قلمرو اشکانیان

قلمرو اشکانیان

پس از مرگ اسكندر گجسته، سلوكيان از سال 350 تا 250 پ.م در ايران فرمانروایی كردند و سرانجام اشكانيان ايشان را از ايران برون راندند.

شاهنشاهي اشكاني از سال 250 پ.م تا 224 ميلادي (474 سال) بهدرازا کشید و 29 شهریار از این خاندان بر ایران پادشاهی نمودند.

اشك اول كه سلوكيها را شكست داد و اين سلسله را تاسيس كرد، از 250 تا 248 پیش از ميلاد فرمانروا بود.

مهرداد (میترادات) اول (اشک 6) را بنیانگذار شاهنشاهی اشكاني میدانند؛ امپراتوري او از جيحون تا فرات و از درياي مازندران تا خليج فارس ادامه داشت. پژوهشگران نقش او در دودمان اشکانیان را همتای کورش بزرگ در دودمان هخامنشیان میدانند. گرچه رفتار هیچ فرمانروایی در همه دوران ایران زمین هرگز به پای کورش کبیر نرسیده و نخواهد رسید.

برای مهرداد دوم (اشک 9) اشکانی نیز نقشی همانند داریوش بزرگ هخامنشی قائل هستند. (1)

اردوان پنجم (اشک 29) در جنگ هرمزگان از اردشیر بابکان نخستین پادشاه ساسانی شکست خورد؛ وی دختر اردوان را به همسری خود درآورد.

 

پادشاهان اشکانی:

1- ارشک نخست 250 – 248 پیش از میلاد 16- ارد دوم 4 – 8 م

2- تیرداد نخست 248 – 214 پ م 17- ونون نخست 8 – 17 م

3- اردوان نخست 214 – 196پ م 18- اردوان سوم 17 – 42 م

4- فریباپت 196 – 181پ م 19- پروان 42 – 45 م

5- فرهاد نخست 181 – 174 پ م 20- گودرز 45 – 51 م

6- مهرداد اول 174 – 136 پ م 21- ونون دوم 51 – 52 م

7- فرهاد دوم 127 – 136 پ م 22- بلاش نخست 52 – 78 م

8- اردوان دوم 127 – 124 پ م 23- پاکر 78 – 108 م

9- مهرداد دوم 124 – 76 پ م 24- خسرو 108 ـ 128 م

10- سنتروک 76 – 67 پ م 25- بلاش دوم 130 – 148 م

11- فرهاد سوم 67 – 60 پ م 26- بلاش سوم 148 – 191 م

12- مهرداد سوم 60 – 56 پ م 27- بلاش چهارم 191 – 208 م

13- ارد نخست 56 – 37 پ م 28- بلاش پنجم 208- 216 م

14- فرهاد چهارم 37 – 2 پ م 29- اردوان پنجم 216- 224 م (۲)

15- فرهاد پنجم 2 پ م – 4 میلادی

 

 

قلمرو فرمانروایی:

کشور پهناور ایرانِ اشکانی از سمت خاور تا هندوکش و حدود پنجاب و از شمال تا رود جیحون و دریای کاسپین(مازندران) و از جنوب تا دریای پارس(عمان) و خلیج فارس و از سمت باختر نیز تا (بیشتر) رود فرات گسترش داشت. البته این مرزبندیها همیشه به همین صورت نبوده است و این حدود مربوط به دورهی اوج و گستردگی اشکانیان است؛ گرچه گاهی نیز مرزهای این دولت از این حدود نیز فراتر میرفته است؛ چنان که در زمان پادشاهی ارد، سپاهیان پارتی در باختر از رود فرات نیز گذشته و تا انطاکیه و تنگه هلسپونت پیش رفتند.
سرزمین ایران اشکانی شامل شماری دولتهای خودمختار دست نشانده هم میشد. آنچه که بهوسیله ساتراپهای اشکانی اداره میشد، شامل هجده استان یا ساتراپی بود که یازده استان را که در بخش شرقی کشور جای داشتند، استانهای بالا (علیا)؛ و هفت استان غربی را استانهای پایینی (سفلا) میخواندند.

 

استانهای غربی:

1- میان رودان (Mesopotimia) با زمینهای شمال بابل.

2- آپولونیاتیس (Apolloniatis): جلگه خاور دجله.

3- خالونیتیس (Chalonitis): بلندیهای زاگرس

4- ماد غربی: حدود نهاوند.

5- کامبادین (Cambaden): حدود بیستون و بخش کوهستانی ماد.

6- ماد بالا: اکباتانا (همدان).

7- رگیان (Rhagiana): نواحی شرقی ماد.

 

استانهای شرقی:

8- خوارنه (Choarene): سر دره خوار.

9- کومیسنه (Comisene): کومس (قومس).

10- هورکانیا (Hyrcania): گرگان.

11- استابنه (Astabene): ناحیه استو (قوچان).

12- پارتیا (Parthyene): خراسان.

13- اپهورکتیکنه (Apavarcticene): ابیورد، حدود کلات.

14- مرگیانه (Margiane): ولایت مرو.

15- آریا (Aria): هریوه، هرات.

16- انائون (Anauen): جنوب هرات.

17- زرنگیان (Zarangiane): زرنج، کنار هامون.

18- آراخوزیا (Arachosia): رخج در ساحل علیای هیرمند در قندهار

استانهای خودمختار:

افزون بر این استانهای هجدهگانه، شماری دیگر از استانهای پیشین هخامنشی در این دوره (اشکانی) به صورت خودمختار اما متحد و زیر سلطه (تحتالحمایه) دولت اشکانی وجود داشتند. این استانها در هنگام نیاز سپاه و دیگر امکانات در اختیار شاهنشاهان اشکانی قرار میدادند؛ (گرچه گاهی نیز از فرمان پادشاهان اشکانی سرپیچی میکردند.)
این دولتهای تابع که در نهایت جز قلمرو رسمی دولت اشکانی به شمار میآمدند به قرار زیر است:
19- سکستان: نیز که در بخش پایین هیرمند دولت محلی خودمختار داشت، در برخی منابع، استان نوزدهم دولت اشکانی به شمار آمده است.

20- ارمنستان: که پادشاه آن، همپیمان، دست نشانده و از خاندان پارتیان بود.

21- کرودئن (Cordoen): در جنوب دریاچه وان (ترکیه) و خاور دجله که سرزمینی کوهستانی بود.

۲۲- آدیابن(Adiabene): (حدیب، حاجیآباد) در کنار رود زاب که شامل سرزمین آشور میشد و مرکز آن، اربل(Arbela) خوانده میشد.

۲۳- امارت هترا (Hatra): در باختر دجله جای داشت و به خاطر قلعه استوارش نامدار بود.

۲۴- آتروپاتن (Atropaten): سرزمین آذربایجان که ماد کوچک نیز خوانده میشد و در دوران سلوکی نیز مستقل بود. این استان در زمان اشکانیان توسط یک شاهزاده اشکانی اداره میشد که همپیمان و زیر حمایت دولت اشکانی بود. این استان در زمان سلوکیان و اشکانیان یک مرکز دینی و یک مرکز ایرانیگری در برابر یونانیمآبی بهشمار میآمد.

25- میسان (Mesene): که در زمینهای میانرودان جنوبی در پیرامون مصب دجله و فرات جای داشت و مرکز آن به نام خاراکس (Charax) تقریباً در خرمشهر کنونی بود.

۲۶- ایلام (Elymais): که در خاور دجله و شامل شوش و اهواز کنونی بود و تا بخشهایی از درههای زاگرس ادامه داشت. مهرداد نخست آنجا را گشود اما بعدها دوباره خودمختاری و استقلال محلی یافت.

