انجیل حقیقت چیست ؟

انجیل حقیقت چیست ؟

انجیل حقیقت چیست ؟

یکی از آثاری که در مجموعه ای قرار دارد که در نجع حمادی کشف شد، نوشته ای است به نام «انجیل حقیقت» (NHLE, pp. 37 – 49) . نویسنده این کتاب از پیروان والنتینوس یا شخص او بوده است. این کتاب شباهت زیادی به شکل و صورت اناجیل موجود ندارد و به همین سبب برخی حتی نام گذاری را نادرست شمرده اند. این نوشته نیز محتوی تعالیم گنوسی والنتینوس است و تعالیم زیادی را درباره مسیح شناسی خاص این گروه در بردارد. این کتاب در قرن دوم در اسکندریه به زبان یونانی نوشته و بعداً به قبطی برگردانده شده است. یکی از نخستین آباء کلیسا به نام ایرنائوس که در حدود سال 180م. کتابی در رد و طرد گنوسیان نگاشت از این انجیل نام می برد. سنت انجیل نویسی در مسیحیت آن زمان وجود داشته و والنتینوس نیز همگام با این سنت، انجیلی نوشته است. این رساله، به رغم آنکه “انجیل” خوانده شده تفاوت آشکاری با انجیلهای عهد جدید دارد. زیرا، بر خلاف انجیلهای عهد جدید، به کارها و سرگذشت حضرت عیسی نمی پردازد بلکه، انجیل به معنی دقیق کلمه، یعنی بشارت یا “اخبار نیکو” دربارة عیسی و پسر ابدی و الهی و “کلمه” است که “پدر” را آشکار می سازد و شناخت، مخصوصاً خود شناسی را یاد می دهد. گنوسیان با این خودشناسی در می یابند که چه کسانیند و از کجا آمده اند و به کجا می روند و در می یابند که اصولاً خود، پسران این “پدر”ند و اصلی الهی دارند. آغاز از خداست و انجامشان به خدا منتهی می شود. از نظر گنوسیان، آدمی با این شناختی که به خویشتن می یابد به بهجت و کمال می رسد و با آن می تواند از ظلمت دیجور جهل و بی خبری به حیات پر سرور و وصال با “پدر” نائل آید.

وجود خدایی خیرخواه که با وحی شناخته می شد، یا به تعبیر فلاسفه یونان، وجود مبدأ نخست کامل مطلق که با تحقیقات متافیزیکی شناخته می شد، نقطه شروع تمام نظامهای هستی شناسی بود. این فرضهای اساسی، مسائل اجتناب ناپذیری را به وجود آورد که عبارتند از: شر از کجا آمد و ارتباطش با خیر چیست؟ چگونه کمال، نقض را به وجود آورد؟ چگونه یک واقعیت تغییر ناپذیر ابدی، جهان مخلوق فانی را به وجود آورد؟ در اینجا سری از اسرار نهفته که ورای قلمرو عقل آدمی است؛ ولی هر دینی سعی می کند که برای آن توضیحی ارائه دهد. معرفت، «gnosis» که گنوسی ها اسمشان را از آن گرفته اند، معرفت همین سر بود و اساس اعتقاد گنوسی این بود که این معرفت در واقع ورای عقل انسان متعارف است. گنوس ها مدعی بودند که برخی این معرفت را دارند و آن را به طبایع انسانی که مستعد دریافت باشند، فقط به صورت رمزی می دهند. نظام گنوسیسی ای که والنتینوس ارائه کرد، برخلاف نظام مرقیون جهان شناسی منظمی دارد و چگونگی تکوین عالم را شرح می دهد و دارای صبغه ی فلسفی است.

والنتینوس عالم الهی را ملأ اعلی (Pleroma) نامید. جایی که موجودات الهی یا خدایان (aion) قرار دارند. عالم الهی از جهان و صانعش جداست. خالق عالم مادی جایی در ملأ اعلی ندارد. بین خدایان ملأ اعلی سلسله مراتب حاکم است و بالاتر پایین تر را به طرفین صدور ایجاد می کند. در هر مرتبه زوجی از موجودات الهی وجود دارد. اصل همه چیز و در ابتدا «قبل از آغاز» یا «قبل از پدر» یا «گرداب» قرار دارد. او غیر قابل درک است. همراه او خدایی مؤنث است به نام «فکر» یا «لطف» یا «سکوت». از این جفت فکر (nous) (مذکر) و حقیقت (مؤنث) صادر می شوند. از زوج دوم کلمه (logos) (مذکر) و حیات (مؤنث) به وجود می آیند و از این دو انسان (مذکر) و کلیس (مؤنث) ایجاد می گردند. از این 30 موجود الهی ملأ اعلی تشکیل می گردد. آخرین موجود الهی مؤنث حکمت (Sophia) است.

حکمت بیشتر از مرتبه ی خود خواست و کبر ورزید. او خواست عظمت «قبل از پدر» و اصل همه چیز را بشناسد. این غیر قابل قبول بود. «مرز» که ناظم ملأ اعلی بود حکمت را تسلی داد. او را از این کار منصرف کرد و به او فهماند که اصل اول غیر قابل درک است. حکمت از میل مفرط و هوس شناختن «قبل از آغاز» باردار شد. از او موجودی بد شکل ظلمانی به دنیا آمد و چون از جفت حکمت نشأت نگرفته بود حرامزاده خوانده شد. این موجود از ملأاعلی رانده شد. او پس از خارج شدن از ملأ اعلی اصل خود را فراموش کرد و به خلق عالم مادی پرداخت. البته چون فرزند حکمت بود، مقداری از نور الهی را در خود داشت. با قسمت ظلمانی خود عالم مادی و جسم انسان را خلق کرد و با نوری که از مادرش به ارث برده بود روح انسان را آفرید.

اسطوره های والنتینیوسی که به نظر شرک و چند خدایی می نماید، حتی به نظر ایرنئوس و هیپولیتوس، متافیزیکی اند و برای شخصیت دادن به کیفیت های انسانی و اندیشه های انتزاعی به کار رفته اند. تلاش برای تبیین اینکه چگونه شر وارد جهان شد، گهگاه به صورت اسطوره ای که سقوطی کیهانی در خطا را مطرح می کرد، عرضه می شد. در اسطوره والنتینیوسی سقوط، بر خلاف داستان آدم و حوا در سفر پیدایش، قبل از خلقت در جهان رخ داده است. ممکن است سقوط شیطان عهد قدیم و فرشتگان متمردی که او به کار می برد، مشابه به حساب آیند.

این نظریه گنوسی که ماده دشمن خیر است، از فلسفه یونان و تعلیمات شرقی و ثنویت زرتشتی آمد. این امر مشکل را باز هم حادتر کرد؛ نه تنها از این جهت که چگونه کمال می تواند نقض را به وجود آورده باشد، بلکه چگونه می تواند به نحوی از آنجا با آن ارتباط داشته باشد. در نظام والنتینیوسی، موجود قبل از آغاز، بی توز (Bythos ) لجه بی انتهای بی کیفیت- نامیده می شد (سفر پیدایش، 1 :1 و 2). اندیشه (Thought )، که همچنین فیض (Grace ) و آرامش (Silence) نامیده می شد و اصل مونث بود، همراه با بی توز، عقل (mind ) و حقیقت (Truth ) را به وجود آوردند؛ و این چهار اصل یا قدرت، اصل همه چیزند. از اینها قدرتهای دیگری که به «آین ها» (Aeons ) معروف بودند، به وجود آمدند. اینها جفت جفت یعنی نر و ماده، اصلهای فعال و منفعل بودند. اصل سی ام اینها «سوفیا» (مخیل به حکمت) نامیده می شد. خطای سوفیا باعث سقوط شد و جهان ما را به وجود آورد.

نوشته هایی که در آن زمان رایج بودند، مانند ادبیات حکمت آمیز عهد قدیم و آثاری از یک نویسنده که به «شبان هرماس» معروف بود، مردم را به شخص انگاری کیفیات به گونه ای عادت داده بودند که احتمالا اسطوره را راحت تر از ما می پذیرفتند. در اسطوره والنتینیوسی، «سوفیا» از درک محدودیتهایش عاجز است و سعی می کند به سوی پدر همه (خدا) باز گردد. او نمی تواند این عمل را انجام دهد. او به وسیله «هوراس» (مرز، حد) منع می شود. ( در کتاب اعمال یوحنا، که یکی از اناجیل گنوسی اپوکریفایی است، این عبارت آمده است: «حد موثر واقعی جدا کننده همه چیز است» ) سوفیا در غم خود «ایلدبوث» (شیی بی شکل ) را متولد کرد که از او جهان مادی ما آمد. اساس این اسطوره این است که، هر چند ماده ( ماده جهان ما ) بر غم و جهل مبتنی است، ولی از سوفیای مادر، اخگرهایی از نور ابدی و روحانی آمدند و در جهان مادی زندانی شدند.

دشمنی بین ماده و روح نوعی از ثنویت مبتنی بر تناقض است که در بسیاری از نظامهای دینی وارد شده است. این نوع ثنویت نقشی در تعلیمات ایرنئوس نداشت. بسیاری از ردهای او نسبت به گنوسی گری بر این اصل مسیحی که از عهد قدیم گرفته شده، مبتنی است که: خدای خالق جهانی ساخت که خوب بود. «و خدا دید هر چیزی را که ساخته بود و دید که آن خیلی خوب است» ( سفر پیدایش، 1 :31 ) از این نتیجه می گیریم که بدنهای ما هم خوب است.

گنوسی ها را چگونگی درکشان نسبت به مفهوم خدای خالق به صورت بسیار واضحی، از راست کیشی جدا کرد. با وجود این، برداشت آنان می بایست برای شنوندگان یونانیشان قابل فهم تر از کسانی باشد که بر متون مقدس یهودی تکیه داشتند. گنوسی ها اغلب خدای عهد قدیم را با خالق جهان مادی، که به نظر آنها قدرتی پایین تر از پدر همه بود، یکی می گرفتند. در نظام والنتینیوسی خدای خالق محدود به جهل و در بسیاری از نظامهای گنوسی دیگر بسیار بدخواه بود. ولی همه نظامها بین موجود اول ناشناخته و ناشناختنی و این قدرت پایین تر که مسئول جهان مادی بود، فرق می گذاشتند. بنابر نظر والنتینیوس، اصل ابدی که منشأ همه چیز است، جهان را از عدم خلق نکرد؛ بلکه همه چیز را در درون خود داشت. او تجلیاتی به وجود آورد و آنها هم به نوبه خود تجلیاتی به وجود آوردند که حتی از منشأ خود هم بیشتر گسترش می یافتند. جهل آنها نسبت به منشأ خود با زیاد شدن فاصله آنها از منشأ ابدی شان، مدام رو به تزاید بود، به گونه ای که ورود خطا اجتناب ناپذیر بود و سرانجام سبب جهان ما شد. اسطوه سقوط «سوفیا» برای شرح این تعلیم به کار می رفت.

در کتاب انجیل حقیقت چنین گفته شده است: «جهل نسبت به پدر، ترس و وحشت را به وجود آورد؛ بنابراین خطا آمد و فراموشی را ساخت». به نظر گنوسی ها، اندیشه تعداد همواره رو به تزاید وسایط، بین یک موجود کامل تغییر ناپذیر و جهان اشیای مادی متنوع، بر روی ورطه پیوند ناپذیر بین روح خالص و ماده، پل زده است. و مفهوم تجلیات رو به تزاید که بیشتر و بیشتر از منشأ خود جلو می رفتند، جواب گنوسی ها به این مسأله بود که چگونه خطا وارد جهان شد. باسیلدس که یک معلم دیگر گنوسی و دارای مکتبی در اسکندریه بود، نیز عقیده به تجلیات، یعنی انتقال حیات از طریق موجودات واسطه به انسان، را تعلیم می داد.

این عقیده هرگز تعلیم کلیسایی نگردید؛ ولی یک سلسله مراتب نزول کننده از قدرتهای آسمانی به وسیله دیونیسیوس آرئوپاجایت، که نویسنده رمزی قرن پنجم بود، توصیف شد و از طریق او وارد نوشته های روحانی قرون وسطی گردید. ریشه نظام باسیلدس احتمالا با دین زرتشت مرتبط بود، نه با مسیحیت درباره او گفته شده که نوشته است: «در ابتدا نور و ظلمت بودند که جدای از هم وجود داشتند و خلق نشده بودند»؛ و اینکه در جهان ما عمدتا ظلمت است که پرتوی از نور بر آن تابیده است. ولی در بیانی که او از امکان رهایی انسان از این ظلمت کرده است آثاری از تعلیمات مسیحی وجود دارد و اصطلاحات مسیحی به کار رفته است.

نظام خلقت شناسی والنتینیوسی، مانند تعلیمات باسیلدس، تنها از جهت ارتباطش با رشد روحانی انسان اهمیت دارد. با سقوط «سوفیا» مقداری بذر از منشأ الهی او (اخگری از نور) در انسان گنوسی کاشته شد. بنابراین، روح او برای رهایی از این زندان جهان پست، به سوی خداوند ناله می کرد. هدف اهل معرفت این بود که این اخگر را به منبع خود برگردانند و هدف تعلیمات گنوسی این بود که راه دستیابی به آن را نشان دهند.

تعریف والنتینیوسی از معرفت «آزاد سازی انسان درونی روحانی » است. گنوسی ها به این «معرفت دارند» که آنها در اصل موجودات روحانی هستند، ولی اکنون آمده اند که در نفس و بدن زندگی کنند. هدف آنها بازگشت به جهان روحانی است. معرفت نفس کلید است. «او یک گنوسی است؛ چون او از طریق مکاشفه، نفس واقعی خود را می شناسد» ( این گفته یک نویسنده گنوسی است که در کتاب گنوسی گری و مسیحیت نخستین از آر. ام. گرانت آمده است. )

هیپولیتوس در کتاب بیان تعالیم فلسفی موعظه ای را از یک گنوسی به نام «مونوئیموس» نقل می کند: «جستجوی خدا و خلقت را رها کن… با شروع از خودت او را جستجو کن. بفهم که در درون تو کیست که هر چیز را مال خودش می گرداند و می گوید: خدای من، عقل من، فکر من، نفس من، بدن من ». منبع غم، شادی، عشق و نفرت را بفهم. بفهم که چگونه چنین می شود که شخص بدون اراده تماشا می کند، بدون اراده عشق می ورزد. اگر به دقت این موضوعها را بررسی کنی، او را در درون خودخواهی یافت». پس از چندی انسان در این جهان خود را غریبه می یابد و دلتنگی می کند. مسیح که یکی از خدایان ملأ اعلی است به زمین می آید و انسان را با اصل خود آشنا می کند. در حالی که مرقیون نجات را برای همه ی انسانها می دانست، والنتینوس عرفان و نجات را برای گروهی از آدمیان ضروری می دانست. او انسانها را به سه دسته تقسیم کرد: انسانهایی که حاکمیت ماده (hylè) هستند، اینها نجات نمی یابند و برای همیشه محکومند. منظور والنتینوس عوام مردم و بیشتر کسانی که به ادیان رومی اعتقاد داشتند و یهودیان بود. دسته ی دوم کسانی هستند که تحت تأثیر نفسند (psychè). عرفان و نجات برای این گروه است. والنتینوس در این گروه بیشتر مسیحیان را قرار می دهد. دسته ی سوم انسانهای روحانی هستند که تحت تأثیر روح (pneuma) قرار دارند. این گروه از ابتدا جزء نجات یافتگان و احتیاجی به عرفان و دخالت مسیح برای نجات ندارند. در هر صورت انسانی که به اصل خود معرفت می یابد، دیگر از این جهان نیست. او به اصل خود برمی گردد و با نورالانوار در ملأاعلی متحد می شود. بدین ترتیب ملأ اعلی بازسازی شده و همه چیز به نظم نخستین باز می گردد و دوباره سکون و آرامش حکمفرما می شود.

در تعلیمات والنتینیوس و اغلب نظامهای گنوسی، یک منجی از آسمان آمده بود تا بخش جاودان انسان را آگاه کند و رهایی بخشد و او را از بازگشت به این جهان گناه آلود، پس از مرگ بدنی، نجات دهد؛ زیرا، بر طبق آنچه از نوشته های گنوسی بر ما معلوم است، آنها ظاهرا به چرخه تولد دوباره معتقد بوده اند. نجات از طریق یک منجی که به زمین آمده و به منظور هدایت، راهش را به عقب، به سوی پدر همه یافته است، مرکز گنوسی گری والنتینیوسی بود. «او یک طریق گردید، یک معرفت، یک کشف و یک تصدیق» (انجیل حقیقت). این منجی که بخشی از اسطوره گسترده گنوسی بود که منشأ جهان و انسان را تبیین می کرد، عیسی نامیده می شد؛ «او نخستین سری بود که به واسطه او همه تجلیات به وجود آمدند». این آین (عیسی) که خلاصه همه کمالات الهی بود، در رحم باکرده نزول کرد و بدینسان وارد بدن مسیح زمینی شد. بنابراین، عیسی دو شخصیت داشت: مسیح نفسی که مانند یک انسان ظاهر شد و عیسای ساکن شده، که فقط برای گنوسی واقعی قابل شناخت بود. «انسانهای مادی نسبت به او بیگانه اند و حضور او را کشف نکرده و او را نشناخته اند… پسر محبوب، کلمه مجسد، آمد تا برای «آین ها» معرفت کتاب زندگی را کشف کند، تا تعلیم دهد، تا رنج ببرد و بمیرد او در یک مکتب تعلیم می داد. خردمندان دروغین او را آزمایش کردند، اما کودکان خردسال به سوی او آمدند. هنگام مرگ او خود را از این کهنه مندرس برهنه کرد، او لباس فناناپذیری پوشید» (انجیل حقیقت).

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *