،اساساً از کسی خواسته باشد مطلبی برایش بنویسند . آیا این جور احتمال ها قویترند یا این احتمال که سازمان مخوفی پشت تألیف « الفهرست » فرض کنیم که ثمره آن همه نقشه ها و توطئه هایش این شلم شوربای غلط غلوط شده باشد ؟ و آنگاه حتی همه اطلاعاتش هم به نفع ایرانیان نبوده باشد ، از جمله اینکه از قول ابن مقفع گفته زبان عام ایرانیان ، زبان سریانی است (که البته پایه ای در واقعیت دارد) ؟

در « الفهرست » هیچ تأکید خاصی بر ایرانیان دیده نمی ­شود و به راستی دهها یا صدها برابر آنچه به ایرانیان نسبت داده شده ، در مورد اعراب سخن رفته و نیز در مورد هندیان و چینیان و رومیان و یونانیان . اگر دروغ گفته ، در مورد همه گفته ؛ و اگر خطا و اشتباه هست ، در مورد همه هست . اگر به رازی اهل ری با آن همه شهرت پانصد کتاب نسبت داده شده ، به کندی « فیلسوف العرب » هم حدود سیصد کتاب نسبت داده شده ؛ اما البته آقای پورپیرار این کندی را هم که از مشاهیر فلسفه اسلام است ، « کندی نامی » می­ دانند که او را هم ابن ندیم خلق کرده ! اگر جایی یک ایرانی را یافته دو تا کتاب به او نسبت داده ، جاهای دیگر دهها برابر آن را به کسانی از اقوام دیگر منتسب کرده است . و اگر گفته « گویند اول کسی که خط بنوشت جمشید پسر اونجهان بود » (و گویا علت اصلی مغضوب شدنش نزد شما همین است که به فارسیان در خط تقدم داده است ) جای دیگری هم گفته، « گویند اول کسی که خط عربی و فارسی و سایر خطوط را وضع کرد آدم علیه السلام بود ».

پس آنگاه که می­ بینیم، آقای پورپیرار ، پس از این همه درشت گویی علیه ابن ندیم، باز ناگهان می­ گویند : « البته الفهرست همچنان چون چراغ آشنایی با وسعت علم و تألیف به زبان عرب در جهان اسلام باقی خواهد ماند » چاره ای جز این اندیشه نداریم که آن همه دروغ و اشتباه در مورد عربان اغماض پذیر است و انتساب کتاب و فرهنگ به ایرانیان است که عفوبردار نیست . حتی هنگامی که می ­بینند برخی از آنچه بعدها در « شاهنامه » آمده است ، در کتاب ابن ندیم هم از آن یاد شده ، به جای آنکه نتیجه بگیرند پس این افسانه ها از قبل در میان ایرانیان بوده و پیش از « شاهنامه » هم کسانی آنها را می ­دانسته و برای ابن ندیم تعریف کرده ­اند ، عصبانی می­ شوند که این آدمی که فقط عربی می ­دانسته اینها را کجا خوانده ، و هیچ فکر نمی­ کنند که ممکن است نخوانده باشد بلکه شنیده باشد . و سپس با لحنی کارآگاهوار می­ افزایند « این اطلاعات ابن ندیم از مطالب شاهنامه تأمل برانگیز است » . بله ، اتفاقاً به نظر ما هم تأمل برانگیز است ؛ چون نشان می ­دهد داستانهای « شاهنامه » را ایرانیان پیش از فردوسی هم می­ دانسته اند .

و آخرین نکته درباره « الفهرست » اینکه ایشان این کتاب را به صورت یکی از ارکان و نیروهای اصلی مبارزه ایرانیان و شعوبیه با عرب تلقی کرده اند و در این باره می­ گویند « ابن ندیم مهمترین و اصلیترین منبعی شمرده شده که در قرن چهارم زرتشت و « اوستا » و … ابن مقفع و واقدی و غیره را … منبع و مرجع دین و حکمت و ادب قرار داده …، از سوی دیگر توجه دارند که « الفهرست » همین صد صدو پنجاه سال اخیر است که مطرح شده و پیش از آن ، اساساً کتابی بود فراموش شده . و چنان که خود معترف­ اند ، در سراسر سالهای مدید پس از قرن پنجم و ششم به این سو هرگز جلوه ای نکرده ، مستندی نبوده و به کار کسی در هیچ زمینه­ ای نیامده . آثار معتبری چون « وفیات » ابن خلّکان و « تاریخ بغداد » خطیب بغدادی به آن توجهی نداشته اند و گرچه یک کتاب فرهنگ و مرجع است ، چندان مورد اعتنا نبوده و تعداد نسخ آن معدودتر از معمول بوده است . پس می­ توان نتیجه گرفت ، اساساً در بزرگنمایی ادعایی فرهنگ ایرانی نقش چندانی نداشته ، و ادعاهایی که در مورد فرهنگ ایران می ­شود ، بر پایه ای جز آن متکی بوده است . بنابراین بزرگ جلوه دادن بیهوده این کتاب کم تأثیر چه ضرورتی دارد ؟

شاهنامه و فردوسی

آخرین رسالتی که آقای پورپیرار انجام آن را بر عهده می­ گیرند « افشای بی باری « شاهنامه » به عنوان منبع تاریخ » است ! تا آنجا که ما می ­دانیم ، اگر صد نقش و کارکرد و فایده برای « شاهنامه» بشمریم ، منبع تاریخی بودن آخرین قلم فهرست خواهد بود . و ندیده ایم کسی تاکنون به « شاهنامه » به عنوان مستند تاریخ ایران نگاه کرده باشد . « شاهنامه » کتاب اسطوره و حماسه است . ابتدایی ترین چیزی که درباره « شاهنامه » می ­دانیم ،این است که یک بخش اساطیری – حماسی دارد و یک بخش تاریخی . و ارزش « شاهنامه » در همان بخش اساطیری است نه در بخش تاریخی . و کسی برای نوشتن تاریخ ساسانیان به « شاهنامه » رجوع نمی­ کند . آری ، شاید گاه در بحث یک موضوع تاریخی بیتی از « شاهنامه » را شاهد بیاورند ، اما مستند اصلی مولف « شاهنامه » نیست .

مهرداد بهار در بخشی از مصاحبه خویش که آقای پورپیرار آن را « کلاپیسه ذهنی و غیر قابل توضیح و استفاده » دانسته اند ، اصل حرفش همین است که فردوسی تاریخ نویس نیست . فردوسی توانست « تاریخ » را هم بدل به « حماسه می کند ؛ یعنی حتی قسمت ساسانیان « شاهنامه » را هم باید به مثابه حماسه خواند نه تاریخ . کار فردوسی نیست که تاریخ بگوید . پس آن ،به قول شما : کلاپیسه ذهنی – و البته گفتار شفاهی قرار نیست از این مدون تر باشد – نکته­ ای بسیار مهم را یادآور شده و آن اینکه « شاهنامه » تاریخ نیست .

پس بیهوده برای اثبات بی باری آن در مقام تاریخ زحمت نکشید . و جواب پرسش شما که « اگر قرار است شاهنامه تاریخ باشد چرا در پیش از اسلام تمام می ­شود » به سادگی این است که چه کسی جز شما این قرار را گذاشته بود ؟ « شاهنامه » حماسه ملی است نه تاریخ ملی ؛ و حماسه و اسطوره مشترک همان قدر در شکل دادن ملیت و هویت ملی نقش دارد که تاریخ مشترک و شاید هم بیشتر . اهمیت « شاهنامه » در منظوم و جاودان ساختن این اسطوره مشترک ملی است . البته ایشان گفته اند : « پس از این خواهم آورد که داستانهای « شاهنامه » اصولاً ایرانی نیست و بدلی است از افسانه های چینی و یهودی و مصری و هندی » اما این وعده را عملی نکرده اند . پس ما هم پاسخ این دعوی را « پس از این خواهیم آورد ».

اما امیدواریم دلایلی که خواهند آورد ، از قماش دلایلی که برای اثبات سفارشی بودن « شاهنامه » آورده اند ، نباشد . چون اینها که ما می­ بینیم ، بیشتر از مقوله « علم غیب » است تا مدرک و دلیل . از این که پیش از فردوسی پنج شش نفر در صدد نوشتن یا سرودن « شاهنامه » برآمده اند و آدم هایی در سنخ های مختلف و در موقعیت های مختلف هم بوده اند ، نتیجه گرفته اند که پس یک مرز توطئه ­ای بوده که می­ خواسته جعل افسانه های ملی را سفارش بدهد . حال آنکه این فقط نشان می­ دهد فردوسی و « شاهنامه » ناگهان و خلق الساعه از زمین سبز نشده اند ؛ و محیط و اتمسفر معینی به پیدایش آنها انجامیده است .

آثار ادبی و هنری در خلأ پدید نمی ­آیند و نمی­ رویند ؛ و زاده محیط فرهنگی پیرامون خویش اند. این محیط زاده شدن « شاهنامه » را می­ طلبیده . تمایل به ابراز هویت ملی این جریان را نیرو بخشیده ، جوانه هایی روییده اما به بار ننشسته ، و سرانجام در کار فردوسی ثمر داده است . چرا باید دنبال دستهای پنهان برای یک پدیده اجتماعی بگردیم ؟ مکتوب و منظوم کردن افسانه ها و داستانهایی که نزد ایرانیان و به خصوص در ایران شرقی رواج داشته و پیران قوم آنها را می ­دانسته و تعریف می­ کرده اند ، یک نیاز زمان بوده که فردوسی، و پیش از او دیگران ، به فکر پاسخ گفتن بدان افتاده اند . اگر فردوسی « با زمینه ­ای مستقل و با اندیشه­ ای مسئول » به این کار برنخاسته، پس آن همه جستجویش برای یافتن متن داستانها، که می­ گوید « بپرسیدم از هر کسی بی شمار » ، چیست ؟ و در میان ایرانیان ، توانگران و صاحب قدرت هایی هم بوده اند که از کار ادبی و هنری در این زمینه پشتیبانی کرده اند ، که این هم نامعمول و غریب و بی سابقه نیست . فرمانروایانی که برای مدح خودشان خلعت و صله می ­بخشیده اند ، عجیب نیست اگر برای سرودن افسانه های باستان هم چنین کنند ، به ویژه که دوره سامانی است و ایرانیان مواضع قدرت را در دست دارند .

البته همه از چنین کمک هایی برخوردار نشده اند . از آن پنج شش نفر ، ابومنصور موفق شده حامی (پاترون یا اسپانسور) پیدا کند اما ابوالمؤید بلخی و ابوعلی بلخی نتوانسته اند . و اگر این شعرا یا نویسندگان کارشان را نیمه کاره رها کرده اند ، جز با « علم غیب » چگونه می­ توان نتیجه گرفت که « معلوم است سفارش دهندگان آن را نپسندیده اند و از گردونه تألیف خارج کرده اند » ؟ حال آنکه دلیل نیمه کاره ماندن ها روشن است : مسعودی از شعرش معلوم است که مرد این کار نبوده و ابوالمؤید و ابوعلی بلخی ، دقیقاً به علت اینکه از حمایت مالی برخوردار نشده اند ، کار را ادامه نداده اند . و شاید به همین دلیل ابوریحان بیرونی کار مستقل ابوالمؤید را قبول دارد و کار مدیحه مانند ابومنصور را نه . دقیقی کشته شده ، و ابومنصور کارش را تمام کرده و کتابش پایه « شاهنامه فردوسی » شده است . فردوسی هم تا مدتی از پشتیبانی مالی یکی دو تا از این توانگران برخوردار بوده و نامشان را هم برده است .

جالب آنکه آقای پورپیرار با همان « علم غیب » فهمیده اند که بعد از آغاز کار فردوسی ، دیگران را از سرودن « شاهنامه » منع کرده اند و منابع کار را ازشان گرفته اند . خوب ، اینها که فقط می­ خواستند با یک نفر کار کنند ، چرا وقتی ابومنصور « شاهنامه » منثورش را می­ نوشت ، ابوالمؤید بلخی را در همان نیمه اول قرن چهارم از نوشتن یک « شاهنامه » منثور دیگر منع نکردند ؟ و بعد که با این دو نفر قرارداد بسته اند و یکیشان کارش را تمام کرده ، چرا دوباره در نیمه دوم قرن چهارم باز به ابوعلی بلخی سفارش نوشتن « شاهنامه » داده اند ؟ و اگر می ­گویید « شاهنامه » ابوعلی بلخی و منصوری به علت نثر بودن « با الگوی سفارش دهندگان وفق نداشته » ، نمی­ گوییم از کجا م ی­دانید اینها رد شده اند و از کجا می ­دانید به علت نثر بودن رد شده اند ، بلکه می­ گوییم اگر سفارشی در کار بوده ، مگر همان اول که سفارش می­ دادند موقع پاراف قرارداد نگفته بودند : « آقا ! ما نظم می­ خواهیم نه نثر ؟ » و وقتی آن دو نفر در نیمه اول قرن « شاهنامه » شان به علت نثربودن رد شد ، آیا باز سومی در نیمه دوم قرن این قدر شعور نداشته که بفهمد اینها نثر نمی­ خواهند ؟

و در حالی که ابتدا سخن از « مسابقه شاهنامه سرایی » بر اساس متن واحد و اجبار فردوسی به ماندن در چارچوب متن سفارشی از پیش موجود می­ گویند ، سپس یک فهرست بلندبالا از راویانی که فردوسی از آنها نقل قول می­ کند ، می­ آورند . اگر قرار بوده فردوسی یک متن ثابت معین موجود را عیناً به شعر درآورد ، دیگر چه نیازی به مراجعه به این همه راوی و دهقان و پیر و غیره بوده ؟ برای به شعر درآوردن « متن و منظور جمع آوری شده کسی دیگر » این تحقیقات چه ضرورتی دارد ؟ و اگر این داستانها جعلی بوده و برای ساختن تاریخ سر هم بندی شده بوده و « در آن زمان کسی دورتر از دوران خودش را نمی ­دید » چرا باید این جعلیات را از دهقانان و پیرمردان شنید ؟ اینها همه نشان می ­دهد ، فردوسی در حال تحقیق و گردآوری این داستانها از افواه معمرین و غیره بوده و آن متنی که صحبتش هست ، فقط بخشی از مواد کار او بوده است . وجود این راویان متعدد آن حکم قبلی الزام فردوسی به تبعیت از متن معین را نفی می کند . اما ایشان کوتاه نمی آیند و می گویند در مورد آن راویان هم مجبور به تبعیت بوده. یعنی بعد از اینکه با هزار زحمت ، پیرمردی پیرزنی دهقانی پیدا می­ کرده تا داستانی بشنود ، به او می­ گفته اند حق نداری جز اینها که شنیدی ، چیزی بنویسی .

جالبتر آنکه در مورد زنی که راوی داستان « بیژن و منیژه » برای فردوسی بوده و داستان را « پس از آنکه با کام گشتیم جفت » برای او تعریف کرده ، ایشان با همان علم غیبی که دارند و شاید با الهام از فیلم های جاسوسی صدا و سیما ، به این نتیجه می­ رسند که « مایل اند گمان کنند » ! این زن را همان مراکز غیبی توطئه برای گول زدن فردوسی فرستاده اند . و معلوم نیست ، در حالی که به عقیده ایشان ، فردوسی خودش دنبال نان بوده و می­ خواسته گنج خود را بفروشد و می­ ترسیده مبادا سفارش را به کس دیگر بدهند و آنها هم او را ابتدا نمی ­شناخته اند و فردوسی سرانجام آنها را پیدا کرده ، چرا لازم بوده برای فریب دادنش این قدر مایه بگذارند ؟ و معلوم نیست چرا هر قدر فردوسی از نامه باستان و نامه پهلوی و نامورنامه باستان یاد کند ، نباید نتیجه گرفت نامه یا نامه هایی در کار بوده و به زبان پهلوی هم بوده، بلکه باید نتیجه گرفت او کپی بردار بوده و متن های دریافتی را شعر می­ کرده است .

تأکید فردوسی بر اینکه عین آنچه را در نامه باستان خوانده و از گفته باستان شنیده است ، نقل می­ کند ،از نظر ایشان ، چنین تفسیر می­ شود که او اجازه پیراستن و نقد داستانها را نداشته است . شگفتا ! مگر فردوسی می­ خواسته خودش داستان بسراید ؟ او می­ خواسته افسانه ها و اساطیر موجود و از قدیم مانده یک ملت را مکتوب سازد و وظیفه اش همین بوده که از خود چیزی بر آن نیفزاید یا از آنها نکاهد . پس طبیعی است اگر جاهایی از این داستانها را خود نپسندد . به این مفهوم آری، فردوسی مؤلف « شاهنامه » نیست ، بلکه فقط سراینده آن است و جز این هم نمی­ باید می­ بود . و در بسیاری از منابع هم گفته شده که بخشی از « شاهنامه » بر پایه خداینامه های پهلوی است .

البته در تحلیلشان از « شاهنامه » یک حرف درست هم دیده می­ شود و آن اینکه ابیات ضدعرب « شاهنامه » حرف خود فردوسی نیست و هرجا که او چنین حرف هایی می ­زند ، هنگامی است که دارد از سران ساسانی نقل قول می­ کند . این حرف درستی است که با دلایل پذیرفتنی همراه است و خلاف دیدگاه قبلی ایشان در مورد فردوسی است ؛ هرچند آن را به قلع و قمع شدن سفارش دهندگان شعوبی فردوسی نسبت می­ دهند . اما به هر حال ، این نظر مؤید دیدگاه کسانی است که می­ گویند « شاهنامه » نامه شاهان نیست و برخلاف ایشان بر آن اند که قصد شاهنامه « اعتلای ساسانیان » نیست .

ابن مقفع

ایشان ید طولانی دارند در اینکه به صرف مشاهده چند تناقض یا ابهام در آنچه درباره بزرگان و مشاهیر روایت شده ، از بیخ منکر وجود خارجی آنان شوند . حرفی در این نیست که بسیاری از آنچه در کتابها و روایت ها درباره این مردان نامی آمده است ، با هم سازگار نیست و آمیخته به گزافه و دروغ و افسانه و … است . و از قضا ، هرچه شخصیتی مشهورتر و مطرح تر ، هاله شایعات و شنیده های افواهی و روایت های بی اساس درباره او قویتر . اما این هاله در عین حال گواهی است بر وجود و اهمیت آنان . باید کوشید و واقعیت تاریخی زندگی آنان را از این هاله دروغ و شایعه و افسانه پیراست . اما نمی ­توان یکسره بر دهها و صدها روایت و متن تاریخی خط بطلان کشید . در کتاب ایشان از این شخصیت ها بسیارند که ما به سه تن از آنان اشاره می­ کنیم و گفتار را به پایان می­ بریم :

یکی از آنان ابن مقفع است ، که پس از نقل برخی تردیدها در شرح حال او نتیجه می­ گیرند : « بهتر که افسانه ابن مقفع را یکی دیگر از قصه های شیرین شعوبیه در جعل نوابغ ایرانی بدانیم » و بعد : «جز چند شعوبی یعنی بلاذری و جهشیار و ابن ندیم ، کسی دیگر را در جهان قدیم نمی­ شناسیم که نامی از ابن مقفع برده باشد .»

پرداختن به آن تردیدها در گنجایش این صفحات نیست و به هر حال تردید در شرح حال او ، اما نه وجود او ، جایز است . به این هم که آیا آن سه تن به راستی شعوبی بوده اند و چه مدرکی در این باب داریم ، وارد نمی­ شوم . فقط می ­پرسم ، آیا جاحظ و ابن قتیبه هم که هر دو از قدما هستند و هر دو از ابن مقفع نام برده اند ، شعوبی بوده اند ؟ و البته نام بردن از او به هیچ رو منحصر به این دو تن نیست . کتاب « التاج » جاحظ را به گمان قوی ، متأثر از « تاج نامه » منسوب به ابن مقفع دانسته اند و ابن قتیبه در « عیون الاخبار » به خواندن این کتاب ابن مقفع اشاره می کند و از « آیین نامه » منسوب به او و از « سیره الملوک العجم » منسوب به او مکرر نقل قول می ­آورد . از کتابهایی هم که ابن ندیم به این مقفع نسبت داده ، دو تا را از قول مسعودی نقل کرده و از اختراعات خودش نیست .

درباره « کلیله و دمنه » هم ، اگر در اینکه ابن مقفع آن را به عربی ترجمه کرده باشد تردید دارند ، لطفاً روشن کنند آن متنی که ابوالمعالی به فارسی ترجمه کرد از کجا آمده ، و ترجمه منسوب به بلعمی که یافت نشده و رودکی اندکی از آن را به نظم درآورده ، از چه متنی بوده . و اگر می­ گویند توضیحاتی که یعقوبی درباره کتاب « کلیله و دمنه » می­ دهد دال بر عدم وجود این کتاب است ! لطفاً توضیح دهند این اطلاعات را یعقوبی از کجا آورده ؟ نکند همان متن پهلوی مجعول را دیده ؟ یا هندی می ­دانسته ؟ یا این اطلاعات را از افواه مردم شنیده که در آن صورت ، باز ، حاکی از انتقال « کلیله و دمنه » از هند به ایران است . و اگر این کتاب هنوز به « عربی » نبوده، چرا به جای کلیله و دمنه نمی­ گفته « کرتک و دمنک » ؟

مزدک

شخصیت ساختگی دیگر از نظر ایشان مزدک است . اما در این مورد گذشته از دلایلشان ، این پرسش هم برای ما مطرح می­ شود که اصلاً قصد از جعل مزدک چه بوده است ؟ شاید معاصران و روشنفکران چپ ، دلخوش از اینکه سابقه ای برای دیدگاهشان در ایران شانزده قرن پیش یافت شده، در مورد او و عقایدش غلوّ کرده باشند ، اما در قرون اولیه اسلامی و در جامعه آن زمان ، مگر افکاری از آن گونه که به مزدک نسبت می ­دهند ، ارزش شمرده می شد که ایرانیان خواسته باشند با جعل چنین شخصیتی به افتخارات موهوم خود بیفزایند ؟ ساختن آدمی که تمام منابع آن زمان از او به طرد و انکار یاد کرده اند ، چه فایده ای برای شعوبیان و یهودیان می­ توانست داشته باشد ؟ مزدک را بسازند که چه بشود؟

اما از حیث صحت روایات، می­ گویند اطلاعاتی که داریم از یعقوبی است و طبری و فردوسی ، که کم و بیش با هم وفق دارند . اما اینجا به جای آنکه از وفق داشتن روایت های مختلف ، درستی آنها را نتیجه بگیرند ، نتیجه می­ گیرند که پس قضیه جز پچ پچه و شایعه ای یکسان و کوتاه چیزی نبوده که در زمانی کوتاه بر آن سرپوش نهاده اند . در حالی که در جاهای دیگر تفاوت ها و اختلاف روایت های منابع مختلف را دلیلی بر خلط بودن همه آنها می­ گرفتند ،اینجا توافق آنها را دلیل کذب یا بی اهمیت بودن قضیه می ­دانند . و در حالی که تا حالا فکر می­ کردیم کار مورخ برداشتن سرپوش هایی است که روی واقعیت های تاریخ نهاده اند ، اینجا ایشان به ما توصیه می کنند سرپوش را بگذاریم باشد و قضیه را جدی نگیریم .