27- پارس: که پادشاهان کوچک و محلی آن، در زمان سلوکیان مستقل بودند؛ در زمان اشکانیان بخشی از جنوب کرمان نیز به قلمرو آنان افزون گشت. این قلمرو کانون آیین زرتشت بود.

28- اسروئن (Osroene): در شمال خاوری میانرودان که مرکز آن ادسا (Edessa) نام داشت. (3)

 

پایههای نگاشته:

1- زرینکوب، عبدالحسین (1380) روزگاران، تهران: انتشارات سخن

2- پیشاهنگ، حسنعلی (1384) تاریخ ایران برای نوجوانان، تهران: نشر صادق

3- یزدان صفایی (31/4/1389)، قلمرو اشکانیان، (9/7/1389)

نگاهی به ایران، به هنگام برآمدن اردشیر بابکان

دو خاندان ساسانی و صفوی را میتوان از دو نظر با یکدیگـر مقایسه کرد: تأسیس حکـومتی یکپارچه و فراگیر در روزگاری که ایران مرکزیتی نیرومند بود و توجه به اهرم مذهب. با این که کمی باید در به کار بردن اصطلاح ملوک الطوایفی ( شبه فدرال ) محتاط بود، در دوره ی اشکـانی دخالت و نظارت مرکـزیت شاهنشاهی در کارهای استان ها یا ساتراپی ها به مراتب کمتر از دوره های پیش بود و کشور کم و بیش به صورت ملوک الطوایفی یا به تعریفی دیگر فدراتیو، ولی بسیار گسیخته اداره میشد. از دور که مینگریم، با همۀ بالندگی آغاز کار اشکانیان به رستاخیزی ملی می مانست، با این که اشکانیان بیش از دو برابر هخامنشیـان فرمان راندند، هرگز نتوانستند ایران هخامنشی را از نظر سازمان اداری و نظامی و اعتبار ملی و جهانی بازبیـابند.

به این ترتیب، با گذشت حدود نیم هزاره از فرمان راندن هخامنشیان، در ذهن کُند آن روزگارانِ کم حافظه، همه چـیز به آرامی دگـرگـون شده و ریخت و هنجاری کاملاً متفاوت یافته بود. پس از اسکندر و اسکندریان، دگرگونی در کرانه های شرقی و غربی ایران نیز یکپارچگی کشور و روابط برون مرزی را تحت تأثـیر قرار داده بود. اگر کـوچندگـان یونانی و قوم های همراهشان به شرق کـشور و قـلمرو افغانـستان امـروزی هنجاری متفاوت داده بودند، رومیان در غرب نه تنها جای یونانیان را گرفته بودند، آنان را به کلی از ذهن منطقه پاک کرده بودند. حتی با نقشی که رومیان در منطقه ارمنستان و آسیای مقدم و میانرودان یافته بودند، به رغم مواج بودن مرزها، ایرانیان را برای نخستین بار تقریباً در مـرزهای طبیعی خود متوقف کـرده بودند و میـانـرودان که در زمان هخـامـنشیـان بخشی حـساس و تعیین کـننده از شـاهنشـاهی بود تقریباً از دست رفته بود.

این دگرگونی ها با این که از نتایج حـمله ی اسکندر بود، با شیوه ی سپاه گردانی اشکانیان و همچنین بی علاقگی آنان به قـلمروهای فرهنگی بیگانه نیز در پیوند بود. وگرنه پس از شکست تاریخی کراسوس از سپهبد رستم سورن، میشد به روابط ایران و روم آهنگی دیگر بخشید. در کنار نبود دینی رسمی در ایـران دوره ی اشکـانی، یا بی عـلاقگی این خـاندان به دینی رسمی، پیـشرفت ادیـان ابراهیمی همچون یهود و مسیحی، که در زمان اشکانیان پدیدار گشته بود، در میانرودان نیز سبب تمایل روزافـزون مردم مرزهای غربی کشور به غـرب می شد.

برای نمونه ایـزد، شاهک اوسروئِنِه، پنج پسر خود را برای تربیت به رُم فرستاد و حتی اشکانیان درگیر با رومیان برخی از شاهزادگان خود را برای اقامتی درازمدت به رم فرستادند. اکـنون مسیحیت، که در آسیای مقدم زاده شده و دینی بومی بود، با غرب و به عبارت دیگر با اروپا مترادف شده بود و رومیان خود را متولی مسیحیت می دانستند. چنین است که واتیکان پایتخت جهان مسیحیت قلب رم را تسخیر کـرده است. و چنیـن است که رم فرمانـدهی جـنگ های درازمدت صلیبـی ( چـلیـپـی ) را برای غرب به عـهـده گـرفت.

همزمان با پیدایش مسیحیت، در کرانه های شرقی ایران ( باختر ) نیز دین دیگری در برابر آئین زرتشت قد علم کرد؛ و آن دین بودا بود. در این جا آئـین بودا رخنه ای قابـل توجه کرد و حتی توانست با نـقش فرهنگی خود هنر قندهاری را پدید آورد، که هنری مذهبـی است.
( از نقش آئین بودا در عرفان در دوره ی اشکانی، اگرهم این عرفان در دوره ی اسلامی راه مستقلی را برای خود یافت،نمیتوان صرف نظر کرد. هم ریشه بودن « بُت » و « بودا / بوتا » خود حقیقتی را در پشت خود پنهان دارد. در زمان فرمانروایی دینی و یکتاپرستانه سـاسـانیـان از رخنه ی آئـین بودا به ایران، به شدت جلوگـیری شد و حتی بودائـیان مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند. )

مـا آگـاهی چندانی از نگـرانی مردم جامعه ی اشکـانی نداریم، ولی پیداست که رخنه یا عرض اندام سه دیـن بزرگ در پیـرامون ایـران می توانسته است سبب نگرانی ایرانیان شود و آنها را به عکس العمل وا دارد.

( از همین روست که اردشیر پاپگان آئین زرتشت را برای کشور رسمی میکند ). و پیداست که ایرانیان میتوانسته اند گناه را متوجه شاهان اشکانی کنند، که خود به خود به سبب ناتوانی در فراهم آوردن قـدرت مرکزی نیرومند، بویژه در اواخر این دوره، ناگزیر از تحمل بار منفی بزرگی بودند. البته نباید نقش مُغـان و روحانیان را در فراهم آمدن واکنش ها ناچیز انگاشت.

ما، جز اینها و جز آرزوهای پنهان ایرانیان در یَـشت ها ( بخشی از اوستای به اصطلاح متأخـر )، چیـزی درباره ی اوضاع اجـتماعی ایـران  به هنگام خیـزش اردشیـر پاپگـان نداریم؛ ولی توجه به دیـن در آغاز کار میتواند ناشی از درک هوشمندانه روح زمان باشد، که اردشیر از آن بهـره مند بوده است. پس میتوان نتیجه گرفت که ایـران در پایان کار اشکـانیان از نظر دینـی و آرامش مدنـی اوضاع بد و نابسامانی داشته است.

نباید فراموش کرد که بازرگانی ایران با همسایگان نیز به سبب قرار گرفتن در محاصره ی سه دین بزرگ یهود، مسیحیت و بودایی و همچنین غیبت یک فرمانروایی یکـپـارچه و نیـرومند نمـی تـوانسته است تکـاپوی سنتی و راحت خود را داشتـه باشد. در اواخر دوره ی اشکانی  حتی نمی توان از یکپـارچگی صوری سخن گفت. حتماً پیشه وران پائین دست این بازرگانی نیز ناراحتی های خاص خود را داشته اند.

دورۀ پرشکوه ساسانی، واپسین دوره ِ ایران باستان. دوره ای که فصل تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران باستان و  میراثی برای ایران دورۀ اسلامی شد.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

طبقات اجتماعی دوران ساسانی

با توجه به اینکه اوستا شکل نهایی خود را در روزگار ساسانیان گرفته است، ( گرداوری از زمان بلاش یکم اشکانی تا دوران ساسانیان ) میتـوان جا به جا نشانه هایی هم از زندگی اجتماعی و روزمره ی مردم را در این کـتاب بازیافـت. در زامیـاد یَشـت ( کـیان یَشـت )، مردم نسبت به پیشه ای که دارند به سه گروه تقسیم شده اند:

آثَرَوَنـان ( پیشوایان دینی ) Atharavanan،

رَثه اِشتَـران ( گردونه داران یا رزمیان [ ارتشتاران ] ) Rathah Eshtaran، و

واستریوشـان ( برزیگران ) Vastar Youshan.

در یسنـا 19 از گروه چهارمی به نام هوتَخشـان ( پیشه وران و توده ی مردم ) Houtakhshan، نام برده شده است.

ظاهراً گـروه واپسیـن ( هوتَخشـان ) در اصل با گروه برزیگـران یک طبقه را تشکیل میداده اند. تقسیم جامعه به سه طبـقه به پـیش از ساسانیان مربوط میشود، که در تجدید سازمان اداری و تشکیلات اجتماعی، به پیشه وران نیز بصورت طبقه ی چهارم هویتی نو دادند.


برخی از منابع مانند طبری و ثعالبی این تقسیم بندی را به پای جمشید افسانه ای مینویسند و برخی دیگر مانن کتاب تـاج و مسعـودی به پای اردشیـر پاپگـان. با این همه با توجه به نقش خسرو انوشیـروان در افکـندن نظام نو میتوان گـمان برد که او، دست کم، به طبقات از دیـربـاز موجود، رسمیت بخشیده است. رسمیت تاریخی این تقسیم بندی از هر زمانی که باشد، به این نکـته ی مهم باید اشاره شود، که ایـران شاید نخستین کشوری بوده باشد که در آن به « صنـف »، در جایگاه گروهی که اعضای آن کار همگونی را انجام میدهند، توجه شده است.


در روزگار سختگـیر سـاسـانی حتی هریک از این طبقـات چهـارگـانه به چند گـروه کـوچکـتر تقسیم شده بودند. برای نمونه، آثروَنان « پیشوایان دینی » گروههایی همچون موبـذان، هیربُـذان، داوران، دست وران و آموزگـاران ( مُغان اندرزبُذ ) را تشکیل میدادند. گردونه داران یا ارتشتاران به دو گروه اسـواران ( فرماندگان مستقل سواره ) و پیادگـان ( مردمان و روستائیان عادی ) تقسیم میشدند که زیر نظر « ایران سپـاهبُـذ » خدمت میکردند.


جالب توجه است که هریک از این طبقات از دیرباز همواره آتشکده ای ویژه ی خود داشتند. در نوشتارهای پهلوی گزارش های مربوط به این آتشکـده ها غـوطه ور در افسـانه آمده اند. این که اهـورامـزدا در آغـاز آفرینش آذرفرنبغ، آذرگـشنسـپ و آذربَرزین مهـر را برای پاسبانی گیتی آفرید و با دست خویش نشاند، به خوبی نیاز به تبیین و تثبیت را نشان میدهد. جَم نیز همه ی کارها را بیشتر به یاری آذرهای گـشنسـپ، فرنبغ و برزین مهر کرده است.


بنا بر روایات در زمان پادشاهی تهمورث، چون مردم بر پشت گـاو سریسوگ از خونیرث به دیگر کشورها میرفتند، شبی در میان دریا آتـش که در آتشدانی بر پشت گاو قرار داشت با خُشار ( فشار ) باد و موج دریا، به دریا افتاد و به جای آن، سه آتش درخشیدن گرفتند: آذرگشنسپ، آذرفرنبغ و آذربرزین مهر.


آتشکده ی بزرگ آذرگشنسپ، که آتش ارتشتـاران و شهریاران است، آتشکده ی فرَنبَغ، که آتش آثـرَوَنان ( روحانیان ) است و آتشکده ی برزین مهر، که آتش کشاورزان و پیشه وران است. این سه آتشکده ی رسمی ایران، آتش وَرَهـرام ( بهـرام ) خوانده میشوند. اینکه بنیان آنها به زمان شاهان داستانی و افسانه ای بازمیگردد، حکایت از بسیار کهنسال بودن پرستاری از آتش در ایران باستان دارد.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

 

خاستگاه اشکانیان و قوم سکایی پَرنی

اشکانیان برآمده از قومی آریایی/سکایی بنام پَرنی ( اپرنه ) اند. پرنی ها یکی از اقوام شرقی آریایی/سکایی و یکی از قبیله های مهم اتحادیهء داهه ( داهی،دهستان )، ساکن دشت میان گرگان و کرانه های تجن جنوبی در پارت شمالی بودند، که امروز محل سکونت ترکمن های آخال است. دربارهء پیشینهء تاریخی این قوم، سنگ نبشتهء خشایارشاه در کاخ پارسه نخستین سند ایرانی است که در آن به ساتراپی ( استانی ) هخامنشی بنام داهه یا دها برمیخوریم.

جالب توجه است که در فهرست گنجانده شده است و حتی در پهرست های داریوش بزرگ به آن دو اشاره ای نشده است، ساتراپی داهه است. ظاهراً داهه ها پس از شکستی که به کوروش بزرگ داده بودند که جریان آن به روایت های گوناگونی نقل شده است و حتی سخن از فدا شدن کوروش بزرگ بدست آنان، یا به قول یوستی پان ترک گرا تورانیان رفته است، خود را از حکومت مرکزی هخامنشیان مستقل کرده بوده اند. از زمان کوروش بزرگ خبر داریم که داهه ها تبارشان از دشت های سیردریا بود، زیر فرمان او بوده اند و در این زمان بصورت اتحادیه ای متشکل از سه قوم در دشت شمال هیرکانی ( گرگان ) میزیسته اند.

یکی از قوم های این اتحادیه، قوم آریایی/سکایی اَپرَنه ( پَرنی ) است. تعیین محل دقیق سکونت این قوم، بسیار دشوار است و در این باره فقط به حدس و گمان باید بسنده کرد. کالج تاریخ، کوچ قوم اپرنه را به ساحل جنوب شرقی دریای کاسپین، پس از مرگ اسکندر مقدونی و حاصل اغتشاشهای سرزمینهای کرانهء شرقی دریای کاسپین میداند. اگر این برداشت درست باشد، میتوان نتیجه گرفت که پرنی ها پرنی ها برای نخستین باردر زمان خشایارشاه به تابعیت شاهنشاهی ایران درآمده بوده اند. چون داریوش بزرگ، که همیشه با وسواس زیادی به قوم های زیر فرمانروایی خود میپردازد، از داهه ها و پرنی ها نام نمیبرد. از زمانهای بسیار قدیم، از همان آغاز جابه جایی تاریخی آریایی ها، قوم های آریایی گوناگونی از آن جمله پرنی ها، درمیان و آمیخته با قوم های بومی غیر آریایی، از کرانه های سیحون تا دشت های جنوب روسیه و کرانه های جنوب شرقی دریای مازندران به چادرنشینی و دامداری و کوچ نشینی اشتغال داشته اند.چه با همهء ابهامی که همواره حضور سکاهای آریایی را در خود میپیچد، از همان آغاز تاریخ ایران این حضور همواره نقشی متفاوت دارد.

سکاها در در کناره های شمالی ایران به نجد ( فلات ) ایران میپیوندند و به ایران جوش میخورند، ولی در کناره های شمالی خود بی کرانه میشوند و هیچ گاه پیدا نمیشود که اعماق این حضور، از شرق تا غرب صفحات شمالی، در کجا قرار دارد و برای مردم بومی اعماق چقدر با سکاها مأنوس بوده اند؟

باری! پرنی ها به گزارشهای مکرر استرابون قومی از سکاهای آریا بودند سرانجام، حدود سال 250 پیش از میلاد با برگزیدن ارشک ( اشک / آرش ) یکم به فرمانروایی خود و اعلام استقلال در گوشهء شمال شرقی ایران و شورش علیه حکومت یونانی سلوکی، بنیانگزار طولانی ترین پادشاهی تاریخ ایران میشوند و به فرمانروایی سلوکی که شدیداً کمر به یونانی کردن ( هلنیسم ) امپراتوری از هم پاشیدهء ایران بسته بود، پایان میدهند. در اینجا طرح پیوند میان پرنی های سکایی با تورانیان هنوز غیر تاریخی از اهمیت زیادی برخوردار است.

آبشخور:
برگرفته از تاریخ ایران در دورهء سلوکیان و اشکانیان، نوشته شادروان دکتر پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

عاشقانه ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
ویس و رامین سرودﮤ فخرالدین اسعدگرگانی (حدود466 ق) از قدیم ترین منظومه های عاشقانـﮥ ادب فارسی است. اصل این داستان به دورﮤ اشكانی منسوب است و در بعضی از نواحی ایران متن پهلوی آن وجود داشته است.
فخرالدین اسعد گرگانی این داستان را به خواهش خواجه عمید مظفر نیشابوری- حاكم اصفهان- به نظم در آورده و در حدود 446 ق از سرایش آن فراغت یافته است. این منظومه ساده، روان و از لغات عربی نا مأنوس خالی است و صورت كهنـﮥ بسیاری از لغت های فارسی در آن دیده می شود.  

“حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد. شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است. از این روی به این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند. آنان که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد. حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است.

چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است. طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد. ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره “ماه آباد” یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام “ویرو” می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان. شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم “زرد” برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش “زرد” امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود. پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان – ری – گیلان – خوزستان یا سوزیانا – استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود.

پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند همدان رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد.

ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.  

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس “ویرو” با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند.

پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام “گل” آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند.

رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند. پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.

مولانا محمد جلال الدین بلخی فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی می فرماید :
بوی رامین می رسد از جان ویس ………… بوی یزدان می رسد هم از ویس

خواجوی کرمانی می فرماید :
پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس ……… پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز

سعدی شیرازی می فرماید :
رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد …………. یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

مهرداد دوم

مهرداد دوم یا مهرداد بزرگ(اشک نهم) نهمین شاه ایران از دودمان اشکانی است که از حدود ۱۲۳ تا ۸۷ پ. م سلطنت کرد. لقب کبیر را به دلیل مقتدر بودن و نظم و سازمان دادن به امور ایران به او داده‌اند. وی هنگامی به شاهی رسید که ایران از هر سو آماج تهاجم اقوام مختلف شده بود. مهرداد با دلاوری و درایت تمام نواحی اشغال شده را پس گرفت و مرزهای ایران را در شرق تا کوههای هیمالیا و در غرب تا میان‌رودان رساند. در زمان پادشاهی او ایران و روم هم‌مرز شدند. وی همچنین به اوضاع داخلی ایران نظم و سازمان داد و اقتصاد شکوفایی را پایه‌ریزی کرد.

مهرداد پس از نشستن بر تخت شاهی نخست بابل را از تازیان پس گرفت و سپس لشکر به ارمنستان کشید. وی در سال ۱۱۳پ. م سراسر میان‌رودان را به دست آورد و آنگاه رو به شرق نهاد. پیش از رسیدن مهرداد به شاهی، حدود سال ۱۳۳پ. م در شرق، سکاها به مرزهای ایران و بلخ تاختند، دولت بلخ را نابود کردند و دولت‌های کوچک یونانی را تا نزدیک هندوستان از میان بردند. آنها به داخل ایران نیز تاخته و پارت و گرگان را لگدکوب اسبان خود کردند. گروهی از آنان به سیستان و افغانستان رفته و حکومتی سکایی پدید آوردند و از این پس سرزمین زرنگ سکستان(سیستان) نامیده شد. حتی اردوان دوم شاه ایران که پدر مهرداد دوم است نیز در نبردی با آنان کشته شد. مهرداد با نبردی سهمگین سکاها را چنان شکست داد که دیگر مدت‌ها متعرض ایران نشدند. او پارت و هرات را آزاد کرد و دولت سکایی سیستان را وابسته به دولت اشکانی کرد. وی همچنین مرو و بخش‌هایی از فرارود را نیز تصرف کرد.

پس از پیروزی‌هایی که ذکر آن رفت مهرداد فرصت یافت تا به امور داخلی کشور بپردازد. او نخستین کس از خاندان اشکانی است که خود را شاهنشاه خواند و ادعا کرد که خاندان اشکانی از نسل اردشیر دوم هخامنشی است. این کار او اقدامی آگاهانه بود که اشکانیان را ادامه دهنده هویت ایرانی نشان دهد و همینطور این کار حکومت اشکانیان را در پرتو ارتباط یافتن با هخامنشیان بر حق جلوه داد. مهرداد دوم بسیار پای‌بندی به فرهنگ، آداب و سنن ایرانی بود. وی با تلاشی خستگی ناپذیر بر آن شد تا فرهنگ ایرانی را از مظاهر فرهنگ یونانی هلنی پاک کند. در عرصه بازرگانی و سر و سامان دادن به اقتصاد کشور مهرداد اقدامات بسیاری کرد و در روزگار او بود که را بازرگانی ایران به چین که در تاریخ به “راه ابریشم” معروف است گشوده شد. از این پس مبادلات کالا میان چین، هند، عربستان و برخی سرزمین‌های دیگر موجب شکوفایی اقتصاد کشور گردید.

به دلیل اهمیت سرزمین‌های غربی ایران و میان‌رودان مهرداد در سال ۹۴پ. م به سرزمینهای شمالی میان دجله و فرات تاخت و پس از کسب پیروزی‌هایی در این منطقه رود فرات را به عنوان مرز غربی ایران تعیین کرد. وی همچنین در امور ارمنستان که دارای اهمیت بسیاری بود و شاهان آن از تبار اشکانی بودند دخالت کرد.

در سال ۹۶پ. م رومیان در راستای سیاست جهانگشایی خود به کرانه غربی رود فرات رسیدند و مصمم بودند که ایران و هند را به قلمرو خود ضمیمه کنند. فرمانده قوای روم شخصی به نام سولا بود. مهرداد به خاطر گرفتاریهای زیادی که در آن زمان برای اشکانیان پیش آمده بود صلاح دید که با رومیان وارد جنگ نشود، لذا به آنان پیشنهاد صلح کرد. این پیمان بسته شد ولی نماینده اشکانی به دلیل تحقیری که سولا بر او روا داشته بود در بازگشت اعدام شد.

در پایان زندگی مهرداد دوم(حدود ۸۷ پ. م) در شرق و غرب تهاجماتی صورت گرفت. تیگران(Tigranes) شاه ارمنستان از مرگ مهرداد بهره جسته و بخش شمالی میان‌رودان را تصرف کرد. در این زمان گودرز که در زمان مهرداد دوم در بابل قیام کرده بود برای مدت کوتاهی به شاهنشاهی رسید. اُرُد گودرز را از حکومت انداخت و پس از دوره کوتاهی سیناتروک بر جای او به شاهنشاهی نشست.

منابع:

خدادادیان، اردشیر، اشکانیان، منصور ۱۳۸۰
دانشنامه آزاد.