خزش ترکان به ایران

درباره‌ی خاستگاهِ اقوام ترك اطلاعات بسنده‌ئی از منابع تاريخی در دست است. اين منابع می‌گويند كه سرزمينهای ترك‌نشين در قرنهای هفتم و هشتم ميلادی در ماورای مرزهای شرقی و شمالی ايران، يعنی سرزمينهای آن‌سوی سيردريا (سيحون) و اطراف درياچه‌ی خوارزم (آرال) و بيابانهای شرقی و شمالی دريای مازندران (خزر) و سرزمينهای ماورای قفقاز بوده است، و ايرانی‌ها همه‌ی آن سرزمينها را «تركستان» می‌ناميده‌اند. در قرن اول هجری كه ايران در سلطه‌ی عربها بوده فقط در سرزمينهای شرق سيردريا با مركزيت كاشغر (اكنون غرب چين)، و سرزمينِ كوچكی در شمال كوههای قفقاز از وجود دولت گزارش به دست داده شده است. بقيه‌ی جماعات ترك در سرزمينهای پهناورشان در قبايل پراكنده و بيابانگرد و متنقل می‌زيسته‌اند و هيچ نظام سياسی منسجمی نداشته‌ و دارای هيچ وطن مشخصی نبوده‌اند.

ادامه خواندن “خزش ترکان به ایران”

جنگ بهرام گور با خاقان تُرک

در میان منابع بومی، طبری گزارش میکند که جنگ با خاقان تُـرک ( شاه اقوام بیابانگرد شمال شرقی، خیونان یا هون ها ) در سال هفتم حکومت بهـرام پنجم، حدود ۴۲۴ میلادی، آغاز شد. در این هنگام بهرام نگران از دریافت تدارکات جنگیِ فرمانروای آن سوی شمال شرقی ایران، بی درنگ به فکر مقابلۀ به هنگام با خطر افتاد. او برای پنهان داشتن برنامۀ خود، با بی تفاوت نشان دادن خود به گزارشهای شمال کشور، پس از سپردن بخش بزرگ سپاه و همچنین ادارۀ کارهای کشور به یکی از برادران خود به نام نَرسی، با سپاه کوچکی در ظاهر برای زیارت آتشکده و معبد آذرگشنسپ به آثورپاتگان ( آذربایجان ) و سپس برای شکار به ارمنستان رفت.

معبد آذرگشنسپ ( معبد شاهان و ارتشتاران ) در آثورپاتگان، بویژه در زمان ساسانیان، پرستشگاهی بود که شاهان اغلب در مناسبت های گوناگون به زیارت آن میرفتند. بزرگان ایران، ناآگاه از برنامۀ بهرام، سفر شاه را فرار از جنگ تلقی کردند و به رغم مخالفت نرسی، با فرستادن سفیری نزد خاقان، که در حال نزدیک شدن بود، از او خواستند تا با دریافت خراج از یورش به ایران صرف نظر کند.

خاقان تُرک که از فرار بهرام آگاه گشته بود، با این درخواست موافقت کرد و پس از اشغال مرو، تا رسیدن خراج، در کُشمیهن با فراغ بال به شکار و خوشی سرگرم شد. در این میان بهـرام گـور، که با هدف رویارویی با خاقان پایتخت را ترک گفته بود، از راه مستقیم اردبیل و آمل به خاقان تُرک یورش برد و با غافل گیر کردن او در شکار اورا دستگیر کرد، و با دست خود او را کشت. سپس بخارا به تصرف بهرام درآمد و او پس از گماردن مرزبان خود در آنجا، مرز ایران را با نشاندن یک ستون تعیین کرد.

با این پیروزی غنایم زیادی به دست بهرام افتاد. او از این غنایم گوهرهای فراوانی را به آتشکدۀ آذرگشنسپ اهدا کرد و زن خاقان تُرک را به خدمت این معبد گماشت. در پی این پیروزی، بهرام تا پیرامون بخارا رخنه کرد و ساکنان آنجا را وادار به پرداخت باج کرد.

بزرگان دربار، شرمگین و شگفت زده از این همه دلاوری، با پادرمیانی نَرسی بخشوده شدند.
سپس بهـرام برادر خود نرسی را فرمانرانی خراسان بداد و بلخ را پایگاه او تعیین کرد و در میان سُرور و شادی به تیسپون بازگشت.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

آذری، زبان کهن مردم آذربایجان

تقديم  به مردم و جوانان غيور آذربايجاني
آنان كه  ذره ذره اين خاك پاك اهورائي را جانانه پاسدارند.

زبان آذري ، زباني است از خانواده زبان ايراني غربي كه در منطقه (آتروپاتگان / آثورپاتگان) آذربايجان پيش از گسترش زبان تركي رايج بوده و امروزه گسترش آن محدود شده است.

زبان آذري را بايد دنباله زبان مادي دانست .بيشتر دانشمندان ايران شناس در بازگويي ريشه تاريخي زبان ديرين مردم آذربايجان بر اين باورند كه زبان باستاني آذري بازمانده و دگرگون شده زبان مادهاست و ريشه آريايي دارد.
از زبان مادي نوشته اي در دست نيست فقط تعدادي واژه در نوشته هاي پارسي باستان و يوناني بجا مانده است.
مانند: Wazarka= بزرگ *zba = اعلام كردن *Asen = سنگ * miora = مهر

از زبانهاي ايران باستان تنها چهار زبان مادي ، سكائي ، اوستائي و پارسي باستان شناخته شده اند ،كه در اين ميان زبان سكائي كه بين برخي از اقوام پارت و ساكنان سغد رايج بوده و نيز زبان مادي تنها كلمات و عباراتي برجامانده است.
با توجه به شواهد و قرائن و نيز تواريخ ايران و روم و ديگر ملل همسايه ، زبان مردم ماد زباني بوده كه با زبان دوره بعد از خود كه زبان فارسي هخامنشي بوده تفاوتي نداشته،زيرا اگر زبان مردم ماد كه بخش بزرگي از ساكنين ايران و شهرنشينان آريائي آنزمان بودند با زبان فارسي هخامنشي متفاوت ميبود،هر آئينه كورش و داريوش بزرگ و ديگر شاهان هخامنشي در كتيبه هاي خود كه به سه زبان فارسي ،آشوري و عيلامي است ، زبان مادي را نيز بدان مي افزودند تا بخشي بزرگ از مردم كشور خود را از فهم نبشته ها ناكام نگذارند.و از اينرو مسلم است كه زبان مادي خود زبان فارسي باستان و يا نزديك بدان و لهجه اي از آن زبان بوده است.
در اين باره” جيمز دارمستتر” و” استرابون” معتقدند كه زبان مادي با زبان اوستا مطابق بوده و زبان گفتاري آنان آريايي و قرابت و شباهت زيادي با پارسي داشته است.

زبان شناسان با اشاره به وجود زبان” تاتي” در چندين روستاي آذربايجان شرقي ، اردبيل ، نمين ، خلخال(كلور) ،عنبران ، پيله رود و مينا باد آن را از بقاياي زبان آذري و نزديك به زبان” تالشي” ميدانند كه پس از حمله عرب و هجوم اقوام ترك همچنان به زندگي خود ادامه داده است.ايشان زبان آذري را از شاخه هاي زبان پهلوي دانسته كه با پا گرفتن زبان تركي در آن ديار رفته رفته زبان آذري رو به سستي و نابودي نهاده ،گو اينكه هنوز در پاره اي از روستاها و بخشهاي آذربايجان نقش و نشاني از آن زبان باقي است.

سخن گفتن به زبان آذري در آذربايجان طي نخستين قرنهاي اسلامي در كتابهاي گوناگون روشن شده است.
قديمي ترين منبع درباره زبان آذري قول “ابن مقفع” است كه در “الفهرست” “ابن نديم” نقل شده است.به گفته ابن مقفع 142ق زبان مردم آذربايجان پهلوي (الفهلويه)منسوب به پهله (فهله) است ،يعني سرزميني كه شامل ري ، اصفهان ، همدان ، ماه نهاوند و آذربايجان بوده است.
بعد از ابن مقفع “يعقوبي”( 278ق) در البلدان از كلمه آذري ياد كرده و در كتاب خود (اذريه) را بعنوان صفت در مورد مردم آذربايجان بكار برده است.
“مسعودي” نيز (در 314ق) از تبريز ديدار كرده است . اين مولف از ميان زبانهاي ايراني پهلوي ، دري و آذري را ذكر كرده كه ظاهرا در نظر او از مهمترين زبانها و گويشهاي ايراني بوده اند.

“ابو اسحاق ابراهيم اصطخري” در كتاب (المسالك و الممالك) صريحا زبان مردم آذربايجان را ايراني (الفارسيه) ذكر ميكند.
“حمداله مستوفي” در (نزهه القلوب) زبان مردم آذربايجان را “الاذريه”عنوان داشته است .
“ابن حوقل”مينويسد:زبان مردم آذربايجان و بيشتر مردم ارمنستان ايراني (الفارسيه) است كه آنها را بهم پيوند ميزند.
“ياقوت حموي”ميگويد: مردم آذربايجان را زباني است كه آنرا آذري (الاذريه)مي نامند.
از ديگر تاريخدانان و جغرافي نويسان اسلامي كه زبان كهن ساكنين آذربايجان را فارسي (ايراني) فهلوي(پهلوي) و آذري با ريشه آريايي دانسته اند ميتوان به حمزه اصفهاني ، ابوعبداله بشاري مقدسي اشاره كرد.

نخستين پژوهش گسترده در ايران معاصر توسط شادروان احمد كسروي تاريخ نويس برجسته انجام گرفت.وي در كتاب آذري يا زبان باستان آذربايجان نمونه هاي از زبان آذري و ارتباط آن با زبان تاتي را نشان داد.
احمد كسروي در اين كتاب مطرح كرد كه زبان منطقه آذربايجان تا چند سده پيش (قبل از رايج شدن تركي) زباني از خانواده زبانهاي ايراني بوده است.اين نظريه مورد توجه ويژه در ميان زبان شناسان و ايران شناسان واقع شده ،موجب شهرت و ورود و عضويت كسروي در محافل علمي خارج از كشور شد.

“والتر هينگ”درباره نظر كسروي بيان داشته كه تشكيكي بران وارد نيست.
در تائيد رساله زبان آذري مقاله اي توسط “علامه محمد قزويني”در سال 1305شمسي انتشار يافت.علامه قزويني به حل دو مسئله مطرح مهم ميپردازد.اول آنكه زبان آذري در كتب موءلفين قديم چه زباني بوده و دوم اينكه زبان تركي كه فعلا زبان اهالي آذربايجان است از چه وقت و در نتيجه كدام عوامل و اسباب تاريخي در آن ظهور پيدا كرده است.پيش از اين ايران شناسان و زبان شناسان تصور ميكردند زبان آذري همان زبان تركي است و آنرا تركي آذري مي خواندند.بعد از به ثمر رسيدن تحقيقات پژوهشگران و انتشار نتايج تحقيق در زبان آذري،هم زبان شناسان و هم ايران شناسان متوجه اين واقعيت شدند كه زبان آذري جدا از زبان تركي فعلي آذربايجان است.بعدها در تائيد رساله آذري مستشرقين همچون “ماركوارت”آلماني و “اميل بئو”و “مينورسكي”و پرفسور هينگ مقالات بسياري به رشته تحرير آوردند.حتي شرق شناسان شوروي نيز همچون “ارانسكي” ، “برتولد” و از همه مهمتر “ژيركوف” دانشمند روس به اين واقعيت كه آثار زبان آذري در زبان تركي در آذربايجان محفوط مانده و مردم آذربايجان قبل از ورود طوائف ترك بدان سخن ميراندند ، اذعان نمودند.

پروفسور “ولادمير مينورسكي” در رابطه با زبان آذري ميگويد: مردمان بومي و اصيل و يكجانشين روستائي و كشاورز آذربايجان در دوران فتح عرب به لقب تحقير آميز علوج (غير عرب)‌ خطاب ميشدند.اينها به گويشهاي متفاوتي همچون آذري و تالشي تكلم ميكردند كه هنوز هم امروز جزايري از اين زبان در ميان مردم ترك زبان آذربايجان ديده ميشود.تنها سلاح اين جمعيت آرام و صلح جوي روستائي فلاخن بود و بابك خرم دين با پشتيباني اين گروه بر ضد خليفه قيام كرد.
پرفسور”گيلبرت لاژارد” هم ميگويد:زبان آذري در حوزه آذربايجان رواج داشت و يك زبان مهم ايراني بود كه مسعودي آن را در كنار دري و پهلوي نام ميبرد.
پروفسور”ماركوارت”در كتاب “ايرانشهر” در سال 1901 كه در برلين چاپ گرديد در اعلام جغرافياي ايران درباره زبان آذري تصريح كرده بود:زبان حقيقي پهلوي زبان آذربايجان است كه زبان اشكانيان بوده است.

نويسنده رساله زبان آذري را از راه تاريخ و با استفاده از زبانهاي ايراني ، امثال زبان پهلوي و زبان كهن مادها و هخامنشيان و حتي با استفاده از زبان شناسي ارمني كه همسابه زبانهاي ايراني در قفقاز بود ،پي گرفت و با استفاده از كتابهاي تاريخي و جغرافي نويسان بعد از اسلام ،زبان ايراني آذربايجان را از گرد و غبار قرون بيرون كشيد و اثبات نمود كه مردم آذربايجان پيش از رواج تركي به زباني كه از گويشهاي مهم ايران بوده و به فراخور نام آذربايجان آذري خوانده ميشده ،سخن مي گفته اند و زبان آذري با زبان ري ، همدان و اصفهان از يك دست و تا سده دهم ه.ق و به گمان بسيار تا مدتها پس از آن نيز زبان غالب آذربايجان بوده و در اثر مهاجرت تركهاي آسياي مركزي به آذربايجان و ديگر عوامل كه عموما در فاصله سده هاي پنجم تا دهم هجري رخ داده و ادامه اين مهاجرتها ،زبا تركي كم كم زبان آذري را به بوته فراموشي سپرده،خود جاي آنرا گرفته است.

در ميان دانشمندان پروفسور”پيتر گلدن” روند تركي شدن زبان آذربايجان را به سه مرحله تفكيك نموده است.
نخست ورود سلجوقيان و مهاجرت قبايل “آغوز” به ناحيه آذربايجان و آران و آناتولي،
دوم حمله مغولان كه بيشتر سربازانشان ترك تبار بودند،
سوم دوران صفويه كه بسياري از قبايل آغوز-تركمان قزلباش از آناتولي به ايران سرازير شدند.

دكتر “محمدجواد مشكور”درباره آمدن تيره هاي ترك به آذربايجان مي نويسد:پيشامدهاي متناوب يكي پس از ديگري آذربايجان را آماج تهاجمات پياپي قرار داد.با نفوذ اقوام ترك و گسترش زبان تركي ،سيطره زبان آذري محدود و رفته رفته به كاهش نهاد.در دوران مغول ها كه بيشتر سربازانشان ترك بودند و آذربايجان را تخت گاه خود قرار دادند،تركان در آنجا نفوذ گسترده اي يافتند.از جمله ديگر كسان كه تبريز و مراغه را پايتخت خويش قرار داد هلاكوخان ايلخاني بود.حكومت تركمانان آق قويونلو و قراقويونلو و اسكانشان در آذربايجان بيش از پيش مايه رونق تركي و تضعيف زبان آذري شد.

“ولاديمير مينورسكي”در (دانش نامه اسلام) فرايند تغيير زبان مردم آذربايجان را چنين توضيح ميدهد:
در حدود قرن ششم قبيله غوز ابتدا در تعداد اندك و سپس در تعداد قابل توجهي آذربايجان را اشغال مي نمايند.در نتيجه مردمان ايراني زبان آذربايجان و نواحي ماوراءقفقاز تبديل به ترك زبان شدند.هرچند كه ويژگي هاي تمايز بخش زبان تركي آذربايجاني! مانند آواهاي پارسي و ناديده گرفتن تطابق صوتي، منشا غير تركي جمعيت ترك زبان شده را منعكس ميكند.

“ريچارد فراي”نيز زبان آذري را زبان گسترده و زبان اصلي در جغرافياي آذربايجان ميداند.به نظر وي اين زبان غالب آذربايجان از قرن چهاردهم م بطور تدريجي جايگاهش را به تركي آذربايجاني! داد.

پروفسور “ژان دورينگ” شرق شناس و موسيقي دان نيز تائيد ميكند كه تبريز تا قرن 15 ميلادي هنوز ترك زبان نشده بود.

يك جمله از زبان تبريزي موجود است كه بوسيله “بزاز اردبيلي” در( صفوت الصفا) ترجمه شده است.
((عليشاه چو درآمد گستاخ وار شيخ را در كنار گرفت و گفت حاضر باش به زبان تبريزي””گو حريفر ژاته””يعني سخن به صرف بگو ،حريفت رسيده است.در اين گفتن دست بر كتف مبارك شيخ زد،شيخ را غيرت سربر كرد.))
در يك جمله پير حاكم قراقويونلو را اسكندر خطاب كرده وگفته:
اسكندر رودم كشتي،رودت كشاد . يعني اسكندر پسرم كشتي ،پسرت كشته باد؛
كلمه “رود”به معني پسر هنوز در بسياري از لهجه هاي ايراني مانند لرهاي بختياري استفاده ميشود.

در واژه نامه اي بنام “فرهمگ جهانگيري”در سده يازدهم هجري به صراحت ميان زبان مردم تبريز و زبان تركي جدائي نهاده ،نوشته است:آژخ =(زگيل) به تركي -لوئيك- و به زبان تبريزي (سكيل) گويند.
در ادامه نمونه هاي از واژگان آذري آورده ميشود:  
چراغه = كرم شب تاب
زوال = انگشت
شم = كفش
كلاه ديوان = قارچ
سهراب = سرخاب
تيته = مردمك
مشكين پر = خفاش

در ذيل هم جنسي بعضي از كلمات آذري در ساير زبانهاي خانواده ايراني،

بلند (پارسي)   berz (آذري)    bar/bilind (كردي سوراني)
سه (پارسي)  hre  (آذري)     se (كردي سوراني)
دل (پارسي)  del   (آذري)       dill/zawir (كردي سوراني)

در بالا اشاره اي به ارتباط زبان آذري با زبان تاتي گرديد.
زبان تاتي از دسته زبانهاي ايراني است كه روزگاري در بخشهاي از باختر ايران تا قفقاز و شمال خراسان گسترده بود . امروز با ترك زبان شدن بخش شمال باختري ايران تنها جزيره اي از گويش تاتي برجا مانده است.گويش زبان تاتي را در شهر اشتهارد استان البرز، تاكستان ، بوئين زهرا استان قزوين و شهرستان دماوند و طالقان ديده ميشود.
غالب سخنوران معاصر همگي زبان خود را تاتي ميخوانند،از جمله نيما يوشيج در مقدمه اشعار روجا – مي اتا گپ – مي نويسد كه :
من شاعر زبان تاتي هستم.

برخي از واژگان تاتي در ذيل آورده ميشود:
خواريش = خوبي ؟
به = بيا  
بشه = برو
كاگو بيش ؟ =كجا بودي  
ماي = مادر
تتي = دختر  
پور = پسر

در اين مقاله به اختصار تلاش گرديده براي دوستان روشن شود كه زبان تركي در آذربايجان از سابقه و ديرينه اي برخوردار نمي باشد.  برخي از پان تركيستها سعي كرده با تحريف و جعل تاريخ به جوانان غيور آذربايجان القا نمايند كه زبان تركي داراي قدمت و پيشينه اي كهن ميباشد كه بايد به اين خام انديشان گفته شود.عرض خود ميبري و زحمت ما ميدار.

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

عاشقانه ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
ویس و رامین سرودﮤ فخرالدین اسعدگرگانی (حدود466 ق) از قدیم ترین منظومه های عاشقانـﮥ ادب فارسی است. اصل این داستان به دورﮤ اشكانی منسوب است و در بعضی از نواحی ایران متن پهلوی آن وجود داشته است.
فخرالدین اسعد گرگانی این داستان را به خواهش خواجه عمید مظفر نیشابوری- حاكم اصفهان- به نظم در آورده و در حدود 446 ق از سرایش آن فراغت یافته است. این منظومه ساده، روان و از لغات عربی نا مأنوس خالی است و صورت كهنـﮥ بسیاری از لغت های فارسی در آن دیده می شود.  

“حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد. شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است. از این روی به این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند. آنان که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد. حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است.

چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است. طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد. ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره “ماه آباد” یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام “ویرو” می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان. شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم “زرد” برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش “زرد” امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود. پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان – ری – گیلان – خوزستان یا سوزیانا – استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود.

پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند همدان رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد.

ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.  

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس “ویرو” با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند.

پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام “گل” آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند.

رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند. پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.

مولانا محمد جلال الدین بلخی فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی می فرماید :
بوی رامین می رسد از جان ویس ………… بوی یزدان می رسد هم از ویس

خواجوی کرمانی می فرماید :
پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس ……… پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز

سعدی شیرازی می فرماید :
رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد …………. یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.