تمدن اسلامى در یک نگاه

تمدن اسلامى در یک نگاه

تمدن اسلامى به لحاظ پیشینه با ۱۴ قرن حیات از ریشه دارترین تمدنهاى انسانى به شمار مى‏آید، و از جهت دامنه گسترش آن، باید این تمدن را از گسترده‏ترین تمدنها به حساب آورد. آنچه امروزه به عنوان تمدن اسلامى مى‏شناسیم در واقع فرآیند و محصول چهارده قرن حضور مستمر و فعال «اسلام‏» در عرصه زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان مى‏باشد. چهارده قرن است که مسلمانان با اسلام زندگى مى‏کنند یعنى سعى نموده‏اند تا دیدگاهشان، راجع به جهان هستى و خالق جهان، نیایش هایشان آداب معاشرت و معاملاتشان، ازدواج و زاد و ولدشان، جشنها و ماتم هایشان و… بر پایه‏ هایى از اعتقادات و دستورات اسلامى تنظیم نمایند.

«تمدن اسلامى که لااقل از پایان فتوح مسلمین تا ظهور مغول قلمرو اسلام را از لحاظ نظم و انضباط اخلاقى برترى سطح زندگى، سعه صدر و اجتناب نسبى از تعصب، و توسعه و ترقى علم و ادب طى قرنهاى دراز پیشاهنگ تمام دنیاى متمدن و مربى فرهنگ عالم انسانیت قرار داد. بی شک یک دوره درخشان از تمدن انسانى است و آنچه فرهنگ و تمدن جهان امروز بدان مدیونست اگر از دینى که به یونان دارد بیشتر نباشد کمتر نیست با این تفاوت که فرهنگ اسلامى هنوز در دنیاى حاضر تاثیر معنوى دارد و به جذبه و معنویت آن نقصان راه ندارد.»

سرگذشت پیدایش این تمدن و فرهنگ، سرعت پیشرفت و توسعه، عظمت و کمال، گستردگى دامنه و شرکت طبقات مختلف اجتماع و ملل گوناگون امورى هستند که اعجابها را در مورد تمدن اسلامى سخت برانگیخته است. جرجى زیدان مسیحى میگوید: «عربها (مسلمانان) در مدت یک قرن و اندى مطالب و علومى به زبان خود(عربى) ترجمه کردند که رومیان در مدت چندین قرن از انجام آن عاجز بودند، آرى مسلمانان در ایجاد تمدن شگفت آور خود در غالب موارد به همین سرعت پیش رفته ‏اند.»

و هم او مى‏گوید : «مسلمانان قسمت عمده علوم فلسفى و ریاضى و هیئت و طب و ادبیات ملل متمدن را به زبان عربى ترجمه و نقل کردند و از تمام زبانهاى مشهور آن روز بیشتر از یونانى و هندى و فارسى کتابهایى ترجمه کردند و در واقع بهترین معلومات هر ملتى را از آن ملت گرفتند مثلا در قسمت فلسفه و طب و هندسه و منطق و هیئت از یونان استفاده نمودند. و از ایرانیان تاریخ و موسیقى و ستاره‏شناسى و ادبیات و پند و اندرز و شرح حال بزرگان را اقتباس مى‏کردند، و از هندیان طب (هندى) حساب و نجوم و موسیقى و داستان و گیاه‏شناسى آموختند، از کلدانیان و نبطیها کشاورزى و باغبانى و سحر و ستاره‏شناسى و طلسم فرا گرفتند و شیمى و تشریح از مصریان به آنان رسید، و در واقع عربها (مسلمین) علوم آشوریان و بابلیان و مصریان و ایرانیان و هندیان و یونانیان را گرفته و از خود چیزهایى بر آن افزودند و از مجموع آن علوم و صنایع و آداب، تمدن اسلامى را پدید آوردند.»

دکتر عبدالحسین زرین کوب در پژوهشى پیرامون تمدن اسلامى از سرگذشت پیدایش این فرهنگ و عظمت و کمال آن به عنوان «معجزه اسلام‏» نام مى‏برد که تعبیر زیبا و بجایى است.

ویژگى‏هاى تمدن اسلامى
تمدن اسلامى در کنار سایر تمدنها،تمدن انسانى را پدید آورده‏ اند; این تمدن از ویژگیها و شاخصه‏هایى برخوردار است که آن را از تمدنهاى دیگر متمایز مى‏کنند; هر گونه رهیافتى به تمدن اسلامى در گرو توجه به این ویژگیها است.
۱ – تمدن اسلامى وقتى که پا به عرصه وجود گذاشت، نسبت به تمدنهاى پیشین موضع ویژه‏اى را اتخاذ نمود; بدین صورت که نه در مقابل آنها صف آرایى نمود و نه در برابر آن تمدنها منفعل شد بلکه دست آوردهاى مثبت آنها را گرفت و در خود هضم نمود و جهات منفى را هم نپذیرفت.
دکتر زرین کوب در این باره مى‏گوید: «تمدن اسلامى، نه تقلید کننده صرف از فرهنگهاى سابق بود، نه ادامه دهنده محض:ترکیب کننده بود و تکمیل سازنده‏».
۲ – تمدن اسلامى با محوریت قرآن از آغاز دیدگاهى جهانى و فرا ملیتى داشت و هیچگاه خود را منحصر در یک قوم و نژاد ننمود، لذا در حوزه وسیع دنیاى اسلام اقوام مختلف عرب ایرانى، ترک، هندى، چینى، مغولى، آفریقایى و حتى اقوام ذمى بهم آمیختند. و همین نکته سبب شد که مسلمانان از هر قوم و ملتى که بوده‏اند خود را منادى اسلام بدانند. یعنى مایه اصلى این معجون که تمدن و فرهنگ اسلامى خوانده مى‏شود در واقع اسلام بود، نه شرقى و نه غربى.

عوامل اساسى رشد و توسعه تمدن اسلامى:

تمدن و فرهنگ اسلامى در طول حیات خود فراز و نشیبهایى داشته است; در یک دوره تاریخى -از آغاز و لااقل از پایان فتوح تا ظهور مغول- تمدن اسلامى را بالنده و با شکوه و در اوج می‏بینیم که این دوره را به حق دوره درخشان تمدن اسلامى مى‏نامند، اما پس از آن تمدن اسلامى دچار افول مى‏شویم و کم کم به حاشیه صحنه اجتماع مى‏رود و چند دهه‏اى است که دوباره خیزش اسلامى، امیدبخش رجعت به آن عظمت و سرافرازى پیشین گشته است. کشف راز و رمز این تحولات در بررسى دقیق و عالمانه و ریشه‏یابى آنهاست.

در اینجا در پى شناسایى عوامل اساسى رشد و توسعه تمدن اسلامى در دوره درخشان آن هستیم عواملى که عظمت آفریدند و بدون شک افول تمدن بخاطر رخنه‏اى است که در آنها پدید آمد.

۱) تشویق اسلام به علم:توصیه و تشویق مؤکدى که اسلام در توجه به علم و علما مى‏کرد از اسباب عمده آشنایى مسلیمن با فرهنگ و دانش انسانى و در نتیجه رشد و توسعه تمدن اسلامى گردید.

جرجى زیدان با اینکه تعصب مسیحى دارد و در بعضى مسائل این تعصب کاملا نمودار است و گاهى مى‏خواهد اصرار بورزد که مسلمین اولیه با هر کتابى جز قرآن مخالف بودند مع ذلک اعتراف می‏کند که تشویق اسلام به علم، عامل موثرى در سرعت پیشرفت مسلمین بوده است. مى‏گوید: «همین که مملکت اسلام توسعه یافت و مسلمانان از انشاى علوم اسلامى فارغ شدند، کم کم فکر علوم و صنایع افتادند و براى خود همه نوع وسایل تمدن فراهم ساختند و طبعا در صدد تحصیل علم و صنعت برآمدند.و چون از کشیشان مسیحى مطالبى از فلسفه شنیده بودند، بیش از سایر علوم به فلسفه علاقه‏مند گشتند، بخصوص که احادیث وارده از (حضرت) رسول اکرم (ص) آنان را به تحصیل علم و بخصوص فلسفه تشویق مى‏نمود که از آن جمله فرموده است، علم بیاموزید اگر چه در چین باشد حکمت گمشده مؤمن است از هر که بشنود فرا مى‏گیرد و اهمیت نمى‏دهد که کى آن را گفته است. آموختن علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است.از گهواره تا گور، دانش بیاموزید.»

آقاى دکتر زرین پور در این رابطه مى‏نویسد: «توصیه و تشویق مؤکدى که اسلام در توجه به علم و علما مى‏کرد از اسباب عمده بود در آشنایى مسلمین با فرهنگ و دانش انسانى، قرآن مکرر مردم را به تفکر و تدبر در احوال کائنات و به تامل در اسرار آیات دعوت کرده بود، مکرر به برترى اهل علم و درجات آنها اشاره نموده بود و یکجا شهادت «صاحبان علم‏» را تالى شهادت خدا و ملائکه خوانده بود که این خود به قول امام غزالى در فضیلت و نبالت علم کفایت داشت. بعلاوه بعضى احادیث رسول که به اسناد مختلف نقل مى‏شد، حاکى از بزرگداشت علم و علماء بود. و این همه با وجود بحث و اختلاف که در باب اصل احادیث و ماهیت علم مورد توصیه در میان مى‏آمد از امورى بود که موجب مزید رغبت مسلمین به علم و فرهنگ مى‏شد و آنها را به تامل و تدبر در احوال و تفحص و تفکر در اسرار کائنات بر مى‏انگیخت. از اینها گذشته پیغمبر خود نیز در عمل، مسلمین را به آموختن تشویق بسیار مى‏کرد چنانکه بعد از جنگ بدر هر کس از اسیران که فدیه نمى‏توانست بپردازد در صورتى که به ده تن از اطفال مدینه خط و سواد مى‏آموخت آزادى مى‏یافت. همچنین به تشویق وى بود که زید بن ثابت زبان عبرى یا سریانى یا هر دو زبان را فرا گرفت و این تشویق و ترغیب سبب مى‏شد که صحابه به جستجوى علم رو آورند، چنانکه عبدالله بن عباس بنابر مشهور به کتب تورات و انجیل آشنایى پیدا کرد و عبدالله بن عمرو بن عاص نیز به تورات و به قولى نیز به زبان سریانى وقوف پیدا کرده بود. این تاکید و تشویق پیغمبر هم علاقه مسلیمن را به علم افزود و هم علما و اهل علم را در نظر آنان بزرگ کرد.»

و این بود که مسلمین از همان آغاز تمام همت و سعیشان را بر این گذاشتند که بر علوم و معارف جهان دست‏ یابند.

۲) تساهل و تسامح فکرى: یکى از علل سرعت پیشرفت مسلیمن در علوم این بوده است که در اخذ علوم و فنون و صنایع و هنرها تعصب نمى‏ورزیدند و علم را در هر نقطه و در دست هر کس مى‏یافتند از آن بهره‏گیرى مى‏کردند و به اصطلاح امروز «روح تساهل‏» بر آنها حکمفرما بوده است.

چنانکه مى ‏دانیم در احادیث نبوى به این نکته توجه داده شده است که علم و حکمت را در هر کجا و در دست هرکس پیدا کردید آن را فرا گیرید. رسول اکرم(ص) فرمود: همانا دانش راستین،گمشده مؤمن است هر جا آن را بیابد خودش به آن سزاوارتر است. حضرت امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه فرموده است: دانش راستین گمشده مؤمن است پس آن را فراگیر و بیاموز و لو از مردم منافق. و هم از کلمات آن حضرت است: حکمت را بیاموزید و لو از مشرکان. در روایات اسلامى، ائمه اطهار(ع) از حضرت مسیح(ع) نقل کرده‏اند که: حق را (هر چند) از اهل باطل فرا گیرید و اما باطل را (هر چند) از اهل حق فرا نگیرید، سخن سنج و حقیقت ‏شناس باشید.

این روایتها زمینه وسعت دید و بلند نظرى و تعصب نداشتن مسلمین را در فراگرفتن علوم و معارف از غیر مسلمانان فراهم کرد و به اصطلاح در مسلمین روح روح تساهل و تسامح و عدم تعصب در مقام در مقام فراگیرى و علم آموزى به وجود آورد. و از این رو مسلمین اهمیت نمى‏دادند که علوم را از دست چه کسى مى‏گیرند و به وسیله چه اشخاصى ترجمه و نقل مى‏شود و به دست آنها مى‏رسد. بلکه بر اساس آنچه از پیشواى عظیم الشان خود آموخته بودند، خود را به دلیل اینکه اهل ایمانند صاحب و وارث اصلى حکمتهاى جهان مى‏دانستند… معتقد شده بودند که علم و ایمان نباید از یکدیگر جدا، زیست کنند.

دکتر زرین کوب در توضیح این عامل مى ‏نویسد: «…بدینگونه، اسلام که یک امپراطور عظیم جهانى بود با سماحت و تساهلى که از مختصات اساسى آن بشمار مى‏آمد مواریث و آداب بى‏زیان اقوام مختلف را تحمل کرد، همه را بهم درآمیخت و از آن چیز تازه‏اى ساخت فرهنگ تازه‏اى که حدود و ثغور نمى‏شناخت و تنگ نظریهایى که دنیاى بورژوازى و سرمایه‏دارى را تقسیم به ملتها، به مرزها و نژادها کرد در آن مجهول بود. مسلمان، از هر نژاد که بود عرب یا ترک، سندى یا آفریقائى در هر جایى از قلمرو اسلام قدم مى‏نهاد خود را در وطن خویش و دیار خویش مى‏یافت… همه جا یک دین بود و یک فرهنگ.

و در جاى دیگر، مى‏نویسد: …آنچه این مایه ترقیات علمى و پیشرفتهاى عادى را براى مسلمین میسر ساخت در حقیقت همان اسلام که با تشویق مسلمین به علم و ترویج نشاط حیاتى، روح معاضدت و تسامح را جانشین تعصبات دنیاى باستانى کرد. و در مقابل رهبانیت کلیسا که ترک و انزوا را توصیه مى‏کرد با توصیه مسلمین به راه و بسط توسعه و تکامل صنعت و علم انسانى را تسهیل کرد. در دنیایى که اسلام به آن وارد شد. این روح تساهل و اعتدال در حال زوال بود. از دو نیروى بزرگ آن روز دنیا (بیزانس و ایران) بیزانس در اثر تعصبات مسیحى که روز بروز در آن بیشتر غرق مى‏شد هر روز علاقه خود را بیش از پیش با علم و فلسفه قطع مى‏کرد تعطیل فعالیت فلاسفه به وسیله ژوستى‏نیان اعلام قطع قریب الوقوع بود بین دنیاى روم با تمدن و علم در ایران هم اظهار علاقه خسرو انوشیروان به معرفت و فکر، یک دولت مستعجل بود، و باز تعصباتى که برزویه طبیب در مقدمه کلیله و دمنه به آن اشارت دارد هر نوع احیاء معرفت را در این سرزمین غیر ممکن کرد. در چنین دنیایى که اسیر تعصبات دینى و قومى بود اسلام نفخه تازه‏اى دمید.چنانکه با ایجاد دارالاسلام که مرکز واقعى آن قرآن بود نه شام و نه عراق تعصبات قومى و نژادى را با یک نوع جهان وطنى چاره کرد، در مقابل تعصبات دینى نصارى و مجوس،تسامح و تعاهد با اهل کتاب را توصیه کرد و علاقه به علم و حیات را و ثمره این درخت‏شگرف که نه شرقى بود نه غربى. بعد از بسط فتوحات اسلامى حاصل شد.»

پرفسور ارنست کونل آلمانى، استاد هنر اسلامى در دانشگاه برلین در سالهاى ۱۹۶۴ – ۱۹۳۵ در مقدمه کتاب هنر اسلامى مى‏گوید: اشتراک در معتقدات دینى در اینجا تاثیر قویتر از آنچه در دنیاى مسیحیت وجود دارد بر فعالیتهاى فرهنگى ملل مختلف داشته است. اشتراک در مذهب باعث‏شده تا بر روى اختلافات نژادى و سنن باستانى ملتها «پل‏» بسته و از فراز آن نه تنها علائق معنوى بلکه حتى آداب و رسوم کشورهاى گوناگون را به طرز حیرت انگیزى در جهت روشن و مشخصى هدایت نماید، چیزى که بیش از همه در این فعل و انفعال جهت ایجاد وحدت و پاسخ به جمیع مسائل زندگى قاطعیت داشت قرآن بود…»

شهید مرتضى مطهرى در کتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ایران، بعد از نقل این فراز از نوشته پرفسور ارنست کونل، آن را تحسین مى‏کند و مى‏گوید: «…نکته جالب در بیان این دانشمند اینست که مى‏گوید مسلمانان از نژادهاى مختلف بر روى اختلافات نژادى خود پل بسته بودند. یعنى اسلام براى اولین بار توانست کلیتى و وحدتى سیاسى و اجتماعى بر اساس عقیده و مرام و مسلک به وجود آورد، و همین جهت تسهیلات زیادى از لحاظ ایجاد تمدنى عظیم و وسیع به وجود آورد.»

نقطه آغازین تمدن اسلامى: اگر کسى برآید تا نقطه آغازین تمدن اسلامى را بنمایاند. نقطه ‏اى که تاریخ تمدن اسلامى در واقع از آنجا پرتو افکنى آغاز نموده است; و جلوه ‏هاى گوناگون تمدن اسلامى ازآن منشا گرفته است بدون تردید به مدینه مى‏رسد. پس از هجرت حضرت رسول(ص) و جمعى از یارانش به مدینه، حضرت این امکان را پیدا نمود تا پایه گزار اولین جامعه متشکل اسلامى و اولین حکومت اسلامى باشد; جوشش و جونبش علمى مسلمین با محوریت قرآن و احادیث نبوى از مدینه آغاز شد، و در آنجا بود که اولین حوزه علمى تاسیس شد، براى اولین بار عرب حجاز در مدینه با مسئله استادى و شاگردى و نشستن در حلقه درس و حفظ و ضبط آنچه از استاد مى‏شنود آشنا شد. مسلمین با حرص و ولع فراوانى آیات قرآن را که تدریجا نازل مى‏گشت فرا مى‏گرفتند و به حافظه مى‏سپردند و آنچه را که نمى‏دانستند از افرادى که رسول خدا(ص) آنها را مامور کتابت آیات قرآن کرده بود و به کتاب وحى معروف بودند مى‏پرسیدند. بعلاوه بنا به توصیه ‏هاى مکرر رسول خدا(ص) سخنان آن حضرت را که به سنت رسول معروف بود از یکدیگر فرا مى‏گرفتند، در مسجد پیغمبر رسما حلقه ‏هاى درس تشکیل مى‏شد و در آن حلقه به بحث و گفتگو درباره مسائل اسلامى و تعلیم و تربیت پرداخته مى‏شد. روزى رسول خدا وارد مسجد شد و دید دو حلقه در مسجد تشکیل شده است، در یکى از آنها افراد به ذکر و عبادت مشغولند و در یکى دیگر به تعلیم و تعلم. پس از آنکه هر دو را از نظر گذراند فرمود: کلاهما على خیر و لکن بالتعلیم ارسلت. یعنى هر دو جمعیت کار نیک مى‏کنند اما من براى تعلیم فرستاده شده‏ام، رسول خدا آنگاه رفت و در حلقه‏اى که آنجا تعلیم و تعلم بود نشست.

بعد از مدینه، عراق محیط جنب و جوش علمى گشت. در عراق ابتدا دو شهر بصره و کوفه مرکز علم بودند. اما پس از بناى بغداد، آن شهر مرکز علمى شد و در آن شهر بود که علوم ملتهاى دیگر به جهان اسلام منتقل گشت، بعدها رى خراسان و ماوراء النهر و مصر و شام و اندلس و غیره هر کدام به صورت یک مهد علمى در آمدند.

جرجى زیدان پس از آنکه همت و تشویق امرا و حکام مسلمان را به عنوان یک عامل بسیار مؤثر یاد مى‏کند، مى‏گوید: «دانش پرورى و علم دوستى بزرگان اسلام سبب شد که روز به روز مؤلف و کتاب در قلمرو اسلام فزونى یابد و دائره تحقیق وسعت پیدا کند، پادشاه و وزیر و امیر و دارا و نادار و عرب و ایرانى و رومى و هندى ترک و یهود و مصرى و مسیحى و دیلمى و سریانى، در شام و مصر و عراق و فارس و خراسان و ماوراء النهر و سند و افریقا و اندلس و غیره در تمام شبانه روز به تالیف مشغول شدند و خلاصه آنکه هرجا اسلام حکومت مى‏کرد علم و ادب به سرعت پیشرفت مى‏نمود، تالیفات گرانبها خلاصه‏اى از تحقیقات بنى نوع انسان از روزگار پیشین تا آن زمان دیده مى‏شد و مباحث مهمى از علوم طبیعى، الهى،نقلى، ریاضى، ادبى و عقلى در کتب جمع شده بود و در نتیجه تحقیقات علماى اسلام، علوم مزبور داراى شعب متعدد گشت.»

نخستین موضوع: اما اینکه نخسیتن موضوعى که توجه مسلمین را جلب کرد و حرکت علمى مسلیمن از آن شروع شد چه بود؟ نقطه آغاز قرآن است. مسلمانان علوم خویش را از تحقیق و جستجو در معانى و مفاهیم آیات قرآن و سپس حدیث آغاز کردند و لهذا نخستین شهرى که جنب و جوش علمى در آن پیدا شد مدینه بود، نخستین مراکز عملى مسلمین مساجد بود و نخستین موضوعات عملى آنان مسائل مربوط به قرآن و سنت و نخستین معلم شخص رسول اکرم است، علم قرائت، تفسیر، کلام، حدیث، رجال، لغت، نحو، صرف، بلاغت و تاریخ و سیره که جزء نخستین علوم اسلامى است به خاطر قرآن و سنت به وجود آمد.

ادوارد براون مى‏گوید: پروفسور دخویه عربى‏دان بزرگ، در مقاله‏اى که در موضوع طبرى و مورخین قدیم عرب براى جلد ۲۳ دائره المعارف بریتانیکا نوشت به طرز قابل ستایش نشان داد چگونه مسیر علوم مختلفه مخصوصا تاریخ در جامعه اسلامى به مناسبت قرآن شریف پیشرفت کرد؟ و چگونه این علوم در اطراف هسته مرکزى حکمت الهى تمرکز یافت. علوم مربوط به زبان شناسى و لغت طبعا در درجه اول قرار داشت. همین که خارجیان براى قبول اسلام هجوم آوردند احتیاج فورى به صرف و نحو و لغت عرب احساس شد. زیرا کلام الله مجید به زبان عربى نازل شده بود. بارى شرح معانى کلمات نادر و غریب که در قرآن آمده بود لازم شد اشعار قدیم (عرب) را به قدر امکان گرد آورند… براى درک معانى این اشعار لازم شد از اصحاب و تابعین راجع به اقوال و افعال نبى در اوضاع و احوال مختلف سؤالاتى بشود و در نتیجه علم الحدیث پدید آمد. براى تشخیص اعتبار احادیث لازم بود به متن و اسناد حدیث وقوف حاصل شود… براى تحقیق حقیقت اسناد علم به تواریخ و سیر و اوصاف و احوال این اشخاص ضرورت داشت و این امر باز به طریق دیگرى منجر به مطالعه شرح زندگانى مشاهیر رجال و تقاویم و ترتیب وقایع و علم ازمنه و اعصار گردید. تاریخ عرب هم کافى نبود. تواریخ همسایگان عرب على الخصوص ایرانیان و یونانیان و حمیریان و حبشیان و غیره تا حدى براى فهم معانى بسیارى از اشارات مندرج در قرآن و اشعار قدیم مورد لزوم بود، علم جغرافى نیز به همان منظور و به حمایت علمى دیگرى که با توسعه سریع امپراطورى اسلام ارتباط داشت واجب شمرده مى‏شد.

تمدن اسلامى، آغاز، اوج، فرود و…

تمدن مقوله‏ اى است انسانى و اجتماعى، بدین معنى که فقط انسان است که توانایى آفرینش تمدن را دارد و آنهم در متن اجتماع یعنى عامل انسانى مهمترین رکن براى تحقق تمدن است، اندیشه و روحیات عامل انسانى و نوع رابطه‏اى که با عوامل دیگر اتخاذ مى‏کند، زمینه ساز ظهور تمدنهاست، بنابر این هیچ تمدنى در خلاء و فقدان جامعه انسانى امکان ظهور نمى‏یابد. تمدن وقتى مقوله‏اى انسانى و بشرى شد بالتبع از هر آنچه که انسان را تحت تاثیر قرار مى‏دهد مانند دین، اقتصاد، محیط، تاریخ سنت‏ها و … متاثر مى‏گردد.

تمدن مانند هر ساختۀ دیگر انسان در یک موقعیت و شرایط ویژه‏اى به بار مى‏آید. مثلا هنر به عنوان یک فرآورده بشرى بخاطر لطائف و ظرائفى که در آن نهفته شده و دقتهایى که باید در آن بکار برود، در هر موقعیتى از انسان صادر نمى‏شود بخلاف نفس کشیدن،که صدور آن از انسان احتیاج به آموزش و فراهم آمدن موقعیتى خاص ندارد. تمدن سازى نیز هنرى است که فقط از انسان و در یک موقعیت ویژه تجلى مى‏یابد. تمدن به صورت دستورى و فورى محقق نمى‏شود بلکه باید در بستر زمان و به صورتى کاملا طبیعى بوجود بیاید تا ماندگار بشود.

مسلمانان به عنوان کسانى که تمدن اسلامى فرآیند کنش‏ها و واکنش‏هاى آنان در برابر پدیده‏هاى متفاوت و نوع ارتباطشان با عوامل گوناگون است، تاریخ پر فراز و نشیبى داشته‏اند و تمدن سازى آنان نیز متاثر از موقعیت تاریخى آنان بوده است; یعنى گاه در اوج بوده‏اند و اوضاع وفق مرادشان مى‏چرخیده لذا امکان تمدن سازى را در حد اعلا داشته‏اند بطوریکه تمام تمدنهاى معاصر را تحت الشعاع خود قرار داده‏اند، و دوره درخشان تمدن اسلامى حاصل این وقعیت‏خاص است و گاه، چنان دچار افول شده‏اند و از عزت و سربلندى افتاده‏اند که نه تنها توفیقى در تمدن سازى نداشته‏اند بلکه از آنچه هم داشته‏اند چشم پوشى کرده‏اند لذا تمدن اسلامى در آن دوره‏ها در انزوا به سر برده است. تاریخ نشان مى‏دهد که اسلام در موقعیتى ظهور کرد که جهان دچار بحران عظیمى شده بود و جهانیان در انتظار نیرویى بودند که این بحران را چاره نماید و آنها را از وضع اسفبارى که گرفتارش بودند نجات دهد.

دکتر زرین کوب در این رابطه مى‏ نویسد: «در پایان روزگار ساسانیان که ایران و بیزانس -دو دولت بزرگ آن روز جهان- آخرین رمق خود را در جنگهاى خونین بى‏فایده چندین صد ساله خویش از دست داده بودند و تعدى و نفاق و پریشانى آنها را به ورطه سقوط مى‏کشانید در وراى ریگزارهاى خشک عربستان، در سرزمین حجاز که تقریبا فراموش عالمى بود نیروى تازه‏ایى پدید آمد که بزودى بالید و برکشید و دیرى برنیامد که طومار قدرتهاى بزرگ جهان را درهم نوشت این نیروى تازه اسلام بود دین -محمد(ص)- بود که در مکه پدید آمد و به اندک زمان سرنوشت جهان را دگرگون کرد.»

اسلام به سرعت منشر شد و شعاع دایره آن روز بروز گسترده‏تر مى‏شد.

دکتر زرین کوب در این رابطه و اینکه محرک‏هاى اصلى اعراب(مسلمانان) در اقدام به انتشار اسلام چه بوده است، مى نویسد: بى هیچ شک سرعت و ثباتى که با فتوحات مسلمین همراه بود در تاریخ جهان سابقه نداشت. از این رو بعضى آن را معجزه خدایى خواندند که همه چیزها به تقدیر و مشیت اوست. از نظر مورخ اسلام بیشک معجزه‏اى همراه داشت اما این معجزه آن بود که درست به موقع خود ظاهر شد نه زودتر و نه دیرتر، در موقعى که در عربستان بت‏پرستى و پراکندگى جز آن که منجر شود به خدا پرستى و یگانگى هیچ راه دیگر در پیش نداشت و در بیرون عربستان هم دنیاى ایران و بیزانس چنان از بیداد اقویا و اختلافات کاهنان در فشار بود که در برابر نیروى اسلام مقاومتش ممکن نمى ‏نمود.

تامل در جهات و اسباب فتوحات اعراب نیز از نظر مورخ اهمیت تمام دارد محرک عمده اعراب (مسلمانان) اقدام به این مهاجمات در درجه اول بى هیچ تردید فقر و گرسنگى قوم بود این گرسنگى هم که اخبار و قراین بسیار بر وجود آن گواه است تا حدى به سبب نقصان کشاورزى پیش آمده بود. خاصه که از یک قرن پیش به سبب ضعف حکومت وضع آبیارى در جنوب جزیره خلل یافته بود و نفوس انسانى که ناچار از یمن به حجاز مهاجرت کرده بودند در معرض تلف و خطر بودند و مدتها بود که جستجوى آب و گیاه قبایل عرب را از هر جا به سوى مرزهاى فلسطین و شام و عراق و سواد مى‏راند.نشر اسلام و مجاهده در راه دین خدا هم محرک دیگر بود. مخصوصا که این کار اعراب را از فکر ارتداد و اختلافات باز مى‏داشت و آنها را در مقابل خطرهایى که از جنگ ناشى مى‏شد متحد و یکدل نگه مى‏داشت و بعلاوه جنگ مقدس بود و حتى کشته شدن در آن ثواب شهادت داشت و مژده بهشت. البته ضعف و فسادى که در حکومت بیزانس و ایران پدید آمده بود نیز تاثیر عمده‏اى داشت در آماده کردن قوم براى اینگونه مهاجمات.

البته به نظر مى‏رسد بزرگ کردن انگیزه فقر و گرسنگى و بدست آوردن غنیمت به عنوان محرک مسلمانان در فتوحات صدر اسلام با توجه به قریب العهدى به دوره رسالت پیامبر(ص) و تاثیراتى که از زندگى ساده و بى‏آلایش حضرت محمد(ص) پذیرفته بودند و حضور صحابه در لشکرها و ساده زیستى خلفا – حداقل تا زمان خلیفه سوم – چندان به واقع نزدیک نباشد. ولى به هر حال نمى‏توان این عامل را هم انکار کرد.

وقتى که پیامبر(ص) به همراهى ابوبکر و در دنبال یاران و پیروان چندین ساله از بیم آزار قریش زادگاه خود شهر مکه را ترک مى‏کرد و متوارى وار به سوى یثرب که او را با گشاده رویى و مهمان نوازى پناه داده بود مى‏رفت در بین کسانى که از شکست و فرار وى شاد و خوشحال بودند هیچ کس گمان نمى‏برد که هشت‏سال دیگر شهر مکه و بتخانه عظیم آن در برابر پیغمبر، همچون شکست‏ خورده‏ایى به زانو در خواهد آمد و حتى بیست‏سال از این ماجرا نخواهد گذشت که دعوت محمد(ص) از کرانه ‏هاى بیابان عربستان هم خواهد گذشت و مداین و بیت المقدس و دمشق و اسکندریه را نیز خاضع خواهد کرد. اما این چیزى که در خاطر هیچ کس نمى‏گنجید اتفاق افتاد و معجزه‏اى خدایى تلقى شد.»

«این پیشرفتهاى نظامى که در واقع دنباله غزوات پیغمبر بود، از زمان خلفاى راشدین قوت بیشتر یافت… فتوح مسلمین دوام یافت، هم عراق فتح شد و هم شام و مصر از دست بیزانس بیرون آمد. امویان و عباسیان هم که بعد از خلفاى راشدین برسر کار آمدند تا جایى که امکان داشت این فتوحات را تعقیب نمودند… چندى بعد اعراب (مسلمانان) هم بر فارس دست‏یافتند هم بر خراسان و ماوراء النهر. این فتوحات خیره کننده که تا حدى به تقدیر الهى یا معجزه اسلامى تعبیر شد در واقع فقط بدان سبب امکان داشت که همه جا در قلمرو ایران و بیزانس مقدم مهاجمان را عامه مردم با علاقه استقبال کردند.»

خلافت‏شیخین (ابوبکر و عمر) صرف نظر از منشا حق آنها که از همان اوقات نزد بعضى صحابه محل تردید و اختلاف شد، نوعى حکومت الهى بود که در آن، هم صلح به امر خدا – امر قرآن و سنت – بود و هم جنگ. بعلاوه، با وجود نارضایى عده معدودى هواخواهان اهل بیت، انصار مدینه با همان علاقه و حرارتى که در عهد پیغمبر به امر اتحاد کلمه داشتند همچنان متحد باقى ماندند. اما وقتى بعد از کشته شدن عمر شوراى شش نفرى، عثمان بن عفان را به خلافت نشاند با ضعف و سستى که در وى بود کار به دست بنى امیه دشمنان قدیم پیغمبر افتاد و بدینگونه غلبه قریش مکه، انصار مدینه را با سایر مسلمین نومید کرد و تا حدودى ناراضى. سیاست داخلى عثمان در طى دوازده سال خلافت منتهى به بروز نارضائیهاى شدید مسلمین شد که به شورش انجامید و به قتل عثمان. دوره کوتاه خلافت على(ع) هم صرف مبارزه با نتایج نا مطلوب آن شورشها شد و با قتل على(ع) که به دست‏یکى تن از خوارج صورت گرفت‏خلافت به دست معاویه پسر ابوسفیان که تا فتح مکه همه جا با پیغمبر مبارزه کرده بود افتاد. با معاویه خلافت تقریبا موروثى شد و دمشق مرکز آن. بدینگونه خلافت اسلامى که در آن، همه قدرتها ناشى از حکم خدائى بود به دست‏خانواده‏اى افتاد که اسلام را با علاقه نپذیرفته بودند در زمان پیغمبر تا آخرین نفس با پیشرفت آن مبارزه هم کرده بود.

امویها که خلافت را به نوعى سلطنت موروث دنیوى تبدیل کردند فتوح را نیز وسیله‏اى براى توسعه مملکت مى‏دیدند. در صورتیکه مسلمین – سپاه اسلام – هنوز همچنان مثل عهد شیخین فتوح را به منزله نشر اسلام تلقى مى‏کردند و نشر حکم خدا. اشتغال به فتوح از جانب امویها اگر اعراب را از اظهار نارضائى منصرف مى‏داشت، سیاست عربى آنها موجب نارضائى موالى گشت و سرانجام این نارضائى منتهى شد به سقوط بنى امیه بر دست‏ خراسانیها طرفدار آل عباس
…خلافت عباسیان نیز یک نوع سلطنت موروثى بیش نبود جز آنکه در اوایل حال، برخلاف حکومت امویان تخت آنها بر دوش موالى بود نه اعراب و مرکز آن نیز در عراق بود شهرى عظیم در حوالى تیسفون پایتخت قدیم ساسانیان بغداد.

این شهر که در زمان منصور دوانیقى بنا گشت عظمت و شهرت خود را مخصوصا در دوران خلافت هارون یافت که با زوجه‏اش زبیده و وزیرش جعفر برمکى قهرمانان بسیارى از قصه‏هاى خیال انگیز هزار و یک شب شدند. دربار هارون میعادگاه شاعران، مطربان قصه‏گویان و آوازه خوانها، مترجمان، منجمان و اطباء شد چنانکه پسرانش مامون و معتصم بیت الحکمه و مجالس علمى و وجود مترجمین و علماء و معتزله را نیز مثل یک زیور تازه به جلال و شکوه دربار پدر افزودند و بدینگونه هارون و فرزندانش بغداد را کانون درخشان تمدن و فرهنگ شرق کردند.

هارون الرشید که مقارن سده دوم هجرى در تمام غرب فقط شارلمانى را همطراز خویش داشت از این رقیب معاصر فرنگى خویش بمراتب مجلل‏تر و با فرهنگ‏تر. با اینهمه خلیفه با ارسال هدیه و اظهار محبت، شارل بزرگ فرانک را پنهانى بر ضد رقباى خویش – بیزانس و اندلس – تحریک مى‏کرد و مخصوصا بر ضد امویهاى اندلس.

در واقع، امویها از مدتها پیش در اندلس دم از استقلال مى‏زدند. اندلس در زمان ولید بن عبدالملک خلیفه اموى دمشق فتح شده بود و مدتها بوسیله حکام اموى اداره مى‏شد اما از امویها که در روى کار آمدن عباسیان تقریبا قتل عام شدند یک تن، نامش عبدالرحمن، به اندلس افتاد و آنجا را از قلمرو عباسیان جدا کرد. اخلاف او خلافت اموى اندلس را بوجود آوردند که شوق و علاقه آنها به حکمت و معرفت قرطبه را مرکز تمدن و فرهنگ غرب کرد نظیر بغداد – وقتى با غلبه ترکان بر دستگاه خلافت از عهد متوکل عباسى به بعد، بغداد رونق و قدرت خود را از دست داد تجزیه خلافت آغاز شد و شروع استقلالهاى محلى. در این حوادث طاهریان بر خراسان استیلا یافتند و آل طولون بر مصر.

در اندک مدت صفاریان، سامانیان، آل زیار و آل بویه خراسان و فارس و عراق را میدان تنازع و رقابت‏خویش یافتند چنانکه مصر بین آل طولون و آل اخشید دست بدست گشت تا به دست فاطمیان افتاد، که خلافت‏شیعى اسماعیلى را در آنجا بوجود آوردند و طولى نکشید که در دنیاى اسلام در یک زمان سه خلیفه حکومت مى‏راند: عباسى در بغداد، فاطمى در مصر، و اموى در اندلس. در موقعیکه ضعف خلفاى اندلس ملوک الطوایفى را در آنجا بوجود آورد، از خلافت عباسیان در بغداد جز نامى باقى نمانده بود و امراء آل بویه و غزنویان و الیک خانیان، قلمرو شرق خلافت را تقسیم کرده بودند در صورتى که فاطمیان مصر قدرتشان در تزاید بود. با این همه،تحریکات آنها در فلسطین بود که بهانه ‏یى به دست نصارى غرب داد براى جنگ جنگهاى صلیبى. در واقع جنگهاى صلیبى (۱۲۹۱ – ۱۰۹۶ میلادى) که مقارن عهد المستظهر بالله (Saint خلیفه عباسى بین شرق و غرب اتفاق افتاد و عنوانى که داشت عبارت بود از استرداد مزار مقدس از دست محمدیان، اما حقیقت آن چیزى نبود جز تجاوز غرب به شرق و ادامه جنگهایى که از دیر باز Sepulchre) شرق و غرب را در مقابل هم قرار مى‏داد….

در طى این جنگهاى دراز مخصوصا نورالدین زنگى و صلاح الدین ایوبى، سلاطین شام و مصر از بلاد مورد تجاوز رشیدانه دفاع کردند و حشاشین اسماعیلیه هم رعب و وحشت از خویش را – به عنوان تروریست – در قلوب صلیبیها نشاندند، در مدت این جنگهاى طولانى، سلاجقه که در شرق وقتى از حلب تا کاشغر فرمان مى‏راندند دولتشان تجزیه و منقرض شد، هجوم مغول، خوارزمشاهیان و اکثر حکومتهاى شرق اسلامى را بر انداخت‏یا منقاد کرد، و حتى با سقوط بغداد بر دست هولاکوى مغول خلافت عباسیان هم خاتمه یافت (۶۵۶ هجرى). دو قرن بعد که قسطنطنیه پایتخت قدیم بیزانس بدست ترکان عثمانى بود. اسپانیا از دست مسلمین خارج شده بود و ملوک الطوائف اسلامى آن سرزمین در مقابل وحدت عیسویان آنجا مقاومتش بى‏نتیجه ماند. غلبه ترکان عثمانى بر بیزانس (۱۴۵۳ میلادى) که تاریخ دوران جدید را براى اروپا شروع کرد اگر یک امپراتورى اسلامى بوجود آورد، نت‏خلافت را – با وجود نام خلیفه که ضمیمه عنوان سلطان عثمانى شد – نتوانست احیا کند.

سیستم اقطاع ارضى که در شرق از دوران سلاجقه نوعى استثمار بى هدف را بلاى جان اقتصاد مسلمین کرده بود در این هرج و مرج مغول و تاتار شدت یافت و ظلم و بیعدالتى ناشى از آن، روابط و امکانات مسلمین را با علم و فرهنگ محدود کرد. از این رو نه امپراطورى عظیم عثمانى… توانست قلمرو اسلام را از حالت رکود ناشى از تمام شدن بنیه اقتصادى نجات دهد، نه تشکیل دولت صفویه که نفحه نظامى تازه‏اى بود بمنظور تجدید عهد با آنچه نزد شیعه حقیقت اسلام بود در هند نیز نه سلاطین مملوک و آن تغلق به فرهنگ و تمدن چندان علاقه‏اى نشان دادند نه مغول کبیر با وجود آنکه اینها سنت تسامح اسلامى را تا حدى احیاء نمودند و فرصتى براى بسط و توسعه فرهنگ و دانش عرضه کردند. در تمام مدت عصر رنسانس و دوران جدید که غرب میراث تمدن اسلامى را تثمیر کرد و فزونى داد. عالم اسلامى تحت تاثیر ناامنى و تجاوزى که از اقتصاد متزلزلش ناشى بود مثل پهلوانى که تمام قواى خود را در یک جنگ طولانى اما اجتناب ناپذیر از دست داده باشد کرخت ماند و بى فعالیت.

خودآگاهى مجدد مسلیمن از وقتى شروع شد که ناپلئون بناپارت در دنبال شرکتهاى هند شرقى اروپا به دروازه دنیاى اسلام قدم نهاد و در پشت‏سر وى شبح استعمار غرب رسید با سعى در نفوذ مرئى و نامرئى. بدینگونه اگر در دو قرن اخیر یک جنگ صلیبى نامرئى و تازه قلمرو اسلام را در معرض تجاوز غرب نهاده است تفوق غرب در این برخورد مستمر جز تفوق اسلحه‏اش که علم و فرهنگ اوست‏سببى ندارد و اگر دنیاى اسلام مى‏خواهد در این معرکه مخفى هم دست کم بقدر معرکه قدیم پیروزى بیابد چاره‏اى جز آن ندارد که «نوع اسلحه‏» خویش تجدید نظر کند و بر اساس علم و فرهنگ گذشته خویش نه آنچه کور کورانه از غرب گرفته است بناى علم و فرهنگ تازه‏اى بگذارد. سابقه تمدن و فرهنگ هزار ساله‏اش که بى شک در تاریخ انسانیت نقش مؤثرى داشته است نشان مى‏دهد که این کار براى وى شدنى است زود یا دیر.
…اکنون همه چیز بشارت مى‏دهد که قلمرو اسلام بار دیگر از آن شوق و هیجان مقدس مشتعل خواهد شد.

منبع: وطن فا

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

tarikhfa.ir

 

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *