پوشش زن در ایران باستان

در این جستار به بررسی چگونگی پوشش زنان در ایران باستان پرداخته‌ایم و از

دفتر «زن در ایران باستان» نوشته‌ی «هدایت‌الله علوی» یاری گرفته‌ایم.
—————————————————————————————–
در ایران باستان ، زن مقام ارجمندی را دارا بوده است. زن یکی از اعضای خانواده

محسوب می‌شده و در تمام شؤون زندگی با مرد برابری می‌کرده است.

در نقش برجسته‌ی «تنگ قندیل» (در حوزه‌ی بیشاپور) که روی قطعه سنگ عظیم

و در لوحه‌ای مستطیل‌شکل به ابعاد 275 سانتی‌متر (طول) و 212 سانتی‌متر (بلندی)

حجاری شده است. شاپور اول ، رو به ملکه ، طوری ایستاده که ملکه با دست راست در حال

دادن گل لاله یا ساغری به او است. در چنین وضعی پادشاه ساسانی ، چشم به ملکه دوخته و

کاملاً متوجه اوست. روبروی پادشاه و سمت راست او ، ملکه با قامتی مناسب دیده می‌شود ؛

او تاجی بر سر دارد و به وسیله‌ی نوارهای این تاج ، موی سرش که به شکل دُم اسبی در

پشت ، حلقه شده است ، با روبانی گره خورده و نوارهای پهن آن کاملاً آشکار است.

می‌دانیم شاهنامه ، آینه‌ی تمام‌نمای اندیشه و رفتار و کار و کردار ایرانیان در طول تاریخ است و

از خُلقیات و حالات مردم ایران‌زمین و همسایگانش سخن می‌گوید و مظاهر فرهنگ و زندگی

سالیان دراز را یک جا و در کنار هم جمع می‌کند.

در شاهنامه‌ی‌ فردوسی در وصف زیبایی «رودابه»(=مادر رستم) چنین آمده است :
سه دیگر چو رودابه‌ی ماه‌روی ————— یکی سرو سیمین با رنگ و بوی

ز سر تا به پایش گل است و سمن ———– به سرو سهی بر سهیل یمن

همی می‌چکد گویی از روی او ————– عبیر است گویی همه موی او

از آن گنبد سیم سر بر زمین ———— فرو هشته بر گُل کمند کمین

به مشک و به عنبر سرش بافته ———- به یاقوت و گوهر برش تافته

سر زلف و جعدش چو مشکین زره ——– فکنده است گویی گره بر گره

نقوش حجاری‌شده‌ ، زنان درباری دوران ساسانی را با جامه‌های بلند و بُساک‌های گل بر سر

نشان می‌دهد که زینت‌بخش کاخ پادشاهان بوده‌اند.

ضمن عملیات اکتشافی شهر تاریخی بیشاپور در سال 1319 خورشیدی در قصر شاپور ،

موزاییکی از تصویر یک زن درباری که شاخه‌ای گل در دست و بساکی در سر و لباسی

بلند بر تن دارد ، به دست آمده است که هم‌اکنون زینت‌بخش موزه‌ی ایران باستان است.

از مقایسه‌ی آن با نقش مکشوفه‌ی تنگ قندیل ، چنین استنباط می‌شود که از نظر تناسب

اندام و بساک و آرایش مو و طرز لباس پوشیدن نقش برجسته‌ی تنگ قندیل ، مربوط به

«آذرآناهیتا» ملکه‌ی ملکه‌های شاپور اول است.

همچنین هیأت علمی روسی در سال 1328 خورشیدی ، در تپه‌ی «پازیریک» (Pazirik) (در

دامنه‌ی کوه آلتایی در 19 کیلومتری مرز مغولستان) ضمن کاوش در یکی از قبور سران سکایی

آلتایی که در عهد هخامنشی زیر سلطه‌ی حکومت ایران بودند ، در زیر یخ ، یک تخته قالی

بسیار ظریف و عالی به درازای 2 متر و پهنای 183 سانتی‌متر به دست آوردند. این یکی از

کشفیات بسیار مهم سده‌ی اخیر است. این قطعه قالی از 4 مربع تشکیل یافته است و در هر

مربع ، 2 ملکه روبروی هم ایستاده و آتشدانی در وسط ، و 2 نفر دیگر از بانوان حرمسرا در

پشت سر آنها حوله به دست دیده می‌شوند. نکته‌ی قابل اهمیت و توجه ، طرز تاج و کلاه

ملکه‌هاست که به شکل کنگره و نظیر تاج پیکره‌ی لاجوردی است که در کاوش‌های سال

1326 خورشیدی در تخت جمشید به دست آمده.

در همدان و لرستان ، ضمن کاوش‌های باستان‌شناسی ، تعدادی مُهرهای استوانه‌ای به دست

آمده است که دارای خط نیز هستند و پوشاک‌شان هم شباهتی به پوشاک دوران هخامنشی دارد و

به سکایی‌ها نیز مانند است. امکان دارد که این مُهرها متعلق به مادها هم باشد.

برای نمونه در یکی از این مُهرها نقش پادشاه و ملکه ، تزیینات صندلی‌ها و لباس‌های

بانوان و هدایایی که آورده‌اند قابل توجه و مطالعه است. در این مُهر ، نقش پادشاه ، سمت چپِ

ملکه قرار دارد. ملکه شاخ گلی به شاه تقدیم می‌کند و ندیمه‌ها تُنگِ شراب و خوردنی همراه

آورده‌اند.

افزون بر آن ، در موزه‌ی ارمیتاژ روسیه ، سر مجسمه‌ای مربوط به یک زن از نقش برجسته‌ی

آرامگاهی در پالمیر ، از هنر دوران اشکانی قرن دوم میلادی ، نیز تصویر و قیافه‌ی

زنان عهد اشکانی را نشان می‌دهد.

——————————————————————————————–
——————————————————————————————–
شاعر بزرگ ایران : «نظامی» در «اسکندر نامه» می‌گوید که در ایران باستان ، هنگام

جشن‌های بزرگی چون «نوروز» و «سده» ، دوشیزگان به آتشکده روی می‌آوردند وسپس در هر

کوی و برزن به پایکوبی(=رقص) و شادمانی می‌پرداختند :
به نوروز جمشید و جشن سده ——————– که نو گشتی آیین آتشکده

زِ هر سو عروسان نادیده شوی —————— ز خانه برون تاختندی به کوی

رخ آراسته ، دست‌ها در نگار ——————– به شادی دویدندی از هر کنار

همه کارشان شوخی و دلبری ——————– گه افسانه‌گویی ، گه افسونگری

فروهِشته گیسو شکن در شکن —————— یکی پایکوب و یکی دست‌زن

چو سرو سهی دسته‌ی گل به دست ————— سهی سرو زیبا بود گُل‌پرست

سر سال کز گنبد تیزرو ————————— شمار جهان را شدی روز نو

یکی روی‌شان بودی از کوی و کاخ ————– به کام دل خویش میدان فراخ
[اسکندرنامه ▬ نظامی]

تاریخ دولت ایلام

نویسنده : ایرانمهر

 

تاریخ دولت عیلام


نظرى بتاریخ بابل، آسور و عیلام‏


چون در ضمن تاریخ ایران مکرّر بوقایعى برمیخوریم، که با تاریخ بابل، آسور و عیلام مربوط است، براى فهم وقایع مزبوره لازم است با تاریخ این ممالک اجمالا آشنا باشیم و، چون ذکر تاریخ ممالک مزبوره خارج از موضوع این تألیف است، ناچار بگفتن کلیاتى از تواریخ بابل و عیلام و آسور باید اکتفاء کرد.

سوم- دولت عیلام‏


مقدّمه‏


اطلاع ما بر عیلام تا چهل پنجاه سال قبل منحصر به ذکر مجملى بود، که توریه از آن کرده و اسم کدرلاعمر پادشاه عیلام را در ضمن حکایتى برده‏ «۱». مورّخین عهد قدیم هم، چنانکه از نوشته‏هاى آنها معلوم است، اطلاعاتى راجع بعیلام نداشتند. حال بدین منوال بود، تا حفریات شوش پیش آمد. نتیجه حفریات راجع به عیلام چنین است، که بطور اختصار ذکر میشود، زیرا مدخل تألیف گنجایش بیش از این را ندارد و براى مقصود ما هم این اندازه کافى است.


حدود عیلام‏


در عهد قدیم عیلام اطلاق میشد بمملکتى، که از این ولایات ترکیب یافته بود: خوزستان، لرستان، پشتکوه، کوه‏هاى بختیارى. حدود این مملکت از طرف مغرب دجله بود، از طرف مشرق قسمتى از پارس، از سمت شمال، راهى که از بابل بهمدان میرفت و از سمت جنوب خلیج‏پارس تا بوشهر «۲». شهرهاى مهم این مملکترا چنین نامیده‏اند: ۱- شوش که مهمترین شهر عیلام و از قدیمترین شهرهاى عالم بود. ۲- ماداکتوروى رود کرخه.
۳- خایدالو، که گمان میکنند در جاى خرّم آباد کنونى بنا شده بود. ۴- اهواز،
______________________________
(۱)- سفر پیدایش باب ۱۴٫
(۲)- در عهد قدیم بوشهر را (ریشر) مینامیدند.
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۱

اهالى عیلام دولت خود را انزان سوسونکا مینامیدند. لفظ عیلام، چنانکه محققین تصوّر میکنند، سامى است و اطلاق بآن قسمتى میشد، که کوهستان است.


نژاد


راجع بمردمان بومى این مملکت عقیده دیولافوا ود مرگان این است، که بومیهاى اوّلى این مملکت حبشى بودند. برخى عقیده دارند، که سواحل خلیج‏پارس هم تامکران و بلوچستان از حبشیها مسکون بوده. بهرحال بعد از قرون زیاد مردمانى، که در اطراف شطّ العرب و رأس خلیج پارس سکنى داشتند و موسوم به سومریها بودند، باین مملکت آمده غلبه یافتند. بعد از آنها مردمان سامى‏نژاد باین مملکت آمدند، ولى استیلاى آنها در قسمت کوهستانى آن دوامى نداشت. از مردمان کوهستانى اسم کوسّى‏ها یا کیس‏سى‏ها زیاد برده شده‏ «۱» اینها مردمى بودند استقلال طلب و مطیع کردن آنها خیلى دشوار بود، چنانکه تسلطّ خارجیها بر آنها دوامى نداشت.


زبان‏
قدیمترین زبان اهالى این مملکت زبان انزانى است، که بعقیده دمرگان در سه هزار سال ق. م متروک شد و پس از آن زبان سومرى و زبان سامى در اینجا رواج یافت. بعد مى‏بینیم که در ۱۵۰۰ سال ق. م دفعه زبان انزانى زنده و استعمال شده و از اینجا میتوان حدس زد، که زبان انزانى در میان اهالى معمول بوده، ولى کتیبه‏ها بزبان سومرى و سامى نوشته میشده، زیرا اگر زبانى مرد، دیگر زنده نمى‏شود. در باب زبان انزانى عقیده عالم معروف، پرشیل‏ «۲»، که با هیئت علمى فرانسوى بود، این است، که زبان مزبور ملتصق است.