پس از منابع ایرانی و اسلامی ، به سراغ منابع خارجی و رومی و غیره می ­روند و با کلی موشکافی ، ثابت می­ کنند که اینها اشاره­ ای به خود مزدک ندارند بلکه فقط از آنها بر می­ آید که قضیه ای جریانی چیزی در کار بوده و ظاهراً خود قباد بوده که این افکار به سرش زده بوده و صحبتی از نقش مزدک نیست . حالا ما کار نداریم به اینکه قاعدتاً آن منابع خارجی ، که دورتر بوده­ اند، بسیار طبیعی است که تظاهرات بیرونی تر قضیه را ببینند که همانا تغییر روش پادشاه کشور باشد و از اینکه این تغییر روش ناشی از تأثیر فکری آدمی مثل مزدک بوده ، بی خبر مانده باشند . پرسش اصلی ما باز هم این است که آن ناکسانی که در صدد خلق افسانه مزدک برآمده اند ، از اینکه بگویند قباد خود به خود فکرهای تاسیس جامعه اشتراکی به سرش نزده و اینها را از کسی به نام مزدک گرفته ، چه قصدی را دنبال می­ کرده و چه طرفی می ­بسته اند ؟ مگر تفکرات اشتراکی آن موقع خیال پدیدآوردن مارکس از میان خود را داشته و خواسته هزار و پانصد سال قبل از آن ثابت کند ، در این مورد ، ایرانیان بر یهود پیشدستی داشته اند .

خلاصه ، آخر سر نتیجه می­ گیرند کل این قضیه قباد و مزدک و اشتراک زن و مال و غیره قضیه مهمی نبوده و یک هیاهوی موقت بی اهمیت بوده . راست هم می­ گویند . چون می ­دانیم که در آخر ماجرا به روایت فردوسی : « بفرمود تا قیر بگداختند / نگونسار در قیرش انداختند. » خوب ، انصافاً ، آیا اینکه مقداری قیر را آب کنند و کسی را توی آن سر و ته کنند ، خیلی قضیه مهمی است که ما ایرانی های هوچی قرن هاست برایش الم شنگه به پا کرده ایم و « شده یک پایه سترگ اندیشه و فلسفه و حیات ما » ؟

سلمان فارسی

آخرین کسی که ایشان تصمیم به اخراج وی از تاریخ می­ گیرند، سلمان فارسی است . اینجا می­ فهمیم ایشان وقتی تصمیمشان را گرفته باشند ، دیگر حتی پادرمیانی رفقای خودشان را هم قبول نمی کنند ؛ چرا که گرچه می ­بینند ابن قتیبه، که از نظر ایشان موثق و خردمند و مدعی فضل عرب بر عجم است ، خبر از حضور سلمان در جنگ خندق می ­دهد، باز از حرف خود کوتاه نمی­ آیند و می­ گویند اینجا احتمال جعل می­ رود . بدین ترتیب ما با روش جدید و کارسازی برای اثبات فرضیه های تاریخی آشنا می­ شویم . اگر این فرضیه در کتابهایی که از نظر ما معتبر نیست رد شود که خب ، ما از اول هم این کتابها را قبول نداشتیم . اما اگر در کتابهایی که قبول داریم رد شد، می­ گوییم جعل شده . بدین ترتیب ، فکر می­ کنم هیچ فرضیه­ ای نیست که نتوان آن را ثابت کرد . و وقتی آقای پورپیرار به حرف ابن قتیبه وقعی ننهند ، حرف یعقوبی که هم شیعه است و هم یهودی ! دیگر جای خود دارد . طبری هم که قبلاً خودش گفته ده هزار صفحه کتابش را نخوانیم . البته اینجا چون می­ بینند توجیه نفی وجود کسی که سه تا کتاب تاریخ اصلی مقدم وجودش را می ­پذیرند، قدری دشوار است بحث را منحرف می­ کنند به اینکه اصلاً این آدم خندق ساختن را کجا می ­توانسته یاد گرفته باشد ( مگر کسی گفته خودش بلد بوده ؟ ).

و وقتی گواهی این منابع اصلی را قبول ندارند ، چه فایده که ما بگوییم منابع دیگری مثل بلاذری و دینوری و ابن اسحاق که در همان مرتبه قدمت اند ،هم از سلمان حرف زده اند و آن هم به گونه ای که انگار برای خواننده کاملاً آشنا و معروف است . آری ،امکان این هست که شیعه یا ایرانیان تا اندازه ای در مورد سلمان اغراق کرده باشند ، و شاید برخی داستانها که درباره او گفته اند ، پذیرفتنی نباشد ؛ اما با نشان دادن این اغراق ها نمی­ توان نتیجه گرفت اصلاً چنین کسی از مادر نزاد . اما از همه اینها که بگذریم ، استوارترین دلیل بر وجود سلمان را خود ایشان فراهم می ­آورند ؛ آنجا که آیه ۱۰۹ سوره نحل را یاد می­ کنند که : « و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر لسان الذی یلحدون علیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین » ( می­ دانیم آنان می­ گویند بشری به او می­ آموزد اما زبان آن کسی عجمی( غیرعربی ) است و این به زبان روشن عربی است ). ایشان فرض را بر این می­ گذارند که این آیه مربوط به سلمان است . و قاعدتاً چنین هم هست . اما در این صورت خودشان « قرآن » را گواه وجود سلمان قرار داده اند و خودشان حکم اخراج صادره را باطل کرده اند ؛ چرا که این آیه وجود آن بشر را نفی نمی­ کند بلکه آموزش دیدن پیامبر (ص) از او را نفی می­ کند .

از بابت این هم که اسم این آدم عربی است ، نگران نباشید و به یاد آورید که سه فرزند فریدون ، ایرج و سلم و تور نام داشتند .

در فصل مشبعی که برای نشان دادن این می ­آورد که حکایت زندگی سلمان به روایت ابن اسحاق ، بی پایه و باورنکردنی و متناقض و غیره است ، یک دلیلشان این است که گفته شده سلمان اهل اصفهان بوده و اعراب او را به بندگی گرفته و به یک یهودی فروخته اند . و ایشان تعجب می­ کنند که مگر اینقدر بلبشو بوده که اعراب در زمان ساسانیان از اصفهان برده بگیرند ؟ و توجه ندارند که هیچ کس نگفته او را در همان اصفهان به بردگی گرفته اند ، بلکه از آنجا به شام رفته و سپس به سوی حجاز آمده و آنجا به اسارت گرفته شده . اگر در همان اصفهان مانده بود که صحابی پیغمبر (ص) نمی ­شد . روایت ابن اسحاق هم همین را می­ گوید که « چون به زمین عرب رسیده بودم با من غدر کردند و مرا به بندگی به مردی جهود فروختند » . دیگر اینکه می­ گویند ، ابن اسحاق عمر او را به هفتصدسال رسانده که نامعقول است و نشانه عدم اعتبار بقیه حرف های او . اما ابن اسحاق هیچ جا چنین نگفته . او گفته ، کسی خبر از ظهور پیامبر اسلام ( ص ) به سلمان داده و او وقتی سرانجام پیامبر را یافته ،این ماجرا را تعریف کرده و پیامبر ( ص ) به او گفته آن کس عیسی بن مریم بوده [ که بر تو ظاهر شده ] و آقای مهاجرانی نویسنده کتاب « سلمان » گفته از این روایت او برخی نتیجه گرفته­ اند که سلمان زمان عیسی را هم درک کرده است ! [ این ماجرا با کیفیتی که نقل شد ] ، چه ربطی به اسحاق دارد ؟

داستانهایی هم که در مورد سفر شام او از ابن اسحاق نقل شده ، البته ممکن است با برخی شاخ و برگهای داستانی آمیخته شده باشد ،اما در مجموع باورنکردنی نیست و نمی ­توان صرفاً بر اساس اینکه با سنّ سلمان نمی ­خواند ، حکم به کذب آنها کرد ؛ چون روایت ها در مورد سال تولد و مرگ او چندان موثق نیست . شاید تنها جای نامطمئن در روایت ابن اسحاق آن باشد که چون مسیحی زاده بوده ، زیاد سعی در ربط دادن سلمان به مسیحیت و ایجاد قرابت بین اسلام و مسیحیت کرده ؛ اما مسلماً یهودی نبوده است.

اما ، روی هم رفته ، چنین برمی­ آید که سلمان روشنفکر و اندیشه مندی ایرانی بوده که جوّ حاکم بر زمانه خویش را نمی­ پسندیده و به همین دلیل است که حتی او را از مزدکیان گریخته دانسته اند و به همین دلیل از ایران خارج شده و همچنان که تمام منطقه در آن زمان در یک دوران انتظار به سر می برده و به همین دلیل بوده که کسانی چون مانی و مزدک گل می­ کرده اند و انتظار ظهور پیامبری دیگر می­ رفته است ، سلمان هم در این انتظار شریک بوده است . پس این غریب نیست که پیامبر اسلام را تحقق امیدها و آرزوهای خود بداند . این نیز که شیعیان و ایرانیان درباره او تأکیدی شاید اغراق آمیز داشته اند ، باز ، حرکتی علیه اسلام نبوده است . و چنین نیست که شعوبیه خواسته اند او را در مقابل اسلام قرار دهند ؛ بلکه ایرانیان با بزرگ شماردن او خواسته اند اسلام را از آن خود بدانند و آن را دینی بیگانه نشمارند ؛ خواسته اند نشان دهند گرچه اسلام بر پیغمبری عرب نازل شد ، اما یک دین عربی نیست .

درباره کتاب آقای پورپیرار بسیار پیش از اینها می­ توان سخن گفت و هریک از این نکته ها می ­تواند موضوع پژوهش تفصیلی باشد ؛اما آن مهم را به عهده پژوهشهای آتی می­ گذاریم . با این نقد فقط خواستیم تا آن هنگام که بررسیهای تفصیلی بیشتر انجام شود ،این دعوی ها مسلم و تثبیت شده انگاشته نشود .

برگرفته از : مجله ی « جهان کتاب » ،سال هفتم ،شماره ۱۱ تا ۱۴ ، شماره پی در پی ۱۵۵ تا ۱۵۸ ، مهرماه و آبان ماه ۱۳۸۱، صفحه های ۲۴ تا ۲۷ .

 

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

 

 

دو سال سکوت ( بررسی ادعاهای ناصر پورپیرار در کتاب های « دوازده قرن سکوت » و « پلی بر گذشته » ) (بخش اول)

دو سال سکوت ( بررسی ادعاهای ناصر پورپیرار در کتاب های « دوازده قرن سکوت » و « پلی بر گذشته » ) (بخش اول)

نگارنده: ایرانمهر

۴ – فروردین – ۱۳۹۲

فریدون فاطمی

A

تاملی در بنیان تاریخ ایران : دوازده قرن سکوت . کتاب اول : برآمدن هخامنشیان

نوشته ی : ناصر پورپیرار

چاپ : ۱۳۸۰

۲۶۴ ص – ۱۵۰۰۰ ریال

ناشر : کارنگ

تاملی در بنیان تاریخ ایران : پلی بر گذشته . کتاب دوم: برآمدن اسلام

نوشته ی : ناصر پورپیرار

دوره سه جلدی – ۳۱۲ + ۲۸۰ + ۲۷۲ ص – ۵۰۰۰۰ ریال

چاپ اول : ۸۱ – ۱۳۸۰،

ناشر : کارنگ

خواندن کتابهای بحث انگیز آقای پورپیرار، « دوازده قرن سکوت » (یک جلد) و « پلی بر گذشته » (۳ جلد) را با خوشبینی تمام آغاز کردم. به نظرم کاری جسورانه می­آمد که کسی دیدگاههای جا افتاده و تثبیت شده ما درباره گذشته مان را زیر سوال ببرد و بگوید به جای آن « دو قرن سکوت » معروف ، ما دوازده قرن قبل از آن را در دوره موسوم به ایران باستان در سکوت به سر برده ایم ،اما بیهوده بدان می­ بالیم و افتخاراتی موهوم را بدان نسبت می­ دهیم. به این دیدگاههای باستانگرایانه و ایران باستان پرستی هم هیچ گاه نظر خوشی نداشتم و از قدیم ، حرف آل احمد در خاطرم مانده بود که «اینها می­ خواستند شب کودتا را یکسر بچسبانند به دمب کوروش و داریوش …». از خود را گول زدن هم خوشم نمی­ آمد. آدمی شاید بدش نیاید نزد دیگران قدری خودبزرگنمایی کند و فخر چیزهای نداشته را به آنان بفروشد، اما نمی­خواهد خودش را هم گول بزند و دل به اوهام خوش کند. این است که اگر کسی بیاید تبر بت شکنی بردارد و بت هایی را که برای دل خوش کنک خود ساخته ایم، بشکند و نشان دهد به راستی چه بوده ایم و چه داشته ایم، باید از او استقبال کرد و قدر کارش را دانست .

افزون بر این، تاریخ نویسی ما هم باید آن مرحله معروف به « انقلاب تاریخ نگاری » را که در اروپای قرن نوزدهم طی شد، بگذراند. زمانی که آدمهایی چون « فون رنکه » ، سنت نقد و ارزیابی و محک زدن منابع و مراجع تاریخی را استوار کردند و نشان دادند اگر بخواهیم گذشته را « آن جور که واقعاً بوده» ترسیم کنیم، باید به همه اسناد و منابع و روایت های تاریخی به دیده تردید و انتقاد بنگریم و هر حرفی را، هرچند به ظاهر مقبول و پسندیدنی آید، نسنجیده و ارزیابی نکرده، نپذیریم. پیش خود می­گفتم کسی چه می­داند، شاید در میان ما هم کسی چون رنکه ظهور کرده که می­خواهد تاریخ نویسی ما را هم از تکرار مکررات و گزارشهای متکی بر اسناد نامطمئن برهاند.

اینکه درباره کتابهای ایشان نقد و بررسی درستی هم به چشم نخورد، این خوشبینی مرا تقویت کرد. گفتم این « دو سال سکوت » یا به قصد نادیده گرفتن و مسکوت گذاشتن و بی اعتنایی است یا به دلیل ناتوانی در پاسخ به استدلال های ایشان.

اما هرچه در خواندن کتاب پیشتر رفتم ،از آن خوشبینی بیشتر کاسته شد. استدلال هایشان گرچه به زبانی قاطع و کوبنده و گزنده بیان می­ شود، به هیچ رو در اثبات مدعاهای شان کافی نیست. حرفهای درست هم دارند؛ اما اغلب ، نتیجه ای که از این حرفها می­گیرند ، درست نیست یعنی آن مقدمات به این نتیجه ختم نمی ­شوند. و در حالی که مورخان دیگر را به دلیل گزارشها و دعوی های غیر مستند و غیر قابل اثبات رد می­ کنند، خود حدسها و فرضیه هایی را قاطعانه مطرح می­ کنند که دلیل قانع کننده­ای همراهشان نیست. و بعد هم اینکه در نهایت ، کارشان کشیده به انکار هرگونه فرهنگ و تمدن برای ملت ایران . و اگر بگوییم ایشان در کتابشان ملت ایران را کرده اند یک پول سیاه ، سخنی به گزاف نگفته ام.

شاید درباره هریک از نکته ها و احکام ایشان که برخی در یک فصل و برخی در چند صفحه یا حتی چند سطر برگزار می­ شوند، فصلی یا کتابی بتوان نوشت و به همین دلیل است که ایشان پیشنهاد می­ کنند دانشجویان این نکته ها را به عنوان موضوع پایان نامه های خود برگزینند. پیشنهاد خوبی است ؛ اما تا موقعی که آن دانشجویانی که قرار است این تزها را بنویسند پیدایشان شود، آیا باید حرفهای ایشان را پذیرفته شده و تثبیت شده بینگاریم ؟ از این روست که می کوشم ، در حد یک مقاله، به مهمترین نکته های مطرح کرده ایشان پاسخ گویم و روشن است که ناچار به همه نکته ها در حد ایجاز و اشاره خواهم پرداخت، وگرنه نگه داشتن این نقد در حد یک مقاله نا ممکن خواهد بود. و البته ما فقط می­ کوشیم ببینیم آیا دعوی هایی که ایشان مدعی اثبات آن هستند، به راستی اثبات شده اند یا نه، و نمی­ خواهیم به جای آنها دعوی ها یا نظریات دیگری مطرح کنیم . و نیز البته فقط به استدلال هایی که تا کنون مطرح کرده اند کار داریم؛ اما چه بسا که برای همین دعوی ها بتوانند دلایل تازه ای هم مطرح کنند که ما هم قانع شویم. کار تخریب پایه های عمارت سست بنیاد و کج ساخته تاریخ نویسی معهود ایرانی را با ارائه این نظریه آغاز می­ کنند که آن کوروش که تاکنون در کتابها خوانده ایم و می­ شناسیم ، با واقعیت تاریخی وفق ندارد و کوروش در واقع امر یک سرکرده خونریز و خشن غیرایرانی است که از جایی در استپ های روسیه و شاید از میان سکاهای پارادریا ( و در کتاب دوم کشف می­کنند که از میان قوم خزر) با پول و سرمایه یهودی راه افتاد تا امپراتوری بابل را در هم کوبد و انتقام پراکندگی اسباط یهود را از جانشینان بخت النصر بگیرد. و این کشفی است که به عقیده ایشان، بنیاد تاریخ و تاریخ نویسی شرق و بین النهرین را تکان خواهد داد .

آن کوروش تبلیغاتی و ساختگی جشنهای دو هزار و پانصد ساله را امروز، در دورانی که شاه و سلطنت مقوله هایی متعلق به تاریخ شده اند، کمتر کسی باور دارد. اما کوروش ساخته تاریخ نویسان نیز آن نیست و آنان دست به یکی نکرده اند تا چنان کوروشی دروغین بسازند. در واقع ، تردید در اصل و نسب هخامنشیان (البته نه پادشاه بودن خود کوروش) در تمام نوشته های آنان حضور دارد و راستش ، نظریات اخیر آقای پورپیرار هم پایه اش در همان تردیدهای آنان است، که نه نادر بوده، نه معدود، نه محدود. شاهدش یکی اذعان خود ایشان به اینکه « تردید قدیم و هفتاد ساله آقای پیرنیا در شجره نامه هخامنشیان افتخار پیش آهنگی در این توجه را بدیشان می­ بخشد »، یکی دیگر همان تردیدهای مکرر پی یر برایان در منبع دیگر استنادی ایشان، « تاریخ امپراتوری هخامنشیان ». ساختگی بودن « کتیبه های آریارمنه و آرشام » در بسیاری از منابع آمده؛ و سرآخر از همان کتاب « تاریخ ایران کمبریج » که به دردنخور بودنش را قبلاً اعلام کرده اند، اعتراف صریح به معجول بودن شجره نسب کوروش و داریوش را نقل می­کنند. پس مشکوک یا مجهول یا مجعول بودن تبار هخامنشیان کشف تازه ای نیست . و اگر ایشان حرف تازه ای زده باشند فقط نسبت دادن این جعل به « توطئه یهود » است. اما آن تاریخ نویسان لابد نمی ­توانسته اند به این راحتی با قائل شدن به یک توطئه فرضیِ موهوم ، همه آن تردیدها را حل و فصل کنند و از این رو دعوی های کتیبه ها را با قید تردید در کتابهاشان آورده اند. در مورد داریوش هم از مجموع حرفهای مورخان جز این بر نمی­ آید که او سرداری در سپاه کمبوجیه بوده است.

اما از نفی تبار شاهانه برای هخامنشیان، تا این ادعا که خود کوروش هم شاه نبوده است و اساساً اول دم دروازه بابل و سپس در ایران ظاهر شده، راهی دراز در پیش است. تردیدهای یادشده در بالا، و دلایل و شواهدی که ایشان در تکمیل آنها در کتاب خویش آورده اند، چیزی بیش از این را نمی­ تواند ثابت کند که کوروش و داریوش از یک خانواده شاهی برنخاسته­ اند و تمام یا بخشی از شجره نامه ادعایی­شان درست نیست . اما اثبات نمی ­کند که خود کوروش هم پیش از تسخیر بابل پادشاه انشان نبوده است. او در مقام پادشاه انشان ابتدا ماد و سارد و سپس بابل را گرفته، و ناگهان دم دروازه بابل پیدا نشده است. ببینیم آیا مراجع مورد قبول خود آقای پورپیرار چیزی جز این می­ گویند. هرودوت و خیلی های دیگر را رها کنیم . ایشان ظاهر اسناد و سالنامه های بابلی را، به عنوان « مدارک بازمانده از بین النهرین هشیار » قبول دارند. همان اسناد، و کتیبه های نبونایید آخرین پادشاه بابل، که هم در کتاب بریان نقل شده هم در [ کتاب] دیاکونوف هم در [ کتاب ] اومستد ، و … از کوروش قبل از فتح بابل با عنوان پادشاه انشان نام می­ برند. و ایشان هیچ استدلالی علیه این نکته نیاورده اند. همچنین ایشان گویا، با وجود ضدیت با یهود، تاریخ به روایت « تورات » را قبول دارند. بسیار خوب، مگر « کتاب عزرا» ی تورات هم کوروش فاتح بابل را پادشاه پارس نمی­ خواند؟ البته ایشان خواهند گفت واژه ی « پارس » پیش از داریوش به کار نمی ­رفته است و باید گفت انشان . اما این فقط نشان می ­دهد « کتاب عزرا » پس از داریوش تدوین شده، که این را هم می ­پذیرند. پس دو منبع مورد قبول ایشان کوروش را پادشاه انشان دانسته اند. اگر ایشان بر اساس گفته « تورات » که قومی از شمال خواهدآمد و بابل را نابود خواهد کرد، نتیجه گرفته اند پس کوروش از شمال آمده، همان « تورات » است که می­ گوید کوروش از انشان آمده. پس او سرکرده ای نبوده که ناگهان دم دروازه بابل سبز شود. و اگر شاه انشان بوده پس امکانات شاهی داشته و دیگر لازم نیست برای حل این مسئله که امکانات فتوحات خویش را از کجا آورده، به پول و سرمایه گذاری یهود متوسل شویم . مگر سناریو را چنین اصلاح کنند که همان انشان را هم با پول یهود گرفته تا بعداً بتواند برود بابل را بگیرد.

از سویی می­ گویند کوروش در جنگهایی میزان قساوت خود را نشان داده و به همین علت یهود او را برای نقشه خود مناسب دانسته، استخدام کرده ­اند، و از سوی دیگر نخستین فتح او را بابل می ­دانند. پس آن جنگهای آزمایشی کجا انجام شده ؟ و اگر با نسبت دادن ریشه کلمه پارس به « پرسه » و « پارس (سگ)» نتیجه گرفته اند این قوم در آن زمان به تازندگی و وحشیگری معروف بوده، چرا ربط نام پارس با واژه « پارسا » را ندیده گرفته اند؟

البته اینکه یهودیان او را به فتح بابل تشویق و حتی در این کار به او کمک کرده باشند، بعید نیست ؛اما این هم کشف تازه­ ای نیست و از جمله پیرنیا در « تاریخ ایران باستان » به مساعدت یهود در فتح بابل اشاره دارد. اما کل آن انقلابی که ایشان می­ خواهند در تاریخ نویسی شرق میانه پدید آرند ، عبارت از این است که چون کوروش به یهود اجازه بازگشت به فلسطین داده ،پس در واقع عامل و کارگزار آنان بوده است . و آنگاه به مورخان می­ تازند که چرا این کار کوروش را ناشی از « آزادمنشی » او پنداشته­ اند و این گونه قضاوت های اخلاقی در مورد دو هزار و پانصد سال پیش قابل اثبات نیست. اما واقع امر آن است که اینجا نه توسل به پول یهود لازم است نه به آزادمنشی و انسان دوستی کوروش . کوروش یهود را آزاد کرد ،چون نیازی به ادامه اسارت آنان نمی ­دید، و انگیزه ای برای این کار نداشت . آن عواملی که بخت النصر را واداشت سلطنت یهود را از هم بپاشاند ، دیگر منتفی شده بود. پس چرا کوروش آنان را آزاد نکند و خدابیامرزی برای خود نخرد؟ و از آن گذشته، کوروش مایه چندانی هم نگذاشت . یهودان کشور خود را از دست داده بودند ؛ اما آنچه اکنون به جای آن به دست می­ آوردند اجازه ساختن یک معبد بود. آشور و بابل دولت های فکسنی یهودی را مزاحم امپراتوری خود دیدند و از میان برداشتند. کوروش و هیچ پادشاه هخامنشی دیگری این مزاحمت را دوباره نیافرید. اما ساختن معبد ضرری برای امپراتوری نداشت و سرگرمی خوبی هم بود. و دیدیم که خیلی از یهودان هم برنگشتند ؛ چرا که در همان بابل پول و پله ای به هم زده بودند. یعنی همان هایی که قاعدتاً تأمین مالی ظهور کوروش برای بازگرداندن یهود را بر عهده داشته اند، خودشان برنگشته اند و لابد این همه پول خرج کرده­اند که مفلسان و متدینان بتوانند برگردند. و آنهایی هم که برگشتند نه با همدیگر توانستند بسازند نه با یهودان محل و دیگر اقوام . چنین بازگشتی هدفی نبود که آن قدر خرج کردن و آوردن سپاه از استپ های روس برایش صرف داشته باشد. و کسی که تعجب می­ کند کوروش امکانات فتوحات خود را از کجا آورده، چرا تعجب نمی­ کند که یک قوم آواره پراکنده معروف به خسّت ، چگونه می ­تواند با پول چند تا صراف و نزولخواری که می­ گویند بین خود داشته، مخارج آوردن سپاه از استپ های روس و گذراندن آنان از کوههای قفقاز و آرارات و از میان اقوام جنگاور سکا و غیره را تأمین کند؟ و آیا مردمی که حتی پس از آزادشدن به دست کوروش نتوانستند بر سر ساختن یک معبد با هم بسازند و با چه مکافاتی و چه وقفه ها ،آن را به پایان رساندند ، می­ توانسته اند در ایام پراکندگی وسیع و اسارت ، چنین کار بزرگی را سازماندهی کنند؟ می­ گویید لعن و نفرین های « تورات » علیه بابل همه به وسیله کوروش تحقق یافته و بنابراین کار خودشان بوده؛ چون این حرف های « تورات » همه پس بینی بوده نه پیش بینی ، و شما خود جایی نوشته اید که گویا این وعده های الهی را پس از تحقق آن نوشته باشند. « کتاب عزرا » که اساساً پس از داریوش نوشته شده و آنچه در « کتاب ارمیا » دیده می ­شود که پایه آن اندکی پیش از ظهور کوروش نوشته شده، نه سخن از تدارک حمله به بابل بلکه مقداری نفرین و ناله است که چون می­ دانیم بر این کتاب هم بعدها افزوده های بسیار وارد شده، اتکایی بدان نمی­ توان کرد.

این تاریخ نگاران یهودی سده اخیر نیستند که « تاریخ ما را چنان بازسازی کرده اند که از کوروش دورتر نرود ». کدام تاریخ نویس را دیده­اید که دوران ماد را جزو تاریخ ایران نشمرده باشد؟ و اگر تاریخ عیلام را جزو تاریخ ایران کمتر شمرده اند ، کار یهود نبوده، بلکه ناشی از نظریه نژاد آریایی است که تاریخ ایران را از مبدأ ورود فرضی نژاد آریا شروع می­کند. و حالا که آریایی بازی را کنار گذاشته ایم، قاعدتاً باید تاریخ عیلام را هم بخشی از تاریخ خود بشماریم. اگر بر هخامنشیان تأکید خاصی می ­شود ، فقط به این دلیل است که پیش از آن هیچ گاه یک « دولت واحد » در سراسر سرزمین ایران حکم نرانده بود. مادها و عیلامی ها فقط بر بخشی از آنچه به عنوان « ایران » می­ شناسیم ،حاکم بودند. ایران به عنوان یک کشور واحد از زمان هخامنشیان پیدا می­ شود و همین ،آنان را « نخستین سلسله تمام کشوری ایران » ساخته است. این جور حکومت های واحد سراسری را هم در هیچ جای دنیا، حکما و مصلحان و انسان دوستان نساخته اند بلکه اینها به ضرب شمشیر شاهان خونریز و ستمگر بنا شده اند. و تاریخ هر قدر از آنان به نکوهش یاد کند، ملتی که به زور آنان یکپارچگی یافته، اگر به راستی همگن باشد، باقی می ­ماند و پیوستگی های ملی آن در اثر همین یکپارچگی افزونتر هم می ­شود و همین باهم بودن در طول تاریخ بر وجوه مشترک آن ملت می ­افزاید و ملیت را تقویت می­ کند. این نقش را در تاریخ ایران هخامنشیان بازی کرده اند. پیش از آن در این سرزمین اقوام و تجمعهای انسانی فراوان و گسترده ای بودند؛ اما اینها هنوز به مرحله تشکیل دولت نرسیده بودند. در واقع ، فرایند شکل گرفتن دولت در سرزمینِ ایران عقب تر از بین النهرین بود ؛ چرا که نخستین تمدنها در بین النهرین و در کنار رودهای آن ایجاد شد و نمی ­توانست در سرزمین کم آب و نامساعد ایران پدید آید. و ظاهراً این شکل گرفتن دولت پس از ورود آریاییان انجام شده که بر اقوام بومی ایران سلطه یافته اند. البته همین آریاییان مفروض ، بسیاری از عناصر تمدن و فرهنگ را از آن بومیان اخذ کردند. آن بومیان از میان نرفتند بلکه هویت مستقل خود را از دست دادند. و اگر تازه آمدگان آریایی یا هخامنشی هنری و فرهنگی نداشته­ اند و « خودشان یک خشت هم بلد نبوده اند روی خشت بگذارند » نمی ­توان گفت پس از ورودشان زندگی در ایران تعطیل شد، بلکه فقط می ­توان گفت توانایی های بومیان در اختیار نوآمدگان قرار گرفته و به نفع آنان استثمار شده اند. اما وقتی بهار به نقل از فردوسی به همین واقعیت اشاره می­ کند و می­ گوید آریاها خود دارای تمدن و خط نبودند و این را از مغلوبان خود آموختند، ایشان این را « باز هم یک افسانه مغشوش دیگر » می­ دانند!

برای اثبات آنکه کوروش مزدور یهود بوده، دلیلی جز آنکه او اجازه ساختن معبدشان را به آنان داده، لازم نیامد. پس خود به خود ثابت شده است که داریوش هم که ادامه ساختن معبد را، که متوقف شده بود، میسر ساخته مزدور یهود بوده . و سلطه یافتن داریوش، پس از آن ماجرای عظیم گوماتا و طغیان ملل زیر سلطه هخامنشیان، نه کودتایی است برای سرکوب این قیام و در واقع انقلاب عظیم، بلکه کودتایی است برای آنکه یهودان بتوانند دوباره ساختن آن معبد شصت ذراع در شصت ذراع شان را شروع کنند. قومی که در بناکردن یک معبد وامانده است ، موفق می ­شود در امپراتوری­ ای که تا مصر گسترش یافته ، کودتا راه بیندازد. آنگاه تلاشی مجدّانه آغاز می شود برای اثبات آنکه اشتباهات تاریخی « تورات » ، که کارهای کمبوجیه و گوماتا را به اردشیر و خشایارشا نسبت داده، به قصد پنهان کردن نقش یهود در همین کودتای مفروض بوده است. آدم نادان هوس می­کند بپرسد ، یهود چرا به این پنهانکاری احتیاج داشته ، در حالی که در مورد کوروش اصرار داشته نقش خود را مؤثر و برجسته جلوه دهد و همین امر پایه استدلال های آقای پورپیرار شد. و چرا می­خواهد نقش خود را انکار کند؛ در حالی که خود ایشان از « کتاب استر » نقل کرده اند که یهود با کمال افتخار ، گزارش از کشتاری می­دهند که با اجازه خشایارشا در سراسر کشور کرده اند و صحبت از دهها هزار نفری می­کنند که در این جریان به قتل رسانده اند و گویا ، حتی مقداری هم در آن اغراق کرده اند؟ پس از لو رفتن دخالتشان در کودتا چه باکی می­داشته اند؟ و اصلاً اگر آن اشتباهات تاریخی را مرتکب نمی­ شدند و وقایع کمبوجیه را به صد سال بعد نمی­ بردند، چگونه نقش یهود در آن ماجرا آشکار می­ شد که حالا که غیریهود آن رویدادها را روایت کرده، این نقش آشکار نیست؟ آیا اگر در این روایتها به جای اردشیر بگذاریم کمبوجیه، دخالت یهود در قضیه فوری روشن می ­شود؟ در حالی که کمبوجیه به راستی از آغاز تا پایان سلطنتش آن قدر دشمن برای خویش تراشیده بود که یهود کمترین آنان می­ توانست باشد. و تازه، این داریوش که می­ گویند مزدور یهود بوده ، به خونخواهی همان کمبوجیه ای برخاسته است که می­ گویند یهود او را به قتل رسانده است . به هر تقدیر، چون اشتباه های « کتاب عزرای » تورات در « کتاب حجی » هم دیده می­ شود که به زمان داریوش منسوب است ، یعنی کتابی از زمان داریوش وقایع خود را به صد سال بعد از خود نسبت می­ دهد، جز این نتیجه ­ای نمی­توان گرفت که در حقیقت هم « کتاب حجی » و هم « کتاب عزرا » مدتها بعد مدون شده اند و در آن زمان به علت دوری زمانی از ماجرا ، نام قهرمانان داستان به درستی در یاد تدوین کنندگان کتاب نبوده است .

باری ، این داریوش – مثل کوروش – « پیوندی با باورهای منطقه نداشته » و غریبه بوده . بنابراین باید انتظار داشت از همان استپ های روس ، خدایی یا در واقع خدایانی را با خود همراه آورده باشد. اما ناگهان در « کتیبه بیستون » یکتاپرست می ­شود و اهورامزدا را خدای بزرگ می­ خواند. زرتشتیان امروز از این کتیبه او چونان گواهی بر اینکه از دو هزار و پانصد سال پیش یکتا پرست بوده اند ،استفاده می­ کنند. پس لابد خدایی که این غریبه همراه آورده همین بوده. اما آقای پورپیرار با دلایلی متقن به ما می­ گویند این اهورامزدا نیست و اورمزد است و اورمزد هم یک خدای آشوری است. چه طور یک آدمی که مال این منطقه نیست و با فرهنگ و باورهای آن بیگانه است ، به یک خدای همین منطقه باور دارد؟ خوب شاید از روی مصلحت بوده. اما او که مزدور یهودان است . چرا از میان پیغمبران جرجیس را برگزیده و خدای خود را از آشوریان گرفته که نخستین پراکنده کنندگان یهودند؟ و اگر این یکتاپرستی او ناشی از القای یهود است که دارند با ادیان چندخدایی منطقه می­ جنگند، اصلاً چرا همان خدای یهود را برنگزیده است ؟ و اسم این خدا را هم ایشان مرکب می­ دانند از: اور = شهر + مزدَ = بخشنده . روی هم به معنای بخشنده شهرها . چرا این خدای آشوری نصف دوم اسمش فارسی است ؟ و تازه، همین خدای آشوری را هم در جلد بعدی خلع کرده اند و گفته اند این یک لغتی است که لغت سازان ناکس یهود برای داریوش جعل کرده اند. اما خدایی که فقط یک لغت باشد به چه درد می­ خورد؟ و داریوش با ابراز ارادت به او خواسته چه کسی را گول بزند ؟ خودش ، مردم، خدا، یهود …؟ و چون این نام اهورامزدا یا به قول شما ، اورمزد، بعدها تا آخر ساسانیان در کتیبه ها تکرار می ­شود، آیا باید نتیجه گرفت دین امپراتوری ایران از آشور آمده ؟ ما هویت و سابقه تاریخی و فرهنگی اهورامزدا و رابطه اش با خدایان دیگر در هند و ایران را می­ دانیم . اما این اورمزد بی هویت شما به راستی که یک لغت بیش نیست . اما ساخته شما نه ساخته یهود.

و چون داریوش گفته این لوحه و کتیبه را دیگران برای او ساخته اند و به او نشان داده اند ( و تا آنجا که می­ دانیم بقیه پادشاهان محترم هم همین عادت را داشته اند)، ایشان نتیجه گرفته اند که این دیگران ،الّا و بلّا ، که غیر از یهود نمی ­توانند باشند. و از این رو حتی نظم امپراتوری داریوش را هم به یهود نسبت می­­ دهند. یهود نزد ایشان مظهر اقتدار و توانایی است . قومی که یک کشور کوچک را نتوانست نگه دارد و تجزیه به دو کشور شد و بعد هم که به کمک کوروش به آن کشور برگشت ، نتوانست دو سال وحدت خود را حفظ کند ، توانسته است برای داریوش آن امپراتوری منظم را ایجاد کند. عجیب تر آنکه می­ گویند همین حرف را در مقدمه کتاب « از زبان داریوش » ( که ویراستارش بوده اند و همین مؤسسه متعلق به ایشان آن را منتشر کرده)، زده اند. اما وقتی به آن کتاب مراجعه می­ کنیم، می­ بینیم ایشان (بله – خود ایشان) گفته اند مدیریت و سازماندهی بنیان یک امپراتوری و نیز روابط ملی به کمک خرد جمعی چنان مستحکم شد که هنوز ایرانیان به جهان با همان ویژگی های دیرین و نخستین خود، یعنی پندار و گفتار نیک شناخته می­ شوند. و هیچ صحبتی از یهود و این حرفها نیست!

اما بالاخره پس از این دلایل متقن در اثبات بیگانگی کوروش و داریوش ، باید روشن شود این کوروش از کجا آمده است . در جلد نخست به تقریب گفته بودند کجا؛ اما در جلد سوم، وسط بحث بنی امیه، گویا تازه به کتاب آرتور کسلر به نام « قبیله سیزدهم » برمی­ خورند که درباره قوم خزر است که در قرن هشتم میلادی یهودی شدند. فریاد « یافتم یافتم » ارشمیدس برمی­ آید و می­ گویند قومی که یهودان برای حمله به بین النهرین تجهیز کردند ، همین خزران هستند که البته آن زمان لابد نام دیگری داشته اند و هخامنشی ها همان ها هستند. ببینیم آیا دلایلی که برای این نظریه جنجالی خود عرضه می­کنند ، کافی است یا نه؟ آن دلایل از این قرار است : نویسندگان دوران آغازین اسلام در مورد خزران گفته اند : « حالت عمومی ایشان وحشی است با رفتارهای همانند حیوانات وحشی و خون آشام ». این اولین دلیل برای اینکه اینان همان هخامنشیان هستند.

دوم اینکه در هنر خزرها و نیز در سازمان نظامی آنان در حدود همین زمان ( یعنی اوایل اسلام ) عناصر ایرانی (و به تصحیح آقای پورپیرار، هخامنشی) دیده می ­شود. لابد اینکه ده قرن پس از سقوط یک امپراتوری گسترده، عناصری از آن در نواحی مجاور نفوذش پیدا شود، می ­تواند دلیل آن باشد که این امپراتوری از آن نواحی برخاسته است ! برای تقویت این استدلال قوی، ایشان یک نظریه جدید بی نیاز به مدرک تهیه می­ بینند مبنی بر اینکه هخامنشیان در گریز از مقابل اسکندر به قفقاز و از آنجا به سرزمین خزران که ملک آبا اجدادیشان بوده، گریخته اند و این عناصر ایرانی ناشی از همین است .

سوم اینکه « تورات » پیش بینی کرده بود لشکر ویران کننده بابل، از شمال خواهد آمد . خزرها – یا درواقع نیاکان خزرها – هم که در شمال بوده اند. پس معلوم شد هخامنشی ها همین ها بوده اند .

چهارم اینکه در گل نبشته کوروش آمده که او « سرزمین گوتیان و تمامی سپاهیان منده را به فرمانبرداری واداشت ». اگر اینها همسایگان خزرها باشند، معلوم می ­شود کوروش خزر بود. خوب ، گوتیان که می ­دانیم همسایه خزران بوده اند، می ­ماند منده . مگر یادتان نیست در زمان آشور بانیپال دور و بر همین منطقه خزرها سپاهی زیر فرماندهی شاهزاده ای به نام منده داشتیم؟ پس این هم از منده. لابد ایراد می­ گیرید این منده که صد سال قبل از کوروش بوده، خوب باشد. بالاخره منده که بوده! آری ، این قدر دور می­ روند ؛اما به همان « سالنامه های بابلی » نگاه نمی­ کنند که یکی شان می گوید کوروش پادشاه انشان لشکریان فراوان ماندا را شکست داد و این ماندا لقب پادشاه ماد بوده است !

و امیدوارم یادتان نیاید که در کتابها خوانده بودید گوتیان در زمان کوروش در منطقه کوههای زاگرس و حوالی همین کردستان خودمان می­ زیسته اند؛ هرچند که شاید خاستگاهشان از نواحی مجاور خزران بوده باشد و لذا کوروش آنها را در همین نزدیکی ها شکست داده نه در زادگاه اولیه شان .

و اما قضیه فرار هخامنشیان از مقابل اسکندر به سرزمین خزران . ایشان به درستی می­ گویند منظور از ذوالقرنین مذکور در « قرآن » همان اسکندر است و تلاش برای جازدن کوروش به عنوان ذوالقرنین ، تلاشی بیهوده و نظری بی اساس است . این را هم که اسکندر در ادبیات ما گاه چهره ای چندان منفی ندارد، یکی از دلایل منفور شمرده شدن هخامنشیان دانسته اند . اما شاید دلیل اصلی آن پیروزی های شگفت انگیز اسکندر باشد که از او چهره ای افسانه ای ساخت . به هر حال تا اینجا دعوایی نداریم. اما فرار هخامنشیان به قفقاز و سپس سرزمین خزران جز خیالبافی لگام گسیخته چیزی نیست. هخامنشیان اگر هم از جایی آمده باشند ، بعد از سه قرن حکومت در ایران دیگر یک گروه متمایز نبودند و هیچ جا صحبتی از یک قوم متمایز به نام هخامنشی نیست . صحبت از پارسیان هست . اما سپاه ایران که افرادش اغلب نه هخامنشی بودند و نه پارسی ، از هر قومی در آن بود. و چه کسی گفته است که آنان به جایی گریختند ؟ سپاهی بود و شکست خورد و پراکند؛ مسیر فرار پادشاه و سرانش را هم می­ دانیم که از شوش به همدان و سپس به سوی مشرق بوده است . و اسکندر اصلاً به طرف آذربایجان نرفت که کسی از مقابلش به قفقاز بگریزد. آنگاه بر اساس همین داستان تخیلی ، فرضیه ای دیگر ساخته می­ شود و آن اینکه سد سکندر معروفِ افسانه ای ، سدی است که او در دربندِ قفقاز برای جلوگیری از هخامنشیان که به مسقط الرأس خود گریخته بودند ، ساخته است ؛ چرا که افسانه می­ گوید ،این سد را اسکندر به درخواست مردم برای جلوگیری از یاجوج و مأجوج ساخته. و اینها هم لابد همان هخامنشیان اند. اینجا دیگر ابتدایی ترین اصول داستان نویسی هم مراعات نشده. وقتی مردم از یاجوج و مأجوج به اسکندر شکایت برده اند ، پس اینها قومی بوده اند که قبل از ظهور اسکندر، یعنی در زمان هخامنشیان، از سمت قفقاز حمله می­ کرده اند. پس ایشان می­فرمایند ، هخامنشیان خودشان به خودشان حمله می­ کرده اند! حال آنکه روشن است این یاجوج و مأجوج از اقوام سیت و سکای آن حدود بوده اند. هخامنشیانِ داستان ایشان که تازه شروع کرده اند به فرار ، و کسی چه می ­داند بعدها می­ خواهند دردسر درست کنند!

می­ بینیم ادعاهای ایشان درباره خاستگاه هخامنشیان و روابطشان با یهود تا چه پایه سست است . با این حال در مورد اشکانیان و ساسانیان همین مقدار استدلال سست را هم لازم نمی بینند و بی هیچ مقدمه ­ا ی ، غیرایرانی بودن را به این دو سلسله هم بسط می ­دهند . پس لابد تنها سلسله غیر بیگانه قبل از اسلام سلوکیان بوده اند! حال آنکه دست کم در مورد آن دو سلسله ، به روشنی می­ دانیم از کجا آمده اند. اینکه می­ گوییم این سلسله ها بیگانه نبوده اند به این معنا نیست که لزوماً سلسله هایی مردمی یا صالح یا عادل یا فرهنگ مدار بوده اند. داخلی بودن دلیل صالح بودن نیست ؛ و کم نداشته ایم سلسله هایی که از درون همین جامعه برخاسته اند و در ستم به مردم ، کوتاهی نکرده اند.

مهمتر از بیگانه بودن این سه سلسله، نتیجه ای است که می­ خواهند از اثبات این بیگانه بودن بگیرند. و آن این است که ما ایرانیان در دوازده قرن پیش از اسلام دقیقاً هیچ دستاوردی نداشته ایم و ملتی بودیم بی فرهنگ . البته اینجا برای اینکه به ملت ایران زیاد برنخورد، قدری هم دلداری اش می­ دهند که بله، این بی فرهنگی تقصیر ملت ایران نبوده و مقصر همان سه سلسله ملعون اند. اما این تعارفی بیش نیست . این را که ملتی نه خط داشته باشد، نه زبان ، نه ادب ، نه کتاب ، نه دین ، نه فرهنگ ، نه دانشمند، نه اسطوره … نمی ­توان به گردن حکومتش انداخت. فرهنگ و زبان و خط را که دولت ها نمی ­سازند؛ ملت ها می­ سازند. مگر آن ملت هایی که به قول ایشان دستاوردهایی داشتند و مثل ما بی فرهنگ نبودند ، فرمانروایان شان همه مظهر عطوفت و مردم دوستی بودند و نوبر حکومت های ستمگر و خونریز را ما آورده ایم؟ همه فرهنگها در متن همین جور نابسامانی ها و جنگ و ستیزها و استبدادها و غیره ساخته شده اند. شاید ایشان در پاسخ کسانی که اعراب را مردمی بی فرهنگ و عاری از تمدن دانسته اند ، چنین اتهامی را به ایرانیان زده اند ؛اما پاسخ چنان کسانی فقط اثبات متمدن و بافرهنگ بودن اعراب بود نه انتساب بی فرهنگی به ملت ایران .

باری ، ایشان معتقدند ما خط و زبان کنونی خویش را از خط و زبان عرب بیرون کشیدیم، خود چیز قابلی نداشتیم، و این همه حرفها که در کتابها درباره فارسی باستان و میانه و دری و اوستایی و غیره می­ خوانیم ، از دم ، باد هواست . و دلیلشان اینکه از آن دوران هزار و دویست ساله هیچ اثری باقی نمانده است . شاید گمان کنیم منظورشان فقط زبان مکتوب است ؛ اما می ­بینیم هنگامی که صحبت از این است که فلان پادشاه ساسانی دستور جمع کردن « اوستا » را داده ، ایشان می ­پرسند : « دلم می­ خواهد بدانم آن پادشاه این فرمان را با چه زبانی صادر کرده است ». یعنی به راستی منکر هر نوع زبانی ، چه گفتاری چه نوشتاری ، برای ملت ایران هستند. پس گویا منظورشان سکوت فرهنگی نیست بلکه دقیقاً معتقدند در این دوازده قرن ، مردم ایران با هم حرف نمی­ زده اند! و لابد برای مراودات روزمره زندگی ، پانتومیم بازی می ­کرده اند. عجیب آنکه این حرف را کسی می­ زند که در جای دیگری از کتاب ، ملی گرایان زمانه ما را متهم می­ کند که گویی معتقدند « در میان ملتها و اقوام بومی این سرزمین چهارهزار سال پیش از هخامنشیان با ایما و اشاره صحبت می­ کرده اند و در ایران چیزی به نام خط و زبان مثلاً عیلامی و اوراتوپی نبوده است ». شما که همین اتهام را به مردم ایران دوران ساسانی و حتی قرون اولیه پس از اسلام وارد کرده اید !

پایان بخش نخست

 

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

 

اسم اعظم خدا را می دانی؟

اسم اعظم خدا را می دانی؟

نگارنده: حامد محمدپور

عطار نیشبوری - تاریخ فا

 

مردی از دیوانه ای پرسید

اسم اعظم خدا را می دانی؟

دیوانه گفت :

نام اعظم خدا نان است، اما این را جایی نمی توان گفت!

مرد گفت:

نادان شرم کن،چگونه نام اعظم خدا نان است ؟؟؟

دیوانه گفت :

در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم ، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است!!!

“عطار نيشابوري”

 لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

موضوع: اسم اعظم خدا را می دانی؟

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

 

قداست کعبه نزد ایرانیان باستان

قداست کعبه نزد ایرانیان باستان

نگارنده: حامد محمدپور

 قداست کعبه نزد ایرانیان باستان

كعبه نزد ايرانيان قديم (ایرانیان پیش از اسلام را می‌گویم) از قداست ويژه‌اى برخوردار بود، ایرانیان باستان، به احترام كعبه به زيارت بيت الله الحرام مى‌رفتند و بر آن طواف مى‌بردند. حتی چاه زمزم به این علت زمزم نامیده شد که مردمان فارس به گرد این چاه زمزمه می‌کردند (و دعا می‌خواندند). حتی یک شاعر عربِ پیش از اسلام، به صراحت چنین سرود:

زَمزَمت الفُرسُ عَلَى زَمزَمِ

وَ ذلكَ من سالَفَهَا الأقـدَمِ
 
یعنی «ایرانیان بر گرد چاه زمزم، زمزمه کردند و این از زمان‌های قدیم بوده است».
منابع متعدد تاریخی این موضوع را بیان کرده اند.[۱] 
بعد از ظهور اسلام يكى از شاعران ايرانى به زبان عربی چنين گفته است:
 
و ما زلنا نحج البيت قِدْما
و نُلْقى بالاَبٰاطح اَميناًو ساسانُ بنُ بابَك سارَ حَتّى
أتى البيت العتيق بأصْيَديناوطٰافَ بِه و زمزم عند بئر
لاسماعيلَ تَروْى الشّار بينٰا
 
یعنی «ما از زمان‌هاى پيش کعبه را حج مى‌گزارديم و در آن سرزمین ايمن بوديم و ساسان همراه با دليران ما راه پيمود تا به بيت‌العتيق رسيد و كعبه و زمزم را طواف كرد، آن چاه را كه از اسماعيل است و نوشندگان را سيراب مى‌كند.»[۲]
به موجب اين اخبار، ايرانيان صدر اسلام افتخار مى‌كردند در عصرى كه مشركان جزيرة العرب كعبه را با بت‌هاى خود آلوده كرده زشت‌ترين گناهان را در مطاف و مسجدالحرام مرتكب مى‌شدند، به زيارت حج مى‌رفتند و هدايايى به كعبه تقديم مى‌داشتند.
در روايات اسلامى راجع به حفر چاه زمزم به وسيلۀ عبدالمطلب آورده‌اند كه چاه زمزم مدت‌ها از دسترس مردم خارج شده بود، لذا وقتى عبدالمطلب زمزم را دوباره حفر کرد، دو آهوى طلا و چند شمشير و زر بسيار به دست آورد كه یکی از بزرگان ايران به حرم كعبه اهدا كرده بود و عبدالمطلب نیز درب كعبه را با آن‌ها ساخت.[۳]
 
پی‌نوشت:
[۱]. أبو الحسن علي بن محمد بن حبيب الماوردي، أعلام النبوة، بيروت: دار الكتاب العربي، ۱۹۸۷. باب ۱۸، ص ۲۱۵. و ابن المطهر، البدء والتاريخ (نسخه موقع الوراق)، ص ۲۱۱. و ابوالحسن علي بن الحسين المسعودي، مروج الذهب (نسخه موقع الوراق)، ج ۱، ص ۱۳۰. و محمد بن عبد المنعم الحِميري، الروض المعطار في خبر الأقطار، بيروت: مؤسسة ناصر للثقافة، ‌۱۹۸۰، ص ۲۹۳. و ياقوت بن عبد الله الحَمَوي، معجم البلدان، بيروت : دار الفكر، ج ۳، ص ۱۴۸.
[۲]. ياقوت بن عبد الله الحموي، همان، ج ۳، ص ۱۴۸.
[۳]. علی قاضی عسکر، حج در اندیشه اسلامی، تهران: نشر مشعر، ١٣٨۴. ص ۹۳-۹۴
 لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:
افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

 

نخستين‌ مبارزه‌ مذهبي‌ در ايران‌ (به‌ روايت‌ داندامايف‌)

نخستين‌ مبارزه‌ مذهبي‌ در ايران‌ (به‌ روايت‌ داندامايف‌)

نگارنده: شهرام روشنگر

نخستين‌ مبارزه‌ مذهبي‌ در ايران‌ (به‌ روايت‌ داندامايف‌)

مغها كه‌ بودند؟

نخستين‌ مبارزه‌ مذهبي‌ در تاريخ‌ ايران‌ باستان‌ در سالهاي‌ 522-521 قبل‌ از ميلاد اتفاق‌ افتاد. داريوش‌ در بين‌ اقدامات‌ منفي‌ « برديا » (گائوماتا – گئوماتا) تجديد بناي‌ معابد را جزو اقدامات‌ مثبت‌ خود قلمداد مي‌نمايد. از اينجا معلوم‌ مي‌شود كه‌ در زمان‌ سلطنت‌ «برديا» يك‌ مبارزه‌ي‌ شديد مذهبي‌ جريان‌ داشته‌ است‌. ضمناً براي‌ اينكه‌ از موضوع‌ اين‌ مبارزه‌ اطلاع‌ حاصل‌ كنيم‌ بايد كيفيت‌ و خصوصيت‌ مذاهب‌ مختلفه‌ي‌ ايران‌ باستان‌ را مورد مطالعه‌ي‌ خويش‌ قرار دهيم‌. به‌ نظر ما در ايران‌ زمان‌ هخامنشيان‌ سه‌ مذهب‌ وجود داشته‌ است‌: مذهب‌ توده‌ي‌ مردم‌ ايران‌، مذهب‌ پادشاهان‌ هخامنشي‌ و مذهب‌ مغها. اين‌ سه‌ مذهب‌ با يكديگر تطابق‌ نداشت‌، ولي‌ اختلاف‌ و جدايي‌ بين‌ آنها متدرجاً از بين‌ رفت‌ و گاهي‌ هم‌ اين‌ اختلاف‌، نظر به‌ سياست‌ مذهبي‌ هخامنشيان‌ به‌ نحو سريع‌ منتفي‌ مي‌گرديد. 

مذهب‌ مردم‌ ايران‌ را از گفته‌هاي‌ هرودوت‌ و « استرابن‌ » و تا اندازه‌اي‌ از كورش‌ نامه‌ي‌ « گزنفن‌ » و بعضي‌ از آثار « سيسرون‌ » و « پلوتارك‌ » و ساير مؤلفان‌ باستاني‌ مي‌توان‌ استنباط‌ نمود. ايرانيان‌ در زمان‌ هخامنشيان‌ از پيروان‌ خدايان‌ هند و آريايي‌ يعني‌ تابع‌ نيروي‌ طبيعت‌ بودند. آنان‌ روشنايي‌ و خورشيد و ماه‌ و زمين‌ و باد و ساير پديده‌هاي‌ طبيعت‌ را احترام‌ مي‌گذاشتند. ايرانيان‌ زردشتي‌ نبودند، بلكه‌ تابع‌ خدايان‌ طبيعي‌ بودند كه‌ مورد انكار حضرت‌ زردشت‌ است‌. (2) مذهب‌ زردشت‌ نظر به‌ جنبه‌ي‌ تجردي‌ كه‌ داشت‌ در تمام‌ دوران‌ سلطنت‌ هخامنشيان‌ قرين‌ موفقيت‌ نگرديد و تا زمان‌ آغاز سلسله‌ي‌ ساسانيان‌ مراسم‌ و عادات‌ زردشتي‌ در نظر ايرانيان‌ بيگانه‌ بود.
درباره‌ي‌ مذهب‌ مغها اطلاعات‌ بيشتري‌ در دست‌ است‌. «هرودوت‌» و «استرابن‌» و «ژوستين‌» و «آپولي‌» و «آميان‌ مارتسليني‌» (آمين‌ مارسلن‌) و ساير مؤلفان‌ باستاني‌ به‌ ما امكان‌ بيشتري‌ داده‌اند كه‌ با مذهب‌ مغها آشنايي‌ پيدا كنيم‌. مؤلفان‌ باستاني‌ بالاتفاق‌ نقل‌ كرده‌اند كه‌ مغها از شاگردان‌ و پيروان‌ زردشت‌ بوده‌اند و آنها به‌ احتمال‌ قوي‌ در قرن‌ ششم‌ قبل‌ از ميلاد مي‌زيسته‌اند. در روايات‌ و اخبار ايران‌ نيز كه‌ در ادبيات‌ ايراني‌ مي‌باشد منعكس‌ است‌، مغها به‌ عنوان‌ زردشتي‌ معرفي‌ شده‌اند. 

بسياري‌ از محققان‌ معاصر نيز در زردشتي‌ بودن‌ مغها ترديدي‌ ندارند. ما مي‌توانيم‌ با نظرات‌ « اي‌. هرتل‌ » و « گ‌.هيوزنيگ‌ » و « ف‌.كيونيگ‌ » (كونيگ‌) و « ك‌.لمان‌ هائوپت‌ » و « ا.هرتسفلد » مبني‌ بر اينكه‌ مغها دشمن‌ مذهب‌ زردشت‌ بودند، و اينكه‌ هخامنشيان‌ دوران‌ اوليه‌ زردشتي‌ بودند، موافق‌ باشيم‌. به‌ عقيده‌ي‌ اين‌ محققان‌ زردشت‌ كه‌ معاصر داريوش‌ بود و معلم‌ روحاني‌ وي‌ به‌ شمار مي‌رفت‌، عليه‌ مغها به‌ عنوان‌ دشمن‌ آييني‌ كه‌ تأسيس‌ نموده‌ بود قيام‌ نمود. محققان‌ مذكور اين‌طور تصور مي‌كنند كه‌ مغهاي‌ مغلوب‌ به‌ وسيله‌ي‌ هخامنشيان‌ مجبور شدند مذهب‌ زردشت‌ را بپذيرند، ولي‌ بعداً آن‌ را تحريف‌ كردند و در اوستاي‌ صغير مذهب‌ ديوها را كه‌ زردشت‌ آن‌ را منع‌ و نهي‌ كرده‌ بود، وارد نمودند. اين‌ محققان‌ زردشتي‌ بودن‌ مغها را منكر شده‌ و استناد مي‌كنند كه‌ در اوستا روحانيون‌ به‌ نام‌ «آتراوان‌» (آثروان‌)ها ناميده‌ شده‌اند، نه‌ مغها. ضمناً « دارمستتر » توضيحات‌ كافي‌ در اين‌ مورد داده‌ است‌. مغ‌ نام‌ قبيله‌اي‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ افراد آن‌ قبيله‌ از روحانيون‌ و كاهنها نبوده‌اند. آن‌ عده‌ از مغها كه‌ از روحانيون‌ محسوب‌ مي‌شدند به‌ نام‌ « آتراوان‌ » (آثروانها) شهرت‌ داشتند. به‌ عبارت‌ ديگر مغ‌ نام‌ نژاد « آتروآنها (athravan) – نام‌ روحانيون‌ آن‌ طايفه‌ است‌. 

«هرتل‌» و «هرتسفلد» اين‌ طور تصور مي‌كنند كه‌ پادشاهان‌ متأخر هخامنشي‌ مانند ادشير دوم‌ و سوم‌ تحت‌ تأثير نفوذ مغها از مذهب‌ زردشت‌ منحرف‌ شدند. اين‌ دو نفر محقق‌ استناد مي‌كنند كه‌ چون‌ هخامنشيان‌ اوليه‌ فقط‌ اهورمزدا را مورد تحسين‌ و ستايش‌ خويش‌ قرار مي‌دادند، و در كتيبه‌هاي‌ اردشير دوم‌ و سوم‌ علاوه‌ بر اهورمزدا از «ميترا» (مهر) و «آناهيتا» (ناهيد) ياد مي‌شود، بنابراين‌ آنان‌ از آيين‌ زردشت‌ خارج‌ شده‌اند. بعضي‌ از محققين‌ توجه‌ به‌ خدايان‌ «ميترا» (مهر) و «آناهيتا» (ناهيد) را منسوب‌ به‌ مغها در قرن‌ چهارم‌ قبل‌ از ميلاد مي‌دانند، زيرا در اين‌ زمان‌ بود كه‌ مبارزه‌ عليه‌ آيين‌ زردشتي‌ اوج‌ گرفت‌، ولي‌ همان‌طور كه‌ ما توضيح‌ خواهيم‌ داد داريوش‌ و اخلاف‌ وي‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ زردشتي‌ نبودند. البته‌ با اين‌ نظر كه‌ «ميترا» و «آناهيتا» در زمان‌ اردشير دوم‌ وارد مذهب‌ هخامنشيان‌ شد نمي‌توان‌ موافقت‌ نمود، زيرا نخستين‌ پادشاهان‌ هخامنشي‌ نيز اين‌ خدايان‌ را ستايش‌ مي‌كردند. (3) و مذهب‌ آنان‌ انتشار وسيعي‌ يافته‌ بود. طبق‌ خبر « بروس‌ » اردشير دوم‌ در بابلل‌ و شوش‌ و اكباتان‌ و «پرسپوليس‌ – تخت‌ جمشيد» و باكتراخ‌ (باختر) و دمشق‌ و سارداخ‌ (سارد) مجسمه‌هاي‌ «آناهيتا» را برقرار داشت‌. (4) طبق‌ گفته‌ي‌ «گزنفن‌»، كورش‌ «ميترا» را مورد ستايش‌ قرار مي‌داد. «كتزي‌» نيز درباره‌ي‌ قربانيهايي‌ كه‌ پادشاهان‌ ايران‌ براي‌ تجليل‌ از ميترا انجام‌ مي‌دادند، مطالبي‌ ذكر كرده‌ است‌. علت‌ انتشار مذهب‌ «آناهيتا» و «ميترا» را در زمان‌ هخامنشيان‌ متأخر نبايد در تحريف‌ مذهب‌ زردشت‌ به‌ وسيله‌ي‌ مغها و به‌ طوري‌ كه‌ بعضي‌ از دانشمندان‌ تصور مي‌كنند در نفوذ علم‌ ستاره‌شناسي‌ كلده‌ جستجو كرد. انتشار اين‌ مذهب‌ مولود نفوذ شديد نظرات‌ و عقايد ملت‌ ايران‌ است‌ كه‌ از زمانهاي‌ بسيار قديم‌ توجه‌ به‌ اين‌ خدايان‌ مورد علاقه‌ي‌ خاص‌ آنان‌ بوده‌ است‌. نه‌ تنها ايرانيان‌ «آناهيتا» و «ميترا» را مورد ستايش‌ قرار مي‌دادند، بلكه‌ بسياري‌ از اقوام‌ ايراني‌ از اين‌ روش‌ پيروي‌ مي‌نمودند. در حفريات‌ باكتريا (بلخ‌) و سغد و خوارزم‌ مجسمه‌هاي‌ «آناهيتا» كشف‌ شده‌ و ضمناً در دروه‌ي‌ هخامنشي‌ متأخر نيز اهورمزدا در دربار پادشاهي‌، مقام‌ اول‌ را حائز بوده‌ است‌ و در كتيبه‌ها همواره‌ موقع‌ خود را حفظ‌ نموده‌ است‌. در بين‌ مردم‌، مذهب‌ اهورمزدا چندان‌ موفقيتي‌ نداشت‌ و به‌ آن‌ اندازه‌ كه‌ مذهب‌ «ميترا» و «آناهيتا» مورد توجه‌ بود رونق‌ نگرفت‌. خدايان‌ اخير در اوستاي‌ صغير نيز مقام‌ مهمي‌ را احراز نموده‌اند و همين‌ امر سبب‌ شده‌ كه‌ مغها متهم‌ به‌ تحريف‌ مذهب‌ زردشت‌ گردند. در حقيقت‌ از زماني‌ كه‌ اثر «م‌.دهال‌» تحت‌ عنوان‌ «نظريه‌ي‌ مذهب‌ زردشت‌» در سال‌ 1914 منتشر شد ديگر شك‌ و شبهه‌اي‌ باقي‌ نماند كه‌ مذهب‌ گاتها و مذهب‌ اوستاي‌ صغير در بسياري‌ از نكات‌ و موارد از يكديگر متمايز است‌. 

مؤلفاني‌ كه‌ مغها را مسبب‌ تحريف‌ مذهب‌ زردشت‌ مي‌پندارند به‌ هيچ‌وجه‌ توجهي‌ به‌ ترويج‌ و توسعه‌ي‌ داخلي‌ اين‌ مذهب‌ نداشته‌اند و آن‌ را آئيني‌ مي‌دانند كه‌ به‌ طور تمام‌ و كمال‌ از طرف‌ زردشت‌ تشريح‌ شده‌ و ارتباط‌ و نفوذ متقابل‌ آن‌ را با نظرات‌ و معتقدات‌ اقوام‌ مختلفه‌ي‌ ايران‌ انكار مي‌نمايند. گرچه‌ در گاتها فقط‌ درباره‌ي‌ ستايش‌ اهورمزدا سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ و ساير خدايان‌ ايران‌ مقامشان‌ تنزل‌ داده‌ شده‌ و در درجه‌ي‌ دوم‌ اهميت‌ قرار گرفته‌اند، ولي‌ در اوستاي‌ صغير، «ميترا» و «آناهيتا» دوباره‌ به‌ عنوان‌ خداياني‌ كه‌ نياز به‌ ستايش‌ دارند (Yazata) و شهرت‌ آنان‌ نيز زياد است‌ و مقامشان‌ پايين‌تر از اهورمزدا قرار دارد، ظاهر مي‌شوند، ولي‌ اين‌ هم‌ نتيجه‌ي‌ نفوذ و تأثير مذهب‌ مردم‌ آنان‌ زمان‌ است‌ كه‌ در مذهب‌ زردشت‌ اثر گذاشته‌ است‌. مذهب‌ زردشت‌ اجباراً با عقايد و سنتهاي‌ اقوام‌ ايراني‌ سازشي‌ پيدا كرد، زيرا كيفيت‌ تجريدي‌ آن‌ براي‌ همه‌ي‌ مردم‌ آن‌ ادوار قابل‌ دسترسي‌ نبود. 

بعضي‌ از محققان‌، مغهاي‌ ماد را نسبت‌ به‌ ايرانيان‌ بيگانه‌ مي‌دانند و آنها را جزو «تورانيان‌ و يا قوم‌ سكاييان‌ (سكاها)» مي‌شمارند كه‌ بعداً نفوذ و غلبه‌ي‌ خود را حتي‌ به‌ بابل‌ گسترش‌ دادند، ولي‌ چنين‌ عقيده‌اي‌ مبتني‌ بر اين‌ اشتباه‌ است‌ كه‌ مذهب‌ مغهاي‌ ماد را با ستاره‌شناسان‌ كلده‌ ممزوج‌ دانسته‌اند و هم‌ چنين‌ در نتيجه‌ي‌ اختلاط‌ معتقدات‌ ملل‌ مختلفه‌ و ادوار متعدده‌ و تعبير لغت‌ مغ‌ به‌ عنوان‌ ساحر و جادوگر و شعبده‌ باز و فريب‌ دهنده‌ است‌. اين‌ محققان‌ يك‌ حقيقت‌ را كه‌ روزي‌ براي‌ «آپولي‌» روشن‌ بوده‌ است‌ و اختلافي‌ را كه‌ بين‌ مغهاي‌ ايران‌ – ماد بوده‌ و معنايي‌ را كه‌ بعداً روميان‌ و يونانيان‌ به‌ عنوان‌ ساحر و ستاره‌شناس‌ براي‌ مغها قائل‌ بوده‌اند، ناديده‌ گرفته‌اند. «آپولي‌» عليه‌ اين‌ نظر دلايلي‌ اقامه‌ نمود و مدلل‌ داشت‌ كه‌ در نزد ايرانيان‌ واژه‌ي‌ مغ‌ به‌ معناي‌ روحانيون‌ آمده‌ نه‌ ساحر و جادوگر. 

در آغاز سلطنت‌ داريوش‌ اول‌، مغها طبقه‌ي‌ مخصوصي‌ از روحانيون‌ بودند كه‌ به‌ تبليغ‌ و نشر معتقدات‌ مذهبي‌ خود قيام‌ و در موقع‌ قربانيهاي‌ ايرانيان‌ و مادها حتماً حضور پيدا مي‌كردند. آنان‌ به‌ مراسم‌ و آداب‌ مذهبي‌ به‌ خوبي‌ واقف‌ بودند و سنتها و عادات‌ فرهنگي‌ و مذهبي‌ قبايل‌ ايران‌ را محفوظ‌ نگه‌ مي‌داشتند. در زندگاني‌ مذهبي‌ و رواحاني‌ قبايل‌ ايران‌، مغها مقام‌ منحصر به‌ فرد داشتند. از آغاز سلطنت‌ داريوش‌ اول‌ مغها جزو روحانيون‌ رسمي‌ پادشاهان‌ هخامنشيان‌ درآمدند. ولي‌ خود هخامنشيان‌ همان‌ طوري‌ كه‌ به‌ نظر ما مي‌رسد با آنكه‌ بسياري‌ از تعاليم‌ مذهب‌ زردشت‌ را اختيار نمودند. مع‌ذلك‌ زردشتي‌ نبودند. 


هخامنشيان‌، زردشتي‌ نبودند …

مذهب‌ هخامنشيان‌ از روي‌ كتيبه‌ها و همچنين‌ براساس‌ نوشته‌هاي‌ مؤلفان‌ باستاني‌ بر ما روشن‌ شده‌ است‌. 

نكات‌ ذيل‌ به‌ ما اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ مذهب‌ هخامنشيان‌ را با زردشتيان‌ يكي‌ بدانيم‌. هخامنشيان‌ مانند ساير ايرانيان‌، اموات‌ خود را دفن‌ مي‌كردند، در حالي‌ كه‌ طبق‌ دستورهاي‌ اوستا مغها مردگان‌ خود را براي‌ خوردن‌ پرندگان‌ و حيوانات‌ در فضاي‌ باز قرار مي‌دادند. هخامنشيان‌ پادشاهان‌ خود را در مقبره‌هايي‌ كه‌ در صخره‌هاي‌ نقش‌ رستم‌ و پرسپوليس‌ (تخت‌ جمشيد) تهيه‌ شده‌ بود دفن‌ مي‌كردند و افراد مشهور و شخصيتهاي‌ بارز ديگر را در مقبره‌هاي‌ صخره‌اي‌ و خاكي‌ مدفون‌ مي‌ساختند. مراسم‌ زردشتيان‌ مبني‌ بر آزاد گذاشتن‌ اموات‌ در معرض‌ استفاده‌ي‌ حيوانات‌ و پرندگان‌ در زمان‌ اشكانيان‌ آغاز شد و در دوران‌ ساسانيان‌ رواج‌ زيادي‌ پيدا كرد.(5) 
بعضي‌ از محققان‌ كه‌ پادشاهان‌ هخامنشي‌ را زردشتي‌ مي‌دانند به‌ اين‌ موضوع‌ اهميت‌ زيادي‌ نمي‌دهند در حالي‌ كه‌ مراسم‌ تدفين‌ در هرديني‌ از اديان‌ پايه‌ و اساس‌ محكمي‌ داشته‌ و اهميت‌ فوق‌العاده‌اي‌ را حائز است‌. اين‌ محققان‌ اين‌ طور گمان‌ مي‌كنند كه‌ هخامنشيان‌ دستورهاي‌ مذهب‌ زردشت‌ را مبني‌ بر اينكه‌ نبايد زمين‌ را آلوده‌ و پليد ساخت‌ رعايت‌ نموده‌ و اجساد را با موم‌ مي‌پوشانيده‌اند، ولي‌ ظاهراً سيسرون‌ كه‌ مي‌گويد موميايي‌ كردن‌ اجساد به‌ منظور حفظ‌ آنها براي‌ مدت‌ بيشتري‌ بوده‌ در گفتار خود ذي‌حق‌تر است‌. در هر حال‌ يكي‌ از اختلافات‌ بين‌ مذهب‌ هخامنشيان‌ با مذهب‌ زردشتيان‌ همان‌ مراسم‌ و آداب‌ تدفين‌ آنهاست‌. 

موضوع‌ ثنويت‌ كه‌ اساسي‌ترين‌ تعليم‌ زردشتي‌ است‌ با مذهب‌ هخامنشيان‌ منافات‌ دارد. گاتها كه‌ در قرن‌ ششم‌ قبل‌ از ميلاد تنظيم‌ گرديده‌ نيكي‌ و بدي‌ را در برابر يكديگر قرار داده‌ و به‌ عدم‌ سازش‌ آنها اشاره‌ مي‌كنند. در گاتها روح‌ بدي‌ agnro mainyus در برابر spento mainyus ، روح‌ نيكي‌، قرار داده‌ شده‌، و daeva در برابر اهورمزدا واقع‌ شده‌ و منضم‌ و ملحق‌ به‌ روح‌ بدي‌ است‌. (7) بر اساس‌ گفته‌ي‌ ارسطو يكي‌ از نكات‌ مهم‌ تعاليم‌ مغها موضوع‌ ثنويت‌ است‌. اصل‌ نيكي‌ در اهورمزدا تجسم‌ يافته‌ و اصل‌ بدي‌ در اهريمن‌. درباره‌ي‌ ثنويت‌ مغها « هرميپ‌ » و « اودوكس‌ » و « نئوپومپ‌ » نيز سخن‌ را نده‌اند. در معتقدات‌ هخامنشيان‌ ثنويت‌ وجود ندارد فقط‌ اهريمن‌ به‌ عنوان‌ تجسم‌ بدي‌ در نظر آنان‌ منفور است‌. 

برخلاف‌ زردشتيان‌ هخامنشيان‌ معتقد به‌ خدايان‌ متعدد بودند، گرچه‌ اهورمزدا خداي‌ زردشت‌ در نزد آنان‌ از ساير خدايان‌ محترم‌تر و مقدس‌تر بود. فقط‌ در كتيبه‌ي‌ بيستون‌ اهورمزدا 69 بار ياد شده‌ است‌. 

كثرت‌ خدايان‌ هخامنشيان‌ در منابع‌ مختلفه‌ به‌ كمال‌ وضوح‌ ظاهر مي‌شود و ازين‌ رو با نظر بعضي‌ از محققان‌ كه‌ مي‌گويند هخامنشيان‌ فقط‌ اهورمزدا را مورد ستايش‌ قرار مي‌دادند، نمي‌توان‌ موافقت‌ نمود. كتيبه‌هاي‌ هخامنشي‌ درباره‌ي‌ اهورمزدا به‌ عنوان‌ خداي‌ يگانه‌ سخن‌ نمي‌گويند، بلكه‌ وي‌ را maista baganam « بزرگ‌ترين‌ خدايان‌ » مي‌نامند. درباره‌ي‌ آيين‌ زردتشيان‌ يكي‌ از منابع‌ مهم‌ و اساسي‌ اثر ( اسخيلوس‌ – اشيل‌ ) تحت‌ عنوان‌ «ايرانيان‌» است‌، البته‌ در صورتي‌ كه‌ ما مي‌توانستيم‌ ميزاني‌ در دست‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ بتوانيم‌ جنبه‌هاي‌ يوناني‌ آن‌ را تجزيه‌ كنيم‌. در عين‌ حال‌ اين‌ اثر را نمي‌توان‌ ناديده‌ گرفت‌. در اثر (اشيل‌) موضوع‌ تعدد خدايان‌ پادشاهان‌ ايراني‌ به‌ كمال‌ وضوح‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. در كورش‌نامه‌ كه‌ مؤلف‌ آن‌ با آيين‌ ايرانيان‌ معاصر خود كاملاً آشنايي‌ داشته‌ پيوسته‌ درباره‌ي‌ قربانيهايي‌ كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ پادشاهان‌ ايراني‌ براي‌ خورشيد انجام‌ مي‌گرفته‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌. در كورش‌نامه‌ تعدد خدايان‌ هخامنشيان‌ و علي‌الاصول‌ ايرانيان‌ به‌ كمال‌ صراحت‌ جلوه‌ مي‌كند. 

داريوش‌ نمي‌توانست‌ نسبت‌ به‌ خداياني‌ مانند «آناهيتا» و «ميترا» كه‌ در ميان‌ مردم‌ شهرتي‌ داشته‌اند فرمان‌ عدم‌ عبادت‌ صادر نمايد. طبق‌ گفته‌ي‌ « ا.بن‌ونيست‌ » خداي‌ اخير يعني‌ ميترا مركز ثقل‌ اساطير ايران‌ را تشكيل‌ مي‌داد. (8) همان‌طور كه‌ « آ.مه‌يه‌ » معتقد است‌ كه‌ در زمان‌ داريوش‌ بين‌ اصلاحات‌ زردشت‌ و آيين‌ باستاني‌ ايران‌ سازشي‌ پيدا شد. 

خشايارشا مذهب‌ «ميترا» و ساير خداياني‌ را كه‌ از طرف‌ زردشت‌ مطرود بودند و تحت‌ عنوان‌ ديوها شهرت‌ داشتند، منع‌ كرد و معابد آنان‌ را ويران‌ ساخت‌. ولي‌ اين‌ امر مقرون‌ با موفقيت‌ نبود، زيرا در زمان‌ اردشير دوم‌ اين‌ خدايان‌ دوباره‌ به‌ طور رسمي‌ پذيرفته‌ شدند. 

از طرف‌ ديگر هخامنشيان‌ ظاهراً نسبت‌ به‌ مذاهب‌ ساير ملل‌ رفتار پسنديده‌اي‌ داشتند، در حالي‌ كه‌ آيين‌ زردشت‌ نسبت‌ به‌ خدايان‌ قبيله‌ و ديوها و خدايان‌ ساير ملل‌ نظر خصومت‌آميزي‌ ابراز مي‌داشت‌. «كيتل‌» عقيده‌ دارد كه‌ هخامنشيان‌ نسبت‌ به‌ مذاهب‌ ديگر به‌ علت‌ «حشمت‌ داخلي‌ آيين‌ زردشتي‌» خوش‌ رفتاري‌ مي‌كردند، به‌ طوري‌ كه‌ از منابع‌ آرامي‌ و همچنين‌ از آثار (اشيل‌) و هرودوت‌ و استرابن‌ بر مي‌آيد پادشاهان‌ ايراني‌ در بعضي‌ موارد استثنايي‌ معابدي‌ را خراب‌ مي‌كردند، ولي‌ بايد دانست‌ كه‌ اين‌ تخريب‌ معابد در برابر ملل‌ بوده‌ كه‌ عليه‌ ايران‌ قيام‌ نموده‌ بودند و يا مسلحانه‌ در برابر ايرانيان‌ مقاومت‌ مي‌نمودند. خوش‌ رفتاري‌ و تحمل‌ مذاهب‌ و اديان‌ بيگانه‌ يكي‌ از اصول‌ مهمه‌ي‌ سلاطين‌ هخامنشي‌ بوده‌ است‌. 

بت‌پرستي‌ و توجه‌ به‌ اصنام‌ در نظر زردشتيان‌ مردود بوده‌ است‌. در گاتها اهورمزدا به‌ عنوان‌ يك‌ خداي‌ مجرد جلوه‌ مي‌كند نه‌ يك‌ خداي‌ جسماني‌ و مادي‌، ولي‌ در ميان‌ هخامنشيان‌ قضيه‌ به‌ كلي‌ معكوس‌ است‌، در نزد آنها اهورمزدا تصويري‌ است‌ كه‌ سرانجام‌ از تصوير خداي‌ آشوريها به‌ نام‌ « آششور » و قرص‌ خورشيد مصر به‌ وجود آمده‌ است‌. در كوه‌ بيستون‌ و در نقش‌ رستم‌ و پرسپوليس‌ (تخت‌ جمشيد) و ساير نقاط‌ تصاوير اهورمزدا كه‌ در لباس‌ پادشاهي‌ و ريش‌ بلند در فضا در پرواز است‌، محفوظ‌ مانده‌. در زمان‌ اردشير دوم‌ «آناهيتا» و ساير خدايان‌ نيز از دو تصوير تبسم‌ مي‌يافته‌ است‌ به‌ طوري‌ كه‌ «كورتسي‌ روف‌» روايت‌ مي‌كند در موقع‌ تصرف‌ پرسپوليس‌ (تخت‌جمشيد) اسكندر مقدوني‌ فرمان‌ داد تصاوير خدايان‌ را در آنجا نابود سازند. 

در آيين‌ پاك‌ زردشيت‌ بناي‌ معابد پسنديده‌ نيست‌ و اجراي‌ مراسم‌ مذهبي‌ در زيرآسمان‌ در فضاي‌ باز بايد صورت‌ پذيرد. هخامنشيان‌ براي‌ انجام‌ مراسم‌ مذهبي‌ خود معابدي‌ مي‌ساختند كه‌ پس‌ از حفاريهاي‌ ايران‌ بدون‌ شك‌ اين‌ موضوع‌ قابل‌ انكار و ترديد نيست‌. در پازارگاد در كنار مقبره‌ي‌ كورش‌، در نقش‌ رستم‌ و در پرسپوليس‌ (تخت‌جمشيد) و شوش‌ تاكنون‌ معابدي‌ كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ هخامنشيان‌ ساخته‌ شده‌ محفوظ‌ مانده‌ است‌. ضمناً اين‌ معابد مكان‌ محقري‌ براي‌ نگاهداري‌ آتش‌ atesgah (آتشگاه‌) نبوده‌ است‌. در پازارگاد معبد يك‌ ساختمان‌ مستطيلي‌ بوده‌ كه‌ پلكانهايي‌ داشته‌ و وجه‌ مشترك‌ هم‌ بين‌ آن‌ معابد با معابد بابل‌ وجود داشته‌ است‌. اين‌ معابد در روي‌ تپه‌اي‌ مستطيل‌ شكل‌ به‌ طول‌ 72 و به‌ عرض‌ 40 متر و ارتفاع‌ 6 متر ساخته‌ شده‌. بنابراين‌ وقتي‌ كه‌ «هرودوت‌» و «استرابن‌» و « دنيون‌ » و ساير مؤلفان‌ باستاني‌ مي‌نويسند كه‌ ايرانيان‌ براي‌ خدايان‌ خود مجسمه‌ نمي‌سازند و محراب‌ بنا نمي‌كنند و قربانيهاي‌ خود را در فضاي‌ آزاد انجام‌ مي‌دهند، ظاهراً نظرشان‌ مذهب‌ زردشتي‌ مغها بوده‌ است‌. اين‌ اختلاط‌ ازين‌ رو پيدا شده‌ كه‌ مغها حتماً مي‌بايستي‌ در موقع‌ قربانيهاي‌ ايرانيان‌ حضور داشته‌ باشند. استرابن‌ به‌ اتكاء مشاهدات‌ شخصي‌ خود كه‌ در كاپادوكيه‌ صورت‌ گرفته‌ در جاي‌ ديگر مي‌نويسد كه‌ ايرانيان‌ آتشكده‌هايي‌ داشته‌اند. 

يكي‌ از دلايل‌ اختلاف‌ آيين‌ هخامنشي‌ با مذهب‌ زردشتي‌ اين‌ است‌ كه‌ در كتيبه‌هاي‌ هخامنشي‌ نامي‌ از زردشت‌ برده‌ نشده‌ است‌ و به‌ طوري‌ كه‌ «و.و.سترووه‌» ثابت‌ كرده‌ هخامنشيان‌ زردشت‌ را واسطه‌ي‌ بين‌ اهورمزدا و مردم‌ نمي‌دانستند. « سترووه‌ » معتقد است‌ كه‌ مدعي‌ چنين‌ مقامي‌ خشيارشا بود و خود را « سائوشيانت‌ » يعني‌ منجي‌ آينده‌ مي‌دانست‌. در كتيبه‌هاي‌ داريوش‌ اهورمزدا به‌ عنوان‌ خداي‌ خود داريوش‌ معرفي‌ شده‌ و مناسبات‌ و روابط‌ وي‌ با اهورمزدا را خصوصي‌ تلقي‌ كرده‌ است‌. داريوش‌ مي‌گويد كه‌ اهورمزدا خداي‌ اوست‌ زردشت‌ به‌ هيچ‌وجه‌ مورد قبول‌ هخامنشيان‌ نبوده‌ است‌، مخصوصاً كه‌ هرودوت‌ و «هكاتي‌» كه‌ از منابع‌ باستاني‌ يوناني‌ هستند و درباره‌ي‌ ايران‌ مطالبي‌ نگاشته‌اند از زردشت‌ ابداً خبري‌ ندارند. 

«و.و.سترووه‌» به‌ اختلاف‌ اصطلاحات‌ مذهبي‌ كتيبه‌هاي‌ هخامنشي‌ و اوستا نيز اشاره‌ نموده‌ است‌. در كتيبه‌ها خدا را به‌ نام‌ bage ذكر كرده‌اند در حالي‌ كه‌ در اوستا خدا به‌ نام‌ Yazata ناميده‌ شده‌ است‌. 

بدين‌ ترتيب‌ هخامنشيان‌ را به‌ معناي‌ كامل‌ كلمه‌ نمي‌توان‌ زردشتي‌ دانست‌، ولي‌ در عين‌ حال‌ نمي‌توان‌ منكر شد كه‌ مبلغان‌ و ناشرين‌ آيين‌ زردشت‌ – مغها اثر خاصي‌ در مذهب‌ هخامنشيان‌ داشته‌اند. اين‌ نفوذ چنان‌ قوت‌ گرفت‌ كه‌ معابد خدايان‌ باستاني‌ ايران‌ كه‌ از طرف‌ زردشت‌ مورد قبول‌ واقع‌ نشده‌ بودند، ويران‌ شد. 

علاوه‌ بر نفوذ و تأثير مغها در مذهب‌ هخامنشيان‌ علت‌ قوي‌ ديگري‌ نيز وجود داشت‌ و آن‌ آيين‌ ملت‌ ايران‌ بود كه‌ در آن‌ نيروي‌ عناصر طبيعت‌ و خدايان‌ آنها پايه‌ و اساس‌ محكمي‌ احراز نموده‌ بود. اصلاحات‌ ضد ديوها كه‌ شكست‌ خورد در كتيبه‌هاي‌ هخامنشيان‌ متأخر و در آثار مورخان‌ باستان‌ كاملاً منعكس‌ است‌. گرچه‌ خشايارشا در تحت‌ نفوذ و قدرت‌ مغها عليه‌ خدايان‌ ملل‌ قيام‌ كرد، ولي‌ در مبارزه‌ي‌ خويش‌ توفيقي‌ حاصل‌ ننمود. چنانچه‌ غير از اين‌ تصور كنيم‌ در اين‌ صورت‌ توجيه‌ اينكه‌ در كتيبه‌هاي‌ خود چرا نه‌ فقط‌ اهورمزدا، بلكه‌ ساير خدايان‌ را نيز ذكر مي‌كند مقدور نخواهد بود. 

ترويج‌ تدريجي‌ آيين‌ هخامنشي‌ به‌ صورت‌ ذيل‌ در نظر ما مجسم‌ مي‌شود: كورش‌ دوم‌ و « كبوجيه‌ » (كمبوجيه‌) و همچنين‌ پادشاهان‌ قبل‌ از آنها كاملاً در تحت‌ تأثير و نفوذ معتقدات‌ طوايف‌ و اقوام‌ ايراني‌ بودند و خدايان‌ آنان‌ را مورد ستايش‌ و احترام‌ خويش‌ قرار مي‌دادند و برخلاف‌ گفته‌ها و نوشته‌هاي‌ بعضي‌ از مؤلفان‌ كه‌ آنان‌ را مروج‌ و ناشر آيين‌ زردشت‌ مي‌دانند پادشاهان‌ مذكور هيچ‌گونه‌ وجه‌ مشتركي‌ با آيين‌ مزبور نداشتند، چون‌ خود آنان‌ از پرستش‌ كنندگان‌ خدايان‌ قديم‌ بودند و معتقدات‌ مذهبي‌ آنان‌ هنوز در مراحل‌ اوليه‌ سير مي‌كرد، علي‌ هذا نسبت‌ به‌ مذاهب‌ و اديان‌ ديگر با نظر لطف‌ و احترام‌ مي‌نگريستند. آيين‌ آنان‌ نمي‌توانست‌ آيين‌ دولتي‌ باشد و مذاهبي‌ را مانند مذاهب‌ بابليها و يا يهوديان‌ و يا مصريان‌ كه‌ رواج‌ خاصي‌ يافته‌ بود از صحنه‌ي‌ مذاهب‌ آن‌ زمان‌ خارج‌ سازد. به‌ علاوه‌ كورش‌ و «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) بنابر پاره‌اي‌ مصالح‌ نسبت‌ به‌ مذهب‌ بيگانه‌ نظر خصومت‌آميز ابراز نمي‌داشتند و اينكه‌ «گالينگ‌» معتقد است‌ كه‌ كورش‌ نسبت‌ به‌ مذاهب‌ بيگانه‌اي‌ كه‌ رو به‌ انحطاط‌ مي‌رفت‌ نظر مساعدي‌ ابراز مي‌نمود، مورد قبول‌ نيست‌. در دوران‌ پادشاهي‌ كورش‌ و «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) بدون‌ شك‌ و ترديد شديد بوده‌ است‌. 

مقبره‌ي‌ كوروش‌ با مراسم‌ تدفين‌ زردشتي‌ هيچ‌ وجه‌ مشابهت‌ و مشتركي‌ ندارد، بلكه‌ نفوذ و اثر مصريان‌ در آن‌ بيشتر هويداست‌. مجسمه‌ي‌ وي‌ در پازارگاد آثار نفوذ مصر و آشور را دارد. كورش‌ در همان‌ قد و اندازه‌ي‌ طبيعي‌ خود و با تاج‌ مصري‌ و بالهاي‌ آشوري‌ تجسم‌ يافته‌، همين‌ حقيقت‌ كه‌ كورش‌ با اوصاف‌ خدايان‌ بيگانه‌ نشان‌ داده‌ شده‌ گواه‌ بر اين‌ است‌ كه‌ آيين‌ قبيله‌اي‌ وي‌ در برابر اديان‌ پيش‌ رفته‌ و توسعه‌ يافته‌ي‌ بابل‌ و مصر قادر به‌ مقاومت‌ نبوده‌. مقبره‌ي‌ كورش‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ نظرات‌ و معتقدات‌ وي‌ با آيين‌ داريوش‌ و هخامنشيان‌ بعدي‌ تفاوت‌ داشته‌ است‌. طبق‌ توصيف‌، تابوت‌ زرين‌ و يك‌ ميز پوشيده‌ از انواع‌ تزيينات‌ گرانبها وجود داشته‌ است‌. در هر ماه‌ براي‌ آرامش‌ روح‌ او يك‌ اسب‌ قرباني‌ مي‌كردند و اين‌ مطلب‌ به‌ كلي‌ بر خلاف‌ معتقدات‌ پيروان‌ آيين‌ اوستا بود، زيرا بنا به‌ عقايد آنان‌ قرباني‌ فقط‌ بايد براي‌ خدا تقديم‌ شود و بس‌. برخلاف‌ مقبره‌ي‌ كورش‌ مقابر ساير پادشاهان‌ هخامنشيان‌ در زمان‌ داريوش‌ فقط‌ حفره‌هايي‌ است‌ كه‌ در صخره‌ها حفر شده‌ و فاقد هرگونه‌ تزيينات‌ مي‌باشد. كورش‌ اسمي‌ از اهورمزدا نبرده‌، در اعلاميه‌ي‌ بابل‌ خود به‌ عنوان‌ پيرو «مردوك‌» عرض‌ وجود مي‌كند. 

به‌ نظر ما كساني‌ كه‌ در صددند ميان‌ سياست‌ كورش‌ و كمبوجيه‌ اختلافي‌ را جستجو كنند، در نظر خود صائب‌ نيستند. آنان‌ معتقدند كه‌ كورش‌ نسبت‌ به‌ كليه‌ي‌ اديان‌ و مذاهب‌ نظر مساعد و خوشي‌ داشت‌، ولي‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) در مورد خدايان‌ مصري‌ كه‌ تجسم‌ حيوانات‌ بودند، احساس‌ نفرت‌ و انزجار مي‌نمود و از همين‌ رو در تخريب‌ معابد آنان‌ مي‌كوشيد و از آيين‌ يهود ابراز حمايت‌ مي‌كرد و معبد «الفانتين‌» يهوديان‌ را مورد احترام‌ قرار مي‌داد. به‌ عقيده‌ي‌ اين‌ محققان‌ نظرات‌ و افكار يهوديان‌ از مذاهب‌ «خشونت‌آميز» كلده‌ و عيلام‌ و مصر به‌ سليقه‌ي‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌» و ساير پادشاهان‌ ايران‌ نزديك‌تر بود و از همين‌ رو «كبوجيه‌» نسبت‌ به‌ مذهب‌ يهوه‌ نظر موافق‌ و مساعدي‌ ابراز مي‌نمود. البته‌ موضوع‌ بحث‌ ما علاقه‌ و توجه‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) نسبت‌ به‌ اديان‌ نيست‌، زيرا به‌ طوري‌ كه‌ معلوم‌ مي‌شود كبوجيه‌ مي‌كوشيد تا نيروي‌ معابد مصري‌ را در هم‌ شكند و امتيازات‌ و درآمدهاي‌ سابق‌ آنان‌ را سلب‌ نمايد و ضمناً وضع‌ مالي‌ خويش‌ را مستحكم‌ بدارد. 

موقعي‌ كه‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) مصر را به‌ تصرف‌ خويش‌ درآورد فقط‌ سه‌ معبد از طرف‌ وي‌ به‌ طور رسمي‌ پذيرفته‌ شد كه‌ درآمد خويش‌ را محفوظ‌ نگاه‌ داشتند. محتملاً بعدها از طرف‌ كبوجيه‌ مستثنياتي‌ به‌ وجود آمد و براساس‌ كتيبه‌اي‌ كه‌ بر روي‌ مجسمه‌ي‌ واتيكان‌ حك‌ شده‌ حقوق‌ و مزاياي‌ ساير معابد نيز پايدار گرديد. تخريب‌ و ويراني‌ معابد مصر از طرف‌ كمبوجيه‌ از لحظه‌ي‌ معيني‌ آغاز گرديد يعني‌ از همان‌ موقعي‌ كه‌ مصريان‌ عليه‌ سلطه‌ و فرمانروايي‌ ايرانيان‌ قد علم‌ كردند و تخريب‌ معابد مصري‌ مسبوق‌ به‌ احساسات‌ مذهبي‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) نبود، بلكه‌ مولود افكار و نظراتي‌ بود كه‌ مي‌خواست‌ از نفوذ معابد و تأثير آنان‌ در مردم‌ بكاهد و به‌ اين‌ ترتيب‌ به‌ سهولت‌ بيشتري‌ طغيان‌ مردم‌ مصر را فرونشاند (9) همچنين‌ معبد اورشليم‌ به‌ وسيله‌ي‌ كورش‌ تجديد بنا شد و پادشاهان‌ هخامنشي‌ به‌ وسيله‌ي‌ يهوديان‌ مي‌كوشيدند تا پايگاهي‌ براي‌ حمله‌ و تجاوز به‌ مصر براي‌ خويش‌ فراهم‌ سازند و سپس‌ آنان‌ را به‌ عنوان‌ پايگاه‌ عليه‌ كوششها و مقاصد تجزيه‌طلبي‌ مصر مورد استفاده‌ قرار دهند و به‌ طوري‌ كه‌ « اي‌. شفتلويچ‌ » بيان‌ داشته‌ بحثي‌ درباره‌ي‌ تأثير متقابل‌ و يا اقتباس‌ ميان‌ مذهب‌ يهود و زردشت‌ در دوران‌ كورش‌ و كمبوجيه‌ وجود نداشته‌ است‌ و از اين‌رو عقيده‌ي‌ «كلمن‌» كه‌ مي‌كوشيد ثابت‌ كند يهوديان‌ در اسارت‌ بابل‌ درباره‌ي‌ مذهب‌ زردشت‌ آشنايي‌ داشتند، قابل‌ قبول‌ نيست‌. غالباً براي‌ اثبات‌ نظر موافق‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) نسبت‌ به‌ مذهب‌ يهود به‌ نامه‌هاي‌ ساكنين‌ يهودي‌ الفانتين‌ اشاره‌ مي‌كنند. در اين‌ نامه‌ كه‌ مورخ‌ به‌ تاريخ‌ سال‌ 407 قبل‌ از ميلاد است‌ گفته‌ شده‌ كه‌ معبد ساكنين‌ يهودي‌ الفانتين‌ قبل‌ از تصرف‌ مصر به‌ وسيله‌ي‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) ساخته‌ شده‌ است‌ و «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) در موقع‌ تخريب‌ معابد خدايان‌ مصري‌ به‌ معبد يهوديان‌ آسيبي‌ وارد نكرد، ولي‌ بايد متذكر شد كه‌ اين‌ طرز رفتار «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) معلول‌ آن‌ است‌ كه‌ مصريان‌ عليه‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) شورش‌ كردند، ولي‌ يهوديان‌ نسبت‌ به‌ وي‌ وفادار ماندند. علاوه‌ بر ان‌ همان‌طور كه‌ «ا.مه‌يه‌» منصفانه‌ خاطرنشان‌ ساخته‌ در اين‌ نامه‌ موضوع‌ رفتار «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) نسبت‌ به‌ معابد مصري‌ و معبد يهوديان‌ اغراق‌آميز توصيف‌ شده‌ و منظور اين‌ بوده‌ كه‌ معبد يهوديان‌ تجديد شود و از گزند دستبرد كاهنان‌ مصري‌ محفوظ‌ و در امان‌ باشد. 
در كتاب‌ عزرا درباره‌ي‌ توجه‌ و مراقبت‌ پادشاهان‌ ايران‌ نسبت‌ به‌ مذهب‌ يهود مطالب‌ زيادي‌ گفته‌ شده‌ و همين‌ امر سبب‌ گرديده‌ كه‌ بعضي‌ از مؤلفان‌ تصور كنند كه‌ در زمان‌ سلطنت‌ داريوش‌ مذهب‌ يهود در تمام‌ امپراطوري‌ ايران‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مذهب‌ دولتي‌ اعلان‌ گرديد، ولي‌ آن‌ عده‌ از محققان‌ كه‌ معتقدند رفتار پادشاهان‌ ايران‌ و نظر موافق‌ آنان‌ در مورد مذهب‌ يهود به‌ وسيله‌ي‌ مؤلفان‌ كتاب‌ مقدس‌ تورات‌ اغراق‌آميز جلوه‌ داده‌ شده‌ و آنان‌ با بيان‌ اين‌گونه‌ مطالب‌ نظرشان‌ چندان‌ متوجه‌ تاريخ‌ نبوده‌، بلكه‌ مي‌كوشيده‌اند با نگارش‌ اين‌گونه‌ مطالب‌ ملت‌ يهود را تشجيع‌ و تشويق‌ كنند و به‌ آنان‌ بفهمانند كه‌ پادشاهان‌ بزرگ‌ ماد و ايران‌ خدايان‌ آنان‌ را به‌ رسميت‌ شناخته‌ و از آنان‌ حمايت‌ و جانبداري‌ نموده‌اند، بيشتر مقرون‌ به‌ صحت‌ و حقيقت‌ است‌. بنابراين‌ در زمان‌ كورش‌ و «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) نظر مساعد آنان‌ در مورد مذاهب‌ موجود معلول‌ دو علت‌ است‌: يكي‌ مصالح‌ زمان‌ و ديگر ابتدايي‌ بودن‌ مذهب‌ خود آنان‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ توانايي‌ مبارزه‌ و رقابت‌ با اديان‌ شرق‌ مقدم‌ را كه‌ سابقه‌ي‌ چند هزار ساله‌ داشت‌، فاقد بود. 

سياست‌ مذهبي‌ «برديا» (گائوماتا – گئوماتا) كه‌ براساس‌ سنگ‌ نبشته‌ي‌ بيستون‌ معابد را ويران‌ مي‌ساخت‌، قابل‌ توجه‌ است‌. بايد ديد كه‌ منظور از اين‌ معابد كدام‌ معابد بوده‌ و به‌ چه‌ منظور و مقصودي‌ مورد تخريب‌ قرار مي‌گرفت‌؟ اين‌ مطلب‌ موجب‌ پيدايش‌ آثار زياد و جوابهاي‌ متعددي‌ است‌. ذيلاً به‌ تعبير و توجيه‌ نكات‌ اساسي‌ كتيبه‌ي‌ بيستون‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌.

1- از آنجا كه‌ طبق‌ آثار هرودوت‌ معلوم‌ مي‌شود كه‌ ايرانيان‌ در آن‌ زمان‌ معابدي‌ نداشتند بنابراين‌ بحث‌ درباره‌ي‌ ويراني‌ معابد كشورهاي‌ شكست‌ خورده‌ به‌ وسيله‌ي‌ مغها در اثر تعصبات‌ مذهبي‌ و تجديد بناي‌ اين‌ معابد به‌ وسيله‌ي‌ داريوش‌ بر مبناي‌ جلب‌ نظر و توجه‌ ساير مذاهب‌ بوده‌ است‌. 

2- از آنجا كه‌ «گائوماتا» (گئوماتا) اهل‌ ماد بود بنابراين‌ معابد ايرانيان‌ را خراب‌ مي‌كرد، زيرا مادها معبد نمي‌ساختند. طبق‌ عقيده‌اي‌ كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ محققان‌ تأييد گرديده‌ وقتي‌ كه‌ هرودوت‌ و «استرابن‌» مي‌نويسند كه‌ ايرانيان‌ فاقد معابد بودند بنابراين‌ منظور همان‌ معابد يونانيان‌ و در مشرق‌ معابد سربسته‌اي‌ بوده‌ كه‌ مخصوص‌ انجام‌ قرباني‌ بنا گرديده‌ است‌. طبق‌ عقيده‌ي‌ محققان‌ مذكور «گائوماتا» (گئوماتا) امكنه‌ي‌ محقري‌ را كه‌ در آن‌ آتش‌ مقدس‌ حفظ‌ مي‌شد يعني‌ آتشگاه‌ را ويران‌ مي‌ساخت‌. 

3- «گائوماتا» (گئوماتا) معابد پادشاهان‌ ايران‌ را ويران‌ مي‌ساخت‌. 

4- «گائوماتا» (گئوماتا) چون‌ مخالف‌ مذهب‌ زردشت‌ بود، بنابراين‌ معابد زردشتيان‌ را ويران‌ مي‌ساخت‌، ولي‌ داريوش‌ چون‌ از پيروان‌ مذهب‌ زردشت‌ بود بنابراين‌ در تجديد بناي‌ اين‌ معابد اقدام‌ مي‌نمود. 

بدون‌ اينكه‌ به‌ طور مشروح‌ در توجيه‌ اين‌ فرضيات‌ نظرياتي‌ ابراز كنيم‌ اين‌ نكته‌ را يادآورد مي‌شويم‌ كه‌ فرضيه‌ي‌ اول‌ (يعني‌ تخريب‌ معابد ملل‌ شكست‌ خورده‌ و مغلوب‌ به‌ وسيله‌ي‌ «گائوماتا- گئوماتا») چندان‌ مقرون‌ به‌ حقيقت‌ نيست‌. البته‌ در صورتي‌ كه‌ وضع‌ تاريخي‌ دوران‌ سلطنت‌ «گائوماتا» (گئوماتا) را از نظر دور نداريم‌، يقيناً اگر «گائوماتا» (گئوماتا) به‌ چنين‌ كاري‌ دست‌ مي‌زد عمل‌ وي‌ موجب‌ بروز شورش‌ ملل‌ مذكوري‌ مي‌گرديد، در صورتي‌ كه‌ ما شورشي‌ را عليه‌ «برديا» (گائوماتا – گئوماتا) در تاريخ‌ نداريم‌، علاوه‌ بر آن‌ اگر معابد ملل‌ شكست‌ خورده‌ و مطيع‌ مورد تخريب‌ قرار مي‌گرفت‌ يقيناً مؤلفان‌ يونان‌ در اين‌ باره‌ چيزي‌ مي‌نگاشتند و اين‌ مطلب‌ مكتوم‌ نمي‌ماند، در حالي‌ كه‌ همين‌ مورخان‌ مي‌گويند كه‌ خبر قتل‌ «سمرديس‌» ملل‌ تحت‌ سلطه‌ و انقياد ايران‌ را متأثر و اندوهگين‌ ساخت‌. بنابراين‌ بايد گفت‌ كه‌ تخريب‌ معابد فقط‌ در ايران‌ و ماد صورت‌ گرفته‌ است‌. فرضيه‌هاي‌ ديگر كه‌ فوقاً به‌ آنها اشاره‌ شده‌ (تخريب‌ معابد ملت‌ ايران‌ و پادشاهان‌ و همچنين‌ تخريب‌ معابد زردشتي‌) فاقد هرگونه‌ دليل‌ است‌. «گائوماتا» (گئوماتا)، (اعم‌ از اينكه‌ پسر كورش‌ بوده‌ و يا آن‌ كسي‌ كه‌ داريوش‌ او را بدان‌ نام‌ توصيف‌ كرده‌) به‌ عنوان‌ يك‌ ايراني‌ و يك‌ نفر از دودمان‌ هخامنشي‌ به‌ پادشاهي‌ رسيد. در بند 14 كتيبه‌ كه‌ موضوع‌ تخريب‌ معابد بيان‌ شده‌ بحثي‌ درباره‌ي‌ ملل‌ شكست‌ خورده‌ و يا اموال‌ سلطنتي‌ در ميان‌ نيست‌. بنابراين‌ موضوع‌ ويراني‌ معابد ايراني‌ در زمان‌ سلطنت‌ وي‌ موضوع‌ بي‌اساسي‌ است‌. دليلي‌ هم‌ وجود ندارد كه‌ برديا (گائوماتا – گئوماتا) به‌ ضرر و زيان‌ ايرانيان‌ و به‌ نفع‌ مادها اقداماتي‌ انجام‌ داده‌ باشد. همچنين‌ موضوع‌ تخريب‌ معابد زردشتي‌ به‌ وسيله‌ي‌ برديا قابل‌ توجيه‌ نيست‌. آن‌ كساني‌ كه‌ واقعاً زردشتي‌ بودند (مغها) معبد نداشتند و فقط‌ امكنه‌اي‌ براي‌ نگهداري‌ آتش‌ به‌ نام‌ آتشگاه‌ بنا مي‌كردند. در كتيبه‌ي‌ بيستون‌ صحبت‌ درباره‌ي‌ اين‌ گونه‌ آتشگاه‌ها در ميان‌ نيست‌، بلكه‌ موضوع‌ بحث‌ معابد عادي‌ و معمولي‌ است‌، به‌ عبارت‌ ديگر بناهاي‌ محكمي‌ كه‌ براي‌ انجام‌ مراسم‌ مذهبي‌ تخصيص‌ داده‌ شده‌ بود. واژه‌ي‌ فارسي‌ براي‌ تعيين‌ معني‌ و مفهوم‌ معبد ayadana به‌ زبان‌ اكدي‌ bitate (EMES) sa ilani (DINGIR. MES) ترجمه‌ شده‌ و به‌ زبان‌ عيلامي‌ an si-ya-an an na-ap-pan-na . يعني‌ اصطلاحات‌ معمول‌ براي‌ تعيين‌ و تعريف‌ معابد.

ريشه‌ شورش‌ گئوماتا 

اينك‌ به‌ طور مشروح‌ و مبسوط‌ نظر آن‌ عده‌ از محققان‌ را كه‌ تصور مي‌كنند «گائوماتا» (گئوماتا) چون‌ زرشتي‌ بود معابد خدايان‌ قبيله‌اي‌ ايرانيان‌ را ويران‌ مي‌ساخت‌، مورد تجزيه‌ و تحليل‌ قرار مي‌دهيم‌. اين‌ نظر كه‌ به‌ طور جازم‌ و قاطع‌ از طرف‌ «ج‌.مسينا» ابراز شده‌ خلاصه‌اش‌ به‌ شرح‌ ذيل‌ است‌: شورش‌ «گائوماتا» (گئوماتا) مبتني‌ بر اين‌ مقصد بود كه‌ اصلاحات‌ زردشت‌ را در تمام‌ ايران‌ تعميم‌ دهد بنابراين‌ «گائوماتا» (گئوماتا) به‌ جاي‌ آنكه‌ ايرانيان‌ را به‌ سوي‌ خويش‌ جلب‌ و جذب‌ نمايد معابد آنان‌ را كه‌ علاقه‌ و توجه‌ خاصي‌ نسبت‌ به‌ آنها ابراز مي‌داشتند، ويران‌ ساخت‌. 

اين‌ عقيده‌ قابل‌ توجه‌ است‌، گرچه‌ كلان‌ نمي‌توان‌ آن‌ را پذيرفت‌. شورش‌ «گائوماتا» (گئوماتا) را نمي‌توان‌ صرفاً به‌ عنوان‌ يك‌ امر مذهبي‌ تلقي‌ كرد. اقدامات‌ « گائوماتا » ( گئوماتا ) در درجه‌ي‌ اول‌ همان‌ مبارزات‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ بود كه‌ بين‌ آن‌ عده‌ از افرادي‌ كه‌ به‌ تمركز در قوه‌ي‌ سلطنت‌ معتقد بودند و اعيان‌ و اشراف‌ ايراني‌ كه‌ امتيازات‌ سابق‌ خويش‌ را از دست‌ داده‌ بودند، در گرفت‌. در وهله‌ي‌ اول‌ اختلافات‌ و تناقضاتي‌ بود كه‌ بين‌ قدرت‌ سلطنت‌ كه‌ مي‌خواست‌ پايگاه‌ نيرومندي‌ براي‌ سلطه‌ و اقتدار خود نه‌ تنها در ايران‌، بلكه‌ در كليه‌ي‌ كشورهاي‌ شكست‌ خورده‌ و مطيع‌ پيدا كند، با اعيان‌ و اشرافي‌ كه‌ در حفظ‌ و نگاهداري‌ مالياتها از كشورهاي‌ فتح‌ شده‌ ذي‌ علاقه‌ بودند، آغاز گرديد. در يك‌ چنين‌ موقع‌ تاريخي‌ برديا نظر خود را معطوف‌ دين‌ زردشت‌ نمود، ديني‌ كه‌ جنبه‌ي‌ جهاني‌ داشت‌ و از لحاظ‌ كيفيت‌ و حقيقت‌ خود در قالب‌ تحديدات‌ قومي‌ و قبيله‌اي‌ در نمي‌آمد و استعداد و قابليت‌ آن‌ را نيز داشت‌ كه‌ دين‌ امپراطوري‌ هخامنشيان‌ شود، ولي‌ هنوز درباره‌ي‌ اينكه‌ آيين‌ زردشتي‌ يك‌ آيين‌ رسمي‌ كليه‌ي‌ امپراطوري‌ گردد سخني‌ در ميان‌ نبود. «برديا» «گائوماتا» (گئوماتا) قبل‌ از همه‌ چيز كوشيد تا آيين‌ زردشت‌ را در مبارزه‌ي‌ با اعيان‌ و اشرافي‌ كه‌ حتي‌ در حيات‌ معنوي‌ و روحاني‌ خويش‌ مي‌خواستند استقلال‌ كامل‌ داشته‌ باشند، مجهز نمايد. اشراف‌ قبيله‌اي‌ ايران‌ مانند كليه‌ي‌ ملت‌ ايران‌ خدايان‌ قديم‌ ايران‌ را كه‌ زردشت‌ عليه‌ آنها قيام‌ نمود، پرستش‌ مي‌كردند. ويراني‌ معابد معلول‌ مقاصد سياسي‌ بود نه‌ تعصبات‌ مذهبي‌. برديا سعي‌ داشت‌ تا قدرت‌ و سلطه‌ي‌ اعيان‌ قبيله‌اي‌ را در هم‌ شكند و پر واضح‌ است‌ كه‌ تخريب‌ معابد صرفاً جنبه‌ي‌ ظاهري‌ و صوري‌ نداشت‌، بلكه‌ منظور از انجام‌ اين‌ كار سلب‌ قدرت‌ و اهميت‌ اين‌ معابد بود. برديا كه‌ در مبارزه‌ي‌ خود عليه‌ اشراف‌ قبيله‌اي‌ به‌ مردم‌ متكي‌ بود گمان‌ نمي‌رود كه‌ تخريب‌ معابد به‌ دست‌ وي‌ چندان‌ اثري‌ در مردم‌ داشته‌ باشد. 

از طرف‌ ديگر آيين‌ زردشت‌ در دوره‌ي‌ زمامداري‌ برديا جنبه‌ي‌ آيين‌ رسمي‌ دولتي‌ پيدا مي‌كرد، پس‌ اگر موضوع‌ بحث‌ فقط‌ ويراني‌ معابد اشراف‌ قبيله‌اي‌ و ايجاد ارتباط‌ نزديك‌ با مردم‌ بود در اين‌ صورت‌ ترديدي‌ باقي‌ نمي‌ماند كه‌ مقصد از شورش‌ برديا اين‌ بود كه‌ آيين‌ زردشتي‌ آيين‌ رسمي‌ ايران‌ و ماد گردد و اين‌ مذهب‌ تمركز يابد. 

اين‌ تمايلات‌ و علايق‌ آن‌ قدر به‌ موقع‌ بود و جنبه‌ي‌ مترقي‌ داشت‌ كه‌ حتي‌ داريوش‌ نماينده‌ي‌ اشراف‌ قبيله‌اي‌ وقتي‌ به‌ سلطنت‌ رسيد نتوانست‌ به‌ طور كامل‌ آنها را ناديده‌ انگارد. او معابد خدايان‌ غير زردشتي‌ را تجديد نمود و ضمناً آيين‌ زردشتي‌ را نيز مورد انكار قرار نداد. بر همين‌ اساس‌ بين‌ سنتها و عادات‌ مذاهب‌ باستاني‌ ايران‌ ماقبل‌ زردشت‌ با تعاليم‌ زردشت‌ چنان‌ اختلاط‌ و امتزاجي‌ حاصل‌ شد كه‌ به‌ نام‌ آيين‌ هخامنشيان‌ درآمد و اين‌ اختلاط‌ به‌ هيچ‌وجه‌ مايه‌ي‌ شگفتي‌ ما نبايد بشود. خدايان‌ قبيله‌اي‌ به‌ هيچ‌وجه‌ منظور تمركز دولت‌ را تأمين‌ نمي‌كردند و اين‌ امر فقط‌ به‌ وسيله‌ي‌ آيين‌ زردشت‌ امكان‌پذير بود. و آيين‌ زردشت‌ در تحكيم‌ و استقرار مباني‌ قدرت‌ وسيله‌ي‌ بسيار نافذي‌ بود. و به‌ همين‌ علت‌ اهورمزدا خداي‌ آيين‌ زردشت‌ مورد توجه‌ قرار گرفت‌. 

ضمناً مبارزه‌ و قيام‌ عليه‌ خدايان‌ قبيله‌اي‌ كه‌ دشمن‌ اهورمزدا به‌ شمار مي‌رفتند خصومت‌ و عناد عليه‌ اشراف‌ قبيله‌اي‌ بود و داريوش‌ نمي‌توانست‌ دست‌ به‌ چنين‌ كاري‌ بزند، زيرا خود وي‌ نماينده‌ي‌ اين‌ طبقه‌ي‌ اشراف‌ بود و به‌ آنان‌ اتكاء داشت‌ و از اين‌رو در زمان‌ سلطنت‌ داريوش‌ مذاهب‌ خدايان‌ قبيله‌اي‌ نيز استقرار يافت‌، ولي‌ اين‌ خدايان‌ مقامشان‌ پايين‌تر از مقام‌ اهورمزدا بود. وقتي‌ كه‌ اهورمزدا تفوق‌ خود را بر خدايان‌ ديگر احراز نمود مغها نيز جزو روحانيون‌ دربار هخامنشيان‌ درآمدند. بار ديگر بايد موضوع‌ اينكه‌ در زمان‌ سلطنت‌ داريوش‌ مغها مورد تعقيب‌ قرار مي‌گرفتندو اين‌ خبر در افواه‌ زياد شايع‌ شده‌ است‌، مورد تكذيب‌ قرار گيرد. 

روابط‌ حسنه‌ مغها و داريوش‌ 

همان‌طور كه‌ « ماركوارت‌ » و « مسينا » و ساير محققان‌ يادآور شده‌اند از طرف‌ داريوش‌ و پادشاهان‌ بعدي‌ هيچ‌گونه‌ مناسبات‌ خصمانه‌ با مغها وجود نداشته‌ است‌ و در دربار هخامنشيان‌ مغها اهميت‌ خاصي‌ داشتند و آثار باستاني‌ اين‌ مطلب‌ را مورد تأييد قرار داده‌ است‌. 

از آثار « كتزي‌ » (كتزياس‌) چنين‌ برمي‌آيد كه‌ مغها از مقبره‌ي‌ داريوش‌ مراقبت‌ مي‌كردند. طبق‌ گفته‌ي‌ بعضي‌ ديگر، مغها مربيان‌ فرزندان‌ پادشاه‌ بودند. 

طبق‌ گفته‌ي‌ سيسرون‌ در عرف‌ ايرانيان‌ قبل‌ از آنكه‌ كسي‌ به‌ مقام‌ سلطنت‌ برسد مي‌بايستي‌ در نزد مغها تعليمات‌ لازمه‌ و تربيت‌ كافي‌ فراگيرد.

از اخبار هرودوت‌ به‌ خوبي‌ مستفاد مي‌شود كه‌ خشايارشا قبل‌ از مشاوره‌ي‌ با مغها به‌ هيچ‌ امر مهمي‌ اقدام‌ نمي‌نمود. مغها ارتش‌ ايران‌ را در لشكركشيها همراهي‌ مي‌كردند و همچنين‌ از آتش‌ مقدس‌ نيز مواظبت‌ مي‌نمودند. نام‌ يكي‌ از مغهايي‌ كه‌ در لوحه‌هاي‌ «پرسپوليس‌» (تخت‌ جمشيد) ياد شده‌ است‌ با اصطلاح‌ yazata زردشتي‌ ارتباط‌ پيدا مي‌كند. بعد از انتشار قسمتي‌ از اسناد و مدارك‌ پرسپوليس‌ (تخت‌ جمشيد) فعاليت‌ و خدمات‌ مغها در آن‌ نقطه‌ به‌ هيچ‌وجه‌ مورد ترديد نيست‌. مغها نگهبان‌ آتش‌ مقدس‌ بودند و از انبارهاي‌ پادشاهي‌ مواد و آذوقه‌ دريافت‌ مي‌داشتند. در پرسپوليس‌ در حدود سيصد پارچه‌ ظروف‌ مخصوص‌ انجام‌ مراسم‌ مذهبي‌ از قبيل‌ بشقاب‌ و سيني‌ و هاون‌ پيدا شده‌ كه‌ جنس‌ آن‌ سنگ‌ سبز محكم‌ است‌. از اين‌ عده‌ ظروف‌ در روي‌ تعداد دويست‌ و سه‌ ظرف‌ نوشته‌ هايي‌ به‌ زبان‌ عيلامي‌ وجود دارد و ضمناً واژه‌ي‌ (havana) hwn كه‌ يك‌ واژه‌ي‌ فني‌ براي‌ هاوني‌ است‌ كه‌ در آن‌ شيره‌ي‌ « خائوما » (هئوما) را مي‌گرفتند، در روي‌ ظروف‌ مخصوص‌ خوانده‌ مي‌شود. بنابراين‌ ظروف‌ مزبور براي‌ تهيه‌ي‌ «خائوما» (هئوما) مورد استفاده‌ قرار مي‌گرفته‌ است‌. 

در روي‌ يكي‌ از مهرهاي‌ «پرسپوليس‌» (تخت‌ جمشيد) مراسم‌ تهيه‌ي‌ «خائوما» (هئوما) نمايش‌ داده‌ شده‌ است‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ كه‌ دو مغ‌ در لباس‌ مادها در برابر آتش‌ محراب‌ ايستاده‌اند يكي‌ از آنها شاخه‌هايي‌ در دست‌ گرفته‌ كه‌ شايد همان‌ شاخه‌هاي‌ خائوما (هئوما) باشد و مغ‌ ديگر دو چوب‌ به‌ طرف‌ آتش‌ مقدس‌ دراز كرده‌ است‌. 

در زمان‌ خشايارشا نفوذ و نقش‌ مغها بيش‌ از پيش‌ قوت‌ گرفت‌. «سيسرون‌» مي‌نويسد كه‌ خشايارشا طبق‌ صلاحديد و نظر مغها معابد يونانيان‌ را طعمه‌ي‌ حريق‌ قرار مي‌داد، زيرا مغها تمام‌ جهان‌ را معبد و پرستشگاه‌ مي‌دانستند و توقيف‌ و تحديد خدايان‌ را در چهار ديوار معبد گناه‌ مي‌پنداشتند. به‌ طوري‌ كه‌ بعضي‌ از محققان‌ نوشته‌اند در زمان‌ خشايارشا تقويم‌ زردشتي‌ تدوين‌ گرديد و مورد استفاده‌ قرار گرفت‌. 

همان‌طور كه‌ در فوق‌ اشاره‌ شد خشايارشا درصدد تمركز مذهب‌ برآمد و با وجود آنكه‌ در دوران‌ سلطنت‌ خشايارشا آيين‌ زردشتي‌ عليه‌ خدايان‌ قبيله‌اي‌ قيام‌ نمود، ولي‌ آيين‌ هخامنشيان‌ به‌ طور كلي‌ امتزاج‌ و اختلاطي‌ بود از آيين‌ زردشتي‌ و معتقدات‌ مذهبي‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ و بايد خطرنشان‌ ساخت‌ كه‌ اين‌ اختلاط‌ و امتزاج‌ نه‌ تنها در آيين‌ هخامنشيان‌ مشهود و عيان‌ است‌، بلكه‌ از آثار تمدن‌ ايران‌ نيز كه‌ اختلاطي‌ از تمدن‌ ايران‌ با يونان‌ و آشور و مصر و سيار كشورهاست‌ اين‌ اصل‌ جلوه‌گري‌ مي‌كند. 

اما در مورد ملل‌ شكست‌ خورده‌ و مطيع‌ همان‌ سياست‌ و تدبير ديني‌ كورش‌ و «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) در ساليان‌ بعد نيز ادامه‌ يافت‌، بدين‌ معني‌ كه‌ پادشاهان‌ هخامنشي‌ در مصر خدايان‌ مصر و در اورشليم‌ يهوه‌ و در آسياي‌ صغير خدايان‌ يونان‌ و در بابل‌ مردوك‌ و غيره‌ را مورد احترام‌ قرار مي‌دادند، ولي‌ همين‌ كه‌ موقعيت‌ داريوش‌ تثبيت‌ گرديد وي‌ عيلاميها و سكاها (سكا) را متهم‌ نمود كه‌ آنان‌ اهورمزدا را پرستش‌ نمي‌كنند و از آغاز سلطنت‌ داريوش‌ ابراز نظر موافق‌ و مساعد نسبت‌ به‌ اديان‌ و مذاهب‌ مختلف‌ معلول‌ همان‌ روشي‌ بود كه‌ ملل‌ شكست‌ خورده‌ بتوانند جزو امپراطوري‌ ايران‌ باقي‌ بمانند. ولكن‌ اگر مقاومت‌ و يا شورشي‌ از طرف‌ آنها بر پا مي‌شد آن‌ گاه‌ ايرانيان‌ درصدد ويران‌ كردن‌ معابد آنان‌ برمي‌آمدند. (10)

پانوشتها :

1- داندامايف‌، محمد، ايران‌ در قرون‌ نخستين‌ هخامنشي‌، ترجمه‌: روحي‌ ارباب‌، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌ – فرهنگي‌، 1381

2- «اي‌ .م‌. دياكونوف‌» مي‌نويسد: «مرز دقيق‌ و منجزي‌ بين‌ عقايد قديم‌ و مذهب‌ زردشت‌ وجود نداشت‌ «تعاليم‌ گاتها را نمي‌توان‌ مذهب‌ زردشتي‌ دانست‌، زيرا تعيين‌ مرز بين‌ پايان‌ تعاليم‌ زردشت‌ و شروع‌ عقايد قبيله‌اي‌» كار آساني‌ نيست‌. ضمناً فرق‌ بين‌ موضوع‌ مذهب‌ گاتها و مذهب‌ هند و ايراني‌ قديم‌ به‌ كمال‌ وضوح‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. زردشت‌ اصلاحات‌ عميق‌ در امر مذهب‌ به‌ وجود آورد. وي‌ ايمان‌ و عقيده‌ را محصور در اهورمزدا و پيروزي‌ نهايي‌ او دانست‌ و كليه‌ي‌ خدايان‌ قبيله‌اي‌ را منكر شد و آنان‌ را پايين‌تر از اهورمزدا قرار داد. 

3- مقايسه‌ شود نام‌ خداي‌ «ميتريدات‌» كه‌ به‌ خزانه‌داران‌ كورش‌ دوم‌ اطلاق‌ مي‌شد و همچنين‌ فرمانده‌ كشتي‌ داريوش‌ دوم‌ نيز به‌ همين‌ نام‌ ناميده‌ مي‌شد (پاپيروسهاي‌ الفانتين‌) 

4- «پولي‌ ئن‌» مي‌نويسد كه‌ در دوران‌ سلطنت‌ داريوش‌ اول‌ ايرانيان‌ آتش‌ و آب‌ مقدس‌ را مورد ستايش‌ قرار مي‌دادند. 

5- درباره‌ي‌ رعايت‌ مراسم‌ زردشتي‌ از تدفين‌ مغها هرودوت‌ (140/1) استرابن‌ (XV,3,20) سيسرون‌ (Tuscul.,I,45,180) و ساير مؤلفان‌ باستاني‌ نيز مطالبي‌ دارند. اخيراً اطلاعات‌ ما درباره‌ي‌ مراسم‌ تدفين‌ ايرانيان‌ قديم‌ فزون‌تر شده‌ است‌. در سال‌ 1939 « ا.اشميدت‌ » در فاصله‌ي‌ يك‌ كيلومتر در شمال‌ غرب‌ تراس‌ پرسپوليس‌ (تخت‌جمشيد) گورستاني‌ را كشف‌ كرد كه‌ به‌ احتمال‌ قوي‌ مربوط‌ به‌ قرن‌ چهارم‌ قبل‌ از ميلاد است‌. در اين‌ گورستان‌ 31 جسد پيدا شده‌ كه‌ در 24 قبر تابوتهاي‌ گلين‌ قرار داشته‌ است‌. استخوانهاي‌ هفت‌ نفر (سه‌ بچه‌: يك‌ زن‌ و بقيه‌ مرد) در گودالهاي‌ معمولي‌ بدون‌ تابوت‌ كشف‌ شده‌ است‌. در روي‌ بعضي‌ از قبور مقداري‌ سنگ‌ ريخته‌ شده‌. اموات‌ را النگو و ظروف‌ و صوربازيچه‌ و ساير لوازم‌ و ادوات‌ به‌ خاك‌ مي‌سپردند. اين‌ گونه‌ تدفينهاي‌ مشابه‌ در شوش‌ و بابل‌ متعلق‌ به‌ زمان‌ سلوكيها و پارتها ديده‌ شده‌. در پرسپوليس‌ (تخت‌ جمشيد) ظروفي‌ پيدا شده‌ كه‌ در آن‌ استخوانهاي‌ مرده‌ كه‌ از گوشت‌ جدا شده‌ دفن‌ گرديده‌، ولي‌ هرتسفلد تاريخ‌ اين‌ گونه‌ تدفين‌ را به‌ زمان‌ بعد از هخامنشيان‌ مربوط‌ دانسته‌. به‌ عقيده‌ي‌ وي‌ ظروف‌ حاوي‌ استخوانهاي‌ مرده‌ متعلق‌ به‌ دوران‌ هخامنشيان‌ فقط‌ در ايالت‌ سكوندود در اطراف‌ درياچه‌ي‌ اروميه‌ (رضائيه‌) به‌ عبارت‌ اخري‌ در سرزمين‌ ماد قديم‌ كشف‌ شده‌ و به‌ «گائوماتا» (گئوماتا) و پيروان‌ او تعلق‌ دارد. Iran in the ancient East, pp. 505 ff.217-218 قبرهاي‌ متعلق‌ به‌ دوران‌ هخامنشيان‌ در شوش‌ نيز در حالي‌ كه‌ بزرگسالان‌ در گودالهاي‌ عادي‌ و بچه‌ها در ظروف‌ دفن‌ شده‌اند پيدا شده‌ است‌. 

6- در گاتها دستورهاي‌ معيني‌ درباره‌ي‌ مراسم‌ تدفين‌ وجود ندارد. «هرتل‌» معتقد است‌ كه‌ مغها به‌ قصد تحريف‌ روح‌ مذهب‌ زردشت‌ در اوستاي‌ صغير موضوع‌ منع‌ تدفين‌ اجساد را طرح‌ نمودند، وي‌ دلايل‌ ذيل‌ را اقامه‌ مي‌نمايد: چنانچه‌ زردشت‌ دستور داده‌ بود كه‌ اموات‌ را دفن‌ نكنند «آيا يكي‌ از پيروان‌ مشهور و مؤمن‌ وي‌ داريوش‌ اجازه‌ مي‌داد كه‌ وي‌ را دفن‌ كنند؟» 

7- در آثار مربوط‌ به‌ آيين‌ زردشت‌ غالباً با نظراتي‌ مواجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ بر اساس‌ آن‌ طبق‌ گاتها جهان‌ بدي‌ و پليدي‌ به‌ وسيله‌ي‌ اهريمن‌ آفريده‌ شده‌ ضمناً در بدايت‌ اهور مزدا جهان‌ را بيافريد و سپس‌ عده‌اي‌ از مخلوقات‌ (daeva) از روي‌ شعور و اراده‌ به‌ اهريمن‌ گرويدند بنابراين‌ گاتها اهريمن‌ را خالق‌ جهان‌ بدي‌ و پليدي‌ نمي‌دانند.

8- در بغاز كوي‌ قراردادي‌ پيدا شده‌ كه‌ بين‌ پادشاه‌ «خت‌» موسوم‌ «به‌ شوپولولي‌ اوما» و پادشاه‌ «ميتايي‌» در حدود سال‌ 1380 قبل‌ از ميلاد منعقد شده‌ است‌. در اين‌ زمان‌ هنوز هندوها و ايرانيها از يكديگر جدا نشده‌ بودند. در اين‌ قرار داد از «ميترا» و «وارونا» و «ايندرا» ياد شده‌، ولي‌ درباره‌ي‌ اهورمزدا سخني‌ در ميان‌ نيست‌. 

9- ضمناً هرودوت‌ به‌ طور اغراق‌آميز خصومت‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) را نسبت‌ به‌ مقدسين‌ مصر بيان‌ مي‌كند و متذكر مي‌گردد كه‌ وي‌ آپيس‌ را كشت‌ و مقبره‌ي‌ آپيس‌ را ويران‌ كرد. هيچ‌ يك‌ از منابع‌ مصري‌ خبر مؤلفان‌ باستاني‌ را مبني‌ بر اينكه‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) احساسات‌ مذهبي‌ مصريان‌ را مورد تخطئه‌ قرار داده‌ تأييد نمي‌كند. اين‌ اخبار يقيناً بعد از هخامنشيان‌ جعل‌ شده‌ است‌. طبق‌ گفته‌هاي‌ مصريان‌ در «ممفيس‌» «آپيس‌» در سال‌ ششم‌ سلطنت‌ «كبوجيه‌» (كمبوجيه‌) بدرود زندگي‌ گفت‌ و با جلال‌ و جبروت‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. براي‌ تدفين‌ وي‌ كمبوجيه‌ يك‌ تابوت‌ سنگي‌ منقوش‌ هديه‌ كرد و «آپيس‌» بعدي‌ هم‌ بعد از مرگ‌ كبوجيه‌ در سال‌ چهارم‌ سلطنت‌ داريوش‌ يعني‌ در سال‌ 518 قبل‌ از ميلاد جهان‌ را وداع‌ كرد. كتيبه‌ي‌ يكي‌ از روحانيون‌ «سائيس‌» موسوم‌ به‌ «اوجا گوروسنت‌» حاكي‌ است‌ بر اينكه‌ «كبوجيه‌» در مصر بر اساس‌ عادات‌ و رسوم‌ محلي‌ حكومت‌ مي‌كرد و از معابد حمايت‌ مي‌نمود و از معبد «سائيس‌» سربازان‌ خود را بيرون‌ راند و به‌ طوري‌ كه‌ «ژ.پزنر» اشاره‌ مي‌كند در اين‌ كتيبه‌ تحريفاتي‌ وجود ندارد، زيرا پس‌ از مرگ‌ كبوجيه‌ تهيه‌ شده‌ و براي‌ اينكه‌ عابرين‌ بتوانند آن‌ را بخوانند در معرض‌ ديد مردم‌ قرار گرفته‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌ «اوجا گوروسنت‌» با تمام‌ تعلقاتي‌ كه‌ به‌ «كبوجيه‌» داشت‌ درباره‌ي‌ شورش‌ مصريان‌ و سركوبي‌ شديد آنها از طرف‌ ايرانيان‌ مطالبي‌ بيان‌ كرده‌ است‌. وي‌ كبوجيه‌ را يك‌ مرد خدا ترس‌ مي‌داند كه‌ اعمال‌ و رفتار خشونت‌آميز سربازان‌ وي‌ هيچ‌ ارتباطي‌ با طرز فكر او ندارد. 

10- مخالفت‌ و سركوبي‌ شديد و سخت‌ خشيارشا با معبد «مردوك‌» كه‌ از خدايان‌ دولتي‌ بابل‌ بود در اين‌ مورد اهميت‌ خاصي‌ دارد. از آغاز سلطنت‌ كورش‌ بابل‌ يكي‌ از سلطنتهاي‌ جداگانه‌اي‌ بود كه‌ جزو قلمرو حكومت‌ هخامنشيان‌ به‌ شمار مي‌آمد. پادشاهان‌ ايران‌ در بابل‌ لقب‌ رسمي‌ «پادشاه‌ بابل‌ پادشاه‌ كشورها» را داشتندو در موقع‌ نشستن‌ بر تخت‌ سلطنت‌ زمام‌ امور را از دست‌ مردوك‌ مي‌گرفتند و اين‌ تشريفات‌ عبارت‌ از اين‌ بود كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ پادشاه‌ جديد دست‌ مردوك‌ در دست‌ گرفته‌ مي‌شد. شهر بابل‌ يكي‌ از پايتختهاي‌ پادشاهي‌ بود، ولي‌ وقتي‌ كه‌ بابل‌ عليه‌ ايرانيان‌ قيام‌ كرد خشيارشا سلطنت‌ بابل‌ را ويران‌ نمود و معبد اصلي‌ «اساهيل‌» را خراب‌ كرد و مجسمه‌ي‌ مردوك‌ و ساير خدايان‌ را به‌ ايران‌ برد. وي‌ ديگر خود را پادشاه‌ بابل‌ نناميد و از احترام‌ گذاشتن‌ به‌ احساسات‌ مذهبي‌ بابليها خودداري‌ نمود. از اين‌ تاريخ‌ ديگر بابل‌ به‌ عنوان‌ يك‌ شهر مقدس‌ وجود نداشت‌ و قسمت‌ اعظم‌ سرزمين‌ آن‌ غير مسكون‌ ماند (مراجعه‌ شود به‌: Arr., Anab; VII, 17; Diod; II,9,5 ) بر طبق‌ منابع‌ يوناني‌ شورش‌ بابل‌ به‌ سال‌ 480 در موقعي‌ كه‌ لشكركشي‌ خشيارشا عليه‌ يونان‌ با شكست‌ روبه‌رو شد، آغاز گرديد. از بابل‌ اسناد مالي‌ محفوظ‌ مانده‌ كه‌ مورخ‌ به‌ سال‌ سلطنت‌ «بعل‌ شيمانني‌» و «شاماش‌ اربي‌» است‌ و آنان‌ كساني‌ هستند كه‌ عليه‌ خشيارشا قيام‌ نمودند.

منبع کانون پژوهشگران ایرانی حکمت و فلسفه

 لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

شرح‌ نخستين‌ مبارزه‌ مذهبي‌ در ايران‌ (به‌ روايت‌ داندامايف‌)

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

خودآرایی و محیط آرایی در ایران باستان

 


zane ashkani

 

خودآرایی و محیط آرایی در ایران باستان

نگارنده : ققنوس 

 

وقتی سخن از آرایه های زندگی به میان می آید، بی اختیار به سرزمین کهنی می اندیشم که ازدیرباز، مهد کهن ترین تمدّن های بشری بوده و عظیم ترین حوادث تاریخی در آن، شکل گرفته اند. سرزمینی که آن را به عنوان مهد قانون شناخته اند و آن قدر این خصیصه شاخص بوده که ملل دنیای کهن از آن، ضرب المثلی ساخته بودند و به هر چیز که ثابت و استوار بود و تغییر و دیگرگونی در آن راه نداشت، به طعنه «قانون پارسی» می گفتند.
قانونی که نشان و اصل اوّل مدنیّت به شمار می رفت. مورّخان دنیای کهن، چه یونانیان، چه رومیان و چه اعراب، از ایران و ایرانیان، چنین یاد کرده اند: مردمانی که سخت پای بند به اصول اخلاق اند و آراسته به بهترین و برترین صفات و خصایص انسانی. این مردمان، جامه های آراسته و زیبا بر تن می کنند؛ در شکیبایی و پایداری، شهره آفاق اند و وقتی سخن از کیانشان به میان آید، از بذل جان، دریغ نمی ورزند. نسبت به اسیران و زخمیان در میدان کارزار، چونان پدری با فرزند رفتار می کنند؛ تو گویی خداوند در وجودشان هزاران کاریز از عشق و معنویت به ودیعه نهاده است.

مردمان ایران زمین، نیکوسرشت اند و بدخواهی در دل آنان راه ندارد. ایرانیان، مردمانی هنرمند و هنر دوست اند و بی شک خداوندان شعر و شعورند و هنر در زندگی روزمرّه آنها جای ویژه دارد. چه در سفالینه هایشان و چه در حجّاری هایی که در دل کوه ها نموده اند، عظیم ترین آثار و شگفتی های هنری را پدید آورده اند که اعجاب و تحسین هر بیننده ای را برمی انگیزد. در این مقاله سعی شده است آنچه از آداب و رسوم و هنر رفتار مردمان ایران پیش از اسلام به دست ما رسیده، از زاویه موضوع این دفتر (آراستگی) مورد بررسی قرار گیرد و به طور اجمالی به جلوه های آراستگی در دوره های مختلف عهد کهن، پرداخته شده است.

ناگفته نگذارم که آنچه سیّاحان و مورّخان عهد باستان (مانند: هِرودُت، هِکاته، گِزِنوفون، پلوتارْک، آریستوفانِس، آتِناثیوس، و…) را به اعجابْ وامی داشت، در مرتبه نخست، نه آرایه های ظاهری، بلکه آراستگی ها و پیراستگی های اخلاقی ایرانیان بود. بدین ترتیب، گرویدن این مردم به اسلام و مکتب اهل بیت(ع) – به عنوان آیینی که در آداب زیست و ارزش های والای انسانی حرف آخر را می زند – را باید نتیجه همان پاک نهادی، آزادگی و نیک خویی آنها دانست که بِدان شُهره بوده اند.

اینک، این افتخار، ما را بس که ایرانی هستیم و از نسل مردانِ مرد و وارث یکی از عظیم ترین تمدّن های بشری و دلْ سپرده بهترین دین حضرت دوست!

باشد که قدر خود و کیان خود را نیک بدانیم و گوهر وجودی خود را پاس نهیم!

1. دوره ماد
اسباب منزل
در آثار مکشوف در تپه سِیَلْک و گنج زیوه لرستان، از هنر مادی برای تزیین ظروف، استفاده شده است. باستان شناسان، در کوه های لرستان، آثار فلزّی و سفالی بسیاری کشف کرده اند که نقش های آن نشانگر مهارت و چیره دستی هنرمندان مادی است.

هنر معماری و تزیین
از معماری های مادها چیزی برای پژوهشگران، شناخته شده نیست. تنها تعدادی قبور صخره ای متعلّق به آن دوره می توانند تصویری از معماری آن زمان را به دست دهند. این قبور، دارای تصاویر و تزیینات زیادی هستند. بر سردرِ مقبره ها کنده کاری هایی بر روی سنگ، مشاهده می شود که به آنها زینت خاصی می دهد. در این مقابر و مقابر مشابه، ستون ها و کنده کاری های روی سنگ به چشم می خورد. از این دست کنده کاری ها، در جنوب روسیه تا ماورای قفقاز به گونه ای چشمگیر وجود دارد و مورد توجه خاصّ شرق شناسان است. مادها در سنگ تراشی زبردست بودند و نقش های صخره ای بر جا مانده از آنها، سختی کار و هنرمندی آنان را نشان می دهد، مثل نقش خورشیدی که در حال پرتوفشانی است. این نقش بر بالای سردرِ مقبره ای بین کرمانشاه و همدان، کنده کاری شده است. یکی از زیباترین و شگفت انگیزترین اثر این دوره، دِژ مرکزی اِکباتانه (همدان) با هفت دیوار متّحدالمرکز است که هر یک بلندتر از قبلی و به رنگ های سفید و سیاه و سرخ و آبی و زرد و قهوه ای و کنگره های آنها نیز نقره فام و زردْفام بودند و هر دژ داخلی بلندتر از دژ خارجی آن بوده است. درون آن از چوب سِدر و سَروْ ساخته شده بود و تیرهای سقف و ستون های سردر و دالان ها با صفحات طلا پوشیده شده بودند و پوشش سفال ها از نقره خالص بود.

از نمونه آثار سنگی می توان به «شیر سنگی» که در همدان است، اشاره نمود. این شیر تا سال 1930 میلادی سالم بود؛ ولی پس از این تاریخ، صدماتی دیده است.

باغ
باغ های زیبای ایران در این دوره چنان زبانزد عام و خاص بودند که حتی باغ های معلَّق بابِل (که یکی از عجایب هفت گانه عهد کهن محسوب می شد) را تقلیدی از باغ های عهد مادی در ایران می دانند. به این باغ ها «پردیس» می گفتند که به معنای «بهشت» است. سرسبزی و شکوه و عظمت این باغ ها هر بیننده ای را به تحسین وا می داشت.

زیورآلات
در آثار طلا و نقره ای که از این دوره برجا مانده است، زیورآلاتی مشاهده می شود، مثلاً سینه ریزی که از گنجینه زیوه (در لرستان) به دست آمده و در آن می توان اشکال واقعی و تخیّلی حیوانات را مشاهده کرد. در این سینه ریز، از طلای خالص استفاده شده و نقوشی در نهایتِ ظرافت و دقّت بر آن، ترسیم شده اند. در ساخت سینه ریزها، النگوها و گوشواره ها از نقش سر حیوانات عجیب و غریب، یاری می گرفتند. در ساخت این زیورآلات، با ابزارهای بسیار دقیق و مفتول های نوک تیز، تصاویری از جانوران و گیاهان (به صورت شاخه ها و گل ها) قلم کاری شده است. زیورسازان این دوره آن قدر چیره دست بودند که گاه و بی گاه از آثار یا سبک آنها در ساختن کاخ ها و اشیای عهد هخامنشی استفاده می شد .

کفش و لباس
در این دوره، تفاوت هایی در لباس های افراد، دیده می شود. این تفاوت ها نه تنها نشانگر تعلّق آنها به طبقه ای خاص، بلکه نشانگر حد و مرز قبایل مختلف نیز بوده است.

مادی ها معمولاً بر کمر خود، شمشیری کوتاه و بر روی سر، کلاهی به شکل بَشلیق(کلاه سرداری) و چکمه بلندی نیز بر پا داشتند.

لباس های عامه مردم در این دوره شباهت بسیار زیادی به مردمان خِطّه کردستان در زمان حال داشته است. اعیان و اشراف، لباس های بسیار مجلَّل و شکیلی بر تن داشتند، تا آن جا که برخی از مورّخان، لباس های مردم مرفّه و اعیان عهد هخامنشی را تا حدّ زیادی برگفته از لباس های این عهد می دانند.

عامه مردم ماد، روی نیم تنه و پیراهنی آستین کوتاه (تا زانو)، پوستی افکنده، آن را بر شانه چپ، استوار می ساختند و گاهی هم پوست را از زیر کمربند، رد می کردند. مردم ثروتمند، پوست یوزپلنگ و مستمندان پوست گوسفند به کار می بردند. رسمِ افکندنِ پوست بر شانه، تا امروز نیز در میان شبانان کوهستان های آذربایجانْ محفوظ مانده است.

2. اسباب منزل
در گنجینه هخامنشی که از پاسارگاد (در نزدیکی شیراز) به دست آمده و متعلق به سده های چهار و پنج پیش از میلاد مسیح است، قاشقی از جنس نقره در نهایتِ ظرافت هست که دسته آن، خمیده و به تندیس سریک مرغابی ختم می شود و جزئیات سرِ پرنده، به ظرافتِ تمام در آن، نشان داده شده اند و سر مرغابی با پیچ و تابی خیال انگیز به طرف دسته قاشق برگشته است .البته و به یقین، در دوره هخامنشی، ظروف سفالی نیز ساخته می شده که امروزه به ندرت چیزی از آنها باقی مانده است. نمونه هایی از ظروف که از جنس مس و نقره بوده اند و تا به امروز نیز ظرافت و زیبایی خود را به خوبی حفظ کرده اند، نشان می دهند که ایرانیان در آن عهد، تا به چه حد به هنر و نقش آن در زیبایی وسایل زندگی اهمیت می داده اند. اکثر ظروف از نظر شکل و ساخت و پرداخت، بسیار استادانه و ماهرانه شکل گرفته اند. دسته ظروف، اغلب به تندیس سر یک حیوان، منتهی می شود. در ملاقه ها و صافی ها بیشتر به سر مرغابی بر می خوریم؛ اما گاهی سر تزیین شده گوساله نیز به چشم می خورَد. دسته بلند یک تابه «کُندُر دود» نیز به سر یک مرغابی ختم می شود و در کنار این کندر دود، عودسوزهای پر نقش و زیبایی را می بینیم که نمونه های بُرنزی آن تا به امروز برجای مانده است.

ظروف
از زیباترین و شکیل ترین ظروف این دوره می توان به ظروف مشهور به «پوست تخم مرغی» اشاره کرد. ضخامت این سفالینه ها نهایتاً دو و نیم میلی متر است و سطح آنها بسیار صاف و صیقلی است.

تصاویری از ظروف زرین و سیمین این دوره را می توان در پلّکانِ نگاردار آپادانا (در تخت جمشید) دید که به وسیله ملل مختلف، حمل می شود. تُنگ بلندی که دو دسته دارد، حاکی از هنر و اهمیت و نقش آن در آراستگی زندگی است. یکی از دسته ها که لوله تنگ هم محسوب می شود، خاص هنر پارسی است. در این دوره، دستگیره ها اغلب به صورت زیبایی به شکل جانوران و موجودات افسانه ای ساخته می شدند. اغلب ظروف، روکشی از بُرنز، طلا و نقره داشتند و گاه جنس آنها فقط از طلای ناب بوده است. برای تزیین ظروف، اغلب از تصویر نیلوفر آبی و نخل، استفاده می شد.

امّا درباره ظروف سنگی این دوره باید گفت که سطح کاملاً صیقلی و طراحی عالی، از ظروف سنگی شاه کارهای بدیلی پدید آورده است. برخی که با سر حیوانات، تزیین شده اند، بیش از بقیه چشم گیراند. مثلاً غازها و قوها با گردنِ دراز از حاشیه گرداگرد کاسه، به بیرون می نگرند. شیر هم در میان انواع حیوانات تزیینی، طرف توجه خاصّ صنعتگران این عصر بوده است. ظروف سنگی فراوانی دارای نقوش حیوان است. گاهی پایه ظرفی به صورت پنجه شیر، ساخته شده است.

در این دوره، گویا ارزش ظروف شیشه ای بیش از ظروف زرّین و سیمین بوده است. شیشه صاف و بی رنگ، از اختراعات ایرانیان بوده و تولید آن در غرب ایران و در بین النهرین، صورت می گرفته است. حتی روی این شیشه ها نقش هایی ایجاد می کرده اند که به صورت شیارهای افقی و عمودی بوده است. حتی تزیین با نقوش نخل و نیلوفر نیز در لبه آنها وجود دارد. همچنین گلدان ها و قَرّابه (صُراحی)هایی از این دوره به دست آمده اند که از جنس شیشه اند و دسته هایشان به شکل جانوران ساخته شده است. اینها گران ترین نوع ظروف بوده اند و اهمیت و قیمت آنها افزون بر طلا و نقره بوده است.

لباس
لباس بلند و پرچین این دوره، مشخصّه ای است متعلّق به هخامنشیان. آنها معتقد بودند که لباس بلند، نقص بدن را می پوشانَد و آدمی را زیبا و بلند نشان می دهد. این لباس ها در هر طرف، چهار چین داشت و دامن آن در پس و پیش به صورت نیم قوسی کامل بود که گوشه های آن به سمت

بالا کشیده می شد و در دو پهلو کوتاه تر بود. این لباس ها با نوارهای پلیسه تزیین می شدند. همچنین با لباس هایی سر و کار داریم که در نوع درجه یک خود، از سه نوع پارچه مختلف، تشکیل شده اند. در لباس نگهبانان شوش، پارچه قسمت بالا و پایین، هم نقش اند و بی دلیل نیست که لباس را نوعی خلعت شاهانه و بلکه بزرگ ترین هدیه محسوب می کردند. پارچه لباس ها به نقش دایره هایی با برگ و گل، تزیین شده بود و سوزن دوزی های فراوانی روی لباس ها به چشم می خورْد که گاه زربافت و گاه گل بافت بودند و حتی حقوق زنان خیّاط در کارگاه های خیّاطی بر اساس نوع لباسی که می دوختند، تعیین می شد: 1 – خیّاطان لباس های ساده، 2 – خیّاطان لباس های ظریف، 3 – خیّاطان لباس های بسیار ظریف.

برخی معتقدند که آتن، استفاده از ابریشم را از ایران آموخت و البته این اعتقاد، احتمالی قریب به یقین است. در این دوره، از ابریشم برای تزیین لباس های گران بها استفاده می شده است. پارچه های پشمی نیز جزو لباس های ظریف محسوب می شدند. این پارچه ها با تکنیک گوبْلَن و بسیار پرنقش و نگار بافته می شده اند (تصویر 13). نوعی پارچه دیگر نیز در این دوره معمول بوده که نقش آن، دژهایی در مربع های کوچک است. این دژها دارای کنگره اند. در این عصر، حتی نقش و تصویر انسان را بر لباس ها می بافتند. نوعی لباس بسیار گران بها هم رایج بوده که از پنبه درست می شده است. از پنبه برای پرکردن متّکا و بالش نیز استفاده می شده است. اگرچه این لباس، زیبا و شکیل بود، امّا فعالیت های بدنی را دشوار می ساخت. آتناثیوس می گوید: «گران ترین لباس ها… ردای پربهای ایرانی بود، با بافتی محکم و پوشیده از پولک طلایی». هرچند این لباس ها از میان رفته اند؛ امّا تعداد زیادی از این پولک های طلا بر جا مانده است. گاه دکمه و گُل طلا در میان این تزیینات به چشم می خورَد. در میان تزیینات، تندیس انسانِ شیرتن در زیر خورشیدِ بالدار دیده می شود که از پشت به لباس، وصل می شد.

کفش
کفش ایرانیان این دوره، سه بنده بود؛ امّا کفش شاه و ولی عهد، از این قاعده مستثنا بود و نرمی آن تا حدّی بود که پا به راحتی درون آن می چرخید و رنگ آن نیز سرخ بود.

زیورآلات
لباس یک ایرانی متشخص، مزیّن به گردن بند و بازوبند بوده و فرد، دشنه ای نیز در زیر لباس به همراه داشته است. مردها گردن بندی برگردن داشتند که عموماً از جنس فلز بوده است. دست بندهایی نیز استفاده می شد، مثلاً با نقش دو شیر در حال بلعیدن دو قوچ، یا دو پرنده شکاری.

هخامنشیان برای تزیین موهای خود، از نوارهای با نقش گل استفاده می کردند. حتی موبند خدمه شاه، پر تزیین بود. سنجاق های سر، به سنجاق های امروزی بسیار شبیه بوده اند، تنها با این تفاوت که قسمتی را که به چشم می خورْد، مزیّن به فیروزه، عاج، شیشه، استخوان و بُرنز و سُرب می ساختند. تهِ سوزنی که از پاسارگاد به دست آمده و در لباس به کار می رفته، از زیبایی ویژه ای برخوردار است. ته این سوزن به شکل یک انار کوچک است و مرصّع به طلاست و خودِ سوزن، نقره ای است.

لباس های زینتی

ایرانی ها به روغن های معطّر نیز علاقه مند بودند. روغندان ها شکلی خاص داشتند. تفاوتی میان وسایل آرایش مردانه و زنانه این دوره نمی توان یافت. آینه ها هم پرنقش و تصویر بودند. دسته آینه از چوب و عاج بود. در امپراتوری بزرگ هخامنشی، سُرمه دان در همه جا به چشم می خورْد و به قول گِزِنوفون، مردها هم از آن استفاده می کردند. سُرمه دان ها را اغلب از شیشه های الوان و به صورت مطبّق و یک در میان زرد و آبی و قهوه ای و سفید می ساختند. درِ آنها چهارگوش بود که به سمت پایین، باریک می شد. سرمه دان ها از شیشه و بُرنز ساخته می شدند. این شکل سرمه دان، فقط متعلّق به حوزه هنر ایرانْ زمین است .

3.معماری و شهرسازی در دوره اشکانیان اگر شهری تازه پدید می آمد، یا آهنگ آن بود که شهری کهنه گسترش یابد، شهر را به صورت دایره ای می ساختند و برگِرد آن، به سنّت کهن، دیواری بلند می کشیدند. این شیوه ساختن شهرهای مدوّر -که پیشینه تاریخی آن نامشخصّ است -، منافعی دربر داشت. در این مورد، مصالحی که برای این باروی دایره شکل به کار می رفت، کم تر از مصالح مصرفی بارویی بود که به گِرد زمینی به همان مساحت و به صورت مربّع ساخته می شد. ضمناً دفاع از باروی دایره شکل، آسان تر بود. دیوارهایی که از باروی شهر مَرْو بر جای مانده است، نشان می دهد که این بارو از چینه های گلین بوده و بُرج ها و کُنگره ها و شکاف هایی برای تیر افکندن داشته است.

در درون شهرهای اشکانی مهم ترین ساختمان ها مقرّ حکومت و معبد بودند. همچنین بازار از بخش های جالب و بزرگ شهر بود. خانه ها – چنان که هم اکنون نیز در ساختمان های قدیمی ایران دیده می شود -، حیاطی مرکزی و اطاق هایی به گرد آن داشتند. قدیمی ترین عمارت اشکانی در شهر فَسا در نخستین قرن حکومت اشکانیان ساخته شد. مواد اصلی ساختمانی این کاخ، خشت بود. ایوانی ستون دار و تالاری چهارگوش با ستون های غیر معمول، اساس ساختمان را تشکیل می دادند. در نمای عمارت، قَرنیزها و حاشیه های تزیینی و نشانه های دیگری از هنر آرایشی یونانی و ایرانی به چشم می خورَد. دیوارها طاقچه هایی داشتند که در آنها مجسّمه های سفالینی می گذاشتند. ایوان ها با گچبُری ها و تزیینات نقاشی شده بسیار به رنگ های زرد، سرخ، سبز، قهوه ای و آبی آراسته بودند.

در میان تزیینات معابد، نقش سگ و نیز اژدهای بالدار با دُم بلند، دیده می شود. بر روی هم، آنچه در معماری دینی اشکانی جالب توجه است، وجود حیاط باز در میان معبد و ایوان های عریض در اطراف آن و نیم ستون های چسبیده به دیوار است.

گچبری ها و نقش های پُر و رنگیِ دیوارها مانند عنصرهای جالب دیگری از این معماری هستند که در تزیینات آسیای غربی از قدیم به کار می رفته اند.

لباس
در این دوره، جامه ها متناسب با طبقات اجتماعی، فرق می کرد. شاهنشاه و درباریان و آزادگان، جامه های پُربها می پوشیدند. جامه های شاهانه، غرق در جواهر بود. اشراف، معمولاً جامه هایی که دامنش تا به زانو می رسید، بر تن داشتند و گاه بر روی آن، قبایی نیز بر تن می کردند و در زیر آن، زیر جامه و شلواری برپا داشتند و کمربندی بر میان می بستند و خنجری به پهلو می آویختند. جامه رویی، سراپا قُلّاب دوزی بود. شلوار، پوششی ایرانی و قدیمی بوده است که سخت مناسبِ اسب سواری است. به احتمال زیاد، جامه روستاییان دوره اشکانی، همان جامه سنّتی ای بوده که در طی تاریخ ما تا به آغاز عصر حاضر نیز رواج داشته است.

زنان این دوره، جامه ای بلند که تا قوزک پا می رسید، برتن می کردند و بر روی آن، قبا می پوشیدند و اغلب، چادری بر روی این دو، سر می کردند. زنان اشرافی، دیهیم (تاج گونه) بر سر می نهادند و بر آن، دستارگونه ای می بستند که چادر بر روی آنها می افتاد و معمولاً در میان سر، فرق می گشودند.

کفش
کفش اشکانیان، بسیار شکیل و جالب بود، تا آن جا که حتی بر کفش های خود، سنگ های قیمتی می نشاندندو از رنگ های متنوّع و جالب توجه بهره می بردند و در تزیین آنها از هیچ کوششی فروگذار نبودند.

روغن و عطر
در این دوره، مالیدن روغن بر بدن، امری رایج بود و مردم، بسته به وضعیت مالی خود، از روغن های مختلفی بهره می بردند. به کار بردن عطر نیز بسیار رایج بود.

تفریح
در این دوره، شیرین ترین تفریح برای اشراف، شکار بود و بازیِ گوی و چوگان، از محبوب ترین تفریحات نُجبا به شمار می رفت. هر یک از این تفریحات، ابزارها و البسه خاصّ خود را داشتند.

مجسّمه سازی و سنگ نگاری
نمونه ای از این گونه تزیینات را می توان در بیستون دید که ابعاد تندیس های انسانی در آنها به اندازه طبیعی است و اجزا و حتی خطوط بسیار ظریف تصویرها بر سنگ، نقش شده است.

در این عصر، ساختن مجسمه های بُرُنزی همراه با مجسمه های سنگی رونق گرفت. در منطقه بختیاری، مجسمه ای بُرنزی به دست آمده است که نمونه ای از کارهای زیبای این عصر به شمار می آید و مردی را با سبیل نشان می دهد، با طوقی بر گردن و دیهیمی بر سر که گیسوان او روی شانه ها افتاده است. سرِ مجسمه نسبت به تنه آن، کوچک است و این، هیبتِ بیشتری به پیکره می دهد.

در شرق ایران نیز در کوه خواجه سیستان، آثار نقاشی دیواری پیدا شده است. در این دوره از نقّاشی برای تزیین تالارها استفاده می شده است.

تصویرهایی از جنگ، خدایان، قربانی، شکار و ضیافت، صحنه های اصلی تزیین در این دوره محسوب می شوند.

4.تزیین ساختمان ها حفّارانی که در سال های 1931 – 1932 میلادی در «اُمُّ السعاتیر» و «المعاریذ» (دو تپه در شرق و شمال طاق کسری) کاوش کرده اند، بنیان چند کوشْک ساسانی را یافته اند. مقدار زیادی از بقایای گچ بُری ها که زینت عمارات بوده، به دست آمده است. مشهورترین بنایی که پادشاهان ساسانی ساخته اند، طاق کسری یا ایوان کسری است .

طاق کسری تنها قسمتی است از کل عمارت، که اثر قابل توجّهی از آن (در منطقه مدائن در عراق کنون) باقی است. نمای این بنا که 29 متر ارتفاع دارد، دیواری بوده است بی نضیر؛ لیکن طاق های بسیار و ستون های برجسته و طاق کوچک مرتّب به چهار طبقه و دیواری دهلیزی داشته است.

نمای عمارت، شاید از ساروجِ منقّش یا سنگ های مرمر، یا چنان که برخی از نویسندگانِ جدید ادّعا کرده اند، از صفحات مسینِ زراندود و سیم اندود، پوشیده بوده است.

حیرت و اعجاب نظاره کنندگان در برابر این بنا بیشتر به علت عظمت و شکوه و ضخامت اضلاع آن بود، تا زیبایی کلّیات و جزئیات آن. ابن خُردادْبِه می گوید: کاخ کسری در مدائن (تیسفون) از همه بناهایی که با گچ و آجُر ساخته شده اند، بهتر و زیباتر بوده است. در زمان مراسم، نه تنها کف تالارها که در و دیوارها را با قالی فرش می کردند و هرجا که فرش نبود، با تصاویر مُعرَّق (موزاییک) که به امر خسرو اوّل ساخته شده بودند، آراسته شده بود.

لباس و منسوجات
در این عهد، لباس های زرین و سیمین، رایج بود و در هنگام جنگ، از زره و خُود استفاده می کردند و ران بند و بازوبند به کار می بردند. در این دوران، هنر پارچه بافی و رَنگرزی به اوج رسیده بود. صنعتگران، پارچه های ابریشمی و قالی و چیزهای دیگر می بافتند و نَسّاجی از صنایع مهم ایران به شمار می رفته است. مهم ترین کالایی که به صورت عبوری از ایران می گذشت، ابریشم بود.

در اعیاد، خصوصاً خُرّمْ روز – که برابر با روز اوّل دی ماه بود -، مردم، جامه سفید برتن می کردند و بر فرش سفید می نشستند و مراسم شُکر و شادی به جای می آوردند.

مردم این دوره، قبایی بلند و پرنقش و در زیر آن، شلواری پرچین و گشاد بر تن می کردند. تنوعِ پارچه ها بسیار زیاد بود. نقوش پارچه های به جا مانده از این عصر، با دقّتی فوق العاده رسم شده اند. صورت حیوانات، خصوصاً فیلان را آن چنان با ظرافت و دقتْ کشیده اند که شخص به حیرت می افتد و آنها را از حیث حرکات و نمایش حیات، از جمله شاه کارهای حجّاری می شمرَد.

ظروف
در این دوران، ظروف زیبایی از جنس طلا و نقره ساخته می شد که گاه، جواهرنشان بود. این ظروف، نقوش برجسته ای داشتند و در زیبایی و هنر و صنعت، سرآمد بودند.

سکه های دوره ساسانی نیز با نقوش برجسته ای که معمولاً ته مایه مذهبی داشت، تزیین می شدند. در این نقوش برجسته معمولاً آتشکده و اَهورامزدا حضور داشتند.

قالی ها
معروف ترین قالی عهد خسروپرویز که در کتب قدیم شرقی شرح آن مذکور است، از جنس ابریشم زَربفت بوده است. ثَعالِبی گوید: «کاخ طاقدیس، از چهار قالی زَربفت مرواریددوز و یاقوت نشان، پوشیده بود و هر یک از این فرش ها فصلی از سال را نشان می دادند». قالی بزرگی که در تالار باریکی از قصرهای سلطنتی تیسفون بود و «وَهاری خسرو (بهار کسری)» نام داشت یا طبق نقلی از ثعالبی آن را «فرش زمستانی» می گفته اند، از همان جنس زربفت بوده است. این فرش که در فصل سرما مورد استفاده قرار می گرفت، تصویر بهار را در برابر دیده بینندگان می گسترد. در متن آن، خیابان های گل و درخت و جدول های آب را به تصویر کشیده بودند و نهرها از میان باغی خرم می گذشتند و کشتزارها و باغچه های پر میوه و سبزی، آن را فرو گرفته بودند. شاخ و برگ این اشجار، از زر و سیم و گوهرهای رنگارنگ بود.

منابع:

1 – ایران از آغاز تا اسلام، رمان گیرتسمن.
2 – ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستین سن.
3 – مآخذ و منابع پیش از اسلام، مریم میراحمدی.
4 – تاریخ اجتماعی ایران در عهد باستان، محمدجواد مشکور.
5 – تاریخ ایران قبل از اسلام، عبدالحسین زرین کوب.
6 – روزگاران ایران، عبدالحسین زرین کوب.
7 – تاریخ ماد، دیاکونف.
8 – تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، اُومستد.
9 – اشکانیان، دیاکونف.
10 – میراث باستانی ایران، عبدالحسین زرین کوب.
11 – تاریخ ایران کمبریج، جلد 6 و 7.
12 – ایران و قضیه ایران، لُرد کرزن.