وضعیت آتشکده ها پس از اسلام و چگونگى برخورد مسلمانان با آن

وضعیت آتشکده ها پس از اسلام و چگونگى برخورد مسلمانان با آن

وضعیت آتشکده ها پس از اسلام وچگونگى برخورد مسلمانان با آن

مدتی بود که کارگروه تاریخ و جغرافیای پارک دانش قصد انجام تحقیق و نوشتن مطالبی در خصوص اسلام و زرتشتیان را داشت که در این بین بعد از برخورد با مجموعه تحقیقاتی از شهربانو دلبرى که به صورتی کاملا جامع و مستند ارائه شده , تصمیم بر بازنشر همین تحقیق گرفت . آنچه در ادامه میخوانید , یکی از مستند ترین و جامع ترین تحقیقاتی است که تا امروز در رابطه با وضعیت آتشکده ها پس از اسلام وچگونگى برخورد مسلمانان با آن ها تاقرن هفتم هجرى به انجام رسیده است

کشور پهناور ایران از دیر گاه مهد تمدن و فرهنگ و عرصه تفکرات عرفانى و آسمانى و ماورایى بوده است. این امر باعث شده تا بسیارى از دانشمندان به پژوهش هاى بیشترى درباره این سرزمین تشویق شوند. شرق همواره بهواسطه غناى فرهنگى و پشتوانه عظیم فرهنگ و تمدن خویش، بر مغرب زمین برترى داشته است. برخوردهاى تمدن ها و فرهنگ ها و ادیان مختلف همواره باعث رشد و تعالى تفکرات بشرى شده است. ایران به عنوان دالان عبورى در منطقه مشرق زمین یکى از محل هاى مهم ارتباط هاى میان شرق و غرب محسوب مى شده است.

یکى از تفکرات مذهبى که وارد ایران شد، اسلام بود. این آیین که در حد کمال و بى نقص بر مردم عرضه شد متأسفانه به دلیل بى لیاقتى هاى برخى حاکمان ظالم که به نام اسلام بر مردم ظلم روا مى داشتند دست خوش بى مهرى هاى زیادى شد و در نتیجه برخى از ایرانیان از اسلام دست برداشته یا از ایران مهاجرت کردند. با وجود این، شواهد و اسناد بسیارى بر این مطلب دلالت دارد که همان حاکمان و والیان بى لیاقت به دلایل گوناگون با تسامح و گذشت با پیروان ادیان مختلف و زیردستان خویش در امپراتورى اسلامى برخورد کردند تا آن جا که این روحیه زیبا موجبات تحسین بسیارى از مستشرقان را فراهم کرده است. زرتشتیان ایران نیز بخشى از همین گروه ها هستند که آزادانه تا قرن ها در آتشکده هاى روشن، به مراسم عبادى خود مى پرداختند و بى پروا اوستا را قرائت مى کردند. و باز همین روحیه تسامح باعث شد تا اکنون نیز این گروه ها در ایران به فعالیت خویش ادامه دهند. در این مقاله به اختصار تنها به نمونه هایى مستند از آزادى مجوسان ایران (که مورد تأیید قرآن بودند و اصطلاحاً اهل ذمه خوانده مى شدند) در انجام مراسم عبادى پرداخته شده است. و گاه به ندرت پاره اى از بى مهرى هاى زمامداران (چون بنى امیه) نسبت به ایشان باز گو شده است.

نخستین آتشکده هاى ایران قبل از اسلام

تا پیش از رواج آیین زرتشت در ایران، آیین ایرانیان را مجوس مى گفتند که مبتنى بر پرستش عناصر و قواى طبیعت و اجرام آسمانى بود. در پى رواج آیین زرتشت که مردم را به توحید مزدایى (پرستش اهورا مزدا) به جاى آیین مشرکانه مجوسى گرى فرا مى خواند، آیین ایرانیان به «مزدا پرستى» تغییر یافت، گرچه رهبران آیین جدید نیز همان «مغان»، یعنى روحانیان شرک کهن آریایى بودند، و از همین رو آیین توحیدى زرتشت را به شدّت شرک آلود ساختند. پس از اسلام بر زرتشتیان کلمه مجوس اطلاق شد، زیرا قرآن کریم پیروان زرتشت را با لفظ مجوس خواند که اشاره لطیفى است به تهى شدن آیین توحیدى زرتشت از محتواى اصیل خود و انباشته شدن معارف ما قبل زرتشت آن با دیدگاه هاى مشرکانه مغان. پور داود به نقل از یسنا مجوس را پیروان دین مزدیسنا یا زرتشتیان مى داند. کلمه مجوس در تورات و انجیل هم آمده و از این قوم یاد شده است. از آن جا که هدف این مقاله پرداختن به مکان هاى مذهبى زرتشتیان و تعامل آن ها با اسلام است به سایر مباحث درباره این آیین پرداخته نمى شود.

محل عبادت زرتشتیان اصطلاحاً «آتشکده» نام گرفته است. به اعتقاد زرتشتیان، آتش همان نور است که در مقابل ظلمت قرار گرفته و به همین دلیل در جهنم، تاریکى و ظلمت هست و از نور خبرى نیست. به طور کلى قبل از ساسانیان آتشکده هاى بسیارى در ایران وجود داشت، چنان که بر اساس برخى گزارش ها گشتاسب شاه (از پادشاهان متأخّر کیانى در ناحیه بلخ و حامى زرتشت) فقط حدود ۲۳ هزار آتشکده در ایران ساخته است. در اسطوره ها آمده است که قدیمى ترین و نخستین آتشکده اى که در ایران شناخته شده از آنِ هوشنگ شاه نوه کیومرث بود که پس از کشف آتش بنا نهاده است. فرزانه بهرام بن فرهاد صاحب شارستان عقیده دارد پیش از ظهور آشور زرتشت در شهرهاى سکستان و پارس و اصفهان آتشکده هایى بوده است. داستان پیدایش آتش و ساختمان آتشکده ها بسیار دلکش و شیرین است. آتشکده هاى بعدى را تهمورث و فریدون شاه ساختند. فریدون در بخارا و خراسان آتشکده هایى بناکرد. کیخسرو در اردبیل آتشکده آذر کاوس را بنا نهاد. در طرف راست صحراى مرودشت در دامنه کوه هاى بلند رو به روى تخت جمشید یک نقش مذهبى از زمان ایلامیان در کوه تراشیده اند و برج آتش گاه بزرگى که در آن جا ساخته اند به نام کعبه زرتشت معروف و از زمان هخامنشیان (پیش از اسکندر) مى باشد. خرابه هاى آتشکده هاى بسیارى از زمان هخامنشیان بر جاى مانده است. آتشکده نوبهارِ بلخ محل عبادت و اعتکاف متدیّنان و بزرگ ترین و گرامى ترین پرستش گاه ایران بود و تا زمان اردشیر بابکان توسط پادشاهان همیشه آباد و با رونق نگهدارى مى شد. اما این آتشکده به مرور ودر پى نفوذ گسترده آیین بودا در شرق ایران، به معبدى بودایى تبدیل شد، لذا نام «نوبهار» نیز واژه اى سنسکریت و به معناى «دیر نو» مى باشد، هم چنان که سیوآن تزان، زائر چینى سده هفتم میلادى نیز از آن به عنوان دیرى بودایى یاد کرده است. اجداد خاندان برامکه از مقربان هارون الرشید از خادمان همین مکان بودند.

از آتشکده هاى زمان اسکندر و جانشینان او و دوره اشکانیان خبر چندانى نداریم، اما بى تردید در عصر ساسانیان آتشکده ها گسترش چشم گیرى یافت. یعقوبى از چگونگى ساخت آتشکده اى در اردشیر خره توسط اردشیر ساسانى به تفصیل خبر داده است. در حوالى محلى به نام جارجو (بین راه یزد و تهران) نیز خرابه هاى بسیارى دیده مى شود که گویا محل شهرى بوده با هفت آتش گاه که از بناهاى بهرام گور بوده است.

گزارش مورخان مسلمان چون مسعودى حاکى است که ایرانیان آتش را نمى پرستیدند و تنها به عنوان عنصرى به آن احترام مى گذاشتند. با وجود این، هنوز هم برخى به آتش پرست بودن آن ها اعتقاد دارند. مسعودى در باب کیفیت و اهمیت نور و آتش نزد ایرانیان توضیحاتى مفصل داده است مبنى بر آن که ایرانیان آتش را واسطه میان خدا و مخلوق و نیز مایه هر چیز زنده و مبدأ پیدایش همه چیزهاى نمو کننده، مى دانستند. موبد در اصل «مغبد» (مگوپت) یعنى رئیس مغان، عنوان روحانیان عالى رتبه زرتشتى بود که همراه هربدان به امور مذهبى زرتشتیان و مسائل آتشکده ها مى پرداختند، از جمله مانند زمزمه کردن که موبدان و هیربدان زرتشتى همواره در کنار آتش مقدس داشتند. چهار طاقى ها همراه با گنبدى سر پوشیده که گرداگرد آن را از چهار طرف دالان و راهرویى فرا مى گرفت، پلان اصلى آتشکده هاى ایران از قدیم بوده است. معمولاً اطراف آن مکان را گل کارى مى کردند که اکنون شباهت فراوانى در نماى آتشکده هاى یزد و کرمان از این حیث مى توان دید.

نام هفت آتشکده مهم دوره ساسانى به شماره هفت ستاره بزرگ، عبارت است از: آذر مهر، آذرنوش، آذر بهرام، آذر آیین، آذر خرداد، آتش زرد تشت. بر اساس روایات تاریخى، زرتشت آتشى مقدس داشت که پس از وى نیز مقدس و محترم شمرده مى شد و براى آن که حفظ شود آن را به چند مکان بردند و از آن نگهدارى کردند که سه آتشکده بزرگ به نام هاى آذرگشنسب (در شیز آذربایجان)، آذر برزین مهر (در حوالى روستاى مهر سبزوار یا در ریوند نیشابور) و آذر فرنبغ (در کاریان فارس) از آن جمله است. و این سه مکان مذهبى به ترتیب به نام جنگاوران، کشاورزان و موبدان اختصاص یافته بود. شایان توجه است که این آتشکده ها در اواخر عهد ساسانى دیگر پناه گاه فکرى و دینى مناسبى براى مردم ایران به شمار نمى رفتند. وضعیت دین زرتشت متزلزل بود و به قولى «از آتشکده بزرگ شیز و آتشگاه هاى کوچک و بى تکلف دهات دود برمى خاست، ولى به عظمت گذشته کیش زرتشتى لطمه وارد آمده بود».

وضعیت آتشکده ها پس از اسلام وچگونگى برخورد مسلمانان با آن ها تاقرن هفتم هجرى

به منظور اشاعه دین مبین اسلام در دوره عمر(۱۳-۲۳ق) فتح بسیارى از مناطق ایران صورت گرفت. سالیانى چند نگذشته بود که مسلمانان به نام اسلام بر تمام سرزمین پهناور ایران حکومت کردند. تا قرن هفتم هجرى پس از چهار خلیفه اول (۱۱ ـ ۴۰ ق) خلفاى اموى و عباسى این روند را ادامه دادند. متأسفانه در دوره خلافت تعدادى از این خلفا، بر اقوام مغلوب به نام اسلام ظلم و ستم بسیار روا شد. با وجود این در یک بررسى تحلیلى مى توان به این واقعیت پى برد که همچنان آزادى مذهبى در انجام اعمال عبادى، شامل حال ملل غیر مسلمان مى شد، گرچه در پاره اى موارد سیاست زور و فشار نیز در مورد آن ها اعمال مى گردید. برخى نویسندگان توجه داشته اند که نباید به این قضیه با رویکردى مطلقاً منفى و توأم با تعصب و تند روى نگریست. چنان که زرین کوب در نوشتار خود در کتاب تاریخ ایرانبعد از اسلام سخنان قبلى خویش را در کتاب دو قرن سکوت تا حدى مورد بازنگرى و دقت بیشترى قرار داده که حاکى از همین مطلب است. بسیارى از آتشکده ها پس از اسلام هم چنان به فعالیت خویش ادامه دادند و بسیارى از دانشمندان چون گوستاولوبون، آرنولد، جرجى زیدان و دیگران بر این تسامح معترف اند. حتى برخى محققان، تداوم آتشکده ها را دلیل استقامت مذهب زرتشت مى شمارند. درتاریخ سیستان گفت و گویى میان اهالى آن جا و سپاه اسلام آمده که حکایت از آن دارد که سپاهیان مسلمان متقاعد شدند که آتشکده، حکم محراب عبادت آنان را دارد و با این گفتار که «همه، معاهدند، میان معبد و جاى ایشان چه فرق کنیم» آتشکده ها را به حال خود مى گذاشتند. معین در کتاب مزدیسنا وادب پارسى از قول مغرضانه سر جان ملکم انگلیسى آورده است: پیروان پیامبر شهرهاى ایران را با خاک یک سان ساختند، آتشکده ها را سوختند،موبدان را از دم تیغ گذراندند، کتاب ها و کسانى را که کتاب ها در اختیارشان بود از بین بردند، موبدان را مجوس و ساحر دانستند و کتب ایشان را کتب سحر مى خواندند.

به گفته شهید مطهرى و شهادت تاریخ  این قضیه مغرضانه صورت مى گیرد و ساخته و پرداخته ذهنیتی اشتباه است در حالى که به شهادت تاریخ، آزادى مذهبى زرتشتیان حفظ شد. بحث در باره تسامح در اسلام بارها مورد توجه و نظر نویسندگان مسلمان و غیر مسلمان قرار گرفته است. این مقوله خود احتیاج به بررسى مفصل دارد، اما ـ همان طور که اشاره شد ـ متأسفانه در دوران بنى امیه رفتار سوء کارگزاران اموى باعث چپاول ها و ایجاد رعب و وحشت مردم مى شد که نمى توان آن را به حساب اسلام گذاشت. گاه در جریان فتوحات تنها به دلیل دست یابى به غنیمت هاى بى شمار، آتشکده ها، دست خوش غارت قرار مى گرفتند، مانند غارت آتشکده هاى کاریان و فیشجان در فارس. در دوره بنى امیه بسیارى از آتش هاى مقدس خاموش شد. عبیدالله پسر زیاد بن ابیه پس از پدر ولایت دار عراق شد و شیوه پدر را دنبال کرد. بنى امیه بر خلاف تعهدات و پیمان هاى سابق به انهدام و ویرانى آتشکده هاى ایران نظارت مى کردند. مرى بویس هدف اصلى از این کار را چنین بازگو کرده است:

هدف اصلى آن ها تهدید زرتشتیان بود تا با فشار آوردن بر این نقطه حساس ایمانى، کسب درآمد و زراندوزى کند، زیرا هر آتشکده اى مى توانست از اهل محل به اندازه کافى پول جمع کند و باج بدهد تا از انهدام و خرابى مصون بماند. گفته شده است از این محل، چهل میلیون درهم جمع آورى شد.

در ایران آتشکده هایى وجود داشت که مسلمانان از آن ها مالیات مى گرفتند، ولى زرتشتیان اجازه نداشتند آن ها را مانند مساجد با گچ، سفید کنند. اسلام پیام آور صلح و دوستى براى جهانیان بود. به نص تاریخ هیچ گاه فاتحان عرب خشونت هاى مهاجمان پیش از خود را به ایران نداشتند. در جریان حمله اسکندر آتشکده هاى بسیارى به انضمام نسک هاى اوستا در آتش سوختند و در این حملات حدود هشتاد هزار هربد نیز کشته شدند. نظامى درباره کینه اسکندر نسبت به آیین مزدایى چنین گفته است:

نه آتش گذارم نه آتشکده  .. شود آتش از دستم آتش زده

به هر حال فتوحات مسلمانان در ایران هیچ کدام از این مسائل را شاهد نیستیم. در آتشکده ها معمولاً مراسم راز و نیاز با نظم و گاه تشریفات بسیار انجام مى پذیرفت. فاتحان مسلمان که با مردم آذربایجان و شیز صلح کردند، قرار گذاشتند که مردم شیز از رقصیدن در عیدهاى خود و انجام مراسم مذهبى خویش منع نشوند. در دوره اسلامى همچون گذشته، وظایف عدیده اى بر عهده موبد بود. خوارزمى در این باره مى نویسد:

موبد قاضى مجوس و موبدان موبد قاضى القضاة و هربد خادم آتش است.

از دیگر وظایف موبد که در دوره اسلامى به آن ها اشاره شده، عبارت است از: نگهداشت آتش مقدس، زمزمه و نیایش، پاک ساختن پلیدى ها، جارى کردن حد شرعى، به جاى آوردن مراسم ولادت و آیین ازدواج و تجهیز میت، بر پا کردن رسومى که در سوگ و سور لازم است، خواندن سرود گات ها و دیگر دعاها. آتشکده ها قبل و بعد از اسلام معمولاً محلى براى درس و بحث نیز به شمار مى رفتند. ابن ندیم در کتاب الفهرست به شمار زیادى از کتاب هاى پهلوى و هندى اشاره کرده است که از دستاوردهاى همین مراکز مى باشند. قطعاً هرجا آتشکده اى بود روحانیونى هم براى اعمال و مراسم مذهبى در آن مکان بوده اند که همه این ها نشان از آزادى مذهبى زرتشتیان دارد. آتشکده ایذج (میان راه اصفهان و خوزستان) تا زمان هارون الرشید (۱۶۰ ـ ۱۹۲ق) هنوز روشن بوده است. در قرن سوم هجرى ابن فقیه از آتشکده «آذر جشنسف» در فراهان نام مى برد که والى قم، برون ترک هنگام فتح قلعه فراهان، آتشکده آن را که روشن بود ویران مى کند.

قزوین در قرن سوم هجرى آتشکده هاى بسیارى داشته که هم چنان فعال بوده است. از قرن چهارم که مصادف با دوره اوج و شکوفایى نوشته هاى نویسندگان اسلامى است، اخبار بسیارى در اختیار است که حکایت از فعالیت آتشکده ها دارد، مانند گزارش ابن حوقل در این باره. جنوب ایران، مناطق فارس و خوزستان یکى از عمده مناطقى است که آتشکده هاى بسیار داشت. در قرن چهارم هجرى در استخر فارس آتشکده اى خاموش بود که به نام مسجد سلیمان بن داود نزد مردم معروف بوده است. این امر، حاکى از عدم ویرانى آن توسط مسلمانان و متروک شدن طبیعى آن به دلیل کاهش شمار زرتشتیان در این خطه است. آتشکده اى معمور و آباد نیز در فارس بود. مسعودى از مورخان قرن چهارم، نوشته است:

آتشکده اى است که اردشیر پسر بابک ساخته است. این آتشکده را دیده ام که تا شهر یک ساعت فاصله دارد و بر کنار چشمه اى است و عید مخصوص دارد و یکى از گردشگاه هاى فارس است.

به گفته استخرى در قرن چهارم هجرى «هیچ ناحیت و شهرى بى آتشگاه نیست و آن را حرمت دارند». وى از آن جا که خود از اهالى این منطقه، یعنى فارس است به خوبى توانسته ترسیمى روشن از وضعیت آتشکده هاى این نواحى داشته باشد. گویا برخى از آتشکده ها هم، بازسازى شده بود، مانند آتشکده بارین در کاریان فارس. از آتشکده هاى دیگر که استخرى نام برده مى توان به این ها اشاره کرد: شبر خشین در باب ساسان، گنبد کلوشن در کازرون، آتشکده چفته، آتشکده کلازن (کلارودن) در شیراز ، آتشکده مسویان. در زمان استخرى پاره اى از رسومات هم چنان در این آتشکده ها جارى بود. به گزارش وى زرتشتیان زیادى در فارس بودند که از آن ها با لفظ «گبر» نام مى برد. حمزه اصفهانى از آتشکده «آذر کوشید» در ابتداى جاده شیراز به اصفهان در قرن چهارم هجرى نام برده است. از آتشکده هاى روشن فارس که تا قرن ششم از آن ها گزارش در دست داریم، آتشکده «بجرة» مى باشد که دارا، پادشاه هخامنشى آن را ساخته بود و به گفته ادریسى زردشتیان به آن قسم یاد مى کردند. وى از آتشکده بارین نزدیک برکه گور، آتشکده سیوخشین نزدیک دروازه شاهپور، آتشکده جنبذ کاووس (گنبد کاووس)، آتشکده هاى بزرگى در کازرون، شیراز، هرمز و روستاى سوکان نزدیک شیراز که مورد احترام اهالى فارس بود، نام مى برد.

از دیگر آتشکده هایى که بقایاى آن ها در فارس موجود است، عبارت اند از: «تنگ کرم» در سه فرسخى شهر فسا به طرف شمال شهر که ساکنان آن نواحى، آن را «تمپ» مى نامند. آتشکده «آذر جو» از آثار قدیم دارابجرد که این چهار طاقى در چهار فرسنگى دارابجرد قرار دارد. برخى از آتشکده ها جزء آثار ملى به ثبت رسیده اند، از جمله این آتشکده ها، آتشکده جره تون سبز، فراش بند، فراز مرا آور خذایا، بیشاپور، آتشکده هاى کوشک و تخته آب شیرین، نقارخانه فرمایک، کرانه و آتشکده کنار سیاه است.

بسیار طبیعى مى نماید که در اثر برخورد مذهب فاتح با مذهبِ قوم مغلوب برخى از مکان هاى مذهبى دست خوش تبدیل و تغییراتى شوند و این مسئله، خاص مذهب اسلام نیست. برخى از آتشکده هاى ایران نیز پس از اسلام به مسجد تبدیل شدند. در حقیقت به تدریج پیروان مذهب قوم مغلوب تابع عقاید مذهبى قوم غالب مى گردید و به قولى در آن هضم مى شد. طبق کاوش هاى باستان شناسى محل مسجد ماخ در بخارا که قبل از اسلام آتشکده اى به همین نام بود، اکنون مسجد «مغاک عطار» نام دارد. نکته جالب آن است که محلى که حالت تقدس داشته، در طول حیات خود به شکل هاى مختلف و توسط پیروان ادیان مختلف از آن استفاده شده است، بى آن که ساختمان آن ویران شود، چنان که معبد و مسجد یاد شده، در گذشته ابتدا به شکل دیر بودایى و سپس کلیسا از آن بهره بردارى مى شد.با وجود این، تعداد آتشکده هاى روشن بسیار بود. در اصفهان هم چنان آتش هاى روشن وجود داشته است. مسعودى بر آتشکده اى بر بالاى کوه مارس به همین نام یاد مى کند که در سه فرسخى اصفهان بود و طبق گزارش او تا قرن چهارم نزد زرتشتیان اعتبار داشته و محترم بوده است. روستاى ماربین در حوالى اصفهان در قرن چهارم هجرى آتشکده اى روشن داشته است.

شهر یزد از گذشته هاى دور از مراکز مهم زرتشتیان محسوب مى شد و براى زرتشتیان در حکم کعبه مسلمانان بود. از جمله اماکنى که اکنون آتش مقدس زرتشتیان در آن روشن است، آتشکده یزد مى باشد. این آتش مقدس اکنون در ایالت گجرات هندوستان به آتش ایرانشاه معروف است.

در حدود رى باستان بقایاى آتشکده هاى فراوانى به چشم مى خورد. هنگام فتح رى توسط مسلمانان ، فرخان از جانب مردم رى با دادن جزیه و خراج از آن ها خواست تا آتشکده هاى ایشان را ویران نکنند. گزارش هاى تاریخى حاکى است که آتشکده معروف رى تا قرن هفتم هجرى بر پا بوده است. به موجب اخبارى که در پاره اى از منابع به چشم مى خورد، در عهد اسلامى نیز جمع زیادى از زرتشتیان در رى اقامت داشتند، ولى کم کم از تعداد آن ها کاسته شد. عده اى از آن ها اسم و رسم و شهرت داشته، با برخى از امراى لشکرى و کشورى محشور بودند. ابودلف مسعر بن مهلهل که در محضر صاحب بن عباد (از وزراى معروف دیالمه) حضور مى یافت، در الرسالة الثانیه در شرح حال مردى زرتشتى که ظاهراً مقاطعه کار سپاه بود، مى نگارد:

در آن جا (رى) یکى از مجوسان که به سال سیصد و سى و سه درگذشت، دیدم که سپاهیان خراسان و سران ایشان را سال تا سال شرابى در غایت جودت با تمامى لوازم آن از بره و طعام و میوه و هدایایى بخشید.

وى ضمن نقل این حکایت به ثروت مندى و سخاوت زیاد این زردشتى اشاره مى کند. هم چنین او از یک زرتشتى شاعر از اهالى رى به نام بهرام پژدو نیز نام برده است که در سال ۶۷۷ ق «زرادشت نامه» را سرود. پس از اکتشاف هاى باستان شناسى در رى، چهار آتشکده کشف شد: آتشکده رى، آتشکده شهرستانک و آهار و بقایاى دو آتشکده بر فراز کوهستان هاى مغرب شهریار که مردم محل به یکى از آن ها تخت کیکاووس و به دیگرى تخت رستم مى گویند. از نظر زرتشتیان، رى از شهرهاى مقدس (مانند مقر پاپ در واتیکان در عصر حاضر) شمرده مى شد. نویسندگان عرب نام موبدان این منطقه را مصمغان (مسمغان)، یعنى بزرگ مغ ها یا موبدان موبد ضبط کرده اند. کلمه مس به فارسى پهلوى بوده و به معناى مه فارسى است.

در استان جبال نیز آتشکده هاى بسیارى بوده است، از جمله آتشکده آخُرین از روستاهاى مرج القلعه که در قرن چهارم روشن و نزد مجوس محترم بوده است. بسیارى از بناهاى مذهبى که قبل از اسلام به نام چهار طاقى معروف بود، پس از اسلام گاه تنها با اندکى تغییرات جزیى به صورت مسجد در مى آمد یا به همان صورت مى ماند و مسلمانان آن ها را تخریب نمى کردند. از این نمونه ها مى توان به بنایى در شهر نطنز در باغ امام جمعه نزدیک مصلى نام برد که به شکل چهار طاقى دوره ساسانى در کنار مسجد به جا مانده است. بناهایى چون تاریک خانه دامغان که در قرن دوم هجرى ساخته شده از قدیمى ترین ساختمان هاى اسلامى در ایران است که به سبک چهار طاقى و معمارى ساسانى است. هم زمان با فتوحات در دوران اموى و به عقیده برخى حملات شدید قتیبة بن مسلم باهلى، خراب کردن آتشکده ها روند سریع ترى به خود گرفت. در دوره مهدى عباسى در قرن دوم نیز برخى آتشکده ها خراب شدند، مانند آتشکدهایى که در عراق بود. البته این ها را باید استثنایى و برخلاف روال کلى شمرد.

اگر به دنبال دلایلى باشیم که چرا پس از اسلام هم چنان اجازه روشنایى آتش در آتشکده هاى ایرانیان به آن ها داده شد، مى توان این موارد را شمرد:

۱٫ اهل کتاب (یهود، مجوسان، مسیحیان و صابئه) چون در اصل، خداپرست هستند از نظر اسلام احترامى دارند که بت پرستان ندارند. از نظر آموزه هاى اسلامى اگر اهل کتاب به شرایط جزیه عمل کنند (حالت خصمانه و براندازى حکومت اسلامى نداشته باشند)، حقوق اجتماعى و آزادى دینى آنان به عنوان اقلیتى دینى رسماً پذیرفته مى شود. از طرف دیگر به اعتقاد فقهاى اسلام، زرتشتیان همان مجوسیان هستند که در قرآن آمده و اهل کتاب معرفى شده اند. بنابراین، پرستش گاه هاى آن ها مانند معابد یهود و مسیحیان از تعرض مصون است، چنان که امروز در جمهورى اسلامى ایران بر اساس همان اصل قرآنى وضع چنین است. بنابراین، مهم ترین علت و دلیل مداراى مسلمانان با زرتشتیان همین اصل حقوقى اسلام درباره اهل کتاب است که زرتشتیان نیز از آن جمله اند. از این اصل مى توان به «اصل تساهل و تسامح اسلام در برخورد با اهل کتاب» یاد کرد

۲٫ اصول حیاتبخش اسلام، چون عدالت محورى، وفاى به عهد حتى با کفّار توأم با روحیه رحمت و مهربانى اسلامى

۳٫ از نظر سیاسى، زرتشتیان معمولاً به قرارداد ذمّه پاى بند بودند و عنادها و دشمنى هاى آنان با مسلمانان در مقایسه با سایر مذاهب بسیار کم بود، در نتیجه مسلمانان نیز حقوق ایشان را محترم شمرده، با آنان زندگى مسالمت آمیزى داشتند

۴٫ از طریق آتشکده هاى فعال، مبالغ قابل توجهى مالیات و اموال نصیب والیان مى شد.

نتیجه گیرى

سقوط دولت ساسانى به معناى پایان اندیشه ها و شیوه هاى رفتارى ایرانیان نبود، زیرا این افکار و عقاید و شیوه هاى رفتارى از کم رنگ شدن جامعه زرتشتى تا ظهور جامعه اسلامى تداوم داشت. بیشتر ایرانیان قطع نظر از مقام، دین و شغل، به حضور اعراب و ظهور تمدن اسلامى، با ادامه زندگى سود مندانه در کنار آن واکنش نشان دادند; یعنى صلاح دانستند با نظام جدید کنار آیند و به تعامل سازنده با آن بپردازند و در سایه آن به حیات خود ادامه دهند. بى تردید، نظام حقوقى مترقّى اسلام در ارتباط با اهل کتاب مهم ترین عاملى بود که بستر زندگى مسالمت آمیز مسلمانان فاتح را با زرتشتیان مغلوب فراهم آورد. در سایه همین قوانین حیات بخش اسلام، اهل کتاب و از جمله زرتشتیان قرن ها پس از ورود اسلام به ایران آزادانه مراسم عبادى خویش را اجرا مى کردند. در مجادله هاى علمى و کلامى شرکت فعال داشتند و کتاب هاى علمى بسیارى توسط آن ها به رشته تحریر در آمد. رأفت اسلامى شامل حال آنان شد تا آن جا که توانستند با آسایش و امنیت در آتشکده هاى خویش به امور عبادى خود بپردازند. این نکته، حائز اهمیت است که ما مشابه این وضعیت را در مورد سایر ملل مغلوب بسیار به ندرت مى بینیم.

منابع

۱٫ آذر گشسب، اردشیر، آتش در ایران

۲٫ آیتى، عبدالحسین، تاریخ یزد

۳٫ ابن حوقل، صورة الارض، بیروت، منشورات دار المکتبة بالحیاه

۴٫ ابن فقیه، مختصر کتاب البلدان، چاپ اول: بیروت، دار الاحیاء التراث العربى

۵٫ ابن رسته، احمد بن عمر، الأعلاق النفیسه، ترجمه حسین قره چانلو

۶٫ ابن ندیم، محمد بن اسحاق، الفهرست، ترجمه م، رضا تجدد

۷٫ اشپولر، برتولد، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامى، ترجمه جواد فلاطورى

۸٫ استخرى، ابو اسحاق ابراهیم، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار

۹٫ ادریسى، محمد بن محمد، نزهة المشتاق فى اختراق الافاق، مصر، مکتبة الثقافة الدینیه

۱۰٫ بلاذرى، احمد بن یحیى، فتوح البلدان، قاهره، شرکة طبع الکتب العربیه

۱۱٫ بویس، مرى، تاریخ کیش زرتشت، ترجمه همایون صنعتى زاده

۱۲٫ پیگو لوسکایا، تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده هجدهم، ترجمه کریم کشاورز، چاپ اول: تهران، انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعى

۱۳٫ پور داود، ابراهیم، یسنا

۱۴٫ پارسى، بهرام، شارستان چهار چمن

۱۵٫ نویسنده نامعلوم، تاریخ سیستان، ویرایش متن جعفر مدرس صادقى

۱۶٫ حمزه اصفهانى، سنى ملوک الارض و الانبیاء، برلین

۱۷٫ حموى، یاقوت، معجم البلدان، بیروت، دار صادر

۱۸٫ خوارزمى، ابوعبدالله، مفاتیح العلوم

۱۹٫ شیرازى، فرصت، آثار عجم، چاپ دوم: بمبئى

۲۰٫ شهمردان، رشید، پرستشگاه زرتشتیان، سازمان جوانان زرتشتى بمبئى

۲۱٫ صدیقى، غلامحسین، جنبشهاى ایرانى در قرنهاى دوم و سوم هجرى

۲۲٫ عصفورى، خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، تحقیق سهیل زکار، لبنان، دار الفکر

۲۳٫ علوى، ابوالمعالى، بیان الادیان، تصحیح هاشم رضى

۲۴٫ طباطبایى، ابوالفضل، سفرنامه ابى دلف در ایران

۲۵٫ عمید زنجانى، عباسعلى، حقوق اقلیتها بر اساس قانون قرارداد اهل ذمه

۲۶٫ فرخ زاد، پوران، کارنامه به دروغ، چاپ اول

۲۷٫ کریمان، حسین، آثار باقى مانده از رى، تهران، انتشارات دانشگاه ملى ایران

۲۸٫ گدار، آندره، آثار ایران، ترجمه ابوالحسن سرو قد مقدم

۲۹٫ محمدى، محمد، فرهنگ ایرانى پیش از اسلام

۳۰٫ مسعودى، ابوالحسن، مروج الذهب و معادن الجوهر

۳۱٫ مصطفوى، محمد تقى، اقلیم پارس

۳۲٫ معین، محمد، مزدیسنا و ادب پارسى

۳۳٫ مطهرى، مرتضى، خدمات متقابل اسلام و ایران

۳۴٫ نفیسى، سعید، تاریخ تمدن ساسانى

۳۵٫ نرشخى، ابوبکر، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر قبادى

۳۶٫ وندیداد، ترجمه سید محمد على حسنى، چاپ دوم

۳۷٫ هاکس، کتاب مقدس

۳۸٫ یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، البلدان، چاپ اوّل: بیروت، دار الاحیاء التراث العربى

۳۹٫ یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ یعقوبى، بیروت، دار صادر، [بى تا].

۴۰٫ مشکور، محمدجواد، تاریخ ایران زمین

منبع: پارک دانش

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

 

 

سقوط ساسانیان 1

800px-Naqsh-_e_Rostam_VI_relief_Shapur_Ist

اکثر اسلام شناسان غربی و پژوهش گران ایرانی بر این باورند که اعراب مسلمان در نیمه نخست قرن هفتم میلادی پس از شکست دادن ارتش یزدگرد سوم در جنگ های به اصطلاح قادسیه و نهاوند سلسله ساسانیان را سرنگون کردند و ایران را به تصرف خود درآوردند. منبع خبری این محققان، به استثنای سبئوس (Sebeos)، تاریخ نویس ارمنی از قرن هفتم، طبری و نویسندگان عرب هستند که حدود دو قرن بعد از مرگ یزدگرد سوم (۶۵۲) از جنگ های قادسیه و نهاوند خبر داده اند. به خصوص پژوهشگران معاصر ایرانی برای بازسازی وقایع قرن هفتم خبر های طبری را یا لغت به لغت بازگو یا در نهایت اخبار این تاریخ نویس را تفسیر می کنند و به خواننده ارائه می دهند. در واقع این تاریح شناسان بیش تر واسطه گر تاریخ طبری به خواننده هستند تا اینکه خود به طور علمی به کند و کاو گذشته بپردازند:

if the historian permits his authorities to stand uncriticized, he abdicates his role as critical historian. He is no longer a seeker of knowledge but a mediator of past belief; not a thinker but a transmitter of tradition. (1)
شرق شناس آلمانی تئودور نولدکه (۱۸۳۶ – ۱۹۳۰) اشاره می کند که طبری مشخص نکرده که از چه منبع خبری اطلاعات تاریخی خود را به دست آورده است و فقط در مواردی و آن هم به طور غیرمستقیم این تاریخ نویس از افراد مطلعی نام برده است که این اخبار را به او داده اند. این شرق شناس ادامه می دهد که طبری حتی در بخش تاریخ ساسانیان از نام بردن این افراد مطلع نیز خودداری کرده است. با وجود این نولدکه تاریخ طبری را معتبر می دانست.(۲)

به عقیده اسلام شناس دانمارکی Patricia Crone می توان یک کمی امید به بازسازی تاریخ اولیه اسلام داشت اگر ما، بدون رجوع به اسناد اسلامی به یافته ها و اکتشافات از حفاری ها (باستان شناسی) و به پاپیروس ها از این دوره استناد کنیم:

Without correctives from outside the Islamic tradition, such as papyri, archaeological evidence, and non- Muslim sources, we have little hope of reconstituting the orginal shapes of this early period. (3)
این نوشته کوتاه سعی می کند با رجوع به تاریخ قرن هفتم بیزانس، تحقیقات باستان شناسان، بررسی سکه های عرب-ساسانی و پاپیروس، نشان دهد که در مرحله اول اعراب نقش مهمی در سرنگونی سلسله ساسانیان ایفا نکردند، بلکه این ارتش بیزانس بود که با درهم شکستن نیروی نظامی خسرو پرویز در جنگ های ارمنستان (۶۲۲) و نینوا (دسامبر ۶۲۷) در موصل (عراق) مقدمات فروپاشی شاهنشاهی ساسانی را آماده کرد.

اوضاع سیاسی دولت ساسانیان در اوائل قرن هفتم میلادی

خسرو دوم پرویز در سال ۵۹۰ به سلطنت می رسد و بهرام چوبین، سپهبد ارتش که ادعا می کرد از خاندان اشکانیان است از فرمان این پادشاه سرباز می زند و قیام می کند. خسرو دوم که نتوانست در مقابل بهرام چوبین مقاومت کند، مجبور به ترک ایران می شود و به موریکیوس پادشاه بیزانس پناه می برد. خسرو دوم با کمک ارتش بیزانس به ایران بازمی گردد و پس از شکست دادن بهرام چوبین در سال ۵۹۱ دوباره قدرت را در دست می گیرد. در بیزانس موریکیوس به دست یک افسر ارتش با نام فوکوس به قتل می رسد. خسرو دوم که از قتل پشتیبان خود موریکیوس به خشم آمده بود برای گرفتن انتقام از فوکوس به بیزانس حمله می کند. فوکوس به دست هراکلیوس سرنگون می شود، اما ارتش خسرو دوم به پیش روی خود در خاک بیزانس ادامه می دهد. ساسانیان پس از شکست دادن یک واحد نظامی بیزانس در انطاکیه، (۶۱۳) دمشق و اروشلیم (۶۱۴) را به سادگی تصرف می کنند. در اروشلیم شهروراز، فرمانده لشگر ساسانیان، صلیب دار مسیح را به غنیمت می گیرد و همراه با زاخاریاس (Zacharias)، کشیش شهر، برای خسرو دوم به تیسفون می فرستد. اوائل سال ۶۱۹ ساسانیان مصر را نیز اشغال می کنند؛ اما نکته قابل توجه در تصرف اروشلیم، دمشق و مصر این بود که لشگر شهروراز با یک نیروی نظامی یا ارتشی که از این شهرها دفاع کند رویارو نشدند. تصرف ساده دمشق، اورشلیم و مصر به دست نیرو های ساسانیان این نظریه را تقویت می کند که بیزانس در این شهرها سپاهی مستقر نکرده بود. تاریخ شناسان اسرائیلی Yehuda D. Nevo and julith Koren اشاره می کنند:

 

In any case, the ease with which the Persians overran al-Šām (Syria – Palestine area) indicates that Byzantine military control of Syria-Palestine (and also Egypt) was slight. (4)

ارتش بیزانس در قرن ۶ میلادی سوریه را ترک کرده بود:

that the Bzyantium withdrawal began at least a hunderd years before the Sassanians started their forays into the empire’ s domains in 604 . (5)

پاپیروس های که در در سال ۱۹۳۰ در صحرای نگب (اسرائیل) کشف شده اند (Nessana papyri) این ادعای دو نویسنده اسرائیلی را تایید می کنند که بیزانس از اوائل قرن هفتم از این مناطق خارج شده بود. این پاپیروس ها متعلق به سال های ۴۶۰ تا ۶۳۰ میلادی هستند. تا سال ۶۰۱ نویسنده های پاپیروس نام خود را به یونانی، زبان رسمی بیزانس می نوشتند، اما نام نویسنده ها در هشت پاپیروس از سال ۶۰۱ به بعد به زبان عربی است. (۶) غسانیان، اعراب متحد با بیزانس، از قرن هفتم سوریه و غرب شبه جزیره عربستان را اداره می کردند. همچنین تاریخ نویس انگلیسی James Howard-Johnston اشاره می کند که سپاهیان ایران در حمله به مناطق بیزانس با مقاومت جدی روبه رو نشدند:
The Persian encountered only limited local resistance as they set about occupying the rich Roman provinces of the Near East… Syria and Palestine were rapidly overrun in the course of the following four years. (7)

لشگرکشی هراکلیوس به سمت ارمنستان

در آغاز، بیزانس واکنشی به حمله ساسانیان و تصرف شهر های دمشق و اورشلیم از خود نشان نداد، اما کلیسای بیزانس نمی توانست قبول کند که صلیب مسیح به غنیمت برود. با فشار و کمک مالی کلیسا، هراکلیوس، پادشاه جوان بیزانس، در آپریل ۶۲۲ پیشاپیش یک لشگر پایتخت بیزانس را نه به سمت مصر یا دمشق برای پس گرفتن این شهرها از سپاهیان ساسانیان، بلکه به سوی ارمنستان ترک می کند. پس از حرکت هراکلیوس به طرف ارمنستان، شهروراز مجبور می شود با لشگر خود از مناطق اشغالی دمشق و اروشلیم خارج شود و پادشاه بیزانس را دنبال کند. نخستین نبرد میان دو سپاه در ارمنستان اتفاق افتاد که با شکست ساسانیان خاتمه یافت. در سال ۶۲۳ هراکلیوس به سمت آذربایجان حرکت می کند و در گنجک آتشکده آذرگشنسپ را به تلافی خراب کردن مقبره مقدس در اروشلیم به دست ساسانیان، آتش می زند. تا سال ۶۲۶ هیچ کدام از دو طرف موفق به یک پیروزی نهایی بر دیگری نشدند. در این سال حتی ساسانیان به کُنستانتینوپول ( قسطنطنیه)، پایتخت بیزانس حمله کردند، اما نتوانستند این شهر را تصرف کنند. سرانجام در ۱۲ دسامبر سال ۶۲۷ نبرد شدیدی میان دو ارتش در منطقه نینوا روی می دهد که این بار نیز بیزانس پیروز می شود. در جنگ نینوا راهزاد، فرمانده ارتش ساسانیان و سه افسر ارشد نیز کشته می شوند؛ اما شکست سپاهیان خسرو دوم پرویز در نینوا به مراتب شدیدتر از جنگ در ارمنستان (۶۲۲) بود. در این جنگ، به نقل از Yehuda Nevo و julith Koren، ارتش ساسانیان قلع و قمع می شود:

In effect he had destroyed Sassanian military power, leaving the civil administration intact (۸)

بعد از جنگ نینوا دولت ساسانیان دیگر دارای یک ارتش منظم که بتواند به وسیله آن از مرزها دفاع و یکپارچگی ایران را حفظ کند نبود. تنها نیروی باقی مانده، سواره نظام زره پوش (کاتافراکت) بود که ساسانیان این واحد نظامی را برای جلوگیری از نفوذ هون های سفید (هپتالیان) در سرحدات شمال شرقی ایران مستقر کرده بودند.

پس از ترک سپاهیان ساسانیان از دمشق و اروشلیم در سال ۶۲۲ و شکست آنان در ارمنستان از بیزانس در همین سال اعراب این مناطق و غرب شبه جزیره عربستان از زیر سلطه ساسانیان رهایی می یابند و مستقل می شوند. از معاویه یک سنگ نبشته از سال ۶۶۳ با نقش علامت صلیب در حمام شهر قدیمی یونانی Gadara (ام قیس در فلسطین) به دست آمده است:
این سنگ نبشته به مناسبت ترمیم یک حمام در ام قیس حکاکی شده است. سه تاریخ، زمان حکاکی این سنگ نبشته را ثبت کرده اند: تاریخ سال مالیاتی بیزانس، تاریخ سال محلی شهر و تاریخ بنا به سال عرب ها (سال ۴۲ عرب ها). سنگ نبشته معاویه در ام قیس از سال عرب ها نام برده است و نه از سال هجری (اسلامی ). بنا به تاریخ این سنگ نبشته سال یک اعراب برابر است با سال ۶۲۲ (میلادی). شاید برای معاویه که خود زاده سوریه بود سال ۶۲۲، سالی که با شکست ایران از بیزانس در ارمنستان، حکم فرمایی ساسانیان بر اعراب سوریه خاتمه یافت، سال اول عرب ها به حساب می آمد.

در سال ۶۲۸، خسرو دوم پرویز به دست سپهبد شهروراز و پسر این پادشاه، شیرویه، به قتل می رسد. پس از قتل پدر، شیرویه تاج سلطنت را بر سر می گذارد. شیرویه بیمار می شود و در بستر مرگ پسر خود، اردشیر سوم، را به دست پادشاه بیزانس می سپارد. اردشیر سوم را سپهبد معروف ارتش، شهروراز، به قتل می رساند (۶۳۰). در همین سال شهروراز در اروشلیم پس از بازگرداندن صلیب مسیح یک پیمان صلح با هراکلیوس می بندد که طبق آن دولت ساسانی متعهد می شود از مناطق اشغالی (اروشلیم، سوریه و مصر) عقب نشینی کند. قصد هراکلیوس از حمله به ایران تصرف سرزمین های ایران و تیسفون، پایتخت ساسانیان، نبود، بلکه بازگرداندن ساسانیان به خط مرزی که قبل از پیش روی ارتش خسرو دوم پرویز به سمت غرب بین ایران و بیزانس تعیین شده بود. بعد از قرارداد صلح با ایران هراکلیوس اورشلیم و دمشق را ترک کرد:

” Byzantium did not reenter all the ‘ liberate areas,’ and Byzantine control was slight….- a real imperial army was not stationed there, and the border area was not regarrisoned or militarily strengthened with Byzantine tropps”. (۹) 

با وجود اینکه ارتش هراکلیوس دمشق و اورشلیم را ترک کرده بود و حکم رانان عرب خود این مناطق را مانند گذشته (از اوائل قرن هفتم) اداره می کردند و خراج به بیزانس می پرداختند طبری و نویسندگان عرب قرن ۸ و ۹ خبر از جنگ های متعدد (اجنادین و یرموک) اعراب با بیزانس می دهند:

Perhaps there was indeed a great invasion, with battle after battle between tens of thousands of opposing soldiers, over the course of several years (629 to 636 ). But if there were, it would seem that, at the time, nobody noticed. (10)

تا به حال هیچ شی جنگی یا قبرهای دسته جمعی از کشتگان در محل این جنگ های اعراب با بیزانس، یا اعراب با ایران یافت نشده است.
طبری ادامه می دهد که ارتش بیزانس بعد از شکست در یرموک به انطاکیه عقب نشینی و با کشتی این منطقه را ترک می کند.

در ایران شهروراز، به نقل از کریستن سن، به دست سه تن از نجبای ساسانی به قتل می رسد. از زمان قتل خسرو دوم پرویز (۶۲۸) تا به قدرت رسیدن یزدگرد سوم (۶۳۲) تقریبا کشور ایران ۱۰ پادشاه به خود دید. کریستن سن ادامه می دهد: به این ترتیب همه کشور ایران، برای آخرین بار در زیر فرمان یزدگرد سوم درآمد و صورت واحد گرفت. (۱۱) در رابطه با سن یزدگرد سوم در زمان تاج گذاری نظریه های مختلفی بیان شده است؛ دینوری اشاره می کند که یزدگرد سوم در سن ۱۸سالگی تاج گذاری کرده است. به نقل از طبری این پادشاه ساسانی در سن ۲۸ سالگی به قتل رسید و با در نظر گرفتن ۲۰ سال سلطنت باید یزدگرد سوم در سن هشت سالگی تاج سلطنتی را بر سر گذاشته باشد. همچنین اسلام شناس آلمانی، نولدکه معتقد است که یزدگرد سوم در سن هشت سالگی به سلطنت رسید است (سکه های ۱۰ سال نخست سلطنت یزدگرد سوم، به نقل از نولدکه، این پادشاه را بدون ریش نشان می دهند.)

 

نگاهی به ایران، به هنگام برآمدن اردشیر بابکان

دو خاندان ساسانی و صفوی را میتوان از دو نظر با یکدیگـر مقایسه کرد: تأسیس حکـومتی یکپارچه و فراگیر در روزگاری که ایران مرکزیتی نیرومند بود و توجه به اهرم مذهب. با این که کمی باید در به کار بردن اصطلاح ملوک الطوایفی ( شبه فدرال ) محتاط بود، در دوره ی اشکـانی دخالت و نظارت مرکـزیت شاهنشاهی در کارهای استان ها یا ساتراپی ها به مراتب کمتر از دوره های پیش بود و کشور کم و بیش به صورت ملوک الطوایفی یا به تعریفی دیگر فدراتیو، ولی بسیار گسیخته اداره میشد. از دور که مینگریم، با همۀ بالندگی آغاز کار اشکانیان به رستاخیزی ملی می مانست، با این که اشکانیان بیش از دو برابر هخامنشیـان فرمان راندند، هرگز نتوانستند ایران هخامنشی را از نظر سازمان اداری و نظامی و اعتبار ملی و جهانی بازبیـابند.

به این ترتیب، با گذشت حدود نیم هزاره از فرمان راندن هخامنشیان، در ذهن کُند آن روزگارانِ کم حافظه، همه چـیز به آرامی دگـرگـون شده و ریخت و هنجاری کاملاً متفاوت یافته بود. پس از اسکندر و اسکندریان، دگرگونی در کرانه های شرقی و غربی ایران نیز یکپارچگی کشور و روابط برون مرزی را تحت تأثـیر قرار داده بود. اگر کـوچندگـان یونانی و قوم های همراهشان به شرق کـشور و قـلمرو افغانـستان امـروزی هنجاری متفاوت داده بودند، رومیان در غرب نه تنها جای یونانیان را گرفته بودند، آنان را به کلی از ذهن منطقه پاک کرده بودند. حتی با نقشی که رومیان در منطقه ارمنستان و آسیای مقدم و میانرودان یافته بودند، به رغم مواج بودن مرزها، ایرانیان را برای نخستین بار تقریباً در مـرزهای طبیعی خود متوقف کـرده بودند و میـانـرودان که در زمان هخـامـنشیـان بخشی حـساس و تعیین کـننده از شـاهنشـاهی بود تقریباً از دست رفته بود.

این دگرگونی ها با این که از نتایج حـمله ی اسکندر بود، با شیوه ی سپاه گردانی اشکانیان و همچنین بی علاقگی آنان به قـلمروهای فرهنگی بیگانه نیز در پیوند بود. وگرنه پس از شکست تاریخی کراسوس از سپهبد رستم سورن، میشد به روابط ایران و روم آهنگی دیگر بخشید. در کنار نبود دینی رسمی در ایـران دوره ی اشکـانی، یا بی عـلاقگی این خـاندان به دینی رسمی، پیـشرفت ادیـان ابراهیمی همچون یهود و مسیحی، که در زمان اشکانیان پدیدار گشته بود، در میانرودان نیز سبب تمایل روزافـزون مردم مرزهای غربی کشور به غـرب می شد.

برای نمونه ایـزد، شاهک اوسروئِنِه، پنج پسر خود را برای تربیت به رُم فرستاد و حتی اشکانیان درگیر با رومیان برخی از شاهزادگان خود را برای اقامتی درازمدت به رم فرستادند. اکـنون مسیحیت، که در آسیای مقدم زاده شده و دینی بومی بود، با غرب و به عبارت دیگر با اروپا مترادف شده بود و رومیان خود را متولی مسیحیت می دانستند. چنین است که واتیکان پایتخت جهان مسیحیت قلب رم را تسخیر کـرده است. و چنیـن است که رم فرمانـدهی جـنگ های درازمدت صلیبـی ( چـلیـپـی ) را برای غرب به عـهـده گـرفت.

همزمان با پیدایش مسیحیت، در کرانه های شرقی ایران ( باختر ) نیز دین دیگری در برابر آئین زرتشت قد علم کرد؛ و آن دین بودا بود. در این جا آئـین بودا رخنه ای قابـل توجه کرد و حتی توانست با نـقش فرهنگی خود هنر قندهاری را پدید آورد، که هنری مذهبـی است.
( از نقش آئین بودا در عرفان در دوره ی اشکانی، اگرهم این عرفان در دوره ی اسلامی راه مستقلی را برای خود یافت،نمیتوان صرف نظر کرد. هم ریشه بودن « بُت » و « بودا / بوتا » خود حقیقتی را در پشت خود پنهان دارد. در زمان فرمانروایی دینی و یکتاپرستانه سـاسـانیـان از رخنه ی آئـین بودا به ایران، به شدت جلوگـیری شد و حتی بودائـیان مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند. )

مـا آگـاهی چندانی از نگـرانی مردم جامعه ی اشکـانی نداریم، ولی پیداست که رخنه یا عرض اندام سه دیـن بزرگ در پیـرامون ایـران می توانسته است سبب نگرانی ایرانیان شود و آنها را به عکس العمل وا دارد.

( از همین روست که اردشیر پاپگان آئین زرتشت را برای کشور رسمی میکند ). و پیداست که ایرانیان میتوانسته اند گناه را متوجه شاهان اشکانی کنند، که خود به خود به سبب ناتوانی در فراهم آوردن قـدرت مرکزی نیرومند، بویژه در اواخر این دوره، ناگزیر از تحمل بار منفی بزرگی بودند. البته نباید نقش مُغـان و روحانیان را در فراهم آمدن واکنش ها ناچیز انگاشت.

ما، جز اینها و جز آرزوهای پنهان ایرانیان در یَـشت ها ( بخشی از اوستای به اصطلاح متأخـر )، چیـزی درباره ی اوضاع اجـتماعی ایـران  به هنگام خیـزش اردشیـر پاپگـان نداریم؛ ولی توجه به دیـن در آغاز کار میتواند ناشی از درک هوشمندانه روح زمان باشد، که اردشیر از آن بهـره مند بوده است. پس میتوان نتیجه گرفت که ایـران در پایان کار اشکـانیان از نظر دینـی و آرامش مدنـی اوضاع بد و نابسامانی داشته است.

نباید فراموش کرد که بازرگانی ایران با همسایگان نیز به سبب قرار گرفتن در محاصره ی سه دین بزرگ یهود، مسیحیت و بودایی و همچنین غیبت یک فرمانروایی یکـپـارچه و نیـرومند نمـی تـوانسته است تکـاپوی سنتی و راحت خود را داشتـه باشد. در اواخر دوره ی اشکانی  حتی نمی توان از یکپـارچگی صوری سخن گفت. حتماً پیشه وران پائین دست این بازرگانی نیز ناراحتی های خاص خود را داشته اند.

دورۀ پرشکوه ساسانی، واپسین دوره ِ ایران باستان. دوره ای که فصل تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران باستان و  میراثی برای ایران دورۀ اسلامی شد.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

جایگاه زن در دین زرتشت

مسلما تعالیم مزدایی که زنان و مردان را یکسان می نگرد؛ و فرقی بین آنان قائل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکار ناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی؛ در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ریواس به هم پیچیده از زمین سر براوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمدند که در قامت و صورت شبیه هم بودند؛ یکی مذکر به نام ? مشیه? و دیگری مونث به نام ?مشیانه?

در کتاب ? بندهش ? فصل ۱۵ آمده است: ? آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛ و دیوان را پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود اهورامزدا یگانه است. او آفریننده ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگیاهان جاندارنست?. چنانچه ملاحظه میشود؛ در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می یابند با هم از زمین سربر می دارند و یکسان رشد می کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می راند و دستور واحدی برایشان مقرر می فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می رانند این است ? هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.? از این گفتار برمی آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی که ? سوشیانت? موعود نجات بخش آخرالزمان از شرق ایران و حوالی دریاچه هامون ظهور می کند از هر گوشه ایران پاکان و دینداران به او می پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی از آن مرد و نیمی دیگر زن خواهد بود.

عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از:
۱- بهمن یا وُهومن یا وهومن که به معنای خرد کامل است.
۲- اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است.
۳- شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است.
۴- اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است.
۵- خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی و موکل بر آبهاست
۶- امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است؛ همچنین تعدای از ایزدان مذاهب زرتشت که در مرتبه پایین تری از امشاسپندان هستند(امشاسپند ملک؛ و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند.

مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ مهر و سروش و رشن از روان درگذشته درباره اعمال و کارهای او پرسش می کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر؛ و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد دینا که به معنی وجدان و دین است؛ با رشن ایزد همکاری دارد.
ایزد چیستا که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گاتها او را چنین ستوده است: ? جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید?.

در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت بشر را در راه رسیدن به عالیترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه نیکی بر بدی هدایت می کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است.

بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول گیگر از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب ? نمان پیتی ? یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می گشت؛ زن نیز از زناشویی به لقب ? نمانوپیتی ? یعنی نور و فروغ خانه ملقب می گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛ و نویسنده کتاب ? تمدن ایرانیان خاوری? زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او. به عبارت دیگر زن کنیز و برده مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می آمد.

کریستن سن؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می گوید: ? رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست. زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می فرماید: ? پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است( وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان ) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می دانی یا نه؟ در بند ۵ گاتها زرتشت خطاب به همه پسران و دختران جوان می گوید ? ای دختران شوکننده و ای دامادان اینک شما را می آموزم و آگاه می کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا در زندگی سعادتمند نائل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن را زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جویید٬ زیرا تنها بدینوسیله می توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.? (گاتهای زرتشت)

به طوری که می بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار میگیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آنها یکسان درود فرستاده می شود. در یشت ها آمده است: ? فروهر همه مردان و زنان نیک را می ستاییم. در فصل ۳۸ یسنا آمده است: ? ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند.? در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را می گذاراند. نمونه کامل این زنان ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا ؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه زنان در این عصر چشمگیر است. از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می دهد در ساختمان تخت جمشید عده زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه های جهان ضبط است.

پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود.در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول دارمستتر؛ نه تنها از لحاظ تاریخ ایران؛ بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه اردشیر بابکان اینطور برمی آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می کرد. در پندنامه آذرپاد مهر اسپند به پسر خود اینطور می گوید: ? اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند?.

بارتلمه مستشرق معروف آلمانی که کتاب ? حقوق زن در زمان ساسانی? را نگاشته؛ مطابق مندرجات آن؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد.

فصل ۱۹ از کتاب ماتیکان هزار دادستان در بند ۳ و ۴ می گوید: ? دختران را بدون رضایت خودشان نمی توان به ازدواج مردی درآورد.? در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می گوید: ? پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند? ؛ و از این فتوا اینطور استنباط می گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسئولیت ها نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده حق نظارت مرد را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسئولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می کرد؛ این عمل قانونی نبود؛ و تنفیذ نمی شد. پس از درگذشت پدر خانواده حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت میگرفت؛ زن می توانست مهریه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت؛ همسر سایق باید نفقه او را بپردازد. بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره حد نصاب ارث چنین می نویسد: ? تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه پدر جهیزیه به خانه شوهر برده بودن نصف؛ و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می بردند.

مطابق قوانین اوستا:
۱- زن حق مالکیت داشته و می توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند.
۲- زن می توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد.
۳- زن می توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید(در صورت بیماری شوهر)
۴- زن می توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را بخواهد.
۵- شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دخترخود را شوهر دهد.
۶- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می شد.
۷- زن می توانسته است داور یا وکیل شود.
۸ ? زن می توانسته وصی قرار گیرد و تمام اموال خود را وصیت کند.

همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده: ? رای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده انجام وظایفش برآید و مسئولیت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند( دختر یا پسر مطرح نیست).

آینه تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه های پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون کاوه٬ و رستم و اسفندیار و سیاوش و سهراب و کیخسرو را می بینیم٬ با زنان دانا و خردمنی چون فرانک و سیندخت و گردآفرید و رودابه و تهمینه و کتایون و فرنگیس و کردیه و پوراندخت و آزرمیدخت و ….. روبرو می شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده ؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند.

آنچه فردوسی در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در قرون سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول یا درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده ها را که درباره زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده ؛ معرفی کرده است.

آبشخور:
پژوهشی از ماهان کیانی
تاریخ فا

کشته شدن عمر و ماجرای شورای تعیین خلافت

عمربن الخطاب روزی به بازار رفت و در راه به ابولؤلؤ که غلام مغیرة بن شعبه بود برخورد کرد. ابولؤلؤ به خاطر خراج سنگین برای کار خود، از مغیـرة بن شعبه به خلیفه شکایت کرد. ولی عمـر از مغیـره حمایت کرد و ابولؤلؤ گفت: « شنیدم گفته ای اگر بخواهی، آسیـابی بسازم که به کمک باد کار کند ». او نیز گفت: اگر سالم ماندم آسیابی برایت بسازم که مردم شـرق و غـرب از آن سخن گویند. آنگاه ابولؤلؤ برفت و عمر گفت:« این غلام هم اکنون مرا تهدید کرد ». در این هنگام کعب الاحبار نزد عمر آمد و به او خبر داد که سه روز دیگر خواهی مُـرد. در یکی از روزها یعنی 23 ذی الحجه سال 23 هجری، عمـر در حالی که مشغول نماز بود، به ضربت ابولؤلؤ از پای درآمد و نتوانست نماز را ادامه دهد. در این حال نماز توسط عبدالرحمان بن عوف ادامه یافت.

عمر به عبدالرحمان دستور داد که شورایی برای تعیین خلافت، شامل علی (ع)، عثمان بن عفان، سعدبن ابی وقاص، زبیـر، طلحـه و خود عبدالرحمان تشکیل شود و گفت این شش تن را انتخاب کردم که خدا و پیامبـرش از آنان راضی هستند، ولی با این وجود بر هریک ایرادی گرفت. طلحه را گفت که وی متکبر است و در مورد زبیر گفت: در خوشی مؤمن است و در خشم کافر، و سعـد بن ابی وقاص را گفت: مرد جنگ و رزم است نه مرد خلافت. عبدالرحمان را گفت: خانواده اش را نمی تواند اداره کند و در مورد علی (ع) گفت: او شوخ طبع است. [1]

او آنگاه خطاب به علی (ع) گفت: ای علی، اگر عهده دار امور مردم شدی مبادا بنی هاشم را به گردن مردم سوار کنی، عمـر همچنین به عثمان گفت: اگر تو نیز عهده دار امور شدی، خویشاوندان را به دیگران برتری مده و مبادا که بنی امیه و آل ابی معیـط را بر گُردۀ مردم سوار کنی. عمـر سپس رو به فرزند خود، عبـدلله کرد و گفت: ای پسرم، اگر این شورا با یکدیگر اختلافی پیدا کردند با اکثریت باش و اگر سه نفر ازین شورا به نفع یک نفر و سه نفر دیگر به نفع فرد دیگری رأی دادند، از آن گروهی حمایت کن که عبدالرحمان بن عوف در آن گروه قرار دارد. [2]

با این سخن،نتیجه روشن میشد؛ زیرا عبدالرحمان داماد عثمان بود و بدیهی بود او جانب عثمان را می گیـرد و او را به خلافت می رساند. عمربن الخطاب در حالیکه 10 سال و 5 ماه خلافت کرده بود و 55 سال از سنش می گذشت از دنیا رفت. صُعَیب رومی عهده دار اقامۀ نماز بر جنازۀ عمـر گردید. او را در خانۀ عـایشه در کنار ابوبکر و پیامبر (ص) دفن کردند و سر او را به موازات شانه های ابوبکـر، یعنی یک سرو گردن پایین تر از وی بر خاک گذاردند، همانگونه که با ابوبکـر چنین کرده بودند.

ظاهراً مسئلۀ جانشینی، ذهن خلیفۀ مجروح را به خود مشغول ساخته بود. او گفت: اگر ابوعبیدة بن جراح زنده بود او را جانشین می کردم، و ای کاش سالم غلام ابوحذیفه زنده بود تا او را جانشین می کردم. کسی به عمر پیشنهاد کرد که فرزند خود یعنی عبدلله را به جانشینی انتخاب کند، ولی عمر از این پیشنهاد برآشفت و گفت: « خدایت بکشد که از این گفته خدا را منظور نداشتی، چگونه کسی را به جانشینی انتخاب کنم که از طلاق دادن زنش درمانده است ». [3]

آنگاه با اشاره به علی بن ابی طالب (ع) گفت» اگر او خلیفه شود، امت را به حق هدایت می کند. [4]
آنگاه به ابوطلحه انصاری گفت: پنجاه تن از انصار را برگزین و وارد شورا کن. این جمع و شورا، حق خروج ندارند تا یکی را انتخاب کنند. اگر کسی را انتخاب نکردند همه را گردن بزن. [5]

همانطور که عمر پیش بینی کرده بود کار به جایی رسید که سرنوشت خلافت منوط به نظر عبدالرحمن بن عوف گردید؛ زیرا بنا به گفتۀ عمر، گروهی که وی در آن قرار می یافت تعیین کنندۀ خلیفه بود. عمر که علی (ع) را برای خلافت شایسته تر می دانست رو به او کرد؛ مولا علی (ع) به بالین عمر آمد و خلافت را پذیرفت، ولی عمر برای خلافت امام علی سه شرط گذاشت؛

1 عمل به کتاب خدا ( قرآن )
2 سنت پیامبر (ص)
3 پیروی از روش حکومت دو خلیفۀ پیشین ( ابوبکر بن ابی قحافه و عمر بن الخطاب )

مولا علی (ع) دو شرط نخست را پذیرفت ولی از پذیرش شرط سوم سر باز زد و گفت:
« همانا با کتاب خدا و روش پیامبرش نیازی به هیچ کس نیست, پس تو کوشش داری که این امر را از من دور سازی » [6]

عبدالرحمان بن عوف که با یکی از دو نفر نیز مشورت کرده بود، در نهایت به سراغ عثمان بن عفان رفت و همان سه شرط را با وی مطرح ساخت و عثمان همۀ آنها را پذیرفت. به دنبال آن عبدالرحمان بن عوف بیعت خود را با عثمان اعلام کرد و زمامداری جامعۀ اسلامی را به عثمان سپرد.

مقداد که از صحابۀ پیامبر (ص) بود و به این انتخاب اعتراض داشت، خطاب به عبدالرحمان گفت: « به خدا، کار را را از کسانی که به حق حکم می کنند و به حق عدالت می کنند باز گرفتی». ولی عبدالرحمان در پاسخ به مقداد گفت: « ای مقداد، به خدای قسم، برای کار مسلمانان سخت کوشیده ام ». [7]

آبشخور:
1 ( بلاذری، انساب الاشراف، 5 /16 )
2 ( بلاذری، انساب الاشراف، 5 /16 )
3 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2036 )
4 ( مسعودی، مروج الذهب 2 /21 )
5 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2065 )
6 ( تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 53 )
7 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2073 )
تاریخ اسلام، دکتر اصغر قاندان
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

 

عبدالمطلّب

پس از هاشم، منصب رفادت و سقایت به برادرش مّطلّب، پسر عبدمناف رسید. در این زمان پسر هاشم، یعنی ( شیبه ) کنار عمویش مطلّب، در مکان دوری زندگی می کرد. وقتی مطلّب شیبه را به محل اصلی و زادگاه خویش یعنی مکّه بازگرداند، مردم که شیبه را نمی شناختند پنداشتند او غلام ( برده ) یا بندۀ مطلّب است. لذا از این پس شیبه به « عبدالمطلّب » معروف شد. با درگذشت مطلّب مناصب سقایت و رفادت به عبدالمطلّب سپرده شد و وی جانشین عموی خویش شد. [1]

عبدالمطلّب تا سالیانی دراز از داشتن فرزند محروم بود، ولی خداوند به او 14 فرزند بخشید. 10 نفر از آنها پسر و 4 تن دیگر دختر بودند. از میان فرزندان وی، عبداللّـه پدر پیامبر، عبدمناف، ابوطالب پدر امام علی، زبیر، عبدالکعبه، ام حکیم بیضاء، عاتکه، بره، اروی و امیمه از یک مادر بودند. همچنین حارث و قـُثم نیز از یک مادر بودند، عباس عموی پیامبر ( نیای بنی عباس ) و ضرار نیز از همسر دیگر عبدالمطلب بودند. حمزه نیز حاصل ازدواج عبدالمطلب با بنت کلیب بود. [2]
بر اساس روایتی دیگر، عبدالمطلب شش دختر داشت: صفيه، بره، ام حكيم بیضاء، عاتكه، أميمه، أروى.

عبدالمطلب در میان قریش و عرب دارای شأن و مقام بسیار والایی بود. مکان چاه زمزم که سالها ناپدید شده بود، در خواب به او نشان داده شد و او پس از حفر مجدد، دفینه های آن را که دو آهوی طلا و شمشیرهای قلعی و چند زره بود در کعبه در کنار بت ها گذاشت. [3]

بنا به گفته اهل تاريخ: عبدالمطلب در وقتى كه چاه زمزم را حفر مى‏كرد و دچار اعتراض قريش گرديد نذر كرد كه اگر خداى تعالى ده پسر بدو داد يكى از آنها را در راه خدا قربانى كند. از این هنگام منصب سقایت دوباره رونق گرفت، که قبل از آن قبایل مختلف می کوشیدند با حفر چاه زمزم، منصب سقایت را از آن ِ خود سازند. از مهمترین رویدادهای دوران عبدالمطلب می توان به رویداد مشهور اصحاب پیل و حملۀ انتقام گیرانۀ ابرهه به کعبه که در آن هنگام بت خانۀ حجاز بود یاد کرد. ذونواس حاکم یمن که از طرف حبشه در آنجا حکم می راند در پاسخ به عمل اهانت آمیز یک عرب بت پرست که کنیسۀ « مغمّس » ( محل عبادت یهودیان ) آنان را ویران کرده بود و در اصل با بهانۀ از رونق انداختن مکه و جلب توجه مردم به شهر خود، تصمیم به تهاجم به مکه و تخریب کعبه و خانۀ مقدس بت پرستان و حنفاء گرفت. وقتی سپاهیان پیل به نزدیکی مکه رسیدند، عبدالمطلب به مردم دستور داد که در شهر نمانند و در کوه ها پناه بگیرند که الله، خود از خانه اش محافظت خواهد کرد. در این حال بر اساس روایت قرآن سپاهیان خداوند و پرندگان معروف ابابیل، با سنگریزه هایی در منقار و چنگال، به این لشگریان یورش بردند و آنها را نابود ساختند. [4]


در این هنگام مژدۀ نابودی و شکست اصحاب پیل توسط عبدلله به مردم مکه رسید و این مسئله موجب اهمیت و اعتبار هرچه بیشتر عبدالمطلب گردید. قریش عبدالمطلب را ابراهیم دوم خواندند.[5] از این هنگام عام الفیل، مبدأ تاریخ نگاری در میان اعراب شد، که تا پیش از این رویداد مهم، مرگ قصی بن کلاب مبنای تاریخ عرب بود. عبدالمطلب سنتهایی نهاد که در آیین اسلامی هم بر آنها صحّه گذاشته شده است از جمله حرمت نکاح با محارم، بریـدن دست دزد، نهی از کشتن دختران، مباهله، حرمت مِی گساری، حرمت زنا و اجرای حدّ زنا، ممنوع کردن طواف کعبه به صورت برهنه، بزرگ داشتن حرمت ماه های حرام و… [6]

عبدلله بن عبدالمطلب که پدر پیامبر (ص) است، کوچکترین فرزند عبدالمطلب بود. می گویند: عبدالمطلب هنگامی که در مورد باز حفـر زمـزم با قریش اختلاف یافت نذر کرد که اگر خـداوند 10 پسر به او عنـایت کند و آنها به رشد و  سن بلـوغ برسند و بتوانند از او دفـاع کنند، وی یکی از آن 10 پسر را به قید قرعه در کنار کعبه برای خدایان/خدا قربانی کند. پس از اینکه 10 پسر او بزرگ شدند به آنان گفت: هر یک از شما تیـری را به منظور قـرعه به دست خود بردارید و نامهای خود را روی آن تیـر بنویسید.

عبدالمطلب نزد بُت هُبـَل که از آن به منظور قرعه کشی استفاده می کردند، رفت.در کنار بت هُبـل 7 تیر بود که به آنها “ازلام” می گفتند، بر هریک از آنها مطالبی نوشته شده بود. بر یکی از تیـرها، « اِعمَـل » یعنی عمل کن، نوشته شده بود، و بر دیگری « لا تعمَـل » عمل نکن، بر یکی دیگر « منکُم » از شماست، و بر دیگری « غـریب » بیگانه، نوشته شده بود. که هرگاه در نسَب کسی شک می کردند از این روش استفاده می کردند . همچنین بر تیری، « مـاء » آب، که هر گاه می خواستند در ناحیه ای اقدام به حفر چاه بکنند از آن استفاده می کردند. صاحب منصب ازلام برای فرزندان تیـرها را آورد و روی تیــر مربوطه به عبدلله نوشته بود « اِعمَـل » یعنی اینکه او باید قربانی شود. وی کوچکترین و محبـوبتـرین فــرزند عبدالمطلب بود. پیشنهاد شد به جای قربانی کردن عبدلله، 10 شتـر سر بریده شود و عبدالمطلب نیز پذیرفت. لــذا بین عبدلله و 10 شتر قرعه زدند و باز قرعه به نام عبدلله بود و به همین ترتیب در هر بار 10 شتر افـزوده می شد که در نهایت به 100 شتر درآمد و عبدلله از مرگ رهایی یافت. [7]

همچنین گفته شده است که نام اصلی عبدلله، عبد القُصَـی بوده است، ولی آن زمان که از قربانی نجـات پیدا کرد، عبدالمطلب گفت: « هذا عبدلله » و از آن پس این پسر یه عبدلله مشهور شد. [8]
روایت مربوط به نذر عبدالمطلب با توجه به آنکه عبدالمطلب از حنفاء بوده و آنها چنین رسمی ( قربانی انسان برای بت ها ) نداشتند و افزون بر آن قربانی انسان در میان غیر حنفاء و حتی بت پرستان هم رواج نداشته و این نذر، نذر مشروعی به نظر نمی رسد و نیز اینکه عبدالمطلب به بت ها اعتقاد نداشته است، لذا این روایت را با تردید روبه رو می سازد. عبدالمطلب، آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهره را به ازدواج فرزندش عبدلله، که زیباترین مرد قریش بود درآورد. [9]

آبشخور:
1 ( تاریخ طبری، جلد 2 / 803 )
2 ( تاریخ یعقوبی، ج 1 ص 364 )
3 ( تاریخ طبری، جلد 2 / 803 – ابن هشام ج 1، ص 145)
4 ( قرآن سورۀ فیل )
5 ( تاریخ یعقوبی، جلد 1 ص 364 )
6 ( تاریخ یعقوبی، جلد 1 ص 363 )
7 ( محمد بن جریر طبری، جلد 2، صفحات 792-796 ) ( دیۀ کامل یک انسان نیز 100 شتر است )
8 ( تاریخ یعقوبی، جلد 1، صفحه 316 )
9 ( تاریخ طبری، ج 2 ، ص 798 )
تاریخ اسلام، دکتر اصغر قاندان
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

 

واقعۀ شقّ الصدر

وقتی محمد (ص) به چهارسالگی رسید هر روز صبح به همراه برادر و خواهر شیری خود، برای به چرا بردن چارپایان بیرون می رفت. مورخان رویداد شگفت انگیزی را در این هنگام گزارش کردند و به دلایلی که در زیر خواهم نوشت جز افسانه نیست و آن اینکه، در یکی از روزها که محمد به صحـرا رفته بود دو فرشته آمدند و سیـنه اش را شکافتند و قلبش را بیرون آورده و شکافتند و پارۀ خون لخته سیاهی از آن بیرون آورده و آنگاه قلب را با برف(!) شستشو دادند و به جای خود نهادند. وقتی که این خبر به حلیمه و همسرش حارث رسید، آنها بر محمد بیمناک شدند و او را نزد جدش عبدالمطلب بازگرداندند. و در این هنگام محمد، پنج ساله و بنابر قولی چهار ساله بود.[1]

داستان پردازان و اهل خرافه گفته اند این لخته خون سیاه، سهم شیطان بوده و با خارج کردن آن از قلب پیامبر، شیطان را بر آن حضرت راهی نیست.

این روایت به دلایل زیر قابل نقد و تردید است؛

1: سهم شیطان مادی نیست که با بیرون آوردن آن از بدن کسی، وی از سلطۀ شیطان خارج شود.
2: آیا این لختۀ خون در قلب همه وجود دارد؟ اگر چنین است همه می توانند با خارج ساختن آن، خود را پاک و معصوم کنند.
3: آیا پیامبران دیگر نیز چنین وضعیتی داشته اند؟ ما روایتی دال بر این امر در میان سایر پیامبران نداریم، پس مسئلۀ عصمت و پاک بودن آنها چه می شود؟
4: آیا خداوند نمی توانست این فرزند را نخست، پاک به دنیا آورد تا نیازی به انجام چنین عمل و کار زجر دهنده ای نداشته باشد؟
5: برای برخی از بزرگان قریش از جمله امیة بن ابی صلت نیز چنین داستانی ساخته اند، البته در آن داستان توسط دو پرنده سینۀ وی باز و شستشو داده شده است.
6: این داستان را پیامبر در سنین 6 سالگی، 25 سالگی و حتی 35 سالگی هم گفته اند، مثل اینکه آن لخته و غدّه دوباره رشد کرده و بزرگ شده است.

در مجموع می توان گفت این روایت از جمله داستان پردازی هایی است که در تاریخ اسلام وارد شده و نمی توان آن را پذیرفت.

منبع:

1 ( ابن سعد، طبقات، همان، ج 1، ص 89 )
2 تاریخ اسلام، نوشتۀ دکتر اصغر قاندان