خطّ


خطّ عیلامى میخى است، یعنى علامات از نقوشى، که بشکل میخ است و بطور افقى یا عمودى استعمال شده، ترکیب یافته. عدّه این نوع علامات، چنانکه گویند بالغ بر سیصد است و شکل خطّ را عیلامیها از سومریها اقتباس کرده‏اند، ولى خطّ میخى عیلامى خطّ مستقلى است، یعنى علامات هر دو خطّ نماینده همان صداها نیست و بنابراین با دانستن خطّ بابلى خطّ عیلامیرا نمیتوان خواند. ارقام عیلامى هم با ارقام بابلى تفاوت دارد: اوّلى بر علامات ده‏گانه و دوّمى بر علامات شصت‏گانه بنا شده. این خطّ بعدها با خطوط دیگر مترادفا استعمال میشد، مثلا یکى از پادشاهان عیلام موسوم به باش شوشیناک، که سلطنتش قبل از غلبه سومریهاى شهر اوربر عیلام بود، مجسمه‏اى از سنگ ساخته و شکل آن چنین است: پادشاه بر تختى از سنگ نشسته و کلماتى از سمت راست آن بخطّ عیلامى، از طرف چپ بخطّ بابلى نوشته شده است.
______________________________
(۱)- بعضى این مردم را با (کاس‏سو) هاى مذکور در فوق از یک قوم دانسته‏اند (Ed .Meyer(
(۲)-Pere -Scheil .
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۲

مذهب‏


این موضوع تاریک است، ولى باز کلیاتى معلوم شده. عالم از نظر عیلامیها پر از ارواح بود. خداى بزرگ را شوشیناک مینامیدند، ولى پرستش او فقط بپادشاهان و کهنه اختصاص داشت. بعد از او بشش خدا و پس از آنها بگروهى از ارواح معتقد بودند و هرکدام از ارواح را خداى جائى میدانستند. عیلامیها هم مانند بابلیها مجسمه خدایان را میساختند و، وقتى که مجسمه شهرى را بشهر دیگر میبردند، عقیده داشتند که خداى آن شهر را انتقال داده‏اند. بنابراین مذهب آنها شرک و بت‏پرستى بود. کاهنان قوى و متنفذ بودند.
کلیه مذهب عیلامیها شباهت زیاد بمذهب بابلیها دارد و چنین بنظر میآید، که آداب مذهبى آنان هم بآداب مذهبى بابلیها شباهت داشته.


شهر شوش‏


دمرگان خرابه ‏هاى شوش را بچهار قسمت تقسیم کرده:
۱- ارک یا قلعه شوش، که از ادوار قدیم تا زمان اسکندر مسکون بود. ۲- قصور شاهان هخامنشى. ۳- محله تجارتى. ۴- محله‏اى در طرف راست رود کرخه. در قسمت دوّم خرابه‏هاى قصر داریوش و اردشیر دوّم و طالار معروف آن، که موسوم به اپدان بود کشف شده.


تقسیم گذشته‏ هاى عیلام‏


دمرگان گذشته‏ هاى عیلام را بدو قسمت تقسیم میکند:
۱- اعصار قبل از تاریخ. ۲- قرون تاریخى. قسمت اولى باز بدو قسمت تقسیم میشود و هر دو از عهد حجر است، زیرا آلات و اسباب فلزّى پیدا نشده‏ «۱». اشیائى که از این عهد بدست آمده غالبا از سنگ‏ و گل رس است. دمرگان از مقایسه این اشیاء با اشیائى، که در مصر بدست آمده، عقیده داشت، که این اشیاء متعلق بهشت هزار سال ق. م است، ولى عالم دیگر کینگ‏ «۱» باین عقیده است که شباهت این ظروف سفالى بظروف سفالین مصرى سطحى است و ساخت و شیوه آنها شبیه‏تر بظروف و اشیائى است، که در ماوراء دریاى خزر «۲»، استراباد «۳» و دره‏گز یافته‏اند. از اینجا و از قرائن دیگر گمان میکنند، که تمدّن عیلامى در جاهاى خیلى دور دست انتشار یافته بود، بین ماوراء دریاى خزر، عیلامیها و سومریها ارتباطى وجود داشت و شاید این مردمان از طرف شمال آمده بودند، از طبقه عهد حجر، که پائین رفته‏اند، تا شش پا چیزى نیافته‏اند. جهت این است که مردمى با تمدّنى عالیتر بر بومیها استیلا یافته و خانه‏هاى آنها را خراب کرده، بعد بقدر شش پا خاک ریخته، روى آن ابنیه ساخته‏اند. بالاتر طبقه‏اى است که دمرگان آن را متعلق به عهد قدیم میداند «۴». از اشیائى که پیدا شده ظروف سفالین خیلى کمتر است. اشیاء این عهد بیشتر از مرمر سفید است، که روى آنها نقاشى شده و نیز عبارت است از گلدانهاى لعاب‏دار و لوحه‏هائى از گل رس که بر آنها خطوطى نوشته‏اند.
______________________________
(۱)- بعضى در این باب تردید دارند و این عهد را ابتداى عهد مس میدانند (ادوار مى‏یر، تاریخ عهد قدیم)
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۳

دمرگان این اشیاء را متعلق بچهار هزار سال ق. م میداند.
قرون تاریخى عیلام بسه قسمت تقسیم میشود:
۱- عهدى که تاریخ عیلام ارتباط کامل با تاریخ سومریها و اکدیها دارد (از ازمنه قدیمه تا ۲۲۲۵ ق. م).
۲- عهدى که گذشته‏ هاى عیلام با تاریخ دولت بابل مربوط میباشد (۲۲۶۵- ۷۴۵ ق. م).
۳- دوره‏اى که طرف عیلام دولت آسور جدید است (۷۴۵- ۶۴۵ ق. م).


عهد اوّل‏
در این عهد تاریخ عیلام تاریک است. باوجوداین دیده میشود که پاتسى‏هاى سومر و اکد، چنانکه گذشت، با عیلامیها جنگهاى دفاعى میکنند، اگر هم گاهى غلبه مى‏یابند، تسلط آنها بر عیلام دوامى ندارد و بالاخره عیلام بر سومر و اکد دست یافته دولت این مردمان را برمى‏افکند. چون بالاتر وقایع ذکر شده، تکرار را در اینجا زائد میدانیم.
______________________________
(۱)-King .
(۲)- در گورکان آنو.
(۳)- در کورنگ تپه.
(۴)-Archaique .
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۴

از اوضاع داخلى عیلام در این عهد به تحقیق نمیتوان چیزهاى زیاد گفت، همین‏قدر معلوم است که عیلامیها از همسایگان غربى (سومریها و سامى‏ها) از حیث تمدن پست‏تر بودند و، چون مملکت آنها بیشتر کوهستانى بود و راههائیکه مساعد با تجارت باشد وجود نداشت، این ملت از مراکز عمران و تجارت دنیاى آن روز دور میزیست. از حیث تشکیلات مملکتى نیز چنین بنظر میاید، که باستثناى مواقعى، که دشمن خارجى استقلال عیلام را تهدید میکرد، هریک از اقوام و طوائف زندگانى سیاسى و اجتماعى جداگانه داشتند، بخصوص مردمان کوهستانى آنکه همیشه استقلال خود را حفظ میکردند. بعقیده دمرگان، وقتى هم که ملل خارجه بر عیلام دست مى‏یافتند، اهالى کوهستان آن مستقل میماندند. رفتار عیلامیها در مواقع غلبه بر سومریها و مردمان سامى خیلى خشن بود و گاهى هم از شقاوت آنها نسبت بملل مغلوبه بعض نتایج تاریخى حاصل میشد، که در فوق ذکر شد.


عهد دوّم‏


در این عهد عیلامیها با پادشاهان بابل در زد و خوردند. در دوره کاسّوها (خورباتیلا) پادشاه عیلام با (کورى‏گالزو) پادشاه بابل جنگید و بعد، چنانکه گذشت شوتروک ناخون تا بابل را گرفته، اشیاء نفیسه آن را غارت کرده بشوش برد و بالاخره تاخت‏وتاز عیلامیها دولت کاسّوها را از پاى درآورد. از پادشاهان نامى عیلام در ایندوره (شیل‏خاکین شوش ناک) است. این پادشاه، که سائسى مدّبر و بزرک بود، بناهاى زیاد کرد و یکى از کارهاى او این است: هر بنائیرا که تعمیر میکرد، مینوشت این بنا را کى ساخته بود و چه کتیبه‏اى داشت، عین آن کتیبه را، که بزبان سامى بود، مینویساند و ترجمه انزانى را بدان میافزود. این علاقمندى پادشاه مزبور به حفظ آثار مورد قدردانى علماء آثار عتیقه است و هیئت علمیه فرانسوى در پیشرفت‏هاى خود در شوش مخصوصا مرهون آن میباشد، زیرا بین کتیبه‏هاى قدیم و کتیبه‏ هاى این پادشاه ادوارى گذشته، که لااقل دو هزار سال طول آن است.

کلیه از آثارى، که از زمان این پادشاه بدست آمده، مانند ستون‏هاى برنجى، ستلها، آجرها، کتیبه‏ها و غیره محقق شده، که در زمان او ادبیات و صنایع عیلامى باوج‏ ترّقى خود رسیده بود.
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۵

جنگهاى دیگر عیلام با بابل تا انقراض آن دولت بدست آسوریها در فوق ذکر شده.


عهد سوّم‏


وقایع عمده این عهد عبارت است از جنک هاى آسور با عیلام. توضیح آنکه عیلام تا این زمان با آسور همسایه نبود، زیرا بین این دو دولت مردمان کوهستانى واقع شده بودند، ولیکن در زمان تیگلات پالسر چهارم آسورى‏ها با مردمان مزبور جنگیده بعضى را کاملا مطیع کردند و برخى را نیم مستقل گذاردند. پس از آن عیلام دولت همجوار آسور گردید.
(۱)- مجسّمه ناقص ملکه ناپیرآسو، زن اون‏تاشگال، پادشاه عیلام، که از مفرغ ساخته شده و ۱۸۰۰ کیلوگرام وزن دارد (حفریّات شوش، قرن پانزده ق. م)

زنده به گور کردن انسان ها در ایران باستان!!!

نویسنده : حامد محمدپور

هرودوت در کتاب هفتم در شرح لشکرکشی خشایار به یونان می نویسد :
«سپاهیان خشایارشا در نقطه مشهور به نه راه از پلی عبور کردند ، آنجا سرزمین طایفه ادرنی است و چون معلوم شد آن محل نیز “نه راه” (nine way)نام دارد ، 9 پسر و 9 دختر بومی را بر سبیل نذری زنده به گور کردند ، این یک رسم پارسیان است و شنیده ام امستریس دختر [همسر] خشایارشا نیز در دوره سالخوردگی به همین اقدام مبادرت ورزید و 14 پسر از نجیب زادگان پارسی را به عنوان صدقه و آرزوی درازی عمر خویش قربانی کرد ! »

تواریخ هرودوت با ترجمه استاد وحید مازندرانی ، انتشارات علمی و فرهنگی ، برگه 386

ترجمه انگلیسی راولینسون :
After propitiating the stream by these and many other magical ceremonies, the Persians crossed the Strymon, by bridges made before their arrival,at a place called “The Nine Ways,” which was in the territory of the Edonians. And when they learnt that the name of the place was “The Nine Ways,” they took nine of the youths of the land and as many of their maidens, and buried them alive on the spot. Burying alive is a Persian custom I have heard that Amestris, the wife of Xerxes, in her old age buried alive seven pairs of Persian youths, sons of illustrious men, as a thank-offering to the god who is supposed to dwell underneath the earth.

ترجمه گادلی :
After using these enchantments and many others besides on the river, they passed over it at the Nine Ways in Edonian country,by the bridges which they found thrown across the Strymon. When they learned that Nine Ways was the name of the place, they buried alive that number of boys and maidens, children of the local people . To bury people alive is a Persians custom; I have learned by inquiry that when Xerxes’wife Amestris reached old age, she buried twice seven sons of notable Persians as an offering on her own behalf to the fabled god beneath the earth

نخست سند مکتوب تاریخ در مورد زنده به گور کردن در جهان به نام کمبوزیه پسر کوروش است ؛ ویل دورانت در این باب می نویسد :
«کبوجی نعش های مومیایی شده شاهان را از گورها بیرون کشید و به لعنتهای قدیمی که برای نبش کنندگان قبور شده بود هم توجهی نکرد ؛ معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بت هایی را که در آنها بود بسوزانند. گمان وی آن بود که با چنین کارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت. چون دچار حمله بیماری شد- که شاید آن بیماری صرعی بوده است- برای مصریان شکی نماند که این بیماری کیفری است که خدایان به او داده اند ، از آن پس دیگر هیچ مصری در راستی و درستی دین خویش شک نداشت . کبوجیه برای آنکه زشتیهای حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار سازد ؛ به این معنی که خواهر و همسر خود رکسانه را کشت و پسر خود پرکساسپس را به تیر زد ، و دوازده نفر از بزرگان پارسی را زنده به گور کرد ، و به کشتن کرزوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد ، و چون دانست که حکم او را اجرا نکرده اند خوشحال شد ، ولی کسانی را که از اجرای آن تن زده بودند کیفر داد ! » (سند و سند)

اشاره ویل دورانت به مطلبی است که هرودوت در کتاب سوم خود آورده است :
«کمبوجیه با “کمترین بهانه” دستور بازداشت دوازده تن از پارسیان والانسب را داد و آنها را زنده به گور کرد »(برگه 207 از ترجمه پارسی استاد مازندرانی از تواریخ هرودوت)

در ترجمه انگلیسی راولینسون می خوانیم.

he took twelve of the noblest Persians, and, without bringing any charge worthy of death against them, buried them all up to the neck.

در ترجمه انگلیسی گادلی :
Thus did Cambyses then; at another time he took twelve Persians, equal to the noblest in the land, convicted them of some minor offense, and buried them alive up to the neck

تحقیقات باستان شناسی نشان می دهد که 5000 سال ق.م در شهر سوخته (Burnt city) که پارسیان بدان افتخار می کنند ؛ زنده به گور کردن و قربانی کردن انسانها (Human Sacrifice) انجام می گرفته و یک سنت رایج بوده است (سند)

شادروان عبدالحسین زرین کوب در جلد دوم کتاب “تاریخ ایران پس از اسلام” می نویسند :
«همه برگزیدگان آئین مزدک هلاک ، و به روایتی زنده به گور شدند» (برگه های ۱۸۱-۱۸۲)
سند و گزارش دیگری نیز از کتزیاس موجود است که توجه بدانرا مدیون دوست بسیار ارجمندم جناب حمورایی هستم که در بخش نظرات مطرح کردند و به موجب این سند کتزیاس مورخ بزرگ یونانی در تاریخ خود می نویسد که :
«به دستور اردشیر ، آپولونیدس دو ماه به غل و زنجیر بسته شده و شکنجه شد و سپس وی را زنده به گور کردند .» (برگه ۸۸ از ترجمه فارسی)

اما نظراتی پیرامون نویسنده ای که چنین یاوه هایی را به ایران باستان ربط داده است:

بی طرفی مورخ که حتی در روزگار ما افسانه را می ماند، از فردی مانند هرودوت انتظاری بیهوده بوده است. شگفت آنکه یونانیان او را به جانبداری از ایرانیان متهم میکنند و ایرانیان جانبداری از آتن را بر وی خرده می گیرند.هم آنانکه نوشته های او را پذیرفته و او را به عنوان” پدر تاریخ “ستوده اند و هم آنانکه تلاش کرده اند چهره ی دیگری از وی معرفی کنند و با دیدی محتاطانه و نقادانه لقب “پدرخوانده ی تاریخ “را به او بدهند بر این باورند که علاقه و تعصب هرودوت به آتن در نوشته های او نیز نمود یافته است.

مرتضی ثاقب فر در یادداشتی که بر ترجمه اش از کتاب یونانیان و بربرها نوشته آورده است:” آنچه از موضوع پژوهش های او(امیرمهدی بدیع) میتوان یافت،آن است که گرچه تواریخ هرودوت درواقع افسانه ی دروغ و غرض ورزانه ای است که به منظور خدمت به تبلیغات آتن در عصر پریکلیس برای خوشایند و روحیه بخشی به آتنی ها و کمک به ایشان در تسلط بر سایر دولت شهرهای یونانی نوشته شده (و من می افزایم که هدف های شخصی هرودوت برای کسب جایزه ی نقدی به مقدار ده تالان طلا معادل با 60 هزار فرانک طلا و نیز کسب مقام شهروندی آتن نیز در این امر دخیل بوده اند که البته هرودوت در اولی کامیاب و در دومی ناکام ماند…)”

عباس اقبال در مقدمه ای که بر ترجمه تاریخ هرودوت بوسیله غلامعلی وحید مازندرانی نوشته ضرورت چنین نگاهی را به تاریخ هرودوت یادآور شده و با تمام علاقه ای که به هرودوت دارد می نویسد:”البته مجموع تاریخ هرودوت در نظر یک نفر مورخ منتقد که از غرض خالی باشد بی عیب نیست بلکه دو عیب بزرگ دارد که یکی از آن نتیجه و معلول نقص معلومات مولف است در باب تاریخ و جغرافیای ملل قدیم و ندانستن زبان ایشان و دسترسی نداشتن او باسناد و مدارک کتبی تاریخ آن ملل،دیگری ناشی از حس ملت پرستی او و عجب و غروری است که او نیز مانند سایر یونانیان آن عصر در خصوص علو مقام وطن خود دانسته است و بهمین جهت سایر اقوام را در مقام مقایسه با یونانیان،حقیر،پست و در زمره ی ملل وحشی پنداشته است.بعلاوه چون هرودوت بیش از هر چیز منشی و شاعرمآب بوده و کمتر با حکمت و منطق سروکار داشته است،از قبول اغراق ها و مبالغاتی که دیگران در نقل وقایع می کرده اند،یا طبع شاعرانه ی خود او بسمت آنها منحرف شده،ابا نکرده و رد این زمینه نکاتی را پذیرفته یا گفته است که امروز با هیچ میزان عقلی درست در نمی آید.”(تاریخ هرودت 1384،ص3)

ارزش تاریخی

با توجه به منابع مورد استفاده هرودوت و یکسو نگری و تعصب وی که شرح آن گذشت و باید توجه داشت کتاب هرودوت پر از افسانه ها و داستان هایی است که انقدر رگه های خرافی در آنهاست که یافتن ارتباطی هر چند کوچک میان آنها و « تاریخ » بسیار دشوار می نماید ، گرچه عده ای معتقدند آمیختن افسانه ها با واقعیت هم استادی خاصی می طلبد که هرودوت توانسته است این دشواری را هم پیروزمندانه پشت سر نهد .

پوران فرخزاد معتقد است: هرودوت و کتزیاس و پلوتارک و …” قلم به مزدانی هستند که به آگاهی و دانستگی دست به این یاوه نویسی های تنگ اندیشانه سپرده و با خیانت به تاریخ همیشه درخشان شرق موجودی خیالی را آفریده ، ارایه کرده و آذین بسته اند .” وی دو پرسش مطرح می کند که به راستی جای اندیشیدن دارد که چرا تاکنون در هیچ جا این نکته بررسی نشده است . 1- نسخه های اصلی آثار نگارندگانی چون هرودوت ، آریان ، دیودور ، پلوتارک و … در کدامین موزه نگاهداری می شود ؟
2- به فرض نابود نابود شدن نسخه های اصلی ، این آثار نسخه های دست نویس آنها در چه تاریخی و به دست چه کسانی بازنویسی شده است ؟

باستان ستیزی و هویت ملی

باستان ستیزی و هویت ملی

Persepolis Ruins - Winged Lion Engraving 3

همانطور که بیشتر تمدنهای کهن بشری پر از نقاط تریک و روشن و پستی و بلندی بوده است تاریخ کهن و دیرین ایران زمین نیز پر از نقاط تاریک و روشن و پستی و بلندی هایی است که به دست مردمان این سرزمین پدید آمده است. برای هر قوم و ملتی، توجه و پرداختن به نکات برجسته و مثبت تاریخ خود، به همان میزان افتخارآفرین است که بیان تاریکی ها و نکات منفی آن، رنج آور و درد آور است. اما باید به خاطر داشت که کشور ما ایران نیز با توجه به داشته های باستانی و گذشته خود و سایر تمدن ها و ملل باستانی دارای نقاط تاریک بوده اما در مقام مقایسه دارای نقاط روشن و برجستگی های گوناگون و بیشتر از سایر کشور های صاحب تمدن نیز بوده است.

از آنجا که گذشته هر ملت و کشوری همچون کشور های صاحب تمدن وقدیمی همواره جزئی از هویت ملی آن کشورها به شمار می رود برای کشور ما نیز گذشته پیش از اسلام و باستانی اش در کنار سده های اسلامی جزئی از هویت ملی به شمار می آید. در شرایطی که هجوم فرهنگی غرب و شرق بر کشوری همچون ما تمرکز کرده است هستند کسانی با اغراق در نقاط ناروشن و تاریک گذشته و حتی روشن و برجسته باستانی کشور به نوعی دست به باستان ستیزی زده و حتی بسیاری از دستاوردهای گذشته فرهنگ و تمدن ایران زمین را در سده های باستانی منکر شده یا به کل آنرا دروغ و کذب می خوانند.این امر در حالی صورت می گیرد که امروز کشورهای غرب وشرق جهان و حتی کشور هایی که گذشته  روشنی نداشته و حتی تاریخ پیدایش آنها به یک سده یا چند دهه هم نمی رسد دست به تاریخ سازی و جعل حقایق نموده و با ابزار قدرتمند رسانه تلاش کرده اند تا از گذشته خود، تصویری آرمانی و زیبا ارایه و جلوه دهند. اما به راستی چرا ما ایرانیان خود در نشان دادن برجستگی ها و نقاط روشن و افتخارآمیز گذشته خود تلاش نمی کنیم و از این امر در جهت تحکیم هویت ملی،امنیت ملی و قدرت  سیاسی فرهنگی و تمدنی خود به طور کامل بهره نمی بریم ؟ آنچه مشخص است باستان ستیزی و استفاده از سیاه جلوه دادن گذشته کشور و سیاست های افراطی در عرصه باستان ستیزی، ثمره ای جز زدودن بخشی از تاریخ و هویت ملی ایران در پی ندارد و می تواند پیامدهای متعدد و منفی گسترده ای برروی حوزه های گوناگون در حال و همچنین آینده برای کشور داشته باشد.در این حال باید توجه داشت همان گونه که سو استفاده از میراث ملی و باستان گرایی مطلق و غرق شدن در گذشته برای کشوری و امیال سیاسی کاری ناپسند است، حمله به میراث روشن، افتخار آمیز و برجسته گذشته و نفی خانه برانداز آن کاری به مراتب خطرناک تر است و در حقیقت نفی تاریخ و هویت کهن کشور است و در کلام دیگری نوعی هم صدایی با تهدید کنندگان هویت و امنیت ملی کشور عزیزمان است.

منبع: تمدن ما

 

خاک سپاری کوروش به روایت فیثاغورث

خاک سپاری کوروش به روایت فیثاغورث

نگارنده : مرتضی حماسی

آرامگاه کوروش بزرگ

پیشگفتار :

فیثاغورث دانشمند ، ریاضی دان و سیّاح یونانی در کتابی به نام « سیاحت نامه » ؛ مطالبی در مورد خاک سپاری کوروش بزرگ نوشته است که در زمان پادشاهی داریوش بزرگ بوده است و خود فیثاغورث نیز شخصا در این خاک سپاری شرکت جسته است و اطلاعات بسیار مفیدی در مورد نحوۀ خاک سپاری ، آیین مغان ، جغرافیای تاریخی پاسارگاد و فرهنگ هخامنشیان به ما رسانده است .

این گزارش فیثاغورث در فصل هفتم کتاب سیاحت نامه آمده است و دربارۀ مراسم پر شکوه خاک سپاری و بدرقۀ جنازۀ کوروش بزرگ است . از مطالب جالب این فصل ، اشاره به وصیت نامۀ کوروش بزرگ است که با حروفی با آب زر بر دیبا نگاشته بودند . مفهوم این وصیت نامۀ این است که :
” چون من از این جهان درگذشتم ، پیکر سرد شده اَم را را با زر و سیم نیارایید ، بلکه آن را زود به خاک بسپارید … ” .

در این وصیت نامۀ کوروش ، این پادشاه بزرگ هخامنشی تاکید دارد که در مراسم پس از مرگش ، سوگواری و ندبه نشود ، در حالی که کوروش بزرگ برای مرگ همسرش کاساندان دستور داده بود که تمام اتباعش به سوگواری بپردازند ، چنان چه در سالنامه نبونید – کوروش و تواریخ یونانی نیز به این امر اشاره شده است . (1)
نکتۀ دیگر در این گزارش فیثاغورث این است که جنازۀ کوروش در خاک دفن شده است که البته این موضوع بعد ها در زمان ساسانیان و اصلاحات موبد کرتیر ، منع شد و خاک سپاری مردگان در شریعت زرتشتی گناه بزرگی اعلام شد که جزایش مرگ بوده است ، زیرا با این عمل به سپندارمذ ، فرشتۀ موکل بر زمین ، رنج و آزار می رسیده است . (2)
بنا بر گزارشات هرودوت ، مغان رسم داشته اند که جنازۀ مردگان را به خاک نسپارند ، بلکه آن را جلوی پرندگان قرار دهند تا جنازه را پاره پاره کنند ، ولی پارسیان جنازه را بعد از مومیایی کردن به خاک می سپردند (3) . این گفته های هرودوت نشان از این دارد که در زمان ساسانیان ، آداب و رسوم خاک سپاری مغان غربی ایران ، که یکی از فرقه های زرتشتی بوده اَند ، در ایران گسترش یافته و به جای خاک سپاری جنازه ، جسد را خوراک پرندگان کرده و استخوان هایش را در محلی به نامِ « استودان » قرار بدهند .

با توجه به مطالبی که در آخر فصل هفتم کتاب سیاحت نامه آمده است ؛ می توان این گونه برداشت کرد ماد ها پیرو آیین مغی بوده اَند و عده ای از مغان که منافعشان را پیروی از آیین زرتشت می دانستند ، دستورات داریوش بزرگ به پذیرفتند و مشاغل و مناصب خود را نگاه داشتند . ولی عده ای نیز دستورات شاه را نپذیرفتند و هم چنان زرتشت را فردی بدعت گذار معرفی کردند که آداب و سنن گذشته را رها کرده و رسوم مقدس را شکسته و آیین نوینی آورده است که بیشتر به کار به زیستی و رونق زندگی مادی گرایش دارد .
این عده از مغان به سوی اکباتان ( = هگمتانه ) می روند و فیثاغورث نیز با آن ها به سوی اکباتان و پس از اجازه گرفتن از داریوش و زرتشت ، به سوی اکباتان رفته و وی در کتابش اطلاعات سودمندی از آیین مغان به ما می رساند ؛ مانند این که استادِ زرتشت ، مغی در اکباتان به نام « آزوناس » ( Azonas ) بوده است که در انزوا زندگی می کرده است و زرتشت نزد این مغ که سالار مغان بوده است ، دانش و آیین آموخته است .

با این توضیحات مشخص است که ماد ها پیرو آیین مغان بوده اَند و عده ای از آنان نیز با زرتشت مخالفت داشتند .
دربارۀ تاریخ نگارش این کتاب سند مشخصی در دست نیست ولی با نظر به این که در فصل ششم این کتاب می خوانیم که ماجرای حمله اسکندر مقدونی و به آتش کشیده شدن پارسه کد به صورت پیش گویی یا خواب فیثاغورث بیان شده است ، مطمئن خواهیم بود که تاریخ نوشتن این کتاب ؛ بعد از حملۀ اسکندر به ایران بوده است ، هر چند که این فصل بعد ها به کتاب اظافه شده باشد و یا متن کتاب دارای کم و کاستی و نقصان قرار گرفته باشد .

آنچه که در سیاحت نامۀ فیثاغورث از خاک سپاری کوروش بزرگ آمده است در این جا شرح داده خواهد شد …

شرح خاک سپاری کوروش بزرگ در کتاب سیاحت نامۀ فیثاغورث :

 

156678_sscqAvTn

 

« … درباریان جملگی سواره و داریوش در جلو شتابان تا سه هزار قدم از شهر براندند در این آداب و مراسم که به راستی پُر مهیب و مؤقر بود من نیز حضور داشتم ، چند دسته موسیقی دان پیشا پیش موکب به نوبت آهنگ های اندوه افزای و آواز های فیروزی به سامعه می رساندند . از یک سو بر مرگ پادشاه کشور گشای ، سوگواری می کردند و از دیگر سوی مفاخر او را می ستودند .
شمار حاضران از ده هزار افزون بود و هر یک دو شاخه درخت به دست داشتند ؛ یکی نخل و دیگری سرو . گفتی غنائم و اموال که کوروش از ملل تابعه گرفته قد ها را خم کرده بود ، پای پیلان و اشتران را پاشنه های زر بسته بودند .
آخر کار فوجی از جنگ جویان و دست یاران پادشاه بزرگ و دیگر رزم آزمایان که در پیروزی ها شرکت می کردند آمدند . آمیزش از غرور و اندوه در چهرۀ آنان پیدا بود بی اسلحه بازوان به هم پیچیده ساکت و غمناک سه هزار نفر بودند . در مرکز این گروه که انظار را به خود متوجه می داشت ، گردونۀ پیروزی کوروش جای گرفته بود . گردونه چهار مالبند و هشت اسب سپید داشت ؛ دهانۀ آن ها طلا بود . سنج های کوچکِ زرین به سنام و یراقشان آویخته بودند ، هنگام بر خوردن به هم آوازی خوش از آن بر می خاست .

محافظین جسد سرود های خورشید و بهرام می خواندند . در هر هزار قدم برای سوختن عطریات و بخورات پیرامون گردونه می ایستادند ، برگ های خرما بر گردونه سایه می افکند و خواب گاهی در آن نهاده بود زرین ؛ پوشیده به منسوجات ارغوانی و پارچه های گلدوزی بابلی در اطراف آن جامه ها ، کمر بند ها ، زره ها ، شمشیر ها ، طوق ها ، یاره ها ، سپر ها ، زیور ها ، پنداشتی همۀ این ظرائف و نفایس زیر یک حلۀ شاهانۀ فراخ که کفن کوروش تواند بود ؛ مدفونست .

این بازمانده های بها ناپذیر از خلال تابوت و شبکه ها نمایان بود . تاج گوهر نگاره روی تابوت در روشنایی و درخشندگی ، با فروغ خورشید معارضت می کرد . خروس بالای گردونه پر و بال می زد . خیل پرخاش جویانِ دیرین ، صورت این پرندۀ دلیر را به درفش های خود نقش کرده بودند و این اشارتی بود به نیروی جنگی کوروش . سپهسالاری سالخورده بر عرابه ای که چرخ هایش به حربه های داس مانند مجهز بود ، سوار و پرچم کوروش را به دست داشت .

سخنان واپسین پادشاه را با حروف درشت بر پردۀ کتانِ پرچم نگاشته بودند :

« فرزندانِ من ، هنگامی که تن من از روح تهی شد آن را در زر و سیم و چیز های دیگر مگذارید و زود به خاکش سپارید . از آمیختگی به خاک که پدید آرندۀ خوشی ها و پرورندۀ جهانیان است ، چیزی نیکو تر نتواند بود . من همۀ عمر دوستدارِ انسان بوده اَم . اکنون نیز از پیوستن به خیر خواهِ بزرگِ انسان بسی شادمانم . پارسیان و یارانِ مرا بخوانید پیرامون آرامگاهِ من انجمن شوند و در این شادی با من انباز باشند . که پس از این از هیچ بیم نخواهم داشت . همراه خدایان رخت از گیتی بیرون می برم و یا به نیستی مبدل می شوم » .
گرانبها ترین تاوان ها و غنیمت های کوروش را از عقب جنازه می آوردند . چناری و تاکی با اندازۀ طبیعی از زر ناب ، ظروف زرینۀ بی شمار ، جام نفیس سمیرامیس به وزن پنجاه تالان . این تحف و بدایع پنجاه هزار تالان مصری ارزش داشت . موکب ماتم به دروازۀ شهر رسید ، داریوش فرمان توفق داد . زرتشت با روحانیانِ پادشاه پیشین ، آداب تقدیس بزرگ را به جای آورد . در این اثنا ، داریوش درِ گردونۀ تابوت را می بوسید .

پس از اندکی تأمل ، سخنانِ اخیر کوروش را خواند و سپس به حالتی که گفتی شاه متوفی را مخاطب داشته چنین بیان کرد :

« شهریارا ! ما فرمان تو را محترم می داریم . از بیست سال تا کنون کالبد تو بی جاه و جلال در اکباتان در آغوش خاک خفته بود ؛ فروتنی و بردباری تو را همین بس .
روز حق شناسی فرا رسیده ؛ پارس و همۀ عالم وامدارِ توست . هنر های جنگی و فضائل ذاتی تو پاداشی در خور مقام و مرتبت خویش نیافته . اجازه فرمای دومین جانشین تو ، بنایی سترگ و پایدار به نامِ تو بر افرازد تا ناموران و بزرگان روزگار آینده آن جا گرد آیند ، تعالیم تو را بیاموزند و تعظیمات خود را بر تو عرضه دارند » .

داریوش فرود آمد ، به گشایش در های پرسپولیس فرمان داد و موکب را به قصرِ کوروش رهنمون شد و جسد شاه ، سه روز و سه شب مورد احتراماتِ جمهور خلق بود . آواز دو جوخۀ خوانندگانِ سرود های مقدس دائما شنیده می شد . همۀ مردم در برابر جنازۀ کوروش بار یافتند و اکلیل های گل بر آن بیافشاندند ؛ شب سومین روز آمادۀ حرکت شدند .

مقارن طلوع آفتاب در همان وقت که پارسیان هر بامداد شعائر مذهبی خود را به نیر اعظم تقدیم می کنند ، اشارتِ کوچ دادند و راهی میان مشرق و جنوب پیش گرفتند . مردم دهکده های حوالی در معبر مجتمع بودند ، در پایان کار به کنار نهر کوروش رسیدند . این نهر در اطراف دیوار باروئی که کوروش ساخته و همنامِ اوست جاری است .

در مرکز این دهکده ( = پاسارگاد ) ، بیشه ای است پر درخت و مزغزاری مصفا که جویباری چند ، آن را خرم و شاداب دارد . در زیر این سایۀ دلپسند ، بنایی مربع از آثار کبوجیه نمایان است . دیوار هایش از سنگ های قطور یک تخته سقفی سنگین از آجر بر آن نهاده ، مدخل قبر در سقف و همان جا مجرایی است سرپوشیده متناسب . مرور تابوت به استعانت آلات ، تابوت را بلند کرده به مدخل رسانیدند . در طول مجری لغزید و در جایگاه خود ایستاد .

هنگام انجام این مراسم چیزی که مرا متأثر ساخت ، احوال سپاهیان کهنسال بود . همان دم که کالبد فرماندۀ شهیر آنان از نظر ناپدید گشت ، اشکشان بر گونه هایی که علائم جراحات در آن ها پدیدار بود فرو ریخت . پس از بسته شدن درب قبر ، مدتی دیده در آن دوخته و دل برداشتن نمی توانستند . داریوش اینان را به دور شدن از مدفن و نشستن در ولیمۀ شاه راضی کرد . چند تن به ستیزه آن جای بماندند ، می خواستند در بیشه های مجاور قبر زیست کرده ، زندگانی را در همین جای به پایان برند .

شاه ، مغان را به خدمت کوروش گماشت و در منزلی نزدیک بنشاند و فرمان شغل و رتبتشان بداد هر ماه بایستی اسبی سپید نزد مغان آورند تا برای روح کوروش قربانی کنند . هر صبح سبدی از میوه های خوب به آن جا آورده ، مقابل قبر ؛ روی میز طلا می گذاردند .
جز این ، هر روز گوسپندی و مقداری آرد و شراب برای خوراک مغان داده می شود . به حکم داریوش این کلمات را روی قبر بر قطعۀ رخام نقر کردند :

« ای رهگذر فانی ، من کوروش پسر کبوجیه اَم . شاهنشاهی آسیا را برای پارس ممحد ساختم . بر قبر من رشک مبر » . (4)

آن چه که فیثاغورث دربارۀ خاک سپاری کوروش بزرگ و گماشتن مغان برای پاسبانی کالبد وی و قرار دادن تابوت وی بر روی میز طلا و همچنین کتیبه ای که داریوش بزرگ بر آرامگاه نگاشته بوده است ، توسط آریانوس ؛ مورخ بزرگ رومی در کتاب ششم ، فصل هشتم ، بند چهارم نیز نقل شده است که دربارۀ شرح حال اسکندر مقدونی در پاسارگاد آورده است .

این تاریخ نگار آرامگاه کوروش بزرگ را این گونه وصف می کند : 

375650_502258616457723_127287952_n

 

« این مقبره در وسط باغ های سلطنتی پاسارگاد واقع است و آن را از هر طرف انبوه درختان و نیز جویبار ها و چمن های پُر پشت احاطه داشت . بنا بر روی پایه ای از سنگ های بزرگ قرار گرفته و به طاقی منتهی می شود که مدخلش خیلی کوچک است . نعش کوروش را در تابوتی از زر گذارده و تابوت را روی میزی که پایه هایش نیز از زر بود ، قرار داده آن را با پارچۀ نفیس بابلی و قالی های ارغوانی و ردای سلطنتی و لباس های مادی و جامه های رنگارنگ از رنگ یاقوت زرد و غیره و با طوق ها و قمه ها و یاره ها و زینت هایی از زر و سنگ های گرانبها پوشیده بودند . پله های درونی به اتاق کوچکی که متعلق به مغ ها بود ، هدایت می کرد . خانوادۀ این مغ ها از زمان فوت کوروش پاسبان نعش بودند و این امتیاز به آن ها اختصاص داشت . شاه همه روزه یک گوسفند و مقداری آرد و شراب به این ها می داد و در هر ماه یک اسب روی قبر قربانی می کردند . در اینجا کتیبه ای به خط پارسی نوشته بودند که مضمون آن چنین بود :
« ای مرد فانی ؛ من کوروش پسر کبوجیه هستم . من دولت پارس ( آریانوس نوشته امپراطوری ) را بنا کردم و حکمران آسیا بودم . به این مقبرۀ من رشک مبر » .
اسکندر از حس کنجکاوی خواست درون این مقبره را ببیند و دریافت که تمامی اشیاء را به جز میز و تابوت دزدیده اَند . معلوم گشت که دزد می خواسته جسد کوروش را هم بدزدد و با این مقصود تابوت را شکسته ، ولی بالاخره نتوانسته جسد را ببرد و انداخته و رفته است . آریستوبول مأمور شد که باقی ماندۀ اسکلت ها را جمع کرده در تابوت بگذارد و آن را مرمت کرده پارچه هایی روی آن بکشد ، بعد در مقبره را با دیواری سد کند و مهر اسکندر را بر آن بزند . اسکندر امر کرد مغ هایی که محافظت مقبره را به عهده داشتند ، توقیف شوند تا معلوم گردد که چه کسی مرتکب چنین جنایتی شده . چون با وجود زجر ها معلوم نشد که جانی چه کسی بوده ؛ این ها را رها کردند » ( آریانوس ، کتاب 6 ، فصل 8 ، بند 4 ) . (5)

پی نوشت و آبشخور :

1 – هرودوت دربارۀ سوگواری کوروش بزرگ برای بانو کاساندان ؛ در کتاب دوم ، بند اول می نویسد :
« همین که کوروش درگذشت ، کبوجیه جانشین او شد . وی فرزند کوروش و کاساندان دختر فارناسپ بود . چون کاساندان قبل از کوروش درگذشت ، کوروش عزا داری بسیار کرد و فرمان داد تمام اتباعش نیز عزا داری کنند » .
و در سالنامه نبونید – کوروش در ذکر سال هفدهم ( برابر با 539 – 538 پیش از میلاد ) آمده است :
« در روز . . . ماه آدارو، بانوی شاه (کاساندان) بمرد. از روز بیست و هفتم ماه آدارو تا روز سوم از ماه نیسانو، یک بلندپایه، مراسم اشکریزان را در اَکَد برگزار کرد. همگی مردمان با گیسوان پریشان در آن انباز گشتند » .
2 – در متن های زرتشتی ، خاک سپاری مرده و جسد در خاک جز گناهانی است که پادافره اَش مرگ است و در اصطلاح گناه « مرگرزان » نامیده می شده است . برای نمونه در کتاب سد در بندهش ، فصل 37 ، بند 2 ؛ خاک سپاری مردگان جزو یکی از گناهان مرگرزان قید شده است . در این سند آمده است :

” مرد کشتن ، جادوی آموختن یا زوهر ( = چربیِ مقدس ) خوردن و نسا ( = لاشه ) در آب و آتش افگندن و نسا خوردن ( = مردار خواری ) و ستر شکستن ( = قیومتِ دوده ای را شکستن ) و زن از کسان بستدن ( = دزدیِ زنِ دیگران ) و آتش ورهرام بکشتن ( = آتش بهرام را نابود کردن ) و نسا در زیرِ زمین نهادن ( = دفنِ جسد در زمین ) و غلامبارگی کردن ( = برده داری ) و راهزدن ( = راهزنی ) این مرگرزان ها است که چون این گناه ها جسته باشد دوزخی باشند و تا رستاخیز روانِ او از دوزخ بیرون نیاید “

3 – هرودوت در کتاب اول ، بند 140 می نویسد :
« … آن چه تا حال گفتم ، می دانم که صحیح است ، ولی چیزی که می خواهم بگویم ، رازی است ، زیرا آن را افشا نمی کنند : دفن میت پارسی را ، پیش از آن که مرغی یا سگی آن را بدرد ، جایز نمی دانند . در این که مغ ها چنین کنند شکی نیست ، زیرا آشکارا چنین می کنند . پارسی ها میت را موم مالیده بعد به خاک می سپارند » .
4 – بنگرید به فیثاغورث ، سیاحت نامه ، فصل هفتم . همچنین ن . ک به مقالۀ « سر انجام جسد کوروش » ، به قلم آقای محمود خواجوی .
5 – بنگرید به :
ایران باستان ( جلد دوم ) ، حسن پیرنیا ، تهران : اکباتان ، 1383 ، برگۀ 1813 و 1814 .

الگو برداری یونانی ها از هنر ایرانی

الگو برداری یونانی ها از هنر ایرانی

نگارنده: حامد محمدپور

الگو برداری یونانی ها از هنر ایرانی

هنگامی که يونانی ها با ايران و تمدن درخشان آن تماس حاصل کردند بسيار از نظر سطح زندگی و تجمل و شکوه زندگی از ايرانيان عقب بودند.
اينها در برخورد با ايرانيان چيزها آموختند و تجمل پرستی که لازمه ارتقا به درجه بالايي از تمدن است را به ديار خود ارمغان بردند…

چه بسا ابزار و اسباب و لوازمی چون فرش ، تن پوش ها و ابزار خوراک چون قاشق چنگال که ايرانيان طرز استفاده آنرا به يونانيان آموخته اند و امروزه در طی دوره 2500 ساله تاريخ به فراموشی سپرده شده است…

تصوير اين نگاشت يک قاشق خورشت خوری نقره ای را نشان ميدهد که مربوط است به دوره متمدن و شکوفای ايران هخامنشی …

با سپاس از Eftekhar ruhifar

آیا ازدواج با محارم در دین زرتشتی و ایران باستان وجود داشته است؟

آیا ازدواج با محارم در دین زرتشتی و ایران باستان وجود داشته است؟

ازدواج با محارم در دین زرتشتی 

به خشنودی اهورامزدا و روان نیاکان زرتشتیمان…

نگارنده: شهاب

 

ازدواج با محارم در دین زرتشتی

 

در چند سال اخیر یکی از موضوعاتی که توسط گرو ه های ضد ایرانی بسیار برجسته شده است مسأله ی ازدواج با محارم در ایران باستان است که پیش از این هم مطرح بوده که از آن جمله می توان به منابعی اشاره کرد که اعراب صدراسلام معمولا برای توجیه گذشته ی خود و تحقیر و تخریب شکوه ایرانیان مطرح کرده اند وگه گاه روایتی نیز برای آن جور کرده اند ( 1) که مثلا فلان امام پس از طرح آن توسط یکی از اعراب نسبت به ایرانیان درصدد توجیه آن برآمده!

همچنین برخی به خیال خودشان برای خدمت به اسلام می خواهند ایران باستان را تخریب کنند تا حمله تازیان وحشی را به خاک ایران توجیه کنند و آن آفتاب سوختگانی که بویی از تمدن و فرهنگ نبرده بودند را ناجی مردم یکتا پرست ایران جلوه دهند…
بنابراین مردم و پادشاهان زرتشتی و ساسانی را دچار انحرافات اخلاقی و رفتاری معرفی میکنند.
این دسته نا آگاه هم اکنون هم راه خود را ادامه داده و تیشه به ریشه ایرانی میزنند هر چند افرادی هستند تا بر خلاف افکار این دسته عمل کنند. (2)

اکنون جدا از دلالیل بالا میکوشیم تا در این پژوهش این مسئله را از چند جنبه مورد بررسی قرار دهیم:

  1. جنبه ی منطقی
  2. جنبه ی پزشکی

از لحاظ منطقی می خواهیم ببینیم طرح چنین مسائلی آیا با عقل سازگار است یا مغالطه بودنش را می توان به آسانی دریافت. از لحاظ پزشکی بررسی می کنیم چنین کاری اصولً ممکن است یا خیر.

سرآغاز و مهمترین بخش سناریوی مذکور داستان کمبوجیه است که (مشابه آن را درباره ی حضرت ابراهیم و ساره گفته اند) و در آن چنین گفته می شود:

“به گفته هرودوت، کمبوجیه دلباخته یکی از خواهرانش شده بود و می خواست با او زناشویی کند، ولی چون نقشه اش بر خلاف همه رسوم بود پس موبدان و مغان را فراخواند و از آنان پرسید که آیا قانونی هست که اجازه دهد مردی با خواهر خود زناشویی کند. آنان پاسخی به وی دادند که هم جانشان را ایمن می داشت و هم مطابق عدالت بود. آنان گفتند که قانونی نیافته اند که زناشویی خواهر و برادر را جایز شمارد ، ولی قانون دیگری یافته اند که اجازه می دهد شاه هر چه دلش خواست انجام دهد.”

در این مطلب آمده است که « موبدان را فراخواند » و « آنان گفتند که قانونی نیافته اند » که این بدان معناست که در دین زرتشت چنین چیزی یافت نمی شود ( 3) و همچنین آمده است ” چون نقشه اش بر خلاف همه ی رسوم بود” یعنی ازدواج با محارم نه تنها در دین زرتشتی خلاف است بلکه با عرف نیز مخالفت دارد. سومین مطلبی که به مرور به وارد کارزار می شود اتصال این داستان به دین و بقیه ی مردم است که چون « پادشاه هرچه دلش خواست انجام دهد » (بدون اینکه ترس از رغبا و اطرافیان داشته باشد) پس دین او اینچنین است و مردم هم اینچنینند!!

افزون بر قصه ی کمبوجیه، بر دیگر پادشاهانی هم، چنین اتهاماتی زده شده که همگی اسنادی به مراتب ضعیفتر دارند از جمله پادشاهان اشکانی که تنها با استناد به آمدن واژه ی خواهر بر روی زن پادشاه ( 4) به این نتیجه رسیده اند. یا در شاهنامه صرف اینکه پادشاه ایرانی شرط می گذارد که هرکه بتواند به توران حمله کند دخترش را به عقدش درمی آورد و در پایان هم پسر خودش این کار را میکند، همین نتیجه را می گیرند!!

نکته ای که در میان کتاب ها مورد استناد قرار می گیرد این است که هیچکدام از این کتاب ها را افراد مورد اعتماد زرتشتی ننوشته اند (5) بلکه به دست مسلمانان و گاه مستشرقین غربی نوشته شده که معمولا هم ترجمه ی غیر قابل اعتمادی از متون اوستایی و پهلوی میباشند.

از دیگر تکیه گاه های این مسأله عبارت « ختودس » است که بسیار روی آن مانور داده می شود. این واژه در برخی متون بمعنی فداکاری آمده است که صدالبته بخاطر اهمیتی که در دین زرتشت و آداب ایرانیان باستان به خانواده داده می شده است، فداکاری برای خویشان و به ویژه خانواده موردنظر این موارد بوده است. (6)

افزون بر این،گاه این واژه به شکل خوئیدوک بکار رفته است.خوئی به معنی خویشی و دودک یعنی دودمان و خاندان، قیاس امروزی آن خویش دودکی می شود و از آن افزودن بر خویشاوندان از طریق زناشویی و زناشویی درون دودمان معنی می دهد و در گاهان که سروده ی خود زرتشت است این واژه دیده نشده است و در روایات پارسی قرن هفدهم خوئیتک دس می باشد که آن را پیوند میان عموزادگان و خاله زادگان معنی کرده اند و بیش از یکصدو بیست نویسنده یونانی و رومی سریانی و یهودی و ارمنی همزمان هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان بوده اند و از میان آنان چند نفر آداب و رسوم و قوانین ایرانی را به خوبی می شناختند و وصیف کرده اند. این چند نفر عبارتند از هرودت و گزنفون، افلاطون ، ارسطو استرابن، آمیانوس ، مارسلینوس ، پروکوپیوس . ولی هیچ دام از آنان نگفته اند که ازدواج با محارم رسم بوده است اگر چنان رسمی در ایران شایع بوده است محال است این نویسندگان از آن بی اطلاع باشند وگرنه چرا باید ازدواج خودی را به درون خانواده نسبت داد مگر خویشاوندان خودی نیستند؟

و البته که چنین ازدواج هایی هم در اسلام( 7) و هم سنت اقوام ایرانی و غیرایرانی( 8 )تشویق شده است.حتی در زمان کنونی هم در روستاها همه ی مردم با هم نسبت دور یا نزدیک و معمولا از چندطرف با هم خویشاوند هستند .گهگاه می بینیم که در اسناد خود مواردی را آورده اند که تقبیح یک کار را نشانه ی معمول بودن آن می دانند( 9)!این همانند آنست که نتیجه بگیریم چون در قرآن صحبت از تحریم ازدواج با برخی زنها شده است بنابراین مسلمانان تا پیش از نزولش چنین می کردند. (10)

جنبه دیگر بحث، بعد زیستی (پزشکی) است که در آن باید معلوم کنیم آیا مردم یک کشور که در آن ازدواج با محارم( 11 ) رایج است آیا می توانند مردمی سالم و نیرومند باشند یا خیر؟

بطور کلی ازدواج بی خطر دنیا سراغ نداریم. ازدواج هر فرد با هر فرد غریبه ای احتمال خطری حدود 2 تا 3 درصد دارد. ازدواج با خویشاوندان بر حسب درجه خویشاوندی متفاوت است. ازدواج خویشاوندان درجه یک (ازدواج برادر و خواهر و یا ازدواج پدر و مادر با فرزند) و ازدواج درجه دو (ازدواج دایی با خواهر زاده) که این دو گروه در همه ادیان حرام است. ثابت شده است که به دلیل تشابه ژنی زیاد خطر تولد فرزند مبتلا به ناهنجاریها وعقب ماندگی ذهنی خیلی زیاد است ازدواج فامیلی ازدواجی است که در آن زوجین با یکدیگر فامیل هستند و بنابراین ژنهای مشابه دارند . در حال حاضر هزاران نوع بیماری ارثی مختلف شناخته شده اند که ممکن است از طریق به ارث رسیدن ژنهای مشترک در پدر و مادر ، فرزندان را مبتل سازند . این خطر در ازدواجهای فامیلی به علت وجود
ژنهای مشترک بیشتر خواهد بود . این بدان معنا نیست که در ازدواجهای غیرفامیلی هیچگونه خطری وجود ندارد ، بلکه احتمال خطر پایین تر خواهد بود . بنابراین ازدواج فامیلی از نظر علم ژنتیک منطقی نیست .

جدول زیر ارتباط بین درجه خویشاوندی و درصد ژنهای مشترک را مشخص می کند :

درجه خویشاوندی افراد فامیل درصد ژنهای مشترک

پدر ، مادر ،فرزندان ، خواهران و برادران 50%

خاله ها ، دایی ها ، عموها ، برادر و خواهرزاده ها 25%

دختر عمو ، پسر عمو ، دختر خاله ، پسر خاله ، دخترعمه ، پسرعمه ، دختردایی ، پسردایی 12.5%

نوه خاله ،نوه دایی ،نوه عمو ، و نوه عمه 6.25%

نتیجه خاله ، نتیجه دایی ،نتیجه عمو ،نتیجه عمه 3.12%

نبیره خاله ، نبیره دایی ، نبیره عمو ، نبیره عمه 1.5%

با چنین تحلیل هایی وقتی در یک جامعه ازدواج خانوادگی رایج باشد مردم بطور معمول باید انواع بیماری را داشته باشند چراکه هر نوزاد 50 درصد ژن مشترک دارد و از هموفیلی گرفته تا نابینایی همگی بالاترین احتمال بروز را دارند. یعنی، چه آ نهایی که مستقیماً حاصل چنین ازدواج هایی هستند و چه آ نهایی که به صورت جهش ژنتیکی دچار شده اند.

با توجه به اینکه در هیچکدام از منابع تاریخی هیچ اشاره ای به وجود یک بیماری رایج حتی در یک روستای ایرانی نشده است (13). آیا علم پزشکی دروغ می گوید یا دشمنان ایران؟

برخی چنین از پاسخ طفره می روند که چنین رسمی بوده ولی همه گیر نبوده!

ولی وقتی استناد به فلان واژه ی دینی می کنند که سفارش به این کار کرده فکر نمی کنند حداقل بخاطر سفارش دین هم رایج شود؟
پرسش دوم من این است که تا عصر کنونی که خانواده ها برای بی شوهر نماندن دخترانشان رسم بده و بستان را انجام می دهند و عروس میگیرند به شرط ازدواج برادر عروس با دخترشان آیا وقتی براحتی می توانستند بدون هیچ ذلتی و زیربار هیچ شرطی رفتن فرزندان خود را با هم تزویج کنند عقل حکم نمی کرد که چنین چیزی همه گیر شود؟

آیا وقتی خواهر و برادری نصف عمر خود را با هم گذرانده اند با فرض وجود چنین رسمی منطقی نیست بقیه ی عمر را هم با یکدیگر ادامه دهند؟

پرسش سوم اینکه چرا در کتاب های دینی زرتشتی مستقیماً واژه ی ازدواج با محارم گفته نشده که ایشان را به دردسر تفسیر یک اصطلح بیاندازد؟

قابل ذکر است تنها جایی که ازدواج با محارم ثابت شده است خاندان سلطنتی فراعین و بطالسه ی مصر باستان است (نه به دین ایشان ارتباط دارد و نه بومیان قبطی مصر)که در آنجا هم پژوهش ها نشان داده که پادشاهانشان بیش از 25 سال عمر نمی کرده و بر اثر بیماری ناشناخته ای بدنی گلبی شکل داشته اند. (14)

آیا چنین گزارشی درباره ی پادشاهان ایران وجود دارد؟؟

سخن آخر:

به عنوان یک جمع بندی باید گفت که احکام هر دین اگرچه برای کافران آن دین ممکن است دست آویز تمسخر باشد ولی هیچ گاه مؤمنین از احکام دینشان بخاطر تمسخر و تحقیر دیگران دست برنمی دارند.

برای نمونه ازدواج موقت در تشیع است که بسیار مورد تحقیر اهل سنت است ولی باز نه کسی وجودش را انکار می کند و نه حتی کنار گذاشته می شود.

پانویسها:

1.برای نمونه: روزی اشعث بن قیس که نسبت به ایرانیان بسیار بدخواه و کینه جو بود ایرانیان را بواسطه ازدواج با محارم زنازاده می خواند و از علی (ع) گلایه می کند که چرا با مجوس مانند اهل کتاب معاشرت میکند.

علی(ع) چنین پاسخ می دهد: آنها کتابی داشته اند، خداوند پیامبری در میان آنها مبعوث فرمود و در شریعت آن پیامبر ازدواج با محارم جایز نبود، یکی از پادشاهان آنها در یک شب که مست بود در حال مستی با دختر خویش در آمیخت، مردم آگاه شدند و شورش کردند و گفتند تو دین ما را فاسد کردی و اکنون لازم است بر تو حد جاری کنیم. آن پادشاه نیرنگی اندیشید، به آنها گفت همه گرد آیید و سخن مرا بشنوید، اگر ناصواب بود هر تصمیمی میخواهید بگیرید. مردم جمع شدند و او به آنها گفت: خودتان میدانید که در میان افراد بشر هیچ کس به پای پدر بزرگ و مادر بزرگ ما آدم و حوا (مشی و مشیانه) نمیرسد، همه گفتند راست است. گفت مگر نه این است که این دو بزرگوار که صاحب پسران و دختران شدند، همانها را با یکدیگر زن و شوهر قرار دادند؟

گفتند راست میگویی گفت پس معلوم میشود که ازدواج با محارم از قبیل دختر یا خواهر مانعی ندارد. مردم با این بیان قانع شدند و از آن پس این رسم، مشروع تلقی شد و مردم عمل کردند.

(توحید صدوق، چاپ مکتبه الصدوق، صفحه 306 و وسائل الشیعه، جلد 3، صفحه 46)

توجه کنید که این داستان چه شباهتی به داستان حضرت لوط در اسراییلیات دارد! که در آن دو دختر حضرت لوط به پدرشان (که پیامبر معصوم است) شراب خورانده و با وی درمی آمیزند تا نسل انسان باقی بماند.

نمونه ی دیگر: شخصی نزد امام صادق (ع) یک مجوسی را به خاطر اینکه مادرش دختر پدرش است، ولدالزنا خواند. امام او را به، خاطر اینکه این عمل مجوسیان برطبق دینشان است، آن شخص را مذمت کرد. (کافی، ج 7، ص 240 ، ح 3؛ تهذیب الحکام، ج 10( ص 75)

باز توجه کنید که در علم جدل گفته می شود بهترین راه ضربه زدن به یک موضوع دفاع احمقانه کردن از آن است که در این احادیث مجعول به بهانه ی دفاع سعی در اثبات دارند.

2- ازجمله ی ایشان را می توان به زنده یاد دکتر علیرضا شاپورشهبازی استاد فقید دانشگاه شیراز اشاره کرد.
3- یادآور می شوم که زرتشت پیامبر در 1738 سال پیش از حضرت مسیح برانگیخته شد بنابراین در دوران کمبوجیه حدود1200 سال بوده که مردم ایران زرتشتی بوده اند.

4- خسرو معتضد در کتابش بر سکه هایی استناد می کند که زن پادشاه را خواهر یا گاه مادر نوشته اند و این همانند این است که چون مردم ایران بعد از انقلب لفظ خواهر و برادر را عموما استفاده می کنند دیگران یا آیندگان نتیجه بگیرند که همه ی مردم ایران ازدواج دسته جمعی کردند و مردم هم خواهر و برادر شده اند.

5-  این مسأله مانند این است که درباره ی اسلام بجای پرسیدن از علمای آن و یا حتی از خود مسلمانان به حرف غیرمسلمانان یا مرتدها استناد کنند.

6- یسن 12 بند 9،چنین است:من ایمان دارم به دین مزدیسنایی فکه جنگ را براندازد ،باعث شود که سلاح را کنار گذارند و به خوئتودثه امرکند که حق است .عبارت مذکور به معنی فداکاری و از خودگذشتگی است نه ازدواج با خود (خیت ودس) از دو جز (خیت) به معنای خویش و (ودس) به معنی گذشت و گذشتن است و رویهم معنای از خودگذشتن و دیگری را بر خود ترجیح دادن دارد.

7-مثل ازدواج حضرت علی با حضرت فاطمه که نوه عمویش است، ازدواج امام سجاد با دختر امام حسن، ازدواج زینب با پسر عمویش عبدالله بن جعفر همچنین حدیثی از امام سجاد است که می فرماید: کسی که برای رضای خدا و برای انجام صله رحم (با فامیل) ازدواج کند خداوند تاج شاهی بر سر او می نهد.

(فقیه، ج 3، ص 385)

8- از جمله می توان به ترکمن ها اشاره کرد که با غیرترکمن ازدواج نمی کنند یا بسیاری از ایلت که ازدواج با غیر را ننگ می دانند.
9- برای نمونه در کتاب دینکرد از قول اعتراض یک یهودی نسبت به ازدواج زرتشتیان گفته می شود که با استناد به این قضیه نشان دهند که ازدواج با محارم رایج بوده است!! غافل از اینکه یهودیان ازدواج دخترعمو و پسرعمو را با هم ازدواج محارم می دانند.
10- سوره ی نسا -آیه 23

11- به این نکته هم دقت کنید که بحث محرم و نامحرم مخصوص اسلام است و کاربرد این واژه تنها بخاطر شناسایی خویشاوندان درجه یک است. (دختر و خواهر و مادر برای یک مرد)

12- نمونه هایی از مواردی که نشان می دهد ازدواج های فامیلی (که درجه ی نزدیکی آ نها با درصد احتمال وقوع بیماری نسبت مستقیم دارد) در اخبار:

استاد چشم پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران گفت: ازدواج های فامیلی بزرگترین عامل بروز بیماریهای ارثی چشمی در کشوراست. نزدیک به 70 درصد از نابینایان مورد بررسی در یک تحقیق که توسط دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد انجام شد، حاصل ازدواج های فامیلی بودند.

بر اساس آمارهای جهانی 3 تا 4 درصد مرگ و میر نوزادان به دلیل اختللت ژنتیکی رخ می دهد، حتی در دورترین ازدواجهای فامیلی 5 تا 6 درصد احتمال تولد کودک معلول در خانواده وجود دارد که این ریسک خطر در ازدواجهای فامیلی نزدیک علاوه بر افزایش 12 درصدی با احتمال تکرار معلولیت در فرزندان بعدی خانواده نیز همراه است
ازدواجهای فامیلی شایعترین دلیل تولد کودکان نابینا در ایران است.

رئیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی، نسبت به افزایش بی رویه ازدواج های فامیلی هشدار داده بود و اعلام کرده بود که درکشور، طبق تحقیقات 30 درصد کودکان دچار عقب افتادگی ذهنی، والدینشان ازدواج فامیلی از نوع درجه سه داشته اند.
13- گزارشی از صداوسیمای جمهوری اسلامی روستایی از هند در تابستان 89 را نشان می داد که در آن بیشتر اهالی بخاطر ازدواج فامیلی لال بودند و علت را هم خودشان می دانستند.

14- کتاب سینوحه پزشک و همچنین گزارش مستند از صدا وسیمای جمهوری اسلمی به نقل از مرکز باستان شناسی مصر.

منابع:
افسانه ازدواج با محارم درایران باستان:دکتر علیرضا شاپورشهبازی (باستانشناس و استاد دانشگاه شیراز و بنیانگذار انستیتو
مطالعات هخامنشی)

وندیداد: از کتاب های مقدس مزدیسنا

تاریخ اجتماعی ایران، سعید نفیسی

تاریخ تمدن: ویل دورانت

وسائل الشیعه: شیخ حرّ عاملی

تهذیب الحکام: شیخ طوسی (ابوجعفر محمد طوسی)

التوحید: شیخ صدوق (ابن بابویه قمی)

اصول کافی: شیخ کلینی

تاریخ هرودوت: هرودوت

پشت پرده های حرمسرا: خسرومعتضد

شاهنامه فردوسی

www.azargoshnasb.net

parsipeyk.blogsky.com

لینک این موضوع در تالار گفتمان تاریخ فا:

http://forum.tarikhfa.ir/thread7256.html

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

http://forum.tarikhfa.ir/forum.php

 

 

لازار فاراپی و نامه ی مهر نرسی به نجبای ارمنستان

لازار فاراپی و نامه ی مهر نرسی به نجبای ارمنستان

نگارنده : مرتضی حماسی                  

 

مهرنرسی

 

لازار فارپی ( فاربی = فارابی ) از روحانیون و نجبایِ ارمنی در سدۀ پنجم و ششم میلادی بود . مورخی عالی مقام در دستگاه ارمنستان که در سالِ 504 میلادی نگارشِ تاریخِ ارمنستانِ خود را به پایان رسانده و در آن کتاب وقایعِ سال های 338 تا 485 میلادی را مورد اشاره قرار داده است .

وی در نگارشِ تاریخ خود سعی در رعایتِ بی طرفی داشته و بر خلافِ برخی دیگر از مورخینِ ارمنی همچون وردن ( مولف تاریخِ وردن ) و الیزه وارداپت مولف جنگ ارمنیان وقایعِ سال های 439 تا 451 که آثار خود را از روی تعصب به نگارش درآوردند ، فارپی در اثر خود تلاش داشت از جاده ی بی طرفی خارج نشود .

فارپی در کتابِ خود اشاراتی نیز به حوادثِ ایران در سنواتِ مذکور دارد و از این نظر منبعِ خوبی برایِ شناساییِ تاریخِ ایرانِ آن ایام است . فارپی حدود نیم قرن پس از ابلاغِ فرمانِ مهر نرسی به نجبایِ ارمنستان آن اعلامیه را ذکر می کند . می دانیم که پیشرفتِ آیین مسیحیت در ارمنستان باعثِ اضطرابِ دولتِ ایران شده بود و زمامدارانِ ایران دریافته بودند که تا اختلافاتِ مذهبی در بین است ، تصاحبِ ارمنستان امری ناپایدار است و بی ثبات خواهد بود و مهر نرسی در این زمینه شخصا طرفدارِ اجرایِ فشار و تضییق بود . (1)

فارپی در نقلِ فرمانِ مهر نرسی از زبانِ وی می نویسد :

“ما اصولِ دیانتِ خود را که متکی بر حقیقت و مبتنی بر اساس و قواعدِ محکم است نوشته و برایِ شما فرستادیم. میل داریم شما که وجودتان برایِ این کشور تا این اندازه مفید و برایِ ما تا این حد عزیز است کیشِ مقدس و حقیقیِ ما را بپذیرید و دیگر در آن دیانت که همه می دانیم باطل و بی فایده است باقی نمانید . بنا بر این پس از استحضار این فرمان بدونِ اینکه خیالاتِ دیگری در خاطر خطور دهید باید اصولِ دیانتِ ما را به طیبِ خاطر بپذیرید . ما هم در راهِ موافقت تا آنجا پیش آمدیم که به شما اجازه دادیم که دیانتِ موهوم خود را که تا امروز موجبِ خرابیِ کار شما شده است برایِ ما بنویسید . اگر شما با ما هم اعتقاد شوید گرجیان و آلبانی ها یارایِ آن را نخواهند داشت که از فرمانِ ما سرپیچی کنند و روی برگردانند ” . (2)

به عقیده کریستن سن منضم به این فرمان ورقه ای بوده است که حاوی اصول مهم دین زرتشتی بوده است . بعد از این فرمان ، اسقف های و روحانیان ارمنی انجمنی بر پا داشتند تا در این مورد تصمیمی بگیرند . لازار فارپی نام حاضرین این انجمن را ثبت کرده است به علاوۀ پاسخی که به فرمان مهرنرسی توسط روحانیان مسیحی ارمنی داده شده است که بسیار جسارت آمیز بوده است .

این پاسخ بدین شرح است :

” ما هنگامی که در حضور شاهنشاه بودیک ، مغان را که قانون گذار شما هستند ، مورد استهزاء قرار می دادیم . حال نیز اگر ما را مجبور کنید ، که نوشته های آنان را بخوانیم و گفتاری را بشنویم ، که ابدا قابل توجه و شایستۀ تفکر ما نتواند بود [ همچنان به استهزاء مغان می پردازیم ] . از این رو محض حفظ احترام شما آن نامه را [ که موجب استهزاء می شد ] باز نکردیم و دست خطِ شما را نخواندیم . زیرا دینی که می دانیم تحقیقا باطل است و [ نتیجه ] اوهامِ مُشتی مجانین و ابلهان بیش نیست و تفصیل موهوماتِ آن را علمایِ مزدور شما شرح داده اند ، هرگز قابلِ پیروی نشناخته و اصول آنرا شایستۀ استماع و قرائت نمی دانیم . در هر حال خواندنِ شرایعِ شما باعثِ خندۀ ما می شود . هم قانون ، هم قانون گذار ، هم پیروانِ قانون در نظرِ ما شایستۀ استهزاء هستند ، از اینجاست که ما بر خلافِ امری که کرده اید ، اصولِ دیانتِ خود را ننوشته و نزدِ شما نفرستادیم .

ما شریعتِ ناپاکِ شما را لایقِ خواندن و اندیشیدن ندانسته ایم و به حکمِ عقل کاملی که شما دارید ، حق این بود ، که قبلا این نکته را در نظر گرفته و تیرِ استهزاء ما را به جانبِ خود سر نمی دادید . ما چطور می توانیم دینِ حق و شریعتِ الهی خود را در برابرِ جهلِ شما عرضه کنیم و آن را مورد هدفِ استهزاء و دشنامِ شما قرار دهیم . اما راجع به اصلِ دین خود اجملا گوییم ، که مانند شما عناصر و خورشید و ماه و باد و آتش را نمی پرستیم و این همه خدایانی که شما در زمین و آسمان دارید ، ستایش نمی کنیم ، بلکه یکتا خدایی را عبادت می نماییم که آسمان و زمین و هر چه در آنهاست ، آفریدۀ اوست …”(3)

یزدگرد پس از دریافت کردن این پاسخ ، روسای خاندان های بزرگِ ارمنی را طلب کرد و همه را به زندان انداخت . این ها در عین حال که باطنا با خدای خود عهد کرده بودند که دینِ خود را نگاه دارند ، چنین وانمود می کردند که ” مصمم به قبولِ عقاید کفر آمیز یزدگرد هستند ” . یزدگرد که در آن زمان مشغول جنگ با کوشانیان در شرق ایران بود ، این حیلۀ ارمنی ها را درنیافت . مناصب و املاکِ بزرگان ارمنستان را واگذار کرد ، لکن چند تن از شاهزادگان را به عنوان گروگان نگاهداشت و بیش از هفتصد تن از مغان را به ریاستِ ” رئیسِ مغان ” برایِ دعوتِ ارامنه بدانجا گسیل فرمود .   (4)

لازم به توضیح است که ارمنستان جزو کشورهایی بوده است که مسیحیت در آنجا بوسیلۀ شمشیر رواج یافته بود. در مورد مسیحی شدنِ ارمنستان در سال 300 میلادی در کتاب “تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران” اینطور آمده است :

– تیرداد با کمک رومیان ، ارامنه را به ضدّ ایرانیان برانگیخته ، خود را پادشاهِ ساخت و ارمنستان را از متصرفاتِ روم گردانید . این پادشاه ابتدا مسیحیان را جفا می نمود ولی قریبِ سال 300 میلادی ، خودش به توسطِ گریگر (5) که رسولِ مشهورِ ارمنستان و معروف به ” نور بخش ” بود ، مسیحیت را قبول کرد و اولین پادشاهی است که به مسیح ایمان آورد . ظاهرا تیرداد چندان فهم و معرفتی از حقیقتِ مسیحیت نداشت ، زیرا به محضِ اینکه مسیحی شد ، تمامِ ارمنستان را به زورِ شمشیر به قبولِ این مذهب مجبور نموده و این اولین دفعه ای بود که برای انتشار مسیحیت شمشیر برداشته شد .

بسیاری از ارامنه با کمالِ جرأت و دلیری برای حفظِ بتکده ها و تصویر هایِ خود بر علیهِ شاه جنگ نمودند ، بالاخره تیرداد غالب آمد و ارمنستان رسما مملکت مسیحی شد و گریگر اسقفِ اعظمِ ارمنستان گردید . بعد از چندی کتاب مقدّس هم به زبانِ ارمنی ترجمه شد و ارامنه در مسیحیت بسیار غیور گردیدند . تا کنون بالغ بر 1600 سال است که ارامنه از زرتشتیان و اعراب و عثمانی ها جفا و تعدّی دیده اند ، ولی با کمال استقامت در ایمانِ خود استوار مانده و از نجات دهندۀ خود دست بر نداشته اند .   (6)

پی نوشت و آبشخور :

  1. ایران باستان در آیینه مورخان ارمنی .
  2. لانگولا ، جلد دوم ، برگۀ 281 .
  3. ایران در زمان ساسانی ، تالیف آرتور کریستن سن ، ترجمه رشید یاسمی ، برگه 386 .
  4. همانجا ، برگۀ 387-389 .
  5. Gregory the illuminator
  6. تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران / تالیف و . م . میلر ؛ ترجمه علی نخستین ، – تهران : اساطیر، 1382 ، برگۀ 272 .

آتش در آیین زرتشتی

آتش در آیین زرتشتی

آتش در آیین زرتشتی
احترام به آتش در آیین زرتشتی

 

آتش در اوستا به وجوه آتر Atar اثر Athr آتر Ater آمده است و در پارسی باستان آتر Atar می باشد. در پهلوی اتور Atur و نیز آتس وارد شده است. واژه آذر بر پایه همان آتر پارسی باستان قرار دارد که حرف ت یا ث به ذ تبدیل شده است.

در یسنا 17 بند 11، پنج گونه آتش تشخیص داده شده است (آتش مینوی). این پنج گونه عبارتند از:

1- برزی سونگه – BEREZI SOVANGK
2- وهو فریان – VEHU FRVANA
3- اوروازیشت – WRVAZISHTA
4- وازیشت – VAZISHTA
5- سپنیشت – SPENISHTA

در تفسیر پهلوی، این پنج قسم آتش بدین گونه معرفی شده است:

1- آتش نخستین به بلند سوت (بزرگ سود) ترجمه گردیده و در توضیحات، اسم عمومی آتش بهرام خوانده شده است. این همان آتش معابد است و در کاربردهای عادی هم به کار می رفته است. همچنین در کتاب های پهلوی آتش برزی سونگ یعنی آتش معمولی به سه طبقه کوچکتر تقسیم شده است که عبارتند از: الف) آتش دادگاه، ب) آتش آدریان و ج) آتش ورهرام.

الف) آتش دادگاه آتشی است که در اجاق های خانوادگی فروزان است و از طبقات سه گانه، آتشی است که کم اهمیت تر است. در ایران باستان آتش خانوادگی را هرگز نمی گذاشتند خاموش شود و امروز هم بسیاری از زرتشتیان یزد و کرمان هنوز به این سنت پایبندند. این آتش آیین تقدیس نداشته و در صورتی که فرزندان زندگی نویی آغاز میکردهاند، از این اجاق آتش برمیداشته اند. آتش دادگاه را مردمان غیر روحانی نیز میتوانند نگهداری کنند، با این همه آتش را با آیین ویژه ای در جای خود می نهادند.

ب) آتش آدریان در درجه دوم اهمیت قرار دارد. از «آتش دادگاه» برتر است و ویژه ی شهرهای بزرگ است. این آتش از چهار آتش ترکیب میشده است، «آتش اجاق فرماندار محل»، «آتش اجاق فرمانده نظامی محل»، «آتش اجاق قاضی محل»، «آتش اجاق کشاورز محل». ایجاد این آتش یک ماه به درازا میکشیده و با آیین تقدیس همراه بوده است.

ج) آتش ورهرام بزرگترین آتش ها است و احترامش از همه بیشتر. این آتش ترکیبی است از 15 آتش زمینی و یک آتش با منشا آسمانی (برق آسمان). آمده است که این آتش باید 1128 بار تطهیر می شده و مراسم تقدیس آن یک سال به طول می انجامیده است (یعنی هیزم را روی آتش میگیرند؛ هنگامی که با گرمای آتش، این هیزم شعله ور شد، یک مرحله تطهیر انجام گرفته است). 15 آتش زمینی عبارت بودند از: آتش آتشدان پادشاه/استاندار/فرماندار، فرمانده ارتش، پیشوای دین، درویش/صاحب دل، زرگر، کوزه گر، آجرساز، رنگرز، ضرابخانه، آهنگر، اسلحه ساز، نانوا، تقطیر، چوپان، مرده سوز و برق آسمان. اهمیت به سزایی داشته و خاموش شدن آن با خاموش شدن دین همراه شمرده می شده است. تنها موبدانی که دشوارترین آیینهای دینی تطهیر را گذرانیده اند، میتوانند از آن مراقبت کنند و جز آنان کسی نمیتواند وارد جایگاه آتش شوند. این آتش باید پیوسته افروخته بماند. شاهان ساسانی پیش از تاجگذاری پیاده به مکانی که آتش ورهرام در آن نگهداری می شد می رفتند و در آن جا تاجگذاری می کردند.

2- دومین آتش، آتشی است که در کالبد انسانی است یا به عبارت دیگر حرارت غریزی است.

3- سومین آتش، آتشی است که در رستنی ها و چوب ها (گیاهان) موجود است.

4- چهارمین آتش، آتش برق است؛ یعنی آتشی که در ابرها یافت می شود.

5- پنجمین آتش، آتشی است که در عرش جاویدان در برابر اهورامزدا افروخته است.

انواع آتش های پنجگانه که ذکر آنها گذشت به گونه ديگری نیز با اندکی تفاوت آمده است که از اين قرار است:

1- برزی سونگه – BEREZI SOVANGK – که در برابر اورمزد می سوزد.

2- وهو فریان – VEHU FRVANA – که در تن مردمان و جانوران جای دارد.

3- اوروازیشت – WRVAZISHTA – که در گياهان است.

4- وازیشت – VAZISHTA – که در ابرهاست.

5- سپنیشت – SPENISHTA – که در کانون های خانوادگی جای دارد.

در ایران باستان چه ادیانی وجود داشته است؟

در ایران باستان چه ادیانی وجود داشته است؟

 

Asho Zarathushtra 2

 

ادیان ایران باستان را می توان به سه دسته تقسیم کرد:

  1.  ادیان و عقاید آریائیان قبل از زردشت
  2. زردشت
  3. سایر ادیان

1. ادیان و عقاید آریائیان قبل از زردشت:

در این باره بطور کلی می توان گفت محور کلی در این عقائد و ادیان بر نوعی طبیعت پرستی و ثنویت مبتنی بوده است. آریائیان از دیرباز به دو مبدأ خیر و شر قائل بودند. در مقابل خدا و ملکوت، دنیای شر و تاریکی که در آن دیوان (دئوها) فرمانروایی می کنند، قرار دارد. دنیای شر تحت فرمان روح پلیدی است به نام اهریمن.

2. دین زردشت:

در مورد زمان تولد “زردشت“ هر چند بین 600 تا 6 هزار سال قبل از میلاد اختلاف وجود دارد، ولی سال 600 قبل از میلاد در منابع بیشتری آمده است.

و نیز درباره “اوستا“ کتاب مقدس زردشتیان هم اختلافاتی وجود دارد ولی این قدر مسلم است که به دستور اردشیر (یکی از پادشاهان ساسانی) یکی از روحانیان زردشتی از نو اوستا را مرتب می سازد.

درباره ثنویت زردشتی نیز باید متذکر شویم اگر اوستای ساسانی را ملاک قرار دهیم شک نیست که زردشت ثنوی بوده است. ولی بنا به گفته محققان که تنها قسمت مختصر “گاتها“ (قسمتی از یسناست و یسنا یک جزء از پنج جزء اوستای ساسانی است.) را قدیمی و از آن زردشت می دانند و بقیه را الحاقی می شمارند. مندرجات گاتها هر چند صراحت تمام ندارد ولی به توحید از ثنویت نزدیکتر است. البته جای شک نیست که زردشت در دوره های بعد بالاخص دوره ساسانیان ثنوی بوده است.

 برخی از عناوین دعوت زردشت:

الف) اعلام بعثت خود و دعوت مردم به قبول پیامبری او.

ب) از میان ارواح متعدده (رایج و معمول در میان مردم آن عصر) تنها یک روان خوب و نیکو اهورا مزدا می باشد که بالاترین و بزرگترین خدایان است.

ج) اهورا مزدا، اراده قدوسی علوی خود را به وسیله روحی مقدس نیکو نهاد، از قوه به فعل می آورد که او را(خرد مقدس) نامیده است.

د) در برابر هر نیکی یک بدی موجود است.

ه) نفس و ضمیر هر فرد آدمیزاد یک میدان نبرد دائمی بین خیر و شر است.

دین زردشت در زمان ساسانیان دین رسمی کشور ایران بوده است هر چند تنها دین مردم ایران نبوده بلکه ادیان دیگر هم به صورت اقلیت وجود داشتند.

این دین در آن زمان دارای تشکیلاتی بوده است، روحانیان که موبدان و هربدان باشند، اختیارات نامحدود داشتند و مخصوصاً موبدان و پیشوای بزرگشان “موبدان موبد“ در دربار ساسانی مهمترین مقام را داشته و ایشان حق هرگونه تعبیر و تفسیر و جرح و تعدیل و نقض و ابرام و ناسخ و منسوخ در احکام مدنی یعنی زناشوئی وارث و مالکیت را داشته اند.

3 . سایر ادیان:

همانطوری که گفتیم زردشت تنها دین ساسانیان ایران نبوده است بلکه ادیان دیگری نیز وجود داشته اند. که به پنج دین اشاره می کنیم.

1. دین یهود ایران: در زمان هخامنشیان در نتیجه تصرف بابل به دست کورش یهودیان، از اسارت رهایی یافته و گروهی از ایشان به ایران آمده و بیشتر در مغرب ایران یعنی خوزستان و اکباتان ساکن شدند.

2. نصارای ایران: در دوره اشکانی از همان آغاز دوره عیسویت عده ای از سکنه نواحی غربی به این دین گرویدند.

3. مذهب مانوی: در سال 228 میلادی آشکار شد و به زودی در ایران پیشرفت بسیار کرد.

4.  طریقه مزدکی: در حدود سال 497 میلادی در ایران اعلان شد.

5. بودائیان: در نواحی شمال شرقی ایران، که از یک طرف همسایه هندوستان و از طرف دیگر همسایه چین بوده اند، وجود داشتند.

پی نوشت:

خدمات متقابل اسلام و ایران، نوشته آیت الله مرتضی مطهری از ص 139 به بعد.

 تاریخ اجتماعی ایران، نوشته دکتر سعید نفیسی.

 کتاب مزدیسنا و ادب پارسی نوشته دکتر محمد معین.

 تاریخ جامع ادیان نوشته جان بایر ناس.

 تاریخ ادیان و مذاهب در ایران عباس قدیانی.

 ایران آئین و فرهنگ محمود رضا افتخار زاده.