سقوط ساسانیان 1

800px-Naqsh-_e_Rostam_VI_relief_Shapur_Ist

اکثر اسلام شناسان غربی و پژوهش گران ایرانی بر این باورند که اعراب مسلمان در نیمه نخست قرن هفتم میلادی پس از شکست دادن ارتش یزدگرد سوم در جنگ های به اصطلاح قادسیه و نهاوند سلسله ساسانیان را سرنگون کردند و ایران را به تصرف خود درآوردند. منبع خبری این محققان، به استثنای سبئوس (Sebeos)، تاریخ نویس ارمنی از قرن هفتم، طبری و نویسندگان عرب هستند که حدود دو قرن بعد از مرگ یزدگرد سوم (۶۵۲) از جنگ های قادسیه و نهاوند خبر داده اند. به خصوص پژوهشگران معاصر ایرانی برای بازسازی وقایع قرن هفتم خبر های طبری را یا لغت به لغت بازگو یا در نهایت اخبار این تاریخ نویس را تفسیر می کنند و به خواننده ارائه می دهند. در واقع این تاریح شناسان بیش تر واسطه گر تاریخ طبری به خواننده هستند تا اینکه خود به طور علمی به کند و کاو گذشته بپردازند:

if the historian permits his authorities to stand uncriticized, he abdicates his role as critical historian. He is no longer a seeker of knowledge but a mediator of past belief; not a thinker but a transmitter of tradition. (1)
شرق شناس آلمانی تئودور نولدکه (۱۸۳۶ – ۱۹۳۰) اشاره می کند که طبری مشخص نکرده که از چه منبع خبری اطلاعات تاریخی خود را به دست آورده است و فقط در مواردی و آن هم به طور غیرمستقیم این تاریخ نویس از افراد مطلعی نام برده است که این اخبار را به او داده اند. این شرق شناس ادامه می دهد که طبری حتی در بخش تاریخ ساسانیان از نام بردن این افراد مطلع نیز خودداری کرده است. با وجود این نولدکه تاریخ طبری را معتبر می دانست.(۲)

به عقیده اسلام شناس دانمارکی Patricia Crone می توان یک کمی امید به بازسازی تاریخ اولیه اسلام داشت اگر ما، بدون رجوع به اسناد اسلامی به یافته ها و اکتشافات از حفاری ها (باستان شناسی) و به پاپیروس ها از این دوره استناد کنیم:

Without correctives from outside the Islamic tradition, such as papyri, archaeological evidence, and non- Muslim sources, we have little hope of reconstituting the orginal shapes of this early period. (3)
این نوشته کوتاه سعی می کند با رجوع به تاریخ قرن هفتم بیزانس، تحقیقات باستان شناسان، بررسی سکه های عرب-ساسانی و پاپیروس، نشان دهد که در مرحله اول اعراب نقش مهمی در سرنگونی سلسله ساسانیان ایفا نکردند، بلکه این ارتش بیزانس بود که با درهم شکستن نیروی نظامی خسرو پرویز در جنگ های ارمنستان (۶۲۲) و نینوا (دسامبر ۶۲۷) در موصل (عراق) مقدمات فروپاشی شاهنشاهی ساسانی را آماده کرد.

اوضاع سیاسی دولت ساسانیان در اوائل قرن هفتم میلادی

خسرو دوم پرویز در سال ۵۹۰ به سلطنت می رسد و بهرام چوبین، سپهبد ارتش که ادعا می کرد از خاندان اشکانیان است از فرمان این پادشاه سرباز می زند و قیام می کند. خسرو دوم که نتوانست در مقابل بهرام چوبین مقاومت کند، مجبور به ترک ایران می شود و به موریکیوس پادشاه بیزانس پناه می برد. خسرو دوم با کمک ارتش بیزانس به ایران بازمی گردد و پس از شکست دادن بهرام چوبین در سال ۵۹۱ دوباره قدرت را در دست می گیرد. در بیزانس موریکیوس به دست یک افسر ارتش با نام فوکوس به قتل می رسد. خسرو دوم که از قتل پشتیبان خود موریکیوس به خشم آمده بود برای گرفتن انتقام از فوکوس به بیزانس حمله می کند. فوکوس به دست هراکلیوس سرنگون می شود، اما ارتش خسرو دوم به پیش روی خود در خاک بیزانس ادامه می دهد. ساسانیان پس از شکست دادن یک واحد نظامی بیزانس در انطاکیه، (۶۱۳) دمشق و اروشلیم (۶۱۴) را به سادگی تصرف می کنند. در اروشلیم شهروراز، فرمانده لشگر ساسانیان، صلیب دار مسیح را به غنیمت می گیرد و همراه با زاخاریاس (Zacharias)، کشیش شهر، برای خسرو دوم به تیسفون می فرستد. اوائل سال ۶۱۹ ساسانیان مصر را نیز اشغال می کنند؛ اما نکته قابل توجه در تصرف اروشلیم، دمشق و مصر این بود که لشگر شهروراز با یک نیروی نظامی یا ارتشی که از این شهرها دفاع کند رویارو نشدند. تصرف ساده دمشق، اورشلیم و مصر به دست نیرو های ساسانیان این نظریه را تقویت می کند که بیزانس در این شهرها سپاهی مستقر نکرده بود. تاریخ شناسان اسرائیلی Yehuda D. Nevo and julith Koren اشاره می کنند:

 

In any case, the ease with which the Persians overran al-Šām (Syria – Palestine area) indicates that Byzantine military control of Syria-Palestine (and also Egypt) was slight. (4)

ارتش بیزانس در قرن ۶ میلادی سوریه را ترک کرده بود:

that the Bzyantium withdrawal began at least a hunderd years before the Sassanians started their forays into the empire’ s domains in 604 . (5)

پاپیروس های که در در سال ۱۹۳۰ در صحرای نگب (اسرائیل) کشف شده اند (Nessana papyri) این ادعای دو نویسنده اسرائیلی را تایید می کنند که بیزانس از اوائل قرن هفتم از این مناطق خارج شده بود. این پاپیروس ها متعلق به سال های ۴۶۰ تا ۶۳۰ میلادی هستند. تا سال ۶۰۱ نویسنده های پاپیروس نام خود را به یونانی، زبان رسمی بیزانس می نوشتند، اما نام نویسنده ها در هشت پاپیروس از سال ۶۰۱ به بعد به زبان عربی است. (۶) غسانیان، اعراب متحد با بیزانس، از قرن هفتم سوریه و غرب شبه جزیره عربستان را اداره می کردند. همچنین تاریخ نویس انگلیسی James Howard-Johnston اشاره می کند که سپاهیان ایران در حمله به مناطق بیزانس با مقاومت جدی روبه رو نشدند:
The Persian encountered only limited local resistance as they set about occupying the rich Roman provinces of the Near East… Syria and Palestine were rapidly overrun in the course of the following four years. (7)

لشگرکشی هراکلیوس به سمت ارمنستان

در آغاز، بیزانس واکنشی به حمله ساسانیان و تصرف شهر های دمشق و اورشلیم از خود نشان نداد، اما کلیسای بیزانس نمی توانست قبول کند که صلیب مسیح به غنیمت برود. با فشار و کمک مالی کلیسا، هراکلیوس، پادشاه جوان بیزانس، در آپریل ۶۲۲ پیشاپیش یک لشگر پایتخت بیزانس را نه به سمت مصر یا دمشق برای پس گرفتن این شهرها از سپاهیان ساسانیان، بلکه به سوی ارمنستان ترک می کند. پس از حرکت هراکلیوس به طرف ارمنستان، شهروراز مجبور می شود با لشگر خود از مناطق اشغالی دمشق و اروشلیم خارج شود و پادشاه بیزانس را دنبال کند. نخستین نبرد میان دو سپاه در ارمنستان اتفاق افتاد که با شکست ساسانیان خاتمه یافت. در سال ۶۲۳ هراکلیوس به سمت آذربایجان حرکت می کند و در گنجک آتشکده آذرگشنسپ را به تلافی خراب کردن مقبره مقدس در اروشلیم به دست ساسانیان، آتش می زند. تا سال ۶۲۶ هیچ کدام از دو طرف موفق به یک پیروزی نهایی بر دیگری نشدند. در این سال حتی ساسانیان به کُنستانتینوپول ( قسطنطنیه)، پایتخت بیزانس حمله کردند، اما نتوانستند این شهر را تصرف کنند. سرانجام در ۱۲ دسامبر سال ۶۲۷ نبرد شدیدی میان دو ارتش در منطقه نینوا روی می دهد که این بار نیز بیزانس پیروز می شود. در جنگ نینوا راهزاد، فرمانده ارتش ساسانیان و سه افسر ارشد نیز کشته می شوند؛ اما شکست سپاهیان خسرو دوم پرویز در نینوا به مراتب شدیدتر از جنگ در ارمنستان (۶۲۲) بود. در این جنگ، به نقل از Yehuda Nevo و julith Koren، ارتش ساسانیان قلع و قمع می شود:

In effect he had destroyed Sassanian military power, leaving the civil administration intact (۸)

بعد از جنگ نینوا دولت ساسانیان دیگر دارای یک ارتش منظم که بتواند به وسیله آن از مرزها دفاع و یکپارچگی ایران را حفظ کند نبود. تنها نیروی باقی مانده، سواره نظام زره پوش (کاتافراکت) بود که ساسانیان این واحد نظامی را برای جلوگیری از نفوذ هون های سفید (هپتالیان) در سرحدات شمال شرقی ایران مستقر کرده بودند.

پس از ترک سپاهیان ساسانیان از دمشق و اروشلیم در سال ۶۲۲ و شکست آنان در ارمنستان از بیزانس در همین سال اعراب این مناطق و غرب شبه جزیره عربستان از زیر سلطه ساسانیان رهایی می یابند و مستقل می شوند. از معاویه یک سنگ نبشته از سال ۶۶۳ با نقش علامت صلیب در حمام شهر قدیمی یونانی Gadara (ام قیس در فلسطین) به دست آمده است:
این سنگ نبشته به مناسبت ترمیم یک حمام در ام قیس حکاکی شده است. سه تاریخ، زمان حکاکی این سنگ نبشته را ثبت کرده اند: تاریخ سال مالیاتی بیزانس، تاریخ سال محلی شهر و تاریخ بنا به سال عرب ها (سال ۴۲ عرب ها). سنگ نبشته معاویه در ام قیس از سال عرب ها نام برده است و نه از سال هجری (اسلامی ). بنا به تاریخ این سنگ نبشته سال یک اعراب برابر است با سال ۶۲۲ (میلادی). شاید برای معاویه که خود زاده سوریه بود سال ۶۲۲، سالی که با شکست ایران از بیزانس در ارمنستان، حکم فرمایی ساسانیان بر اعراب سوریه خاتمه یافت، سال اول عرب ها به حساب می آمد.

در سال ۶۲۸، خسرو دوم پرویز به دست سپهبد شهروراز و پسر این پادشاه، شیرویه، به قتل می رسد. پس از قتل پدر، شیرویه تاج سلطنت را بر سر می گذارد. شیرویه بیمار می شود و در بستر مرگ پسر خود، اردشیر سوم، را به دست پادشاه بیزانس می سپارد. اردشیر سوم را سپهبد معروف ارتش، شهروراز، به قتل می رساند (۶۳۰). در همین سال شهروراز در اروشلیم پس از بازگرداندن صلیب مسیح یک پیمان صلح با هراکلیوس می بندد که طبق آن دولت ساسانی متعهد می شود از مناطق اشغالی (اروشلیم، سوریه و مصر) عقب نشینی کند. قصد هراکلیوس از حمله به ایران تصرف سرزمین های ایران و تیسفون، پایتخت ساسانیان، نبود، بلکه بازگرداندن ساسانیان به خط مرزی که قبل از پیش روی ارتش خسرو دوم پرویز به سمت غرب بین ایران و بیزانس تعیین شده بود. بعد از قرارداد صلح با ایران هراکلیوس اورشلیم و دمشق را ترک کرد:

” Byzantium did not reenter all the ‘ liberate areas,’ and Byzantine control was slight….- a real imperial army was not stationed there, and the border area was not regarrisoned or militarily strengthened with Byzantine tropps”. (۹) 

با وجود اینکه ارتش هراکلیوس دمشق و اورشلیم را ترک کرده بود و حکم رانان عرب خود این مناطق را مانند گذشته (از اوائل قرن هفتم) اداره می کردند و خراج به بیزانس می پرداختند طبری و نویسندگان عرب قرن ۸ و ۹ خبر از جنگ های متعدد (اجنادین و یرموک) اعراب با بیزانس می دهند:

Perhaps there was indeed a great invasion, with battle after battle between tens of thousands of opposing soldiers, over the course of several years (629 to 636 ). But if there were, it would seem that, at the time, nobody noticed. (10)

تا به حال هیچ شی جنگی یا قبرهای دسته جمعی از کشتگان در محل این جنگ های اعراب با بیزانس، یا اعراب با ایران یافت نشده است.
طبری ادامه می دهد که ارتش بیزانس بعد از شکست در یرموک به انطاکیه عقب نشینی و با کشتی این منطقه را ترک می کند.

در ایران شهروراز، به نقل از کریستن سن، به دست سه تن از نجبای ساسانی به قتل می رسد. از زمان قتل خسرو دوم پرویز (۶۲۸) تا به قدرت رسیدن یزدگرد سوم (۶۳۲) تقریبا کشور ایران ۱۰ پادشاه به خود دید. کریستن سن ادامه می دهد: به این ترتیب همه کشور ایران، برای آخرین بار در زیر فرمان یزدگرد سوم درآمد و صورت واحد گرفت. (۱۱) در رابطه با سن یزدگرد سوم در زمان تاج گذاری نظریه های مختلفی بیان شده است؛ دینوری اشاره می کند که یزدگرد سوم در سن ۱۸سالگی تاج گذاری کرده است. به نقل از طبری این پادشاه ساسانی در سن ۲۸ سالگی به قتل رسید و با در نظر گرفتن ۲۰ سال سلطنت باید یزدگرد سوم در سن هشت سالگی تاج سلطنتی را بر سر گذاشته باشد. همچنین اسلام شناس آلمانی، نولدکه معتقد است که یزدگرد سوم در سن هشت سالگی به سلطنت رسید است (سکه های ۱۰ سال نخست سلطنت یزدگرد سوم، به نقل از نولدکه، این پادشاه را بدون ریش نشان می دهند.)

 

جنگ تراژان، نبرد خسرو اشکانی با رومیان

از حدود سالهاى ۲۰ ميلادى به بعد امپراطورى روم رو به ترقى بود حال آن که ايران دوران پارت مرتب ضعيف تر مى شد. پادشاهان اشكانى به سرعت جاى خود را به نفرات بعدى مى دادند و امپراطورى پارت ديگر قدرت يك قرن قبل خود را نداشت.
در اين ميان اما در روم پس از مرگ نروا حاكم بزرگ رومى، تراژان كه فردى اسپانيايى الاصل بود به امپراطورى رسيد. تراژان يك نظامى جنگ ديده بود كه قصد داشت مرزهاى شرقى روم را وسعت دهد و به همين جهت به بهانه دخالت ايران در امور ارمنستان در ۱۱۴ ميلادى با لژيونرهاى ورزيده اروپايى خود عازم سوريه شد.

نگاهی به ایران، به هنگام برآمدن اردشیر بابکان

دو خاندان ساسانی و صفوی را میتوان از دو نظر با یکدیگـر مقایسه کرد: تأسیس حکـومتی یکپارچه و فراگیر در روزگاری که ایران مرکزیتی نیرومند بود و توجه به اهرم مذهب. با این که کمی باید در به کار بردن اصطلاح ملوک الطوایفی ( شبه فدرال ) محتاط بود، در دوره ی اشکـانی دخالت و نظارت مرکـزیت شاهنشاهی در کارهای استان ها یا ساتراپی ها به مراتب کمتر از دوره های پیش بود و کشور کم و بیش به صورت ملوک الطوایفی یا به تعریفی دیگر فدراتیو، ولی بسیار گسیخته اداره میشد. از دور که مینگریم، با همۀ بالندگی آغاز کار اشکانیان به رستاخیزی ملی می مانست، با این که اشکانیان بیش از دو برابر هخامنشیـان فرمان راندند، هرگز نتوانستند ایران هخامنشی را از نظر سازمان اداری و نظامی و اعتبار ملی و جهانی بازبیـابند.

به این ترتیب، با گذشت حدود نیم هزاره از فرمان راندن هخامنشیان، در ذهن کُند آن روزگارانِ کم حافظه، همه چـیز به آرامی دگـرگـون شده و ریخت و هنجاری کاملاً متفاوت یافته بود. پس از اسکندر و اسکندریان، دگرگونی در کرانه های شرقی و غربی ایران نیز یکپارچگی کشور و روابط برون مرزی را تحت تأثـیر قرار داده بود. اگر کـوچندگـان یونانی و قوم های همراهشان به شرق کـشور و قـلمرو افغانـستان امـروزی هنجاری متفاوت داده بودند، رومیان در غرب نه تنها جای یونانیان را گرفته بودند، آنان را به کلی از ذهن منطقه پاک کرده بودند. حتی با نقشی که رومیان در منطقه ارمنستان و آسیای مقدم و میانرودان یافته بودند، به رغم مواج بودن مرزها، ایرانیان را برای نخستین بار تقریباً در مـرزهای طبیعی خود متوقف کـرده بودند و میـانـرودان که در زمان هخـامـنشیـان بخشی حـساس و تعیین کـننده از شـاهنشـاهی بود تقریباً از دست رفته بود.

این دگرگونی ها با این که از نتایج حـمله ی اسکندر بود، با شیوه ی سپاه گردانی اشکانیان و همچنین بی علاقگی آنان به قـلمروهای فرهنگی بیگانه نیز در پیوند بود. وگرنه پس از شکست تاریخی کراسوس از سپهبد رستم سورن، میشد به روابط ایران و روم آهنگی دیگر بخشید. در کنار نبود دینی رسمی در ایـران دوره ی اشکـانی، یا بی عـلاقگی این خـاندان به دینی رسمی، پیـشرفت ادیـان ابراهیمی همچون یهود و مسیحی، که در زمان اشکانیان پدیدار گشته بود، در میانرودان نیز سبب تمایل روزافـزون مردم مرزهای غربی کشور به غـرب می شد.

برای نمونه ایـزد، شاهک اوسروئِنِه، پنج پسر خود را برای تربیت به رُم فرستاد و حتی اشکانیان درگیر با رومیان برخی از شاهزادگان خود را برای اقامتی درازمدت به رم فرستادند. اکـنون مسیحیت، که در آسیای مقدم زاده شده و دینی بومی بود، با غرب و به عبارت دیگر با اروپا مترادف شده بود و رومیان خود را متولی مسیحیت می دانستند. چنین است که واتیکان پایتخت جهان مسیحیت قلب رم را تسخیر کـرده است. و چنیـن است که رم فرمانـدهی جـنگ های درازمدت صلیبـی ( چـلیـپـی ) را برای غرب به عـهـده گـرفت.

همزمان با پیدایش مسیحیت، در کرانه های شرقی ایران ( باختر ) نیز دین دیگری در برابر آئین زرتشت قد علم کرد؛ و آن دین بودا بود. در این جا آئـین بودا رخنه ای قابـل توجه کرد و حتی توانست با نـقش فرهنگی خود هنر قندهاری را پدید آورد، که هنری مذهبـی است.
( از نقش آئین بودا در عرفان در دوره ی اشکانی، اگرهم این عرفان در دوره ی اسلامی راه مستقلی را برای خود یافت،نمیتوان صرف نظر کرد. هم ریشه بودن « بُت » و « بودا / بوتا » خود حقیقتی را در پشت خود پنهان دارد. در زمان فرمانروایی دینی و یکتاپرستانه سـاسـانیـان از رخنه ی آئـین بودا به ایران، به شدت جلوگـیری شد و حتی بودائـیان مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند. )

مـا آگـاهی چندانی از نگـرانی مردم جامعه ی اشکـانی نداریم، ولی پیداست که رخنه یا عرض اندام سه دیـن بزرگ در پیـرامون ایـران می توانسته است سبب نگرانی ایرانیان شود و آنها را به عکس العمل وا دارد.

( از همین روست که اردشیر پاپگان آئین زرتشت را برای کشور رسمی میکند ). و پیداست که ایرانیان میتوانسته اند گناه را متوجه شاهان اشکانی کنند، که خود به خود به سبب ناتوانی در فراهم آوردن قـدرت مرکزی نیرومند، بویژه در اواخر این دوره، ناگزیر از تحمل بار منفی بزرگی بودند. البته نباید نقش مُغـان و روحانیان را در فراهم آمدن واکنش ها ناچیز انگاشت.

ما، جز اینها و جز آرزوهای پنهان ایرانیان در یَـشت ها ( بخشی از اوستای به اصطلاح متأخـر )، چیـزی درباره ی اوضاع اجـتماعی ایـران  به هنگام خیـزش اردشیـر پاپگـان نداریم؛ ولی توجه به دیـن در آغاز کار میتواند ناشی از درک هوشمندانه روح زمان باشد، که اردشیر از آن بهـره مند بوده است. پس میتوان نتیجه گرفت که ایـران در پایان کار اشکـانیان از نظر دینـی و آرامش مدنـی اوضاع بد و نابسامانی داشته است.

نباید فراموش کرد که بازرگانی ایران با همسایگان نیز به سبب قرار گرفتن در محاصره ی سه دین بزرگ یهود، مسیحیت و بودایی و همچنین غیبت یک فرمانروایی یکـپـارچه و نیـرومند نمـی تـوانسته است تکـاپوی سنتی و راحت خود را داشتـه باشد. در اواخر دوره ی اشکانی  حتی نمی توان از یکپـارچگی صوری سخن گفت. حتماً پیشه وران پائین دست این بازرگانی نیز ناراحتی های خاص خود را داشته اند.

دورۀ پرشکوه ساسانی، واپسین دوره ِ ایران باستان. دوره ای که فصل تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران باستان و  میراثی برای ایران دورۀ اسلامی شد.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

جنگ بهرام گور با خاقان تُرک

در میان منابع بومی، طبری گزارش میکند که جنگ با خاقان تُـرک ( شاه اقوام بیابانگرد شمال شرقی، خیونان یا هون ها ) در سال هفتم حکومت بهـرام پنجم، حدود ۴۲۴ میلادی، آغاز شد. در این هنگام بهرام نگران از دریافت تدارکات جنگیِ فرمانروای آن سوی شمال شرقی ایران، بی درنگ به فکر مقابلۀ به هنگام با خطر افتاد. او برای پنهان داشتن برنامۀ خود، با بی تفاوت نشان دادن خود به گزارشهای شمال کشور، پس از سپردن بخش بزرگ سپاه و همچنین ادارۀ کارهای کشور به یکی از برادران خود به نام نَرسی، با سپاه کوچکی در ظاهر برای زیارت آتشکده و معبد آذرگشنسپ به آثورپاتگان ( آذربایجان ) و سپس برای شکار به ارمنستان رفت.

معبد آذرگشنسپ ( معبد شاهان و ارتشتاران ) در آثورپاتگان، بویژه در زمان ساسانیان، پرستشگاهی بود که شاهان اغلب در مناسبت های گوناگون به زیارت آن میرفتند. بزرگان ایران، ناآگاه از برنامۀ بهرام، سفر شاه را فرار از جنگ تلقی کردند و به رغم مخالفت نرسی، با فرستادن سفیری نزد خاقان، که در حال نزدیک شدن بود، از او خواستند تا با دریافت خراج از یورش به ایران صرف نظر کند.

خاقان تُرک که از فرار بهرام آگاه گشته بود، با این درخواست موافقت کرد و پس از اشغال مرو، تا رسیدن خراج، در کُشمیهن با فراغ بال به شکار و خوشی سرگرم شد. در این میان بهـرام گـور، که با هدف رویارویی با خاقان پایتخت را ترک گفته بود، از راه مستقیم اردبیل و آمل به خاقان تُرک یورش برد و با غافل گیر کردن او در شکار اورا دستگیر کرد، و با دست خود او را کشت. سپس بخارا به تصرف بهرام درآمد و او پس از گماردن مرزبان خود در آنجا، مرز ایران را با نشاندن یک ستون تعیین کرد.

با این پیروزی غنایم زیادی به دست بهرام افتاد. او از این غنایم گوهرهای فراوانی را به آتشکدۀ آذرگشنسپ اهدا کرد و زن خاقان تُرک را به خدمت این معبد گماشت. در پی این پیروزی، بهرام تا پیرامون بخارا رخنه کرد و ساکنان آنجا را وادار به پرداخت باج کرد.

بزرگان دربار، شرمگین و شگفت زده از این همه دلاوری، با پادرمیانی نَرسی بخشوده شدند.
سپس بهـرام برادر خود نرسی را فرمانرانی خراسان بداد و بلخ را پایگاه او تعیین کرد و در میان سُرور و شادی به تیسپون بازگشت.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

شخصیت شاپور ذوالاکتاف

گزارش های آمیانوس مورخ رومی معاصر شاهپـور دوم، ما را به خوبی با برخی از ویژگی های شخصیت شاهپـور دوم آشنا میکند.

حتی پی میبریم که او بالایی بلند داشته است و یک سر و گردن از ملتزمان خود بلندتر بوده است. و به جای تاج، کلاهی زین، گوهرنشان و گرانبها بر سر داشت که به کلۀ قوچ می مانست. آمیانوس در جبهۀ جنگ روم با ایران، که خود از رومیان و دشمن ایران است نوشته است، که چگونه شاهپـور در پای باروی شهر آمِد، مانند یک فرماندۀ دلاور به این سو و آن سوی میتاخت و فرمان میداد. با مطالعۀ چگونگی اوضاع و احوال سیاسی ارمنستان در زمان شاهپـور، بی درنگ درمیابیم که شاهپـور به رغم برخورد دلیرانه با مسائل، اغلب با خویشتن داری و عاقبت اندیشی، راه حلی را برمیگزید که به صلاح نزدیک تر بود. و در پیوند با ارمنستان دیده ایم که شاهپـور اغلب میل به حل مسائل داشته تا فرونشاندنِ خشم خود.

در گزارش های آمیانوس تقریباً به نکته ای منفی دربارۀ شاهپـور برنمیخوریم. آمیانوس اشاره میکند، هنگامی که همسر بلندپایه ای رومی دستگیر میشود، از این که ممکن است به او دست درازی شود به خود میلرزد.

شاهپـور او را به حضور میخوانَد و به او میگوید که بزودی شوهر خود را بازخواهد یافت و هیچ کس در ایران به شرافت او بی احترامی نخواهد کرد. این رویداد از این روی پراهمیت است که از زبان مورخی است که در جبهۀ دشمن، طعم تلخ جنگ و شکست از شاهپـور را شخصاً چشیده بود.

آمیانوس با این که رفتار را ناشی از چاچول ( حیله ) دانسته است، کمی بعد می آورد که همین شوهر بلندپایۀ این زن ناگزیر از فرار، از کشور خویش میشود، به ایران پناه می آورد و شاهپـور همسر و همۀ خویشاوندان و همچنین دارایی او را به او برمیگردانَد، و افزون بر این جایگاهی را نیز به او وامیگذارد.

فاوست بیزانسی هم از پیشکش های شاهپور به بلندپایگان مینویسد. پیشکش برای مانوئل سردار ارمنی عبارت بود از:
جامۀ شاهانه ای از پوست خز، نوارهایی سیمین برای آویختن از پشت کلاه، زیورهایی که شاهان بر سینه می نشاندند، سراپرده ای ارغوانی رنگ، با فرش هایی به رنگ آبی آسمانی برای افکندن بر جلو سراپرده و ظرف های زرین برای خوان او.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

هُوَخشثرَه توانگرترین شاه ماد

هووَخشَترَه (دوره حکومت: ۶۲۵ تا ۵۸۵ پ. م.) تواناترین شاه ماد اولین پادشاهی است که یک سلطنت سراسری را در ایران تشکیل داد و ایران را به عنوان یک قدرت مهم جهان آن زمان مطرح کرد. هووخشتره را باید بنیانگذار واقعی دولت ماد و معمار حقیقی امپراتوری ایرانیان باستان دانست.[۱]

نام هووخشتره پادشاه ماد را یونانیان به صورت (کی آخسارو، کیخسرو) (کیخسرو که او را صورت افسانه‌ای هووخشتره پادشاه ماد می‌پندارند.[۲]) نوشته‌اند که در فارسی تلفظ فرانسوی آن یعنی سیاگزار Cyaxares را نیز زیاد نوشته و بکار برده‌اند.[۳]

به احتمال قوی، معنی نام او «خوش‌نشانه» است در معنی کسی که می‌تواند خوب نشانه‌گیری کند. ریشه نام او از فعل هَخش (Haxsh) در پارسی باستان آمده که به معنی نشانه‌گیری کردن است. اجزاء این نام عبارت‌اند از هو (خوب)+هخش (نشانه‌گیری)+تر (اضافه دستوری)[۴]

هووخشتره ارتش ماد را تجدید سازمان و نوسازی کرد و با نَبوپَلَّسَر شاه بابل متحد شد. برای استوارسازی این اتحاد، دختر هووخشتره به نام امیتیس به همسری پسر نبوپلسر یعنی بخت‌النصر دوم درآمد. امتیس از زندگی در جلگه میان‌رودان دلگیر شد و برای کوه‌های بلند میهنش دلتنگی بسیار کرد. از این رو بُخت‌النصر دوم به عنوان هدیه برای همسرش دستور ساختن باغ‌های معلق بابل را داد تا بلندای دیوارهای آن برای امتیس حکم کوهساران را داشته باشد.

هووخشتره، در جوانی، شکست پدرش، خشتریته را در برابر آشوری‌ها دیده بود و از آن درس عبرتی آموخته بود. او فهمید که برای مقابله در برابر آشوریان، می‌بایست نیروی نظامی مجهزی تشکیل دهد. زیرا سربازانی که رؤسای زمین دار جمع آوری می‌کنند، هرگز از عهدهٔ سپاه منظم بر نمی‌آیند. از این رو، بر آن شد که سپاهی رزمی، مانند آشور، بنا کند. این نیرو، مجهز به تیر و کمان و شمشیر و سواره نظام ماهر بود.

هووخشتره، تصمیم به بیرون راندن سکاها گرفت. او، فرماندهٔ سکاها و سردارانش را به یک میهمانی دعوت کرد و همهٔ آنان را یکجا مسموم کرد. سپس، لشکریان سکاها را از سرزمین ایران بیرون راند.

کیاخسار خبر هرودوت همان هوخشتره‌است همانکه در اساتیر کی خسرو است.

چون از جهت سکاها، آسودگی خاطر فراهم شد، هووخشتره، تصمیم به نابودی امپراتوری آشور گرفت. هووخشتره، با این نیروی نظامی، به سوی آشور حرکت کرده، و پایتخت آن یعنی شهر آشور را محاصره و فتح کرد. هوخشتره در سال ۶۱۴ پ م از کوه‌های زاگرس گذشت و ضمن تسخیر آبادی‌های آشوری سر راه، شهر آشور پایتخت دولت آشور را در محاصره گرفت. پس از سقوط شهر آشور، پادشاه بابل نبوپلسر در شهر آشور به دیدار هووخشتره آمد و در آنجا پیمان دوستی ایران و بابل تجدید شد. در سال ۶۱۳ پ. م. شاه آشور در نینوا بود.

هووخشتره و نبوپلسر توانستند با همیاری، پایتخت دوم آن یعنی شهر نینوا را در ۶۱۲ پ. م فتح کنند. ساراگوس، چون در برابر مادها و بابل، تاب مقاومت نیاورد، خود و خانواده اش را در آتش، سوزاند، سپس، شهر نینوا، با خاک یکسان شد. هووخشتره و نبوپلسر توانستند امپراتوری آشور را درهم‌شکسته و دنیا از جنایات دولت ستمگر آشور، رهایی یافت.

پس از این پیروزی، مادها میان‌رودان شمالی، ارمنستان و بخش‌هایی از آسیای کوچک و بخش شرقی رود هالیس (قزل ایرماق امروزی) را نیز ضمیمه امپراتوری خود کردند. در این شرایط رود هالیس به عنوان مرز بین امپراتوری قدرتمند ماد و سرزمین لیدیه شد. جنگ معروف بین مادها و لیدی‌ها که با نام نبرد هالیس معروف است، در ۲۸ ماه مه ۵۸۵ پیش از میلاد مسیح، به دلیل خورشیدگرفتگی ناگهانی پایان یافت.

نبرد بین ماد و سکا را هرودت اینگونه نقل می‌کند:

بین لیدی و مادها جنگ به پا شد و تا پنج سال طول کشید. که در این سال‌ها گاهی مادها لیدی‌ها را عقب می‌راندند و گاهی لیدی‌ها مادها را به عقب می‌راندند و همچنین در شب نیز می‌جنگیدند. با این حال به جنگ با نتیجه برابر خود ادامه دادند. در ششمین سال نبردی در گرفت که تا جنگ شروع شد روز شب شد. و این تغییر روز را تالس میلسی برای لیدی‌ها پیشگویی کرده بود و این همین سال را مشخص کرده بود. مادها و لیدی‌ها وقتی دیدند که روز شب شد دست از جنگ برداشتند و هر دو مشتاق بودند که صلح برپا شود. و کسانی که بین آنها صلح به پا کردند سینسیس کیکیلیانی و لابینتوس بابلی بودند. این‌ها کسانی بودند که هر دو را تشویق به سوگند خوردن کردند و مبادله ازدواجی را به پا کردند تا آلایتس دختر خود آرینس را به ایشتوویگو پسر هووخشتره بدهد چون بدون یک رابطه قوی صلح پایدار نخواهد ماند. (Histories, 1.73-74, trans. Macaulay)

هووخشتره پس از این که جنگ با پیروزی پسرش ایشتوویگو (آستیاگ) به پایان رسید از دنیا رفت. ایشتوویگو پدربزرگ مادری شاهنشاه کوروش بزرگ، و پدر شاه‌دُخت ماندانا (مادر کوروش بزرگ) بود.

منابع:
1 تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، ص
2 اطلس تاریخی ایران / نشر دانشگاه تهران ۱۳۵۰, p. ۱۱.
3  اطلس تاریخی ایران / نشر دانشگاه تهران ۱۳۵۰, p. ۱۱.
4 Etymological dictionary of the Iranian verb / by Johnny Cheung, Leiden: Brill ۲۰۰۷, p. ۱۷۰
تاریخ ماد. ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف. ترجمه کریم کشاورز، تهران: نشر امیرکبیر.
آقابابایی، رضا، راوی. قم:گنج عرفان، ۱۳۸۱.
دانشنامه آزاد

مهرداد دوم

مهرداد دوم یا مهرداد بزرگ(اشک نهم) نهمین شاه ایران از دودمان اشکانی است که از حدود ۱۲۳ تا ۸۷ پ. م سلطنت کرد. لقب کبیر را به دلیل مقتدر بودن و نظم و سازمان دادن به امور ایران به او داده‌اند. وی هنگامی به شاهی رسید که ایران از هر سو آماج تهاجم اقوام مختلف شده بود. مهرداد با دلاوری و درایت تمام نواحی اشغال شده را پس گرفت و مرزهای ایران را در شرق تا کوههای هیمالیا و در غرب تا میان‌رودان رساند. در زمان پادشاهی او ایران و روم هم‌مرز شدند. وی همچنین به اوضاع داخلی ایران نظم و سازمان داد و اقتصاد شکوفایی را پایه‌ریزی کرد.

مهرداد پس از نشستن بر تخت شاهی نخست بابل را از تازیان پس گرفت و سپس لشکر به ارمنستان کشید. وی در سال ۱۱۳پ. م سراسر میان‌رودان را به دست آورد و آنگاه رو به شرق نهاد. پیش از رسیدن مهرداد به شاهی، حدود سال ۱۳۳پ. م در شرق، سکاها به مرزهای ایران و بلخ تاختند، دولت بلخ را نابود کردند و دولت‌های کوچک یونانی را تا نزدیک هندوستان از میان بردند. آنها به داخل ایران نیز تاخته و پارت و گرگان را لگدکوب اسبان خود کردند. گروهی از آنان به سیستان و افغانستان رفته و حکومتی سکایی پدید آوردند و از این پس سرزمین زرنگ سکستان(سیستان) نامیده شد. حتی اردوان دوم شاه ایران که پدر مهرداد دوم است نیز در نبردی با آنان کشته شد. مهرداد با نبردی سهمگین سکاها را چنان شکست داد که دیگر مدت‌ها متعرض ایران نشدند. او پارت و هرات را آزاد کرد و دولت سکایی سیستان را وابسته به دولت اشکانی کرد. وی همچنین مرو و بخش‌هایی از فرارود را نیز تصرف کرد.

پس از پیروزی‌هایی که ذکر آن رفت مهرداد فرصت یافت تا به امور داخلی کشور بپردازد. او نخستین کس از خاندان اشکانی است که خود را شاهنشاه خواند و ادعا کرد که خاندان اشکانی از نسل اردشیر دوم هخامنشی است. این کار او اقدامی آگاهانه بود که اشکانیان را ادامه دهنده هویت ایرانی نشان دهد و همینطور این کار حکومت اشکانیان را در پرتو ارتباط یافتن با هخامنشیان بر حق جلوه داد. مهرداد دوم بسیار پای‌بندی به فرهنگ، آداب و سنن ایرانی بود. وی با تلاشی خستگی ناپذیر بر آن شد تا فرهنگ ایرانی را از مظاهر فرهنگ یونانی هلنی پاک کند. در عرصه بازرگانی و سر و سامان دادن به اقتصاد کشور مهرداد اقدامات بسیاری کرد و در روزگار او بود که را بازرگانی ایران به چین که در تاریخ به “راه ابریشم” معروف است گشوده شد. از این پس مبادلات کالا میان چین، هند، عربستان و برخی سرزمین‌های دیگر موجب شکوفایی اقتصاد کشور گردید.

به دلیل اهمیت سرزمین‌های غربی ایران و میان‌رودان مهرداد در سال ۹۴پ. م به سرزمینهای شمالی میان دجله و فرات تاخت و پس از کسب پیروزی‌هایی در این منطقه رود فرات را به عنوان مرز غربی ایران تعیین کرد. وی همچنین در امور ارمنستان که دارای اهمیت بسیاری بود و شاهان آن از تبار اشکانی بودند دخالت کرد.

در سال ۹۶پ. م رومیان در راستای سیاست جهانگشایی خود به کرانه غربی رود فرات رسیدند و مصمم بودند که ایران و هند را به قلمرو خود ضمیمه کنند. فرمانده قوای روم شخصی به نام سولا بود. مهرداد به خاطر گرفتاریهای زیادی که در آن زمان برای اشکانیان پیش آمده بود صلاح دید که با رومیان وارد جنگ نشود، لذا به آنان پیشنهاد صلح کرد. این پیمان بسته شد ولی نماینده اشکانی به دلیل تحقیری که سولا بر او روا داشته بود در بازگشت اعدام شد.

در پایان زندگی مهرداد دوم(حدود ۸۷ پ. م) در شرق و غرب تهاجماتی صورت گرفت. تیگران(Tigranes) شاه ارمنستان از مرگ مهرداد بهره جسته و بخش شمالی میان‌رودان را تصرف کرد. در این زمان گودرز که در زمان مهرداد دوم در بابل قیام کرده بود برای مدت کوتاهی به شاهنشاهی رسید. اُرُد گودرز را از حکومت انداخت و پس از دوره کوتاهی سیناتروک بر جای او به شاهنشاهی نشست.

منابع:

خدادادیان، اردشیر، اشکانیان، منصور ۱۳۸۰
دانشنامه آزاد.

رستم سورن پهلو «سورنا»

سورنا یا سورن (سردار سپهبد رستم سورن پهلو) [۲] (۵۲-۸۲ پیش از میلاد) فرزند آرخش (آرش) و ماسیس [۲] یکی از سرداران سپاه ایران در زمان اشکانیان است.

بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۴] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.» و در جای دیگر گفته‌است: «سورنا بلندقدترین و خوش چهره ترین مرد زمان خود بود.» [۵][۶]

سورنا سردار پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا اُرُد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی وی را در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۷]

سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومی‌ها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت.

وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد.[۸] (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است).[۹] از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد[۱۰].

ژولیوس سزار (Julius)، پومپه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره می‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.[۱۱]

کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان؛ یعنی شام بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، قصد حمله به ایران و هند را داشت.[۱۲]

کراسوس (رییس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از ۴۲ هزار نفر از لژیون‌های ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و اُرُد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مأمور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره‌دستی بودند، توانست یک‌سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگ و گریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زره‌پوشان اسب‌سوار، تیراندازان، نیزه داران، شمشیرزنان و پیاده‌نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.[۱۲]

افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل می‌کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی‌شد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویژه‌ای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می‌پرداختند. سواران ایران توانایی تیراندازی از پشت‌سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کرده‌اند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی‌درپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمی‌شدند و تا آخرین نفس باید می‌جنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.[۱۳]

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند.

پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری نمایند.[۱۳]

سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت.[۱۴]

سورنا و ویشکا دو بار جان فرهاد چهارم، پادشاه ایران را از ترور رومیان نجات دادند. که بار دوم به قیمت جانشان تمام شد و آنها به وسیله مزدوران رومی کشته شدند. قتل سورنا بدست ارد دوم ساخته و پرداخته تاریخ نویسان مغرضی همچون گیریشمن فرانسوی بوده و عاری از حقیقت می‌باشد چرا که ارد دوم دو سال قبل از سورنا در انزوا و تنهایی مُرد. البته اروپاییها همانند همیشه برای چسباندن برچسب وحشیگری به ایرانیان، مرگ ارد دوم را نیز به گردن فرزندش فرهاد چهارم افکندند. [۱۳]

سورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به مانند اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

منابع:

PersianEmpire.info.
۲٫۰ ۲٫۱ Iran Chamber Society
۳٫۰ ۳٫۱ «Flags of Persia/Iran – پرچم‌های ایران». بازبینی‌شده در ۸ نوامبر ۲۰۱۱.
سورنا بزرگ اشکانی
Plutarch. «Crassus». بازبینی‌شده در سیزدهم مارس ۲۰۱۲.
Jona Lendering. «Surena». بازبینی‌شده در سیزدهم مارس ۲۰۱۲.
فرهنگ معین
Justi, Ferdinand. Iranisches Namenbuch. Leipzig/Marburg: Elwert، ۱۸۹۵. ۳۱۶–۳۱۷.
فره‌وشی ب. ایرانویچ. چاپ سوم. انتشارات دانشگاه تهران. ۱۶۵.
مجله دانشکده ادبیات، سال ۱۲، شماره ۲، بهمن سرکاراتی
تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده
۱۲٫۰ ۱۲٫۱ زرین‌کوب ع. «اشکانیان». در روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم. ۱۳۸۰. ص..
۱۳٫۰ ۱۳٫۱ ۱۳٫۲ ر. گریشمن. «اشکانیان». در ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
دکتر محمد معین. فرهنگ معین جلد پنجم. ترجمهٔ م. انتشارات امیرکبیر. دانشنامه آزاد.

 

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.