محمدعلی شاه و كلنل لیاخوف

 محمدعلی شاه و كلنل لیاخوف

 نگارنده: حامد محمدپور

در دومین روز از تیرماه سال 1287 هجری شمسی، مجلس شورای ملی كه به دست مشروطه خواهان تأسیس شده بود و تنها 2 سال از عمرش می گذشت به فرمان محمدعلی شاه قاجار و به دست كلنل لیاخوف روسی به توپ بسته شد. در ادامه تصاویری از محمدعلی شاه و نیز كلنل لیاخوف آمده است…

محمدعلی شاه قاجار

 

عبور كالسكه حامل عكس محمدعلی شاه قاجار از خیابانهای تهران جهت انتقال به مجلس شورای ملی .

محمدعلی شاه قاجار

 

محمدعلی شاه قاجار
محمدعلی شاه قاجار

 

محمدعلی شاه قاجار

 

به غل و زنجیر كشیدن جمعی از مشروطه خواهان توسط مأمورین محمدعلی شاه در بازداشتگاه باغ شاه.

محمدعلی شاه قاجار

 

 

 

 لیاخوف ( فرمانده قزاقخانه ) به اتفاق جمعی از افسران ایرانی و روسی قزاقخانه

محمدعلی شاه قاجار

 

مظفرالدین شاه به اتفاق محمدعلی میرزا ( ولیعهد ) و سه تن از رجال دوره مشروطیت.

محمدعلی شاه قاجار
محمد علی شاه قاجار
محمدعلی شاه قاجار

 

 

محمدعلی شاه به اتفاق عده ای از رجال و درباریان هنگام اقامت در باغ شاه در جریان قیام مشروطیت.

محمدعلی شاه قاجار

 

كلنل لیاخوف  به همراه سردار اسعد بختیاری سوار بر كالسكه هنگام عبور از خیابانهای تهران برای رفتن به بانك شاهی 

منبع: مرکز اسناد انقلاب اسلامی

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

علل یورش چنگيزخان مغول به ايران

82388743221564162815

یورش مغولان نیمی از کشور ایران را تخریب کرد و میلیون ها انسان کشاورز، سرباز، کودک و… کشته شدند و این وحشیان همه جارا ویران کردند. این خشونت و کشتار را نمیتوان به غرور بی جا و بی خردی سلطان محمد خوارزمشاه نسبت داد. خونخواری و خوی وحشی چنگیز شهرت فراوانی داشته و غرور محمد خوارزمشاه هم همینطور. برخلاف نظر مورخان که عقیده دارند سبب اصلی جنگ تنها کشته شدن بازرگانان مغول به دست سلطان محمد بوده است، دخالت عباسیان را نادیده گرفته اند.

دلایل یورش:

1- سفرا و بازرگانان مغول

چنگیز کاروانی با 500 سفیر و بازرگان به ایران فرستاد اما در اَترار توسط حاکم (غایرخان) غارت شدند و دلیل طمع خوارزمشاهیان به مال و زر آنها بود، بدین سبب چنگیز بسیار خشمگین شد اما از جنگ خودداری کرد و فقط تحویل دادن حاکم اَترار را از سلطان محمد خواستار شد. غایر خان نسبت خویشاوندی با ترکان خاتون، مادر سلطان محمد داشت و شاه از تسلیم کردن وی بنا به خواست و نفوذ مادرش سر باز زد، و فرستادگان را چنگیز را کشت، ریش انها را برید و برای چنگیز فرستاد. وصاف گويد: (چنگيز از اين عمل سلطان محمد سخت برآشفت در سال 615 ه.ق با لشگری از تاتار قصد ممالك سلطان محمد كرد، ابتدا قاصدی بفرستاد كه؛ به دست خود آب صاف صلح و صفا را گل كردي و آتش هوي را به باد خودرأيی تيره ساختي، جنگ را آماده باش كه به هر قطره خون بيگناهان سلامت جوي، جويي از خون چون جيحون روان خواهد شد و در عوض هر قيراط دينارها پرداخته خواهد گشت.) سپس چنگیز خود را آماده کرد و سپاه بزرگی را به ایران زمین فرستاد.

2- چنگیز و رفتار او

پدر چنگیز فردی جنگجو بود که قبیله ی خود را از باجگذاری به چینی ها رهایی ساخته بود و چنگیز خشونتش را از پدر به ارث برده بود. چنگیز در سن 13 سالگی پدر خود را از دست داد و از طرف قبیله تبعید شد. چنگیز و خانواده ی او سال ها به سختی و مشقت فراوان زندگی کردند. لازم به ذکر است که چنگیز برادر خود را چون با وی ناسازگاری داشت کشت. در آن سن کم این نشان دهنده ی خوی وحشی چنگیز می باشد. چنگیز دوست و کسی که وی را پناه داده بود را کشت و خود رییس تمام قبایل شد و نام اورا از (تموچین) به چنگیز تغییر دادند. وی پا به هرجا میگذاشت ان را ویران میکرد، پس نمیتوان انتظار داشت همچین موجودی فقط به خاطر چند بازرگان به ایران حمله کرده باشد. اگر هم کشتن بازرگانان صورت نمیگرفت باز هم خوی جهانگشایانه ی چنگیز بهانه ای دست و پا میکرد و این حمله را صورت میداد و بازرگانان بهانۀ خوبی بر این واقعه بیش نبودند.

3- عباسیان

خلیفه ی عباسی الناصرلدین الله، دل خوشی از محمد خوارزمشاه نداشت و همیشه در سدد آن بود که زور گویی های اورا جبران کند و توانست به خوبی مغولان را تحریک کند تا به ایران یورش برند. ابن اثیر که خود در آخرین دوران خلافت عباسیان بود می نویسد: (آنچه ايرانيان به او نسبت داده اند كه او مغولان را در مورد بلاد اسلامي به طمع انداخته و در اين رابطه با آنها به نامه نگاري پرداخته درست است، اين ضربۀ عظيمي است كه هر گناه بزرگي در مقابل آن كوچك است.) پاول هرن: (بايد گفت در اين موقع هستي خليفه در خطر بود زيرا خوارزمشاه مصمم بود خليفه را از سياستي ظاهري و روحاني محروم كند و به جاي او يك خليفه از علويان منصوب دارد و ناصرالدين الله از ترس جان، چنگيزخان را براي حمله به ايران تشويق كرد و چنگيزخان در اجابت اين دعوت، فرصت را از دست نداد.) ابوالغداء (729 ه.ق) يكي ديگر از مورخين اهل سنت: (از دشمني كه ميان ناصر و خوارزمشاه وجود داشت ناصر مي خواست كه خوارزمشاه گرفتار آنان (مغولها) باشد و قصد عراق نكنند.) ميرخواند صاحب روضة الصفا مي نويسد: (خليفه از روي ناچاري به اين فرمانروا يعني تموچين روي آورد تا خطري را كه از جانب همسايگان متوجه قلمرو خلافت بود دفع نمايد.) ناصرالدین الله هم دلیلی است بسیار مهم که توانست چنگیز را مجبور کند تا بدون شک به ایران حمله ور شود اما زیاد نمیتواند این گفته ها موثر باشد چون چنگیز تصمیمش را برای حمله گرفته بوده و جلوگیری از این جنگ اجتناب ناپذیر بوده است.

4- حکومت خوارزمشاهیان

سلطان محمد وقتی خود را در قدرت بلامنازعی دید، مغرور شد و به خود میبالید. مردم وی را دوست نداشتند و حمایت مردم که خود بزرگترین سپاه است را از دست داده بود و از طرفی به خاطر حملاتی که به کشور های همسایه کرده بود پشتیبانی خود را از دست داده و کمکی به او نمیشد. مردم در مقابل چنگیز مقاومیتی نکردند و سریعاً تسلیم میشدند تا جانشان در امان باشد و آنان که مقاومت میکردند مانند خراسان همه را میکشتند و سرها را میبریدند. از این رو ارتش سلطان محمد طاقتی در برابر چنگیز و لشگرش نداشت بلکه آن ها شدیداً به غارت می پرداختند و هرچیزی که سر راهشان قرار میگرفت میکشتند و می بردند و نابود می کردند.

5_مغولان چادر نشین

چنگیز نمیتوانست مغولان را بدون جنگ و جدال نگه دارد. آنها نخست چین  و سپس سرزمین های پیرامون خود را تسخیر کردند. چنگیز نیاز به بازرگانی در راه ابریشم داشت و چادرنشینان صحرایی کشوری با ثروت ایران را نمی توانستنند نادیده بگیرند. آنها نوپا بوده و در تلاش برای کشور گشایی. اجتناب از جنگ حکومت چنگیز را متزلزل می ساخت و برای جلوگیری از این امر مجبور به حمله و غارت و کشور گشایی میشدند. میتوان دلیل اصلی حمله ی چنگیز را ذات خونخوار او دانست و فرصتی که غایر خان با کشتن تاجرها به چنگیز داده بود. چنگیز کتاب خانه ها را سوزاند، دانشمندان را کشت و بعضی را به کشور خود فرستاد تا در آنجا مشغول به کار شوند، بسیاری را به بردگی کشید و نیمی از ایران را به قتل رساند. مغولان بیابان گرد با فرهنگ و جایگاه ایران زمین بیگانه بودند و برتری ایران را ننگ می دانستند. در هر صورت این جنگ غیر قابل اجتناب بود و اگر هم دلیلی پیدا نمیشد باز هم جلوی کشور گشایی چنگیز گرفته نمی شد و او بهانه ای دیگر برای خود دست و پا میکرد.

430px-During_the_battle_of_Indus

خزش ترکان به ایران

درباره‌ی خاستگاهِ اقوام ترك اطلاعات بسنده‌ئی از منابع تاريخی در دست است. اين منابع می‌گويند كه سرزمينهای ترك‌نشين در قرنهای هفتم و هشتم ميلادی در ماورای مرزهای شرقی و شمالی ايران، يعنی سرزمينهای آن‌سوی سيردريا (سيحون) و اطراف درياچه‌ی خوارزم (آرال) و بيابانهای شرقی و شمالی دريای مازندران (خزر) و سرزمينهای ماورای قفقاز بوده است، و ايرانی‌ها همه‌ی آن سرزمينها را «تركستان» می‌ناميده‌اند. در قرن اول هجری كه ايران در سلطه‌ی عربها بوده فقط در سرزمينهای شرق سيردريا با مركزيت كاشغر (اكنون غرب چين)، و سرزمينِ كوچكی در شمال كوههای قفقاز از وجود دولت گزارش به دست داده شده است. بقيه‌ی جماعات ترك در سرزمينهای پهناورشان در قبايل پراكنده و بيابانگرد و متنقل می‌زيسته‌اند و هيچ نظام سياسی منسجمی نداشته‌ و دارای هيچ وطن مشخصی نبوده‌اند.

ادامه خواندن “خزش ترکان به ایران”

نگاهي گذرا به تصوف دوران مغولان

تصوف خانقاهي كه در اوائل سده پنجم هجري به بعد در ايران زمين و اناتولي شكل گرفت ارتباط مسقيم با خزشهاي بزرگ جماعات ترك بيابانهاي آسياي ميانه و جاگير شدنشان در درون ايران و اناتولي دارد. از آغاز سده پنجم هجري به بعد جماعات بزرگ تركان از بيابانهاي آسياي ميانه در امواج پيوسته اي به درون ايران و اناتولي سرازير شدند ؛ و چنان كه ميدانيم سلطنت پهناور تركان سلجوقي را تشكيل دادند.


تركان كه پيشترها دين نياپرستي مبتني بر تقدس جادوگران قبيله اي داشتند، پس از آنكه مسلمان شدند باورهاي كهنشان را با خود كشيدند، و بسياري از زندگان مدعي تقدس و مردگان مقدس پنداشته شده را بجاي (توتمها) جادوگران قبيله اي پيشنه نهادند؛ براي زندگان اينها دستگاهاي شبه سلطنتي موسوم به خانقاه، و براي مردگان نيز گنبد و بارگاه افراشتند؛ زندگانشان واسطه ميان خدا و انسان و داراي دخل تصرف در امور خلقت و كائنات پنداشته شدند، و مردگانشان نيمه خداياني داراي قدرتي شبيه قدرت خدايان اقوام كهن سامي و توتمهاي قبيله اي تركان.


در سنت فرهنگي ايرانيان تازه مسلمان شده ماقبل حاكميت تركان چنين باورهاي وجود نداشت. گنبد سازي و مرده پرستي (پير پرستي ) در فرهنگ ايراني وجود نداشت. هيچ انساني چه مرده و چه زنده در فرهنگ ايراني داراي تقدس پنداشته نمي شد و به همين سبب هم بود كه در زبان ايراني واژه اي معادل “زيارت” كه اكنون جز واژگان مقدس شده است، ساخته نشده بود. اين از آن روي بود كه در دين ايرانيان ماقبل اسلام تقدس فقط به ذات هاي آسماني تعلق داشت، و حتي زرتشت و موبدان بزرگ نيز در فرهنگ ايراني تقدس به مفهوم كه ما اكنون از تقدس ميشناسيم، نيافته بودند.

در باور ديني ايرانيان ماقبل اسلام، علاوه بر ذاتهاي آسماني ميترا و آناهيتا و آذر و ورهرام كه اثرشان بر طبيعت مشهود بود، فضايل هفتگانه ملكوتي (وهومنه، ارته، خشتر، آرمئيتي، هوروتات، امرتات، سرواشه) داراي تقدس بودند و همه اينها ذاتهاي مجرد معنوي بودند. ايرانياني كه در جريان يك روند بسيار پيچيده در خلال چندين نسل مسلمان كرده شده بودند، گرچه از نظر عقيده ديني پذيرفته بودند كه رسول الله در زمان حياتش واسطه ميان الله و بندگانش بوده است ولي در فرهنگ آنها هيچ انساني پس از رسول الله واسطه ميان خدا و انسان پنداشته نميشد.


در ميان صدها اثر مكتوبي كه از ايرلنيان عربي نگار و پارسي نگار ماقبل حاكميت تركان برجاي مانده است هيچ نشانه اي از باور به تقدس آدمها ديده نميشود. در ميان صدها انسان تقدس يافته اي كه در زمان حاكميت تركان وارد عرصه فكر ديني كرده شدند، حتي يكي را نميتوان يافت كه پيش از آن در باور ايرانيان مسلمان داراي تقدس بوده باشد. پيدايش واسطه هاي ميان خدا و انسان و ساختن گنبد بر روي گور و تبديل آن به زيارتگاه و محل نيازخواهي و نيايش و دعا در تاريخ ايران توسط تركان در زمان غزنويان و سلجوقيان پديدار شد و توسط مغولان و تيموريان ادامه يافت.


اين سنتي تركي بوده و از رسوم ديرينه شمني و نياپرستي آنها آمده بوده كه پس از مسلمان شدنشان به شكل پيرپرستي -پير زنده و پير مرده- در آمده است. رسم پيرپرستي و مرده پرستي كه در فرهنگ ايرانيان شناخته نبود و با سنتهاي فرهنگي ايرانيان به كلي بيگانه بود، توسط تركان حاكم شده در ايران رواج داده شد و بمرور زمان و اندك اندك برخي از ايرانيان ساده انديش نيز بدان خو گرفتند.


بسياري از نيمه مُلاهاي زيرك در ايران و اناتولي وقتي با باورهاي تركان حاكم آشنا شدند ،خودشان را نزد آنها همچون اشخاصي آگاه به امور غيبي و قادر به رازگشايي و دخل و تصرف در امور جهان مطرح كردند؛ و مدعي داشتن چنان قدرتهاي شدند كه هركه بيمار باشد به بركت دعاي آنها بهبود خواهد يافت و هركه هر نيازي داشته باشد به بركت دعاي آنها نيازش برآورده خواهد شد.آنها با اين شگرد زيركانه خودشان را واسطه ميان خدا و انسان معرفي كرده به حاكمان ترك نزديك شدند تا به نان و نوا دست يابند.


مثلاً يكي از اينها كه از عربهاي پارسي زبان خراسان بود ادعا كرد كه طغرل سلجوقي و دو برادرش به بركت دعاي او ايران را گرفته و پادشاهي يافتند. اين مرد كه از نامداران تاريخ تصوف ايران است، چنان ارج و منزلتي در دستگاه اوغوزهاي سلجوقي يافت كه دار و دستگاهش در خراسان همچون دار و دستگاه شاهان بود. اين وضعيتي بود كه از اوائل سده ششم هجري از اواسط اناتولي تا شرقي ترين نقاط ايران وجود داشت. و بسيار كساني كه بنام صوفي مي شناسيم در چنين ظرفي پا به عرصه اجتماعي نهادند و براي خودشان دستگاه شبه سلطنتي ساختند. تقدسي كه تركان حاكم به اينها ميدادند ،خواهي نخواهي نوعي تبليغ در ميان عوام مردم نيز براي اينها ايجاد ميكرد و عقيده به مقدس بودن و رازگشا و برآورنده نيازها بودن اينها در ميان عوام ترويج ميشد، چنان كه همين صوفي خراساني معاصر تشكيل سلطنت اوغوزهاي سلجوقي و تبليغ گر مشروعيت آنها در زمان خودش تا پايه انبياي بزرگ قوم سامي ارتقاي مقام يافت.نمونه اين ارتقاي مقام را ميتوان در كتاب «اسرار التوحيد في مقامات ابي سعيد» ديد.


اينگونه بود كه در زمان حاكميت تركان بر ايران دهها دستگاه ريز و درشت تصوف بيرون آمد و تا پايان مغولان در سراسر خاورميانه پراكنده شد. خاورشناسان كه از حقيقت روند شكل گيري دستگاه صوفيان دوران سلجوقيان و مغولان آگاهي درستي نداشته اند، جريان تصوف خانقاهي را برخاسته از فرهنگ ايراني پنداشته اند؛ حال آنكه تصوف نه تنها از فرهنگ ايراني برنخواسته بلكه با روحيه و فرهنگ سنتي ايرانيان در تعارض هم بوده است؛ همانگونه كه با دين اسلام هم در تعارض است. زيرا از نظر عقيده اسلام سلفي ،همه شيوخ صوفيه و مريدانشان مشرك شمرده ميشوند و پيرپرستي و گنبدپرستي و نياز خواهي از مردگان و قبرها در عقايد اسلامي از جلوه هاي “شرك جلي” شرك آشكار شمرده مي شود.


تلاشهاي رقابت آميزي كه دستگاههاي فقيهان در زمان حاكميت تركان به خاطر حفظ امتيازهاي اقتصاديشان براي مقابله با سربرآوردن دستگاه هاي صوفيان بكار ميبردند، به سبب چتر حمايتي كه حاكمان ترك بر سر صوفيان افراشته بودند بجائي نرسيد و سرانجام به مقابله دستگاه فقاهت با دستگاه تصوف كشانده شد كه صوفيان در آن برنده شدند و داستان درازي بنام داستان “تقابل شريعت و طريقت” دارد كه در حقيقت ستيز ملا و صوفي است، زيرا هركدام از دو طرف ميكوشيدند كه عوام بيشتري را بسوي خودشان جلب كنند و درآمدهاي بيشتري را از زكات و خيرات و صدقاتي كه عوام مي پرداختند كسب كنند.
سده هفتم هجري كه با خزش گسترده حماعات ترك به همراه يورش مغولان به درون ايران و اناتولي آغاز شده بود،دوران عروج كار و بار صوفيان بود و بسيار كسان كه جوياي نام و نان بودند رو به صوفيگري مي آوردند و دستگاهي برا مي انداختند و به نان و نوا مي رسيدند. صوفيان در سايه حمايت تركان حاكم بر ايران خانقاه هائي در همه جا داير كردند كه مريدان را در آنجا گرد مي آوردند.

خانقاهها در اين دوران جاي معابد كهن اقوام سامي خاورميانه و مراكز مقدس تركان نياپرست را گرفته بود.شيخ هركدام از اين خانقاهها كه لقب “ولي الله” (نماينده تام الاختيار الله) بر خودش نهاده بود، يك نيمه خدا، شبيه خدايان كهن دنياي ساميان باستان بود،كه ادعا ميكرد كه در خلقت و هستي دخل و تصرف دارد و تير از كمان در رفته به فرمان او از هوا به كمان بازمي آيد!!!!
اوليا دارند قدرت از اله / تير جسته باز گردانند ز راه


به سبب جلال و شكوهي كه شيوخ صوفيه با حمايت مالي حاكمان ترك به صورت خانقاه براي خودشان ساخته بودند، ساده دلان مسلمان خانقاه نشينان را خداپرستاني عبادت گذار مي پنداشتند، و در اثر تلقينهاي خود صوفيان پر مدعا گمان ميكردند كه آنها دستي در كائنات دارند و اگر محبتشان را جلب كنند ،سعادت نصيبشان ميشود.و بر همين گمان نذر و نيازهايشان را به شكل هداياي نقدي و جنسي به خانقاه تحويل ميدادند و بر آورده شدن اميدهايشان را از شيوخ خانقاهها مي طلبيدند.از اين جهت هر خانقاه همواره داراي ثروت هاي كلاني بود.


بسياري از زمينداران ترك كه املاكشان چيزي جز زمينهاي مصادره شده كشاورزان ايراني نبود، زمينهاي وقف خانقاه ميكردند و كشاورزاني كه روي اين زمينها كار ميكردند عملا در خدمت خانقاه قرار ميگرفتند و حالت بردگان شيوخ تصوف را مي يافتند و بخش عمده در آمدهاشان به خانقاه تحويل ميشد. اينگونه هركدام از شيوخ خانقاهها يك فئودال به تمام معني و در زمره مالكين بزرگ و ثروتمندان طراز اول بود و صدها مريد شبه برده داشت و با حمايت تركان حاكم از عوام اوهام پرست شده بهره كشي ميكرد.

گفتيم كه صوفيان خانقاه دار دوران سلجوقيان و مغولان عقيده جبري داشتند.آنها بر اساس اين عقيده كه بايد به داده خدا هرچه كه باشد رضا داد،و در برابر اراده خدا هيچ اعتراضي نبايد كرد،حاكميت سياسي روز را هرچه كه بود مقبول ميدانستند و اطاعت از دستگاه سلطه را به عوام تلقين ميكردند.
آنها معتقد بودند كه “پادشاهي” يك جلوه از “خدايي” است و پادشاه مسلماني كه با دين خدا در ستيز نباشد،هر عملي كه انجام دهد عين عدل است؛حتي اگر سلطان براي ارضاي اميال شهواني خويش خون آدمهاي بي گناه را بي هيچ بهانه اي بريزد -چون كه دست شاه دست خدا است- كاري خدا پسند كرده است و كسي حق ندارد كه به او اعتراض نمايد!
اين جنبه از عقيده صوفيان را مولوي در داستان عشق پادشاه به كنيزك بيان كرده است.

در اين داستان كه در دفتر اول مثنوي آمده است،پادشاهي كنيزي زيبا خريده عاشقش ميشود ولي كنيزك دل در گرو ديگري دارد و از عشق يار بيمار ميگردد.پادشاه طبيبان را طلب كرده علاج كنيز را از ايشان ميخواهد.
سرانجام طبيبي متوجه ميگردد كه كنيز عاشق است و از عشق است كه رنجور شده و نام نشان معشوق را كه زرگري اهل سمرقند است از زير زبان كنيز در مي يابد.


پادشاه كس به سمرقند گسيل داشته زرگر را مي طلبد كه به هنرش محتاج گشته ؛ طبيب به امر شاه دواهايي به زرگر بيچاره ميخوراند تا اينكه كم كم زرگر بخت برگشته هم از ريخت و قيافه و هم از چشم كنيز افتاده سپس ميميرد!! و كنيز تندرست ميگردد تا شهوت پادشاه ارضا شود!!
اين داستان تخيلي كه جنايت توجيه نشده يك پادشاه هوس باز است،مولوي در پايان اينچنين توجيه ميكند كه كاري كه پادشاه كرد كاري درست بود و هرچه كرد از روي حكمت بود كه خدا به او الهام كرده بود،زيرا شاه مانند خدا قادر مطلق است و جان ميستاند و جان ميبخشد و هر كه را بكشد كاري ناروا نكرده است:

آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست / نائب است و دست او دست خداست

البته مولوي در زماني كه تحت تاثير شمس و عرفان او بوده گفته:

چرخ ار نگردد گرد دل،از بيخ و اصلش بركنم  / گردون اگر دوني كند،گردون گردون بشكنم

و اين عقيده برخاسته از عرفان ايراني است كه با عقايد صوفيه در تضاد كامل است.

حافظ نيز اين بينش عارفان ايراني را چنين بيان داشته:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم  / فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
و يا: 


سر خدا كه در تتق غيب منزوي است  / مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم
و يا:


او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود  / كام بستانم از او يا داد بستاند ز من


حافظ در مواردي كه از جبر سخن ميگويد كنايه اي نيش دار به صوفيان ميزند.بارزترين وجوه تفاوت ميان عرفان ايراني و تصوف خانقاهي،همين باور عارفان به آزادي انسان و تسليم ناپذيري در برابر اراده جبري مافوق است حتي اگر اراده آسمان باشد.در حالي كه صوفيان تسليم محض اراده مافوق اند حتي اگر آن اراده از آنه حاكمان ستمگر مغول باشد.

برخي از پژوهشگران تاريخ تصوف كه تقابل و روياروي شريعت و طريقت در دوران حاكميت تركان بر خاورميانه را تقابل انسان آزادانديش و عرفان انسانگرا با اسلام عربي پنداشته اند،بدرستي از نحوه و روند شكل گيري تصوف خانقاهي اطلاع نداشته و عرفان ايراني را بدرستي نشناخته اند؛


اينان تصوف پيرپرست را با عرفان ايراني به غلط يكي دانسته اند و عنايت و توجه اي به مسئله اي اصلي و مهم نداشتند.اينان ندانستند كه عرفان ايراني در عين حالي كه به گوهر انساني به عنوان “مختار مطلق” تقدس ميداد،ولي هر تقدسي به مفهومي كه صوفيان ترويج ميكردند را براي هر انساني در هر زمان و مكاني نفي ميكرد.
اين مطالعه گران به دليل همين عدم شناخت و درك صحيح از عرفان ايراني بوده كه آن را با تصوف يكي دانسته اند و در تاليفاتشان آنها را باهم در آميخته اند.
به دليل همين خلط و اشتباه بوده كه نتوانستند جريان “رندي” را بشناسند.و در تاليفاتشان از بررسي جريان”رندي”  كه برآمده از عرفان بوده است ناتوان بوده و رندان را صوفي پنداشته اند.

خانقاه در سده ششم و هفتم هجري مركز بي كارگي و تنبل پروري بود و همواره شمار بسياري مريد بي كاره در آن گرد آمده بودند و درآمدهاي انبوهي كه به سوي خانقاه ها سرازير بود هزينه اين بيكاران ميشد.كار اينها در خانقاه اين بود كه روز و شب عبادت و ذكر و تسبيح ميكردند و شبها پس از اينكه حلوا خوري ميكردند تا پاسي از شب مشغول سماع و رقص ميشدند و خوش ميگذراندند.


سماع در لغت به معني شنيدن است،و در تصوف مفهوم خاصي دارد كه ميتوان آنرا “شادزيستي” معنا كرد.اين شاد زيستي اساسا از آن رندان بود كه بعدها به نوعي وارد جريان صوفيه شد.يك شاخه از صوفيان عقيده داشتند كه وقتي انسان در ذكر خدا مستغرق مي شود، روحش به معبود مي پيوندد و حالتي از وجد و سرور به او دست ميدهد و او را بمستي و رقص و پاي كوبي و غزل خواني وا ميدارد.


اين طريقت را صوفياني اتخاذ كرده بودند كه پس از طي مراحلي از زهد خشك و محروميت چشي ناشي از روزه داري و شب زنده داري و نمازگذاري و عبادتهاي خسته كننده به يكباره متوجه بي خاصيت بودن راه خود شده و از آن راه باز ميگشتند و شيوه شادزيستي و بي توجهي به زهد شرعي را در پيش گرفته و به “رندي” رسيده بودند.
برخي از صوفيان كه اهل دنيا و خوشي و كام گيري از نعمتهاي دنيايي بودند از همه آنچه مربوط به رندي بود ،رقص و سماع را گرفتند و وارد خانقاه ها كردند،ولي شيوه زندگي نزد آنها خلاف شيوه رندان بود،زيرا رندان در خدمت سعادت انسانها و بالا بردن معرفت بشري بودند ، ولي صوفيان در كار بهره كشي بي رحمانه از انسانهاي فريب خورده و آماده مال دادن به آنها بودند.

آبشخور:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا