چرا کوروش؟

همواره بسیاری، از خردمند و جاهل، دانش آموخته و بی سواد، روشنفکر و کژ اندیش، اسلام گرا و… گرفته، این را مطرح می کنند که چرا کوروش؟
چرا از وی بت می سازید؟ مگر او کیست؟ او نیز پادشاهی بود مانند دیگران… گاهی کشت و گاهی خون ریخت و…
برخی نیز در دفاع از امامان شیعه کوشش دارند وی را غیرقابل مقایسه با امامان معصومین و اصلاً کوچک و کم ارزش جلوه دهند…
برخی نیز با سلاح تسامح و روشنفکری (!!!) در پی این هستند که بگویند آنچه از وی می گویند کذب محض است و دوستداران وی را کوروش پرست، شاه پرست یا افراطی یا بی دین و… می خوانند…

اما پاسخ به ايشان و ديگر خوانندگاني كه ممكن است چنين پرسشهايي را در ذهن خود داشته باشند:

1. اين كه كوروش بزرگ در نگاه ما و برخي ديگر، برجسته ترين شخصيت تاريخ ايران است، پيش از آن كه معطوف به دستاوردهاي سياسي و فتوح نظامي وي باشد، نخست مبتني بر منش و روش درخشان و بي بديل وي در مردمداري و كشورداري است.
چنان كه گزنفون مي نويسد: «پروردگار كوروش را علاوه بر خوي نيك، روي نيك نيز داده و دل و جاناش را به سه وديعه ي والاي “نوع دوستي، دانايي، و نيكي” سرشته بود. او در ظفر و پيروزي هيچ مشكلي را طاقت فرسا و هيچ خطري را بزرگ نمي پنداشت و چون از اين امتيازات خداداد جهاني و رواني برخوردار بود، خاطره و نامش تا به امروز در دلهاي بيدار مردم روزگار، پايدار و باقي است» (کوروش نامه، ص4)
او مي افزايد: «كدام وجودي مگر كورش از راه جنگ و ستيز صاحب امپراتوري عظيمي شده است ولي هنگامي كه جان به جان آفرين داد، همه ي ملل مغلوب او را “پدري محبوب” خواندند؟ اين عنواني است كه به “ولي نعمت” مي دهند نه به وجودي “غاصب”». (همان، ص8-367)

چنين است كه منش و روش والا و آرماني كوروش بزرگ، ملل بيگانه، بلكه دشمن را به وجد آورده و از اعتراف به حقايق ناگزير ساخته است. در مجموع، آن چه از متون و بازمانده هاي تاريخي بر مي آيد اين است كه تمام دنياي باستان كورش را همواره چونان مردي فوق العاده و بي مانند مي نگريست: پارسي هايي – كه كوروش آنان را از گمنامي به افتخار رسانيد – او را چنان كه هردوت نقل ميكند، «پدر» مي خواندند. يونانيهايي كه كورش آنان را در سواحل آسياي صغير مقهور قدرت خويش ساخت، با وجود نفرتي كه غالباً نسبت به پارسي ها نشان مي دادند، در وي به چشم يك فرمانرواي آرماني مي نگريستند و يهودياني كه كوروش آنان را براي اجراي آيين و بناي معبد، آزادي و ياري بخشيد و از تبعيد طولاني رهانيد، او را همچون مسيح خويش تلقي مي كردند.

به هر حال آن چه درباره ي كوروش براي محقق جاي ترديد ندارد، قطعاً اين است كه لياقت نظامي و سياسي فوق العاده در وجود وي با چنان انسانيت و مروتي درآميخته بود كه در تاريخ سلاله هاي پادشاهان شرقي پديده اي به كلي تازه به شمار مي آمد. كوروش برخلاف فاتحاني چون اسكندر و ناپلئون، هر بار كه حريفي را از پاي در مي افكند، مثل يك شهسوار جوانمرد دستش را دراز مي كرد و حريف افتاده را از خاك بر مي گرفت. رفتار او با آستياگ، كرزوس و نبونيد نمونه هايي است كه سياست تسامح او را مبتني بر مباني اخلاقي و انساني نشان مي دهد. تسامح ديني او بدون شك عاقلانه ترين سياستي بود كه در چنان دنيايي به وي اجازه مي داد بزرگترين امپراتوري ديرپاي دنياي باستان را چنان اداره كند كه در آن كهنه و نو با هم آشتي داشته باشند، متمدن و نيمه وحشي در كنار هم بياسايند و جنگ و طغيان به حداقل امكان تقليل يابد. درست است كه اين تسامح در نزد وي گهگاه فقط يك نوع ابزار تبليغاتي بود، اما همين نكته كه فرمانروايي مقتدر و فاتح از انديشه ي تسامح، اصلي سياسي بسازد و آن را در حد فكر همزيستي مسالمت آميز بين ملل مطرح كند، و گر چند از آن همچون وسيله اي براي تحكيم قدرت خويش استفاده نمايد، باز از يك خودآگاهي اخلاقي حاكي است. (زرينكوب، ص1-130)

حال با چنين اوصافي، آيا بزرگداشتن و برجسته دانستن كوروش كاري به خطاست؟
از سوي ديگر، حتا اگر اشارات و تصريحات متون مختلف تاريخي را به فضايل كوروش ساختگي و افسانه آميز بپنداريم، بايد توجه كنيم كه شخصيت كوروش از ديرباز، الگو و نمونه اي مثالي در اخلاق و سياست براي مردمانش بوده و چنان كه گزنفون تصريح مي كند، شرح اعمال او را پارسيان در قالب سرود و داستان نسل به نسل حفظ نموده و منتقل مي كردند. (کوروش نامه، ص4)

اين نكته دانسته است كه بشر از پگاه تاريخ خود همواره به كهن الگوهايي وابسته و پيوسته و نيازمند بوده و ابعاد مختلف حيات خويش را در تناسب و همسويي با آنها تنظيم و تدبير مي نموده و براي رسيدن به حد كمال ملحوظ در الگوها، مي كوشيده است. اينك نيز مردم ما – با همان بينش – هويت و اصالت و افتخارات از دست رفته ي خويش را در وجود كوروش بزرگ مي جويند و مي يابند. آيا مي توان يك ملت را از آرمانها و الگوهايش گسيخته ساخت؟

2. تلقي كارنامه ي سياسي و فتوح نظامي كوروش و جانشينانش به صورت عملياتي صرفاً كشورگشايانه و سلطه جويانه، دريافتي سطحي و دور از واقع، بلكه سخت بدبينانه است. در نگاه مورخان معاصر، رهاورد كلان و چشمگير شاهنشاهي هخامنشي براي جهان باستان، برپايي «نخستين دولت متمركز» در تاريخ است: دولتي واحد و مركزگرا كه بر اقوامي پرشمار و داراي تفاوتهاي عميق مذهبي و زباني و نژادي، فرمان ميراند. آن چه كه هخامنشيان را در طول دويست سال توانا به برپايي و تدبير چنين حكومتي ساخت، مديريت سياسي برتر، انعطاف پذيري، تكثرگرايي و ديوان سالاري مقتدر اين دودمان بود.

بنابراين آن چه كه به عنوان دستاوردهاي سياسي و نظامي كوروش بزرگ ستوده مي شود، نه فقط از آن روست كه وي در زماني اندك موفق به گشايش و فتح سرزمينهايي بسيار شده بود، بلكه از بابت «دولت متمركز و در عين حال تكثرگرايي» است كه او براي نخستين بار در تاريخ جهان باستان بنيان گذارد و كوشيد تا بر پايه ي الگوهاي برتر و بيسابقه ي اخلاقي – سياسي، صلح و امنيت و آرامش را در ميان اتباع خود برقرار سازد. تاكنون بسياري از مطالعات منطقه اي نشان داده اند كه اكثريت عظيم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسي را نه به چشم فرمانروايي بيگانه و جبار، بلكه تضمين كننده ي ثبات سياسي، نظم اجتماعي، رفاه اقتصادي، و از اين رو، حافظ مشاغل خود مي نگريستند و مي دانستند. (ويسهوفر، ص80)
بر اين اساس، چشم پوشي از عملكرد كوروش بزرگ و جانشينانش در برپايي و تدبير نخستين «دولت متمركز و در عين حال تكثرگرا» و تقليل و تحويل كارنامه ي آنان به «مجموعه عملياتي كشورگشايانه و سلطه جويانه» كرداري دور از انصاف و واقع بيني است.

3. انكار تأثير مثبت و چشمگير شاهنشاهي هخامنشي بر سير تمدن خاورميانه، بدين استدلال كه «اقوام و ملل مفتوح و تابعه، خود داراي تمدني برجسته بوده و نيازي به اقدام پارسي ها و مادها براي درآوردن آنان از بربريت نداشته اند» سخني سخت شگرف و ناشي از ناديده انگاري كاركرد و كارنامه ي عظيم هخامنشيان در طول دويست سال حاكميت آنان و حاصل چشم پوشي از روندها و ميان كنشهاي سياسي – تمدني جاري در خاورميانه ي باستان است. ضمن اين كه در آثار مورخان هرمنوتيست معاصر، گفته نشده است كه «مادها» و «پارسها» خواسته يا كوشيده اند كه اتباع خود را از «بربريت» فرضي به در آورند.

آن چه كه از تاريخ خاورميانه ي پيش از هخامنشي بر ما آشكار است، آن است كه اين گستره در طول سالياني دراز عرصه ي جنگ و كشمكش همواره ي قدرتهاي منطقه بوده و چه بسيار اقوام و كشورهايي كه در اين گيرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) يا فروپاشي تدريجي (مانند مانا، كاسي، سومر) از ميان رفته بودند. اما با برآمدن هخامنشيان پارسی، مردمان و اقوام خاورميانه پس از صدها سال پراگندگي و آشفتگي و پريشاني ناشي از جنگهاي فرسايشي و فروپاشيهاي تدريجي، اينك در پرتو حكومت متمركز و تكثرگراي هخامنشي كه نويدبخش برقراري ثبات و امنيت در منطقه بود، بي دغدغه ي خاطر از آشوبها و جنگهاي پياپي مرگ آور و ويرانگر، و بي هراس از يورشهاي غارتگرانه و خانمان برانداز بيگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربه دري و برده كشي، به كار و توليد و زندگي و سازندگي مي كوشيدند و اگر دولت هخامنشي به واسطه ي شكوهگرايي و درايت خود، ميراث تمدنهاي پيشين و گذشته را پاس نمي داشت و در جذب و پيرايش و ارتقاي آنها نمي كوشيد، در هياهوي همواره ي ستيزه جويي ها و خودفرسودگيهاي تمدنهاي بومي، ميراث گرانسنگ آنان به يكباره از ميان مي رفت و از صفحه ي تاريخ زدوده مي شد.

آيا نقش شاهنشاهي هخامنشي در تداوم و احيا و اعتلاي تمدنهاي بومي پراگنده و رو به سستي منطقه و ساماندهي آن در قالب تمدني مقتدر و پويا و جهانگير، تحولي مهم در تاريخ و تمدن خاورميانه نيست؟
كوشش پادشاهان هخامنشي در برقراري رونق اقتصادي، آزادي مذهبي و فرهنگي، ثبات سياسي و امنيت عمومي، و بهبود و ارتقا و گسترش نظام آبياري، جاده سازي، كشاورزي و… در قلمرو پهناور آن امپراتوري، هر يك به تنهايي نمودار تأثير مثبت و سازنده ي پارسیان هخامنشي بر تاريخ و تمدن خاورميانه است.

اگر تا ديروز آشورباني پال ظالم – پادشاه آشور – افتخار مي كرد كه هنگام فروگرفتن ايلام آن سرزمين را به “برهوت” تبديل كرده، بر خاك آن “نمك و بته ي خار” پاشيده، مردمان آن را به “بردگي“ كشيده و پيكره ي خدايانش را به “تبعيد” برده (هينتز، 1376، ص 186)؛ و يا سناخريب – پادشاه آشور – در هنگام چيرگي بر بابل اذعان مي دارد كه: «شهر و معابد را از پي تا بام در هم كوبيدم، ويران كردم و با آتش سوزاندم؛ ديوار، بارو و حصار نمازخانه هاي خدايان، هرمهاي آجري و گلي را در هم كوبيدم» (ايسرائل، ص25)؛
كوروش در زمان فتح بابل افتخار مي كند كه با “صلح” وارد بابل شده، ويراني هايش را “آباد” كرده، فقر شهر را “بهبود” بخشيده، “مانع از ويراني” خانه ها شده و پيكره ي خدايان به تبعيد رفته را به جايگاه خود بازگردانده است. (ايسرائل، ص 218)

آيا اين شيوه ي درخشان و بيسابقه ي كوروش بزرگ در رفتار با اقوام مغلوب كه الگوي سياسي – اخلاقي جديدي را براي فرمانروايان و دودمانهاي پس از خود برجاي گذارد، نمودار تحولي نو و مثبت در تاريخ و تمدن خاورميانه نيست؟

با ظهور كوروش بزرگ و برپايي دولت پارسیان هخامنشي، براي نخستين بار «دولت» از حالت قومي و منطقه اي بيرون آمد و جهاني شد. فرهنگ و هنر از خدمت به دين و معبد رهايي يافت و «عرفي» شد و در خدمت مردم قرار گرفت. دربار پادشاهان هخامنشي نقطه ي محوري خلاقيت و رونق فرهنگي و هنري گرديد و تجارب فرهنگي و تمدني خاورميانه در راه شكوه بخشيدن به قلمرو شاهنشاهي و فعال كردن حيات اجتماعي و چرخه ي اقتصادي مردم به كار گرفته شد. چنين بود كه هخامنشيان هيچ گاه معبدي براي خدايان خود برنياوردند (هردوت، ص 104؛ بويس، ص 39، 265) بلكه توجه خويش را از جمله معطوف به ساختن و گستردن راهها و جاده ها و كاروانسراها و پلها و سدها و قناتها و… براي رفاه اتباع خود نمودند. آيا وجود چنين دولتي در تاريخ و تمدن خاورميانه پديده اي به كلي نوين و استثنايي نيست؟

دولت متمركز پارسیان هخامنشي با مديريت سياسي برتر، تكثرپذيري بالا و به ويژه ديوان سالاري بي نظير خود (كه اگر ماكس وبر از ابعاد آن آگاه بود، انگشت حيرت به دندان مي گزيد!)، الگو و بنيان جديدي را در شيوه و سازمان حكومتگري و فرمانروايي به جهان باستان عرضه داشت، آن گونه كه در طول سده هاي بعد، نظام اداري حكومتهاي سلوكيان، ارشکیان، ساسانيان، روم و حتی عباسي با پيروي و بر پايه ي شيوه ها و الگوهاي آن برپا و پايدار گشت (كورت، ص 135؛ فراي، ص19). اينك مورخان اروپايي حتی اذعان مي دارند كه «ديوان سالاري امروز غربي ها، متأثر و نشأت گرفته از نظام ديواني پارسیان هخامنشي است» (كخ، ص347).

4. يكي از سياستهاي محوري و درخشان كوروش بزرگ و جانشينان وي در مواجهه با اقوام مغلوب و تابعه، پرهيز از هر گونه كشتار و ويرانگري به نام و براي دين و خدايشان بود. تا پيش از آن و حتی دو هزار سال پس از آن، غالب اقوام بومي و سامي تبار خاورميانه بر آن بودند كه به نام دين و خدايان خويش، اقوام و اديان ديگر را سركوب و مغلوب سازند و برتري خدايان خويش را با اتكا به خونريزي هايشان به نمايش گذارند. به عبارت گزيده تر، ايدئولژي چنين دولتهايي، مبتني بر “جهاد و جنگجويي” بود (ايسرائل، ص23).
چنان كه آشورباني پال درباره ي غلبه ي خود بر ايلام مي گويد: به خواست “آشور” و “ايشتار” [خدايان كشور آشور] كاخهاي ايلاميان را گشوده و غارت كرده، معابد آنان را تاراج نموده و با خاك يكسان ساخته و خدايان ايلامي را تحقيرگرانه، به غنيمت برده و به باد يغما داده است (آميه، ص1-70).

و يا «تيگلات پُيلسر» شاه آشور، درباره ي چيرگياش بر بابل مي گويد: «سرزمينها را با ويرانه ها خواهم پوشاند؛ زمين را از اجساد خواهم انباشت، چنان كه جانوران درنده چنين مي كنند؛ شهرها را به آتش خواهم كشيد و خراب و ويران خواهم كرد. توده توده ويراني و آوار باقي خواهم گذاشت. يوغ خود را بر گردن آنها خواهم نهاد و در برابر ايشان به ستايش خداي “آشور” – سرور خود – خواهم پرداخت» (ايسرائل، ص23).

اما تاريخ هرگز به ياد ندارد كه كوروش بزرگ و جانشينانش براي به كرسي نشاندن «دين» خود، يا به خواست و اراده ي «خداي» خويش دست به كشتار و نابودي اقوام و اديان ديگر بزنند؛ حال، دين هخامنشيان هر چه مي خواهد باشد، مهم آن است كه الگو و روش سياسي- اخلاقي آنان در مدارا با اديان و فرهنگهاي ديگر و عدم تحميل دين خويش بوده است.

اگر تا پيش از اين، شاهان اقوام سامي و بومي منطقه خود را از جانب «خدايان» شان مأمور و منصوب به «جهاد مقدس» و غارت و كشتار و نابودي اقوام و اديان ديگر مي دانستند – چنان كه ديديم – شاهان هخامنشي خود را موظف مي دانستند كه طرح و آرمان خداي خويش را براي «حفظ كامل نظم جهاني» كه همگان از آن سود مي برند، اجرا و استوار سازند و «صلح» را در ميان مردمان برقرار نمايند (كورت، ص80؛ هينتز، 1380، ص243، 261). چنان كه داريوش بزرگ مي گويد: «بدكاريهاي بسياري [در زمين] بود كه نيكو ساختم. [پيش از آن] كشورها در آشوب بودند، هر كس ديگري را ميزد. من به خواست “اهورَه مزدا” چنان كردم كه كسي ديگري را نزند. [اينك] هر كسي در جايگاه [خودش] قرار دارد. قانون من كه آنان (= آشوبگران) [از آن] مي ترسند، چنان است كه توانا ناتوان را نزند و نكشد» (كتيبه ي DSe).

5. اما مشاركت و همكاري كارگران و معماران اقوام مختلف زير فرمان هخامنشيان در برپايي سازه هايي شاهوار چون تخت جمشيد (کاخ های پارسه) و كاخ شوش، پيش از آن كه نشانه ي تمدن و غناي اين يا آن باشد، در نفس خود، گوياي تنوع فرهنگي و وجود منابع انبوهي در سراسر امپراتوري هخامنشي است كه شاه ايران به خوبي توانسته بود آنان را بسيج كند. در اين سازه هاي شاهانه، عناصري گوناگون به ترتيبي به كار گرفته شده كه تصويري نوين از پادشاهي بيافريند؛ تصويري كه نشان مي دهد شاه ايران در سراسر شاهنشاهي اش از حمايت اقوام متعدد برخوردار بوده است كه هر يك ضمن حفظ ويژگيها و خصايل فردي خود، در وحدتي هماهنگ، به خدمت فرمانرواي ايران در آمده اند (كورت، ص4-63).

سازه هاي شاهوار هخامنشي، بيش و پيش از هر چيز، نمودار «هنري شاهانه» و نمايشگر اراده و اقتدار جهاني شاهنشاه پارسي است. هنرمندان و صنعتگراني كه بر روي چنان ساختمانهايي كار ميكرده اند،در آفرينشهاي هنري از هيچ گونه آزادي عملي برخوردار نبودند بلكه بايد به ترتيبي سختگيرانه فقط به خواست شاه بزرگ و توصيه هاي مشاوران وي و برگرفته هاي مسلم از الگوهاي آشوري- بابلي، ايلامي و مصري كه با يك هنر تازه و پيش از همه، «هنر شاهي» جوش خورده و درآميخته بود، عمل كنند. هنر شاهي متناسب با برنامه اي بود كه در آن جايي براي ابتكار و ابداع شخصي باقي نمي گذاشت؛ برنامه اي كه هدف از آن، شرح و وصف و به تصوير كشيدن همزمان «قدرت پارسي» و «صلح پارسي» بود (بريان، ص1-390).

چيكده ي كلام آن كه، پارسیان هخامنشي با برقراري نخستين حكومت متمركز و در عين حال تكثرگرا در منطقه، نظامي را پديد آوردند كه به گونه اي بي سابقه، ثبات سياسي، صلح و نظم اجتماعي و ترقي اقتصادي را براي اقوام تابعه ي خود فراهم آورد و نيز، تمدنها و هنرهاي فراموش شده، يا رو به انحطاط، يا زنده ي اقوام بومي و پراگنده ي منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار و نوين و مقتدر هخامنشي، محفوظ، بلكه جاودانه ساخت؛ در نگاه ما، وزن و جايگاه و منزلت هخامنشيان در تاريخ و تمدن جهان باستان، از اين بابت است.
بديهي است كه با اشراف و آگاهي هر چه بيشتر به ابعاد و جوانب مختلف شاهنشاهي پارسیان هخامنشي، اعم از ساختارها، نهادها، دستاوردها و سازوكارهاي آن، و با برخورداري از بينشي هرمنوتيك و جامع نگر، از قضاوت شتاب زده و يك سويه در باره كارنامه ي نياكان خود، به دور خواهيم بود.

آبشخور:

– نوشتۀ دکتر داریوش کیانی
ـ آميه، پير: «تاريخ ايلام»، ترجمه ي شيرين بياني، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
ـ ايسرائل، ژرار: «كورش بزرگ»، ترجمه ي مرتضا ثاقب فر، انتشارت ققنوس، 1380
ـ بريان، پير: «تاريخ امپراتوري هخامنشيان»، ترجمه ي مهدي سمسار، انتشارات زرياب، 1378
ـ بويس، مري: «تاريخ كيش زرتشت»، جلد دوم، ترجمه ي همايون صنعتي زاده، انتشارات توس، 1375
ـ زرين كوب، عبدالحسين: «تاريخ مردم ايران»، (ايران قبل از اسلام)، انتشارات اميركبير، 1373
ـ فراي، ريچارد: «عصر زرين فرهنگ ايران»، ترجمه ي مسعود رجب نيا، انتشارات سروش، 1375
ـ كُخ، هايدماري: «از زبان داريوش»، ترجمه ي پرويز رجبي، نشر كارنگ، 1376
ـ كورت، آملي: «هخامنشيان»، ترجمه ي مرتضا ثاقب فر، انتشارات ققنوس، 1378
ـ گزنفون: «سيرت كورش كبير»، ترجمه ي علي وحيدمازندراني، شركت سهامي كتابهاي جيبي، 1350
ـ ويسهوفر، يوزف: «ايران باستان»، ترجمه ي مرتضا ثاقب فر، انتشارات ققنوس، 1377
ـ هردوت: «تاريخ هردوت»، ترجمه ي علي وحيدمازندراني، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1350
ـ هينتز، والتر (1376): «دنياي گم شده ي ايلام»، ترجمه ي فيروز فيروزنيا، انتشارات علمي و فرهنگي
ـ هينتز، والتر (1380): «داريوش و پارس ها»، ترجمه ي عبدالرحمن صدريه، انتشارات اميركبير

 

نویسنده: علیرضا کیانی

علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

12 دیدگاه برای “چرا کوروش؟”

  1. از توهم بیایید بیرون. کوروش هرکه بود و هرچه بود 2500 سال است که سقط شده و محلی از اعراب ندارد. امروزتان را بچسبید که یک مشت وحشی بی فرهنگ و عقب افتاده هستید.

    1. درود بر دوستان
      دوست گرامی، مهران، انتقادی که داشتید به کسانی که به تاریخ خودشون می بالند، نه این اشخاص، بلکه دنیا به چنین انسان هایی افتخار می کنه، نه تنها صحبت های شما آسیبی به این اشخاص نمی زنه، بلکه روان و فرهنگ خانوادگی شما رو نشون میده.

    2. یک سوال ایا شما حاضری به تمام تاریخ و فرهنگت پشت کنی و چشمت رو به حقیقت ببندی دقیقا کاری که باعث سقوط جوامع مختلف در طول تاریخ بوده یا اصلا دلت میخواست هیچ اریایی نبود و الان به زبان عربی (هر چند اگه اریایی ها نبودن عربها همین زبان و خط رو هم نداشتن) صحبت میکردی یا مثل خیلی دیگه از تمدنها ( مث مصر) به همه چیزت پشت کنی و خودت رو عرب فرض کنی؟ همین وضعی که خودت ازش شکایت میکنی تقصیر خودته چون هیچی از تاریخت نمیدونی و حاضری به خاطر یه حوس که به طور معمول در فیلم های غربی میبینی به ملت و کشورت پشت کنی و چشمت رو به توهین ها و هویت تاریخی سازی دروغی که غرب با شعار ازادی بیان داره ترویج میده میبندی.

  2. چه ادبیات زیبایی داری تو مهران! شما اگه خیلی ناراحتی میتونی تشریف ببری مغولستان پیش اقوامت که مطمئنم این طرز سخن گفتن رو از اونا به ارث بردی “پاینده ایران”

  3. بزرگترین افتخار ما ایرانیا پدیده ای بود به نام “کورش کبیر”
    درک اینجور چیزا شعور کافی میخواد که متاسفانه همه ندارن!!!!
    و شما آقای مهران اصلا در این حد نیستی که حتی اسم کورش رو به زبون بیاری!

  4. در این مملکت اسلام زده به خاطر عدم اگاهی مردم به تاریخ گذشته پرافتخارشان از اشخاصی را همچون مهران و هزاران جوان دیگر را شست و شو مغزی دادند تا بتوانند به هدفی که دارند که منظور همان خراب کردن تمدن قبل از حمله تازیان به سرزمین ایران زمین است تا بتوانند سرپوشی بر جنایات تازیان بگذارند که ادعا داشتند دین جدید آوردند اما بعد از حمله معلوم شد آنها برای غارت، چپاول ،و به بردگی کشیدن ملتی آمده بودند که قرن ها خداى یکتا را می شناختند ملتی تمدن ساز بودند،آنچه که تازیان بر ایران کردند باعث بی آبرویی عزیزان روشنفکر اسلام است،نه کسانی همچون کوروش،داریوش ،شاهپور، انوشه روان،که تمام عمر خود را وقف ملت اىران کرذند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